fa
Feedback
ترجمه های راحیل

ترجمه های راحیل

رفتن به کانال در Telegram

مترجم🌸راحیل🌸 🟣زندان شیرین(جلد ۱٠ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil

نمایش بیشتر
5 735
مشترکین
-524 ساعت
+1237 روز
+16430 روز
آرشیو پست ها
سلام عزیزم اینو من درست کردم زاهارا و ماسیمو از نظر من این شکلین🤪
سلام عزیزم اینو من درست کردم زاهارا و ماسیمو از نظر من این شکلین🤪

ملاقات در زندان✋🏻⛓️ #part_141
ملاقات در زندان✋🏻⛓️ #part_141

سلنا

photo content

دریوِن

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

دریون از مرگ نجاتش داد، عشقه پسرمون

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_212 اونا رنگ از روی صورتشون می‌پره. جِب دهنش رو باز می‌کنه. اما فرصت نداره حتی التماس کنه، قبل از اینکه دریون یه طوفان واقعی رو احضار کنه. ابرهای سیاه توی اتاقم می‌چرخن و یه باد وحشتناک دیگه توی اتاق می‌پیچه و به مهاجمام ضربه می‌زنه. این بار از فاصله خیلی نزدیک. صدای رعد و برق رو می‌شنوم وقتی که صاعقه توی ابرهای متلاطم می‌زنه. به تامن و جب برخورد می‌کنه. صدای افتادنشون رو می‌شنوم وقتی که به دیوار پشت سرشون برخورد می‌کنن، اما نمی‌بینم، چون تاریکی گوشه چشمم تقریبا همه جا رو گرفته. درد توی تمام بدنم می‌پیچه. فقط می‌خوام چشمام رو ببندم و بخوابم. آخرین چیزی که قبل از اینکه نیستی منو با خودش ببره حس می‌کنم، یه جفت بازوی قوی هست که منو بلند می‌کنه. #پایان_فصل_بیست_و_یکم

دریون اژدها نما یا همون شیفتر اژدهاست که هم می‌تونه بال داشته باشه هم بدون بال و حالت انسانی میتونه باشه و هم تبدیل به اژدهای کامل سیاه میشه که بهش میگن سایه مرگ و یکی از مهم‌ترین خصوصیت‌هاش جادوی طوفان داره و می‌تونه طوفان و رعد و برق ایجاد کنه

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_211 جِب خنجر رو مستقیم به سمت چشمم فرو می‌کنه. یه باد وحشتناک مثل طوفان توی اتاق می‌پیچه. تیکه‌های چوب شکسته از درِ از قبل خرد شده، توی هوا پرواز می‌کنن و با صدای بلندی به دیوارهای سنگی سفید برخورد می‌کنن. باد چاقو رو از دست جِب می‌کشه و پشت سرم به دیوار می‌خوره، همزمان تامن و جِب چند قدم به عقب پرت می‌شن. فریادهای ترس از گلوشون بیرون میاد و بین دیوارهای سنگی اکو میشه. به سمت در برمی‌گردن، حالت تهاجمی به خودشون می‌گیرن، درست وقتی که سایه ی مرگ وارد اتاق میشه. نه، سایه ی مرگ نه. خودِ مرگ. دریوِن ریات وارد اتاقم میشه، انگار خود انتقام و خشم مجسم شده. فقط یه شلوار مشکی پوشیده و بقیه بدن مرگبارش رو به نمایش گذاشته. بال‌های سیاه و بزرگش پشت شونه‌های پهنش سایه انداختن و ابرهای سیاه طوفانی دورش می‌چرخن. خشم خالص توی چشم‌های طلاییش زبانه می‌کشه و همونجا سر جاش متوقف میشه. بعد نگاهش به من می‌افته و اون خشم تبدیل به یه چیزی میشه که از این دنیا نیست. یه چیزی اونقدر وحشتناک که با دیدنش یخ توی تنم آب میشه. دریون نگاهش رو دوباره به سمت دو تا مهاجمم برمی‌گردونه.

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_210 وقتی چند تا از دنده هام بر اثر لگد جادویی می شکنن، عذاب تمام سینه ام رو فرا می گیره. به پهلو می چرخم و سعی می کنم دور شم. یه چکمه دیگه به کنار سرم می خوره. وقتی سرم به یه طرف پرت میشه، نورهایی جلوی چشمم می درخشن. فکر می کنم از درد فریاد می زنم، اما شنیدن صداها به خاطر زنگ زدن توی گوشم سخته. لکه های سیاه جلوی چشمم می رقصن و اتاق دور سرم می چرخه. دوباره با پام لگد می زنم. یه موج دیگه از درد توی بدنم می پیچه، اونقدر شدید که برای چند ثانیه کورم می کنه، چون جب چاقو رو توی رون پام فرو می کنه. به سقف نفس نفس می زنم، اما مطمئن نیستم صدایی ازم بیرون میاد یا نه. صدای خون توی گوشم می کوبه. جِب چاقو رو با یه صدای خیس و لغزنده بیرون می کشه. برای یه لحظه، همه چیز ساکنه. سعی می کنم حرکت کنم. بجنگم. فرار کنم. یه کاری انجام بدم. هر کاری. اما تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که همونجا روی زمین دراز بکشم. خون از شکاف روی ساعدم و زخم روی رون پام بیرون می زنه. وقتی هر نفس سختی دنده های شکسته ام رو تکون میده، عذاب توی سینه ام می پیچه. سرم تیر می کشه و اتاق دور سرم می چرخه. دیدم داره از گوشه ها سیاه میشه. بالای سرم، جِب و تامن یه لبخند بی رحمانه بهم می زنن. بعد، جِب چاقو رو بالا میاره. ناامیدی و یاس مثل موجی روی سرم آوار می‌شن. اونقدر شدید، اونقدر سرد و فراگیر که دلم می‌خواد زار بزنم. اینجوری تموم میشه. بعد از یه عمر تماشاچی بودن. یه عمر هیچ کاری نکردن. یه عمر آشغال فرض شدن. اینجوری همه چیز تموم میشه.

