ar
Feedback
ترجمه های راحیل

ترجمه های راحیل

الذهاب إلى القناة على Telegram

مترجم🌸راحیل🌸 🟣زندان شیرین(جلد ۱٠ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil

إظهار المزيد
5 830
المشتركون
-524 ساعات
+227 أيام
+8930 أيام
أرشيف المشاركات
حالم از ایران به هم میخوره، تنفر مطلق دارم ازش، دلم میخواد بخوابم و صبح رو توی این کشور نفرین شده نبینم، هر وقت اخبار چک میکنم قلبم پر از درد میشه و دقیقا همین الان دارم تو تختم زار زار گریه میکنم

#رمان_روک_و_یاغی #part_343 _اوه، یه مرد احمق یه چاقوی بزرگ توی اتاقم جا گذاشت بعد از اینکه سعی کرد باهاش منو بکُشه، و من انقدر ترسیده بودم که یه سلاح قتله که قایمش کردم. از اینجا می تونم بهش دسترسی داشته باشم. امتحانم نکن _اونو انقدر نزدیک گذاشتی که از توی دوش بهش دسترسی داری؟ انتخاب جالبیه. تو واقعاً داری توی این تهدید کردن خوب میشی، شورشی. تا چشم به هم بزنی، یه امپراتوری لعنتی راه میندازی، کاری می کنی مردا بدون اینکه ببیننت ازت بترسن وقتی با عصبانیت برگشت بیرون، قلبم فشرده شد. هنوز عصبانی بود، ولی حالا خیس بود، توی حوله پیچیده شده بود و مثل همیشه زیبا بود. _متکبر نباش دستامو بردم بالا. _نه نیستم. وقتی عصبانی میشد خوشم میومد. دوست داشتم اون زن وحشی که پنهون کرده بود و فقط به من نشون میداد رو ببینم. البته فکر نمیکردم این فقط برای من بمونه. اون برای ریاست کردن به دنیا اومده بود و فکر نمیکردم وقتی بفهمه میتونه خشمش رو بیرون بریزه، دیگه توی این چهاردیواری دووم بیاره. الان با من راحت بود و هیچ ترسی نداشت که رو در رو بهم بگه چرا از دستم عصبانیه. توی اتاقش بودم و اون راحت بود که با وجود من دوش بگیره و برای خواب آماده شه. خیلی خونگی بود و با اون، عاشقش بودم. میخواستم زنم هر شب پیشم باشه، از روزش برام بگه یا از روز من بپرسه. میخواستم کسی رو داشته باشم که کنارم باشه و توی اداره کردن دنیامون کمکم کنه. میدونستم که گاهی اوقات باید سرزنش شدنش رو هم تحمل کنم. گفت: _امشب صدات کردم کمکم کنی. اینجوری نیست که خودم از پسش بر اومده باشم. لحن غمگینش ناراحتم کرد. در حالی که نزدیک تر رفتم پرسیدم: _ خب؟ دستمو بردم بالا و روی فکش کشیدم. _ تو یه ملکه لعنتی هستی. و درست مثل یه ملکه، لازم نیست خودت بجنگی. یه ارتش لعنتی پشتت داری. شاید بزرگ نباشه، ولی قول میدم، ما برای حل کردن هر مشکلی که با هر کسی داری کافی هستیم. _و من فقط باید حساب کنم که تو همیشه سر و کله ات پیدا میشه؟ گفتم: _میتونیم بهت یاد بدیم چطور از خودت بیشتر دفاع کنی. یا میتونی یاد بگیری چطور تیراندازی کنی. هر چی که بخوای، ولی من همیشه سر و کله ام پیدا میشه. همیشه میتونی رو من حساب کنی

دنیل توی لیلی و دوک، تالون توی برادران استیل، کامرون توی رز در کمال و زیبایی، سرگئی و لوکا روسی هم مو بلندن

وای رمان جدید پسره موهاش بلندهههههه عاشق مردای مو بلندم😭😭😭😭😭 راحیل میشه چنتا ازین رمانا که پسراش مو بلندن معرفی کنی بجز آقام ددی کای

