ترجمه های راحیل
Ir al canal en Telegram
مترجم🌸راحیل🌸 🟣خطر گرانبها (جلد ۱۱ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil
Mostrar más5 950
Suscriptores
-524 horas
-87 días
+13230 días
Archivo de publicaciones
5 949
#امپراتوری_شعله_و_خار
#part_392
#فصل_چهل_و_دو
بعد از اینکه رین تاناکا بدن شکسته و خستهام رو درمان کرد، مستقیم به شهر برگشتم. چیزی برای برداشتن از اتاقم توی قصر طلایی وجود نداشت. من همین الان هم تمام چیزهایی رو که آورده بودم پوشیدم. تمام چیزهایی که مال منه. پس در حالی که هفت رهبر قبیله به اژدها تبدیل شدن و پرواز کردن، من مستقیم به سمت دروازه طلایی رفتم. ایسرا و آلیستر هم همین کار رو کردن.
و حالا، وقتی توی شهر قدم میزنم، همهچیز ناگهان متفاوت به نظر میرسه. فقط چند هفته از شروع محاکمات و آزمون تاوان گذشته، اما انگار سالها گذشته. هر چیزی که از سر گذراندم، هر کاری که انجام دادم، به نوعی منو تغییر داده. اما دقیقاً چطوریش رو مطمئن نیستم .
خیابانهایی که الان در اون قدم میزنم کوچکتر به نظر میرسن. و ساختمونها به نوعی غیرشخصیتر به نظر میرسن. اما بدتر از همه، شهر و مردم اون ناگهان دور به نظر میرسن. احساس میکنم غریبهای هستم که توی شهر قدم میزنه، نه کسی که تمام عمرش رو اینجا زندگی کرده.
این احساس اونقدر تکون دهنده ست که تقریباً میخانه ای رو که به سمتش میرفتم از دست میدم. با مکثی ناگهانی، یه قدم به عقب برمیدارم و دستمو به سمت در دراز میکنم.
داخل میخونه، افراد بدبخت در حال نوشیدن غم و اندوههای خودشون هستن در حالی که غذای خیلی کمی روی میزهای خیلی کمی وجود داره.
زمزمهای نرم توی هوا معلقه و آتشی توی شومینه سمت راستم میسوزه.
توی اینجا، زندگی به سادگی… ادامه داره. انگار که محاکمات تاوان هرگز اتفاق نیفتاده. انگار زندگیم کاملاً تغییر نکرده.
چند تکون کوتاه به سرم میدم و سعی میکنم این حس عجیب رو کنار بزنم. بعدش به سمت بار نزدیک میشم.
همانطور که چشم متصدی میخانه رو میگیرم، میگم:
_ماسک سفیده
اون با شنیدن عبارت رمزی که ما برای شناسایی مخفیانه خود به عنوان اعضای مقاومت استفاده میکنیم، با تعجب شروع میکنه. بعدش گلوشو صاف میکنه.
_و برداشتنش خیلی سخته
من با پاسخ صحیح سر تکون میدم، که نشون میده اونم عضو مقاومته و صحبت کردن بیخطره
میگم:
_باید اینو تحویل بدی.
و یه پاکت رو روی پیشخوان چوبی خراشیده شده میلغزونم.
اون دست دراز میکنه، پاکت رو به آرومی برمیداره و قبل از اینکه سری به من تکون بده اونو توی جیب پیشبندش میذاره.
_مطمئن باش انجام شده.
بعد از اینکه توی تشکر سر تکون میدم، می چرخم و دوباره بیرون میرم.
چون نمیدونستم رهبران مقاومت کی هستن، نمیتونستم همینجوری برم پیش یکیشون و بگم که من توی آزمونهای تاوان پیروز شدم. برای همین تو نامهای نوشتم که الان به دستشون میرسه. توش پیشنهاد دادم که فنریل رو هم به هدفمون جذب کنن. اون نه تنها آدم مهربونیه، بلکه یه شاهین هم داره که احتمالا میتونه از دربار سیلی پرواز کنه. و این میتونه راه بینظیری باشه برای اینکه من اطلاعات رو به رهبران مقاومت برسونم، و اونها بگن که از من چی میخوان.
بادهای تند غروب بین ساختمونهای چوبی کج و معوج میپیچن، در حالی که من توی شهر قدم میزنم و به سمت خونهای نزدیکتر به دیوار شمالی میرم.