جب و تامن خیلی عوضی هستن، توی مسابفه قبلی سلنا تخم شیشه ای از جب قاپ زد، الان با تامن میخوان بکشنش

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_209 ملحفه‌های مچاله شده دور مچ پاهام پیچیدن و مجبور شدم وقتی به زمین رسیدم لگدشون کنم. فلز برق میزنه. از روی غریزه، دستم رو میارم بالا تا جلوی ضربه رو بگیرم. درد شدیدی توی ساعدم منفجر میشه، چون چاقو یه شکاف عمیق روش ایجاد می کنه. از شوک و درد فریاد می زنم، اما حتی فرصت ندارم این احساسات رو سرکوب کنم، چون تامن از طرف دیگه به سمتم لگد می زنه. خودم رو روی زمین میندازم و زیر تخت می خزم تا یه پناهگاه موقت پیدا کنم. اما دست هایی دور مچ پام حلقه می زنن. وقتی از زیر تخت بیرون کشیده می شم، یه نفس عمیق از ریه هام بیرون میاد. من فقط یه لباس خواب ابریشمی ظریف و یه روبدوشامبر سفید نازک پوشیدم، بنابراین وقتی پوست برهنه ام روی زمین کشیده میشه، درد بیشتری توی بدنم می پیچه. همین که یکی از دست ها از مچ پام جدا میشه، کورکورانه پام رو به سمت بالا پرت می کنم. صدای ناله ای از درد توی اتاق کم نور می پیچه، چون به یه چیز نرم ضربه می زنم. اما پیروزیم کوتاه مدته، چون یه چکمه محکم به پهلوم برخورد می کنه. صدای شکستن رو قبل از اینکه حسش کنم می شنوم.

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_208 یه ناله از گلوش بیرون اومد وقتی که چاقوم یه خط نازک خون روی سینه‌اش انداخت. خشم توی چشماش زبونه کشید. پریدم عقب وقتی که یه مشت دیگه به سمت سرم نشونه گرفت. اما پشتم خورد به یه چیز دیگه. دست‌هایی از پشت دورم حلقه شدن و سعی کردن منو گیر بندازن. نفس‌های خشن جِب به پشت گردنم خورد. با وحشتی که توی سرم زنگ می‌زد، پاشنه پام رو به سمت پاش کوبیدم. اون چکمه پوشیده بود و من پابرهنه بودم، اما تونستم به اندازه‌ای درد ایجاد کنم که منو ول کنه. درست قبل از اینکه تامن بتونه مُشتش رو توی شکمم بکوبه، فرار کردم. روی زمین غلت زدم، چرخیدم و به سمت پشت زانوهاشون ضربه زدم. جِب فحشی داد وقتی که چاقوم یه خراش روی رون پاش انداخت. چاقوم رو عقب کشیدم و یه ضربه دیگه زدم. وقتی که چکمه تامن به مُچم خورد، درد توی دستم پیچید. چاقو از دستم پرت شد. به دیوار سمت چپم خورد و با صدای فلز روی زمین افتاد. نفس نفس زدم و عقب پریدم و به سختی از یه ضربه به دنده‌هام جاخالی دادم. اونور اتاق، جِب چاقوم رو برداشت در حالی که تامن به سمتم حمله کرد. به پهلو پریدم و روی تختم غلت زدم.

#امپراتوری_شعله_و_خار #part_207 #فصل_بیست_و_یکم با صدای مهیبی از خواب پریدم که توی اتاقم اکو شد. صاف نشستم و خودمو از تخت پرت کردم پایین و چراغ‌ها رو روشن کردم، درست همون موقع یه صدای دیگه اومد. نور همه جای اتاق رو پر کرد. یه لحظه نفهمیدم دارم به چی نگاه می‌کنم. یه سوراخ بزرگ وسط در چوبی اتاقم بود. انگار یکی مُشت زده بود توش. یا لگد زده بود. بعد یه چکمه از توی در اومد و واقعیت دوباره بهم سیلی زد. خرده‌های چوب هوا رو پر کردن وقتی که قسمت میانی در خرد شد. خودمو پرت کردم اونور اتاق و به سمت چاقوم روی میز آرایش خیز برداشتم، درست همون موقع دو تا مرد از توی سوراخ در اومدن. تامن یه لبخند خبیثانه بهم زد وقتی که اون و جِب توی اتاقم صاف ایستادن. _ وقت تلافیه، جنده ی عوضی. حتی فرصت نکردم کمک بخوام قبل از اینکه به سمتم حمله کنن. وحشت توی رگهام پیچید. پریدم عقب و چاقوم رو جلوی خودم چرخوندم. این باعث شد که حمله‌شون رو متوقف کنن تا من بتونم فرود بیام. پشتم خورد به میز آرایش و چوب صدا داد. با وحشت دور و برم رو نگاه کردم تا یه راه فرار پیدا کنم. اما به زور تونستم نصف اتاق رو بررسی کنم قبل از اینکه تامن دوباره به سمتم حمله کنه. مشتش با سرعت به سمت صورتم اومد. جاخالی دادم و به سینه‌اش ضربه زدم.