#رمان_روک_و_یاغی #part_342 #فصل_بیست_و_نهم #روک وقتی در رو پشت سرم کوبیدم، اون با عصبانیت از پله ها بالا رفت. _فقط می خواستم یه شب برم بیرون. یه شب لعنتی و یکی داره سعی می کنه منو بکشه؟ _بهت گفتم اگه اتفاقی افتاد باهات میام. _فکر کردم منظورت اینه اگه یه پسری بهم متلک بندازه یا چیزی. فکر نمی کردم منظورت این باشه که اگه لازم شد به یه مرد شلیک کنی در حالی که خندمو قورت دادم گفتم: _دفعه بعد می تونم واضح تر بگم _دفعه بعد؟ فکر می کنی دفعه بعدی هم هست؟ فکر می کنی اینکه نتونم بدون اینکه تو دنبالم بیای برم بیرون و با دوستام خوش بگذرونم و نمیرم، اشکالی نداره؟ _اگه از جذابیت من خسته شدی، لازم نیست من باشم. زک می تونه بره. یا میسون. اونم بعضی وقتا دوست داره بره بیرون. می تونستم هیرو رو پیشنهاد بدم، ولی اگه اتفاقی نیفته، عمداً دعوا راه میندازه. آیدن هم که دیگه یه قدم تا بادیگارد تمام وقت ایوی شدن فاصله نداره، پس دوست داره یه شب استراحت کنه. _فکر می کنی این خنده داره؟ لباسم پر از خون یه آدم غریبه ست. باید پول بدم خشکشویی؟ یا خودم بشورمش؟ توی این اتاق، چه برسه به کل خونه، پول کم نبود، ولی بازم لبخند زدم. _پول خشکشویی لباستو میدم. یا یه لباس نو برات می خرم. ولی باید اضافه کنم که من اونجا بودم تا نجاتت بدم. بعضی وقتا یه کم کثیف کاری میشه. تقریباً داد زد: _کثیف کاری؟ ولی وقتی جیغشو توی دهنش خفه کرد، لباشو محکم بست. _تو دیوونه ای در حالی که روی تخت لم دادم گفتم: _قبلاً هم اینو گفتی اون توی حموم ناپدید شد. دوش باز شد و من منتظر موندم. داد زدم: _اون داخل کمکی نمی خوای؟ _اگه پاتو تو این حموم بذاری، روک، تیکه تیکه ات می کنم. _با چی؟

.

چهارشنبه یا پنج شنبه احتمالا کسی نیاد خونمون میذارمش برا فروش، انقدم خوشگل شده فایلش😍

سلاام سلام. گفته بودی فایل شعله اماده شده ازش رونمایی نمیکنیی؟!🥺🥺🥲

.باید بعدا ازش بذارم.

دلم میخواد زندان شیرین زود تو چنل تموم شه، آزتورو شروع کنم عاشق جلد بعدی ام، خطر گرانبها

عجب پسری هم داره، عاشق سلیقه خودم شدم، خیلی دوسش دارم وقتی ترجمش میکنم
عجب پسری هم داره، عاشق سلیقه خودم شدم، خیلی دوسش دارم وقتی ترجمش میکنم

وای عاشق این کتابه شدم خخخخخخ #رمان_اسیر_پادشاه_شعله قبل از اینکه بتونم جلوی خودمو بگیرم، دستامو دور ایزابل حلقه می‌کنم و می‌کشمش روی پاهام. نسبت به اولین باری که بغلش کردم، نرم‌تر به نظر می‌رسه و یه حس گرم و طلایی از خوشبختی توی وجودم پخش می‌شه. _آفرین دختر خوب که انقدر خوب غذا خوردی. دلم می‌خواد فقط بغلت کنم و فشارت بدم. دلم می‌خواد درسته بخورمت. توی ذهنم تکون‌های هوس‌انگیز سینه‌هاشو وقتی که دارم بهش نزدیک می‌شم تصور می‌کنم و آهی می‌کشم، صورتمو به گردنش فشار میدم تا بوی بی‌نظیرشو عمیق‌تر توی ریه‌هام بکشم. با صدای ظریف و متعجبی می‌گه: _بخوری منو؟ و چشماش از ترس گرد می‌شه. _آره، اژدهای بزرگ و بدجنس پرنسس رو می‌خوره چون بدجوری تشنه و گرسنه‌شه. تو خیلی تپل‌مپل و لذیذی. _راستش من معمولاً از اینم درشت‌ترم، و اگه همین‌طور بهم غذا بدی دوباره همون‌طوری می‌شم.

واااو خوش اومدی به شیراز 😍

سلام عزیزم خوبی ؟! من تقریبا همه رمان هایی که ترجمه کردی رو خوندم و عاشق ترجمه های شمام حتی قبل از اینکه بیام دانشگاه هم کانال شما رو داشتم و خیلی دوسش دارم بعد دیگه دانشگاه قبول شدم و الآنم شیراز خوابگاه هستم

رایگانه گلم اینجا هرچی فروشی و رایگان ها هست https://t.me/+lCO6ZQXKwclmODZk

سلام دورد راحیل جان، راجب این رمان جدید که گذاشتی و پسره پوستش سبزه فایلش کجاست برای دانلود یا خرید میشه راهنمایی کنی