5 949
ولی فکر کردم تو ارزش بیشتری از یه قربانی برای خراب کردن زندگی پدرت داری. و حق با من بود.
وای عاشقتم روک، خیلی دوسش دارم، و رایگان احمق جایی که گارد بگیری و از اون بابای عوضی و قاتلت دفاع کنی، برو تحقیق کن ببین بابات چه هیولای پلیدیه
5 949
_می دونم کی این کارو کرده، و دقیقا می دونم امروز داره چیکار می کنه. اون الان رو اوج دنیاست. هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده. منتظر کارما موندم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط توی زندگیش بیشتر به دست آورد. پول بیشتر، قدرت بیشتر
نمیدونم کارما چرا برای ماها نمیشه، واقعا نمیدونم
5 949
_فکر میکنی بابام دستور قتل منو داده؟ دختر خودشو؟ و اینکه پول بیشتری میده تا منو بکُشن چون فکر میکنن تو برام مهمی؟ عقلتو از دست دادی؟
بیشتر تو عقلت از دست دادی وقتی اولای کتاب اون پسر اسکل که دوست پسر نکبتت بود بردت یه جای متروکه و روک نجاتت داد میخواسته بکشتت به دستور بابات
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_426
_مهم نیست! تو بازم از من استفاده کردی. و شاید فکر میکردم عاشقتم وقتی اون کارو کردم، ولی تو فقط یه چیزو برام خیلی واضح کردی.
_و اون چیه؟
شونههاشو صاف کرد، سرشو بالا گرفت، ولی میتونستم درد رو توی چشماش ببینم.
_تو هیچ وقت عاشقم نبودی. هیچ وقتم واقعا برام اهمیت قائل نبودی. حتی نزدیکشم نبودی. من یه مُهره توی بازی تو بودم، و تو نمیتونی یکهویی این واقعیتو عوض کنی. این کاری نیست که با کسایی که دوستشون داری بکنی. حالا برو بیرون.
سرمو تکون دادم، در حالی که داشتم به سمت در میرفتم. واقعا نمیخواستم برم، ولی به پنج دقیقه وقت نیاز داشتم تا ذهنمو مرتب کنم.
_من عاشقت بودم، عاشقت هستم، و عاشقت میمونم. همش همینه، من برنامه داشتم ازت به عنوان یه مُهره استفاده کنم، و اون برنامه خیلی سریع به فنا رفت. حالا یه برنامه جدید دارم، و آره، تو هم بخشی از اون هستی.
در رو محکم بستم، همه چیز خیلی راحت کنار هم قرار گرفت.
متاسفانه برای ریگان، من هنوزم متقاعد شده بودم که اون عاشقم بود، و چه بخواد چه نخواد، اون هنوز مالِ من بود.
#پایان_فصل_سی_و_شش
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_425
_فکر میکنی بابام دستور قتل منو داده؟ دختر خودشو؟ و اینکه پول بیشتری میده تا منو بکُشن چون فکر میکنن تو برام مهمی؟ عقلتو از دست دادی؟ میفهمم تو توی این دنیای تاریک و پیچیده گیر افتادی، ولی بقیه ما اونجا زندگی نمیکنیم، روک.
_من اینا رو بهت میگم چون نشون دادی میتونی طرف من باشی. حقیقتو میخوای؟ حالا که عصبانیترم میپرسم. نمیخوای توی تاریکی بمونی؟ خب پس باید ببینی که کل دنیای لعنتی تاریک و پیچیدهست. تویی که از همه اینا محافظت شدی. یه پرنسس سادهلوح که فکر میکردم میخواد بدونه دور و برش چه خبره. هیچ کدوم از چیزایی که بهت گفتم دروغ نیست و همه چیز قابل اثباته.
_و فکر کردی الان وقت خوبیه که منو توی این نقشه راه بدی؟ نه چند هفته پیش؟ نه وقتی داشتم بهت گریه میکردم که نمیخوام بهم دروغ بگن و از چیزا جا بمونم؟
_تو هم گفتی میتونی حقیقتو تحمل کنی. و چند هفته پیش، نمیدونستم قراره عاشقم بشی. منم نمیدونستم قراره عاشقت بشم. پس نه، اون موقع یه گزینه نبود.
_من عاشقت نیستم. تو مریضی. فکر میکنی بابام آدم میکُشه و دستور قتل دختر خودشو داده؟ و تو، چون ما با هم قرار میذاریم؟ دیوونه شدی؟ برو بیرون و دیگه برنگرد.
