ch
Feedback
ترجمه های راحیل

ترجمه های راحیل

前往频道在 Telegram

مترجم🌸راحیل🌸 🟣زندان شیرین(جلد ۱٠ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil

显示更多
5 730
订阅者
-624 小时
+1187
+15330
帖子存档
#رمان_زندان_شیرین #part_153 در حال بستن پرده‌ها هستم که گوشیم زنگ می‌خوره. از جیب پشتم درش میارم و چشمام ریز میشه. یه شماره‌ی ناشناس. عجیبه. با تردید، دکمه سبز رو زدم تا تماس رو قبول کنم و گوشی رو به گوشم نزدیک کردم. _بله؟ _آسیب دیدی؟ گوشی نزدیک بود از دستم بیفته. برای اینکه نیفتم، به دیوار تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم. کافی نبود. سرم شروع کرد به گیج رفتن. سال‌ها بود که صداش رو نشنیده بودم. ماسیمو از اون طرف خط غرید: _به خدا قسم، زاهارا، اگه همین الان بهم نگی سالمی یا نه، یه راه لعنتی پیدا می‌کنم که امشب بیام اونجا، فقط برای اینکه خودم ببینم! دارم دیوونه می‌شم اینجا! به سختی گفتم: _من خوبم، تو چطور فهمیـ... _که یه مشت عوضی وقتی خواب بودی نفوذ کردن تو خونه؟ معلومه که فهمیدم! _من خوبم. اما اونا دنبال نرا بودن. اون کسیه که باید بهش زنگ بزنی. _الان ذره‌ای هم به خواهرت اهمیت نمی‌دم. صداش به طرز خطرناکی پایین اومد. _پپه بیست دقیقه دیگه میاد دنبالت. از اون خونه میری بیرون. دستم رو روی سینه‌ام گذاشتم. لحنش محکم و تهدیدآمیز بود، اما لرزش صداش رو می‌شنیدم. اون فقط نگران نبود. به نظر می‌رسید... وحشت‌زده هست. برای من. شادی و هیجان درونم فوران کرد، پخش شد تا جایی که حس کردم هزاران پروانه زیبا دنبال راهی برای بیرون رفتن می‌گردن. من هیچوقت ندیده بودم ماسیمو نگرانی نشون بده، چه برسه به اینکه واقعاً نگران کسی باشه. فقط یه نفر، یه بار گفت وقتی ازش خواستم بدونم که حتی به یه نفر دیگه هم اهمیت می‌ده. من این رو به این معنی گرفتم که فقط به خودش اهمیت می‌ده. جرأت می‌کنم امیدوار باشم که منظورش من بودم؟ که به من اهمیت می‌ده؟ فقط یه ذره؟ چشمام رو بستم، سعی کردم شور و شوق احمقانه خودم رو کنترل کنم. احتمالاً فقط احساس گناه می‌کنه. ‌ _نیازی نیست. اون پسر استاکر نرا، همه نگهبان‌های امنیتی رو دور خونه جمع کرده، پس لازم نیست نگران باشی. و تو به من اینجا نیاز داری. «من به تو سالم نیاز دارم! این یه دستوره، نه یه درخواست. محاله خواهرم رو تنها بذارم، مخصوصاً الان. و ماسیمو رو هم تنها نمی‌ذارم. تا آخرش می‌مونم، هر خطری که داشته باشه.