بچه ها من اون ناشناس که گذاشتم پاک میکنم، همون قبلی خواستین پیام یدین لطفا، بوس❤️ سلام Rahil هستم 😉 لینک زیر رو لمس کن و هر انتقادی که نسبت به من داری یا حرفی که تو دلت هست رو با خیال راحت بنویس و بفرست. بدون اینکه از اسمت باخبر بشم پیامت به من می‌رسه. خودتم می‌تونی امتحان کنی و از همه بخوای راحت و ناشناس بهت پیام بفرستن، حرفای خیلی جالبی می‌شنوی: t.me/HidenChat_Bot?start=759222002

#رمان_زندان_شیرین #part_345 ‌ وقتی میشینه پشت فرمون، بی‌ام‌و رو روشن نمی‌کنه. عوضش، یه نفس عمیق می‌کشه و انگشتاشو تو انگشتای من گره می‌زنه. _منم متاسفم. نباید صدامو بالا می‌بردم چونه‌مو بین انگشتاش می‌گیره و لباشو محکم رو لبام می‌ذاره. بوسه خشنه. مالکانه. دندوناش لب پایینمو گاز می‌گیرن در حالی که کف دستشو رو چونه‌م می‌لغزونه تا گردنمو بگیره. اوه خدای من! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم گردنبند دستی مورد علاقه‌م باشه. وقتی آروم گلومو فشار می‌ده، اون فشار لذت‌بخشو تا کلیتوریسم حس می‌کنم. ضربان قلبم سر به فلک می‌کشه. لعنتی! بیشتر. بیشتر می‌خوام. آماده‌م که التماس کنم، و یه ناله کوچیک از دهنم در می‌ره وقتی به دستش تکیه می‌دم، اما انگشتاش از قبل دارن بالا میان. _ببخشید عزیزم. دستش از رو گردنم بلافاصله رها می‌شه. لحظه بعد، بوسه‌ش تغییر می‌کنه. نرم‌تر می‌شه. لطیف‌تر. زبون مخملیش آروم زبونمو نوازش می‌کنه. بوسه عالیه، و من هنوز ازش لذت می‌برم، با این حال یه زخم کوچیک تو سینه‌م باز می‌شه. داره باهام آروم رفتار می‌کنه. دوباره. وقتی بالاخره لباش از رو لبام بلند می‌شه، و عقب می‌کشه، به چشماش که مثل طوفانن خیره می‌شم. اونجا پر از شور و هیجانه. میل. گرسنگی سیر نشده. این مرد می‌تونه منو فقط با چشماش ببلعه. و من اینو می‌خوام! اما می‌خوام تمام قدرت خامشو هم حس کنم. می‌خوام جلوی آتیش شهوتشو نگیره و بذاره بسوزیم. اما معلومه که الان قرار نیست اتفاق بیفته. نوازشاش رو چونه‌م دوباره برگشته به همون لمس ناچیز قبل. آه می‌کشم. _باید بریم. #پایان_فصل_بیست_و_دوم

#رمان_زندان_شیرین #part_344 یه نگاه دزدکی به نرا می‌اندازم که با حوصله تمام این مکالمه رو تماشا می‌کرده. گیجی تو تمام صورتش موج می‌زنه. بعد، به شوهرش نگاه می‌کنم. پیشونی کای هنوز گره خورده و با احتیاط ماسیمو رو زیر نظر داره. می‌پرسه: _این چه مرگشه؟ ضربه مغزی شده یا چی؟ ماسیمو با عصبانیت می‌گه: _برای اطلاعت، اگه بچه اینجا نبود، خودم ضربه مغزیت می‌کردم، مازور. _باشه، کافیه. از روی نیمکت می‌پرم و دست ماسیمو رو می‌گیرم. _بریم خونه. به اندازه کافی صحنه درست کردیم. ماسیمو تمام مدتی که من اونو تو مسیرهای پارکینگ بوستون کامن راهنمایی می‌کنم، تو فکر فرو رفته. من، از اون طرف، هنوز دارم با خنده‌ام می‌جنگم و حسابی هم می‌بازم. همونطور که در سمت شاگرد ماشینی رو که قرض گرفته بودم باز می‌کنه و اشاره می‌کنه که سوار شم، غر می‌زنه: _خوشحالم که از فروپاشی روانی من لذت می‌بری. _ببخشید می‌خندم. _ماشینت کجاست؟ می‌گه: _اون... همین اطرافه. به بچه‌ها می‌گم برگردن برش دارن. و بعد راه می‌افته سمت راننده.

لوسیا، هر بار که باباش رو می‌بینه که هنوز براش یه خونه بزرگ با اردک‌ها نخریده