_من از قبل میدونم که تو عاشقم هستی، ریگان. هیچ جوره نمیتونستی کاری که کردی رو انجام بدی اگه عاشقم نبودی. من از همون شب اولی که همدیگه رو دیدیم ازت خوشم اومد. قبل از اینکه بدونم کی هستی دنبالت بودم. یادت نره که من تا بعد از شب هالووین نمیدونستم که تو کی هستی.
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_424
نزدیک تر رفتم، از قبل می دونستم که باور نمی کنه. منم به زور باور کردم وقتی همه چیز رو کنار هم گذاشتم. یکی بعد از دیگری، مثل یه پازل کنار هم چیده شدن.
_و می دونم که اون مغازه ی ماوریک موتو رو آتیش زد چون فهمید من کیم بعد از اینکه ما رو توی کافی شاپ سوییت هیون دید. که می دونستم ممکنه اتفاق بیفته، ولی برام مهم نبود چون نگران تو بودم، نه اون. نه اینکه انتظار داشته باشم کسب و کارمو آتیش بزنه. همچنین می دونم که مردی که امشب کُشتی دنبال ما بود چون پدرت دستور داده بود منو بکُشن. یه قرارداد. اون داره پول میده تا منو بکُشن، و دختری که با من سوار موتورم میشه. که اگه اول تو رو بکُشن و منو یه مدت زنده بذارن، بعد منو بکُشن، پول بیشتری می گیرن. اون داره برای درد و زجر من پول بیشتری میده، ریگان
خشم درونم بالا اومد و فوران کرد تا جایی که حس کردم می خوام منفجر بشم، ولی جلوی خودمو گرفتم.
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_423
در حالی ازم فاصله گرفت گفت:
_نه، نه، نه، تو حق نداری طوری رفتار کنی که انگار این یه نقشه ی کثیف برای استفاده از پدرم یا آسیب زدن بهش نبوده. می خواستی منو بکُشی؟ همه ی اینا واسه همین بود؟ همه ی اون وقتا که فکر می کردم می خوای منو بکُشی، اینو می خواستی، مگه نه؟ می خواستی منو ازش دور کنی، تا اون درد تو رو حس کنه
_راستش بخوای؟ نه، اون بخشی از نقشه ام نبود. شاید وقتی اول فهمیدم به ذهنم خطور کرد، ولی فکر کردم تو ارزش بیشتری از یه قربانی برای خراب کردن زندگی پدرت داری. و حق با من بود.
انگار کلمات مزه ی بدی تو دهنش گذاشتن پرسید:
_نقشه ات؟ تو مریضی. نقشه داری؟ برای چی؟ کُشتن پدرم، نابود کردنش؟ استفاده از من برای نابود کردنش، و بعد چی؟ وقتی زندگیم خاکستر شد بری و دیگه باهام حرف نزنی. چی بوده؟
_همه اش
_پس هنوزم نقشه ات همینه؟ می خوای بکُشیش؟
_می خوام ببینه کل زندگیش جلوی چشماش فرو می ریزه. می خوام بدونه قبل از مرگش دیگه چیزی توی این دنیا براش نمونده، آره.
دهنش باز موند.
_و من چطور ناآگاهانه به این نقشه کمک کردم؟
_تو بهم دسترسی به برنامه اش، خونه اش، زندگیش دادی. می دونم که اون و الیوت پشت پرده دارن محموله های مواد مخدر رو از بزرگترین قاچاقچی ها می دزدن. اون می خواد خودش یکی از اونا بشه. می دونم که کَندی یه مُهره ی دیگه توی بازی اونه تا کارایی که می کنه رو پنهان کنه. پدرت داره از اسم اون تو ساختمون ها و انبارهای نگهداری مواد مخدر دزدی استفاده می کنه. احتمالا حتی نمی خواد باهاش ازدواج کنه، ولی باید اونو سرگرم نگه داره.
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_422
_برام مهمی، و نه فقط یه جورایی، هرچند اونم هست.
در حالی که چشماش گرد شده بود داد زد:
_خفه شو، روک! میدونستی من دخترشم، و به خاطر همینه که برات مهم بودم. چون یه فکر احمقانه داری که اون ده سال پیش خانواده تو رو کُشته، واسه اونه که این دور و برا میپلکیدی، واسه اون. فکر میکردم منو میخوای، ولی تو دنبال اون بودی.