اینجا زمانیه که کای تمام تیم رافائل کُشت

#رمان_زندان_شیرین #part_152 #فصل_دوازدهم #زاهارا ویلا لئونه – یه روز بعد از سوءقصد نافرجام به نِرا خواهرمو می‌بینم که از آشپزخونه رد میشه و جلو یخچال پر از آهن ربا وایمیسته. دست می‌کشه روی یکی‌شون که عکس یه پُل قدیمی روشه، بعدم سریع میره تو اتاقش، همون‌جایی که لوسیا داره بعدازظهر می‌خوابه. سرمو تکون میدم و دوباره نگاهم میره سمت حیاط، درست زیر پنجره. همون پسره‌ی تعقیب‌کننده‌ی نِرا هنوزم اونجاست، داره به نگهبونا دستور میده. امیدوارم امروز دیگه کسی از کارمندا رو نکُشه، چون ما همین نیروهامونم لازم داریم، اگه اونایی که دیشب خواستن نِرا رو ترور کنن دوباره برگردن. با یادآوری دیشب تنم می‌لرزه. قیافه‌ی خواهرمو یادمه وقتی در اتاقمو شکست و با گریه ازم کمک خواست. اون غریبه‌ی مو بلند که روی تختش ولو شده بود، غرق خون بود. صدای خورد شدن شیشه زیر پام وقتی تو تاریکی از پذیرایی دویدم سمت حموم تا حوله بیارم. جنازه‌ی قاتل که رو بالکن ولو شده بود. و می‌دونم بقیه جنازه ها هم همه جای باغ ویلا پخش بودن. نِرا گفت یه تیم حرفه‌ای آدمکش بودن. "شیطانش" همه‌شونو یه‌ تنه نفله کرده و کُشته بود. لبامو روی هم فشار میدم. حسم پر از تضاد شده. مدت‌ها از اون پسره متنفر بودم، چون باعث شد نِرا عاشقش بشه و بعدشم سه سال غیبش زد. خواهرمو تنها گذاشت، باردار و بی‌پناه. فقط منو داشت، اما خب من که جای اون نبودم. قلبش انگار تو برزخ گیر کرده بود. ولی حالا… حالا می‌فهمم داستان بینشون خیلی عمیق‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم. چون همین پسر، دیشب نزدیک بود جونشو بده تا نِرا رو نجات بده. یه‌ تنه جلوی یه تیم آدمکش مسلح وایستاد که خواهرمو نشونه گرفته بودن. بعدشم امروز صبح، گلوی رئیس امنیت لئونه رو برید چون گذاشته بود کار به اونجا برسه. و وقتی نگاش به نِرا میفته… انگار داره به خورشید و ماه و ستاره‌هاش نگاه می‌کنه. باید خوب باشه… این‌که یه مرد بهت نگاه کنه جوری که انگار تمام حول و محور و همه‌ی دنیاشی.

ماسیمو و زاهارا❤️‍🔥
+1
ماسیمو و زاهارا❤️‍🔥

پارت بعدی
Anonymous voting

هری کین نبود بدبخت میشدن

جود بلینگام فاکینگ جذابه

دایی های من عاشق ورق بازی کردن و فوتبالن، مامانم خیلی پایه ست

یعنی چی که انگلیس گل خورده من فقط این فوتبال رو بخاطر جود دنبال می کنم 😭😭

https://t.me/rahilasha/35570 چه دایی خوبی داری حاجی=( منو بگو میخواستم بگم مواظب باش مامانت اومد انگشت اشاره‌ش آبی نباشه فقط داییا و عموهای ما دزدن انگار😔💔

با داییم و زن داییم میشینن فوتبال میبیننن😂😂😂😂 تازه میگه انگلیس که گل خورد

مامانم خونه داییم هست الان زنگ زده میگه اونی که دوستش داری و سرمربی انگلیس دعوتش نکرده اسمش چی بود😂😂😂 میگم کول پالمر

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_220 از پنجره دور میشم و سریع میرم سمت در بسته ای که روی دیوار روبروی تخت هست. یه لحظه مکث میکنم، گوشم رو میچسبونم به چوب، و سعی میکنم ببینم میتونم صدایی بشنوم یا نه. هیچ صدایی از در رد نمیشه. بعد از اینکه یه نگاه از روی شونه ام میندازم، با احتیاط دستگیره رو پایین میارم. خوشبختانه قفل نیست. در رو یه ذره باز میکنم و از لای در نگاه میکنم. وقتی میفهمم فقط یه حموم اختصاصی بزرگ هست، ناامیدی وجودم رو فرا میگیره. بعد از اینکه چک میکنم مطمئن شم کسی اونجا نیست، و راه خروجی هم وجود نداره، دوباره در رو میبندم و عوضش سریع میرم سمت در دیگه. همون کار رو تکرار میکنم. اول، فقط گوشم رو میچسبونم به چوب تا ببینم میتونم صدایی بشنوم یا نه. بعد دستگیره رو پایین میارم. خیلی برام آزاردهنده ست، این در قفل بود. با اخم بهش خیره میشم و چند بار هم دستگیره رو تکون میدم. در لجباز همچنان همکاری نمیکنه. با یه آه، از در فاصله میگیرم و عوضش نگاهم رو روی بقیه اتاق میچرخونم. شاید یه کلید یه جایی اینجا باشه.