_دنبال یه نقطه ضعف توی زندگیش بودم، آره، و فکر میکردم اون تو باشی، ولی نبود. نه اونجوری که فکر میکردم. میخوام زندگیشو نابود کنم، همونطوری که زندگی منو نابود کرد، و فکر میکردم میتونم از تو برای این کار استفاده کنم.
بلند شدم، رفتم سمتش. اون عقب رفت، ولی برام مهم نبود. دستاشو گرفتم، گذاشتم رو سینه ام.
_استفاده کردن از تو، خیلی زود تبدیل شد به نیاز داشتن بهت.
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_421
_پدر من این کارو نمیکنه. میدونم که سر یه چیزایی باهام بد بوده، ولی آدم نمیکُشه. سعی نمیکنه بچه ها رو بکُشه!
_ اون میکنه، و کرده. خانواده من اولین کسایی نبودن که نابودشون کرد، و مطمئنم که آخرین هم نبودن.
_ نمیتونه این درست باشه. اون از مردم محافظت میکنه. یه شرکت امنیتی داره که از مردم و چیزاشون محافظت میکنه، نه اینکه بهشون آسیب بزنه.
_آره، محافظت میکنه، ولی اصلا اون چیزی نیست که تو فکر میکنی. از آدمای کثیف و وحشتناکی محافظت میکنه که هیچ آدم حسابی ای پیدا نمیکنن که این کارو براشون بکنه.
بعدش ازش پرسیدم:
_میدونی دیگه چیکار کرده؟
گوشیمو درآوردم.
_امروز کسب و کارمونو آتیش زد، چون فهمید من کیم و با توام.
ابروهاش تو هم رفت، به صفحه نگاه کرد و بعد به من. یه لحظه فکر کردم شاید طرف من باشه.
در حالی که ازم فاصله گرفت پرسید:
_از اول به این فکر میکردی؟
گذاشتم از توی آغوشم بره، فکر کردم شاید یکم هوا بخواد تا دوباره برگرده پیشم.
گفتم:
_آره
_ شبی که اسممو بهت گفتم، نگاه توی صورتتو دیدم و اینکه چطوری با عصبانیت رفتی. فکر کردم نمیخوای هیچ ربطی با من داشته باشی، ولی بعدش برگشتی و دنبالم میومدی. هیچوقت نفهمیدم دلیلش چی بود و احمقم. منِ احمق، هیچوقت نپرسیدم، چون خیلی خوشحال بودم که یه جورایی برات مهمم.
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_420
_پس بگو.
یه نفس عمیق کشیدم، محکم تر کشیدمش طرف خودم. مطمئن نبودم که بذارم فرار کنه، حتی اگه می خواست.
_می دونم کی این کارو کرده، و دقیقا می دونم امروز داره چیکار می کنه. اون الان رو اوج دنیاست. هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده. منتظر کارما موندم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط توی زندگیش بیشتر به دست آورد. پول بیشتر، قدرت بیشتر
دوباره توی آغوشم جابجاش کردم، انقدر محکم گرفتمش که انگشتام توی روناش فرو رفت.
_کار پدرت بود، ریگان.
حس کردم بدنش سفت شد، انگار نفسش بند اومد وقتی حرفمو شنید. تقریبا دلم براش سوخت تا اینکه یادم اومد زندگیش بدون اون چقدر بهتر می شه. یه ضربان دیگه از قلبم که با سرعت تند میزد، زد و اون داشت باهام می جنگید تا خودشو از توی آغوشم آزاد کنه.
_تو فکر میکنی این خنده داره، روک؟ من الان به اندازه کافی با پدرم مشکل دارم. لازم نیست تو هم مسخره اش کنی.
_ این شوخی نیست. پدرت از پدر و مادر من استفاده کرد، و وقتی دیگه بهش کمک نکردن، اونها رو کُشت.
_از کجا اینقدر مطمئنی؟ یا فقط دنبال یه نفر میگردی که سرزنش کنی؟
_ مطمئنم.
دوباره توی آغوشم باهام درگیر شد، ولی من نگهش داشتم.
_ تکون نخور، ریگان. تا وقتی که نفهمی جایی نمیری.
من جایی نمیرم، ولی تو میری. تو باید بری.
_میفهمی که من میدونستم؟ از وقتی که منو جلوی اون خونه سوخته ول کردن و بیشتر تحقیق کردم که کی این کارو کرده، میدونستم. پدرت پدر و مادر منو کُشت، و سعی کرد من و ایوی رو هم بکُشه.
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_419
_نه، ولی بازم آرزو می کنم که هیچ وقت برات اتفاق نمیفتاد. واقعا فقط دو تا تابلوی نقاشی مونده بودن؟
_آره، آتیش همه چیزو سوزوند. دیگه هیچی نمونده بود.
_چطوری؟ آتشنشانی زود نرسید؟
در حالی که بالاخره توی چشماش نگاه کردم گفتم:
_نه ، رسیدن. ولی وقتی کسی که آتیش رو روشن کرده از مواد تسریع کننده استفاده کنه، آتیش داغ تر و سریع تر می سوزه.
پرسید:
_یکی عمدا آتیش رو روشن کرده؟
لبهاش جمع شد، انزجار توی صداش معلوم بود.
_اینکه یکی عمدا خونه تو رو با همه تون توش آتیش بزنه. معلومه که عصبانی هستی. منم بودم عصبانی میشدم، چطور کسی می تونه همچین کاری بکنه؟
_یکی این کارو کرد، و یکی هم ازش خوشحال شد.
_می دونی کار کیه؟
دستام رو روناش سفت شد، یکهو نگران شدم که فرار کنه و دلم می خواست نگهش دارم.
گفتم:
_آره، میدونم
_خب؟ می خوای بگی کیه یا چی سرش اومده؟ یا اونم یه جور رازه؟
صداش خیلی آروم بود، ناراحتی توش باعث شد سینه ام تنگ بشه.
_یه راز بوده. رازی که ازت پنهون کردم، ولی فکر می کنم باید بدونی.
_باشه. یه کم می ترسم، ولی دوست دارم بیشتر در موردش بهم بگی. تو یه جورایی منو از خیلی چیزا دور نگه داشتی و باعث شده فکر کنم که شاید این رابطه برات زود تموم بشه. انگار نمی خواستی من توی زندگیت دخیل بشم، برای همین راحت تر بود که منو ازش حذف کنی.
_نه، شورشی، من داشتم تو رو توی زندگیم می بافتم، حتی وقتی نمی خواستم.
_ولی الان می خوای من توی زندگیت باشم؟
_آره میخوام
5 949
#رمان_روک_و_یاغی
#part_418
_خیلی قشنگه، و میتونی اینجا نگهش داری. نمیذارم هیچ اتفاقی براش بیفته. چرا پدر مادرت اینو داشتن؟
چرخیدم، نشستم رو صندلی که گوشه اتاق داشت، پشتش به من بود و هنوز به نقاشی زل زده بود.
در حالی که سعی کردم عصبانیتی که داشت میومد بیرون رو کنترل کنم گفتم:
_اونا دلال هنری بودن. بیشتر با نقاشی های گرون قیمت کار میکردن. صدها تا توی خونه داشتن
تقصیر اون نبود، تقصیر پدرش بود که همه چیزو از بین برد.
_بعضی وقتا، از این همه آشغالی که به دیوارا آویزون میکردن خیلی کلافه میشدم، ولی بقیه همه سوختن. دو تا نقاشی پیدا کردم که مونده بود، و این یکی از اونها بود. ایوی اون یکی رو یه جایی قایم کرده. از خونه مون چیزی جز خاکستر نمونده بود.
فکم سفت شد، لبم از عصبانیت پیچ خورد و باعث شد اون یه قدم عقب بره. سعی کردم جلوشو بگیرم، ولی زنده کردن خاطرات، هر درد و یادآوری از اونا رو برگردوند.
_از پدر مادرم چیزی جز خاکستر نمونده بود.
چشماش گرد شد، ولی به من نگاه نکرد. هنوز چشماش به نقاشی بود.
_تصورش کن. یه توده خاکستر تمام چیزیه که از زندگیت مونده و اونا باید توش بگردن تا استخونای سوخته خانوادت رو پیدا کنن
انگار این حرف کار خودشو کرد. حالا برگشت سمت من، صورتش از ناراحتی درهم شد و اومد طرفم. حتی لازم نشد بگم، خودش نشست رو پام. هنوز خون روش و لباسش پاشیده بود، ولی من بیشترشو از صورتش پاک کرده بودم
_ روک، متاسفم. خیلی متاسفم.
_این گناه های تو نیست که بخوای معذرت خواهی کنی، هست؟