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_219 همه سریع سر تکون میدن. _خوبه. دریون شمشیرش رو با یه حرکت پایین میاره و راحت گلوی جب رو میبره، بالاخره به عذابش پایان میده. _مرخصین همه فورا پراکنده میشن. من از پنجره فاصله میگیرم در حالی که گیجی توی سرم میچرخه. یه چیز عجیبی در مورد اتفاقی که افتاد وجود داشت. شبیه یه اعدام ساده یه شرکت کننده اتفاقی که قانون رو شکسته باشه نبود. در عوض، حس میکردم تقریبا… شخصیه. سرم رو تکون میدم و این افکار عجیب رو کنار میزنم. الان چیزای مهم تری برای رسیدگی دارم. مثل اینکه از اینجا برم بیرون.

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_218 قبل از اینکه دریون حتی چیزی بگه، جِب خودشو پرت می‌کنه روی زمین و پیشونیش رو به سنگ‌ها می‌چسبونه، درست جلوی پای دریوِن. دست‌هاش با التماس به سمت چکمه‌های دریوِن دراز می‌شن. سایه مرگ دست‌هاشو پس می‌زنه، در حالی که یه حالت انزجار صورتش رو درهم می‌کنه. جِب گریه می‌کنه و با گریه میگه: _خواهش می‌کنم، نمی‌خوام بمیرم. و من واقعاً صداشو می‌شنوم، چون اونم داره جیغ می‌زنه. _خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم. التماست می‌کنم. دریون فقط با چشم‌های بی‌رحم بهش زل می‌زنه. _واقعاً باید قبل از اینکه جرأت می‌کردی به سلنا حمله کنی به این فکر می‌کردی _خواهش می‌کنم..... _پنج ثانیه وقت داری سرتو بلند کنی و مثل یه مرد با مرگت روبرو بشی. وگرنه همونجا مثل یه کِرم بی‌خاصیت توی خاک می‌کُشمت. موجی از ترس از بدن از قبل شکسته‌شده جِب رد می‌شه و اون پیشونیش رو محکم‌تر به زمین فشار می‌ده و دیوانه‌وار التماس می‌کنه. دریون شمشیر رو توی دستش می‌چرخونه، طوری که نوکش رو به پایین باشه. بعد خیلی ساده تیغه رو توی کمر جب فرو می‌کنه. جیغ درد از گلوی جِب بیرون میاد. دریون تیغه رو بیرون می‌کشه. جیغ‌های بیشتری توی هوای نیمروزی می‌پیچه، چون جب به پهلو می‌غلطه. بدنش تشنج می‌کنه و خون روی سنگ‌های رنگ‌پریده جلوی روش سرفه می‌کنه. دریوِن حتی زحمت نمیده نگاه کنه چطور داره آروم آروم و با درد میمیره، برعکس مرگ سریع تامن. عوضش، شمشیر خونیش رو بالا میاره و به بقیه شرکت کننده ها نشونه میگیره. چند تاشون جا میخورن. _این باید یه یادآوری باشه اشاره میکنه به جایی که جِب هنوز داره روی زمین میپیچه و خون بالا میاره. _این اتفاقی هست که میفته اگه سعی کنین سلنا، یا هر کدوم از شرکت کننده های دیگه رو، خارج از مسابقات بکُشین. فهمیدین؟

سلام گل، بذا برم ببینم چطوریه، اگه کسی برش نداشته بخونمش

سلام گلی بعد زندان شیرین اماده میشه ❤️❤️💋

سلام مترجم عزیزم من واقعا عاشق ترجمه عالیت شدم. خیلی مرسی که رمانای قشنگ برامون ترجمه میکنی. و اگه دوست داشتی میشه این مجموعه فانتزی رو هم ترجمه کنی؟ City of gocx

راححیییییلللل لطفا پارت بده خوشگلم عسلم نفسم چشم قشنگ💋💋

میگم راحیل جونم حالا که ددی ماسیمو انقدر جیگره و خودت جیگر تری پارت نداریم؟؟😁😁