uz
Feedback
Art Cafe

Art Cafe

Kanalga Telegram’da o‘tish

اگر مايل هستيد عكس،نوشته،شعر و نقاشى هاتون رو به اسم خودتون با كافه هنر به اشتراك بگذاريد تا دوستان هم از هنر شما لذت ببرند🌻 منتظرتان هستيم♥ باران كه مى بارد تو در راهي...🍃🍁 ادمين: @ahmadiseresht

Ko'proq ko'rsatish
1 940
Obunachilar
-524 soatlar
-107 kunlar
-1730 kunlar
Postlar arxiv
- خانم "الف" به بانک می‌رود؛ نوبت می‌گیرد. شماره‌اش ۱۳۵ است. همان‌جا دوستش را می‌بیند، که سه ساعت زود‌تر از او آمده و دو شماره در دستش دارد. یکی ۲۴ و  یکی ۲۵. شماره ۲۵ را از او می‌گیرد و کارش را زود‌تر از ۱۱۰ نفر دیگر انجام می‌دهد و خوشحال بانک را ترک می‌کند. - آقای "ب" راننده‌ی تاکسی است؛ هر روز دقایقی را فریاد می‌زند تا مسافرانش تکمیل شده و حرکت کند. امروز باران شدیدی می‌آمد. آقای "ب" کسی را سوار نمی‌کرد و می‌گفت: که فقط دربست می‌رود. - خانم "پ" پنجره را باز می‌کند و زیرسفره‌ای را داخل کوچه می‌تکاند. - آقای "ت" در اتوبان می‌بیند که همه‌ی ماشین‌ها در ترافیک سنگینی هستند. وارد شانه‌ی خاکی می‌شود و از چند صد نفر جلو می‌زند و بعد به داخل صف ماشین‌ها می‌آید. - خانم "ث" فروشنده است؛ کیفی می‌فروشد با قیمت ۲۰٠ هزار تومان. توریستی از همه جا بی‌خبر می‌آید که کیف را بخرد. قیمت را می پرسد. در جواب می‌شنود: ۶٠۰ هزار تومان. - آقای "ج" کارمند است؛ در ساعتی که اوج کار است و مراجعین صف کشیده‌اند، درِ اتاقش را بسته، چایی می‌ریزد و می‌نشیند کنار همکارش هرهر می‌خندد. یک لحظه با خودتان رو راست باشید و بپذیرید که همه‌ی ما به اندازه "توان‌مان" متجاوز ، دیکتاتور و ضایع کننده‌ی حق دیگران هستیم. حالا شما بیا و این مردمی که تجاوز به حق دیگری را هر روز و هر روز تمرین می‌کنند، بگذارید به عنوان مسئول یک کشور.... بیا سوته دلان با هم بنالیم ناشناس

. یه پیرمرد گوگولی گوشیشو داد گفت عصمت بگیر، رفتم تو کانتکتاش هرجوری نوشتم عصمت نبود، گفتم نیس که شمارش، گفت اگه نمیگیره تفسی بگیر پس

تقریبا دو ساعت و سی دقیقه داشتم فیلم ایرانی زن و بچه را تماشا می‌کردم. بر خلاف نظرات منفی و بدی که در رابطه با این فیلم وجود داشت، من ازش لذت بردم. با خودم فکر می‌کردم که از بس فیلم‌های گران و فانتزی با پایان‌های شگفت انگیز و عالی به خوردمان داده‌اند که اینجور فیلم‌ها را با اینکه راوی زندگی حقیقی هستند، غیر واقعی می‌دانیم! فیلم را اسپویل نمی‌کنم چون ممکن است بعدها بخواهم دوباره تماشایش کنم. از آنجایی که حافظه‌ی ماهی‌گونه‌ای هم دارم بهتر است اینجا ننویسم داستان چه بود و چه شد! همین الان خنده‌ی مضحکانه‌ای بهم دست داد. قوانین متناقض مرا به خنده می‌اندازند! پدر و مادر و کس و کار فرزند هنگامی که کودک هنوز به دنیا نیامده اجازه ندارند او را بکشند اما وقتی همان فرزند به دنیا آمد و قد کشید، به راحتی می‌توانند کارش را تمام کنند! به سادگی شکستن یک لیوان! دقت کردم که چقدر دقیق دور و اطرافیانم را می‌شناسم؟ خودم را چطور؟ کمی به زندگی فکر کردم. اینکه چقدر خواسته و نخواسته اثر از خود به جا می‌گذاریم. در حقیقت همه‌ی ما در تک‌تک اتفاقات این زندگی،خوب یا بد، مقصریم! در این دنیا فقط کسی اعدام می‌شود که ضربه‌ی آخر را زده است! همه‌ی این برداشت‌ها و یادداشت‌ها را از دل همین فیلم بیرون کشیدم. فیلمی که برخی معتقدند هیچ درونمایه و حرفی برای گفتن ندارد! اما خب! به هرحال هرکس نظر خودش را دارد و محترم است. فاطمه عباسی . @cafee_art . .

. عشق، همان چیزی‌ست که زنی را زنده نگه می‌دارد و به فردا امیدوار می‌کند؛ اما عشقی که یک روز پر از هیاهو و دلبستگی باشد و روز دیگر خاموش و بی‌صدا، عشقی که گاهی حضوری گرم و گاهی غیبتی سرد دارد، بیشتر از آن‌که آرامش ببخشد، روح را خسته می‌کند. زن با عشق جان می‌گیرد، اما با بی‌ثباتیِ عشق، آرام‌آرام فرسوده می‌شود؛ زیرا قلبی که هر روز میان امید و تردید سرگردان باشد، دیگر توانِ تپیدن برای رویاها را ندارد. دل-سرد . @cafee_art . .

امروز صبح رفته بودم مغازه تخم مرغ بگیرم.علی آقای سوپری تا اومد تخم‌مرغا رو بزاره تو نایلون بهم گفت: هزارتومن ارزون شده از دیروز.تعجب کردم از حرفش ولی چیزی نگفتم.پیش خودم گفتم آخه مگ هزارتومنم گفتن داره.وقتی داشت کارتو میکشید بهم گفت:گاهی وقتا به مردم اینجوری میگم که یکم امید بگیرن...اگه یه جنسی حتی هزارتومنم ارزون شده باشه بهشون میگم. گاهی حتی از عمد یکم ارزونتر میگیرم و میگم فلان جنس ارزون شده مردم حالشون خرابه شاید اینجوری یکم امیدوارشن... کارتو ازش گرفتم  تشکر کردم و اومدم بیرون.هنگ بودم از این همه بزرگ بودن.نمیدونم ولی شاید اگ یه سریا اندازه علی‌آقا امید مردم براشون مهم بود الان خیلی چیزا فرق میکرد.مردم ایران خیلی شریفن...خیلی... ایلیا . @cafee_art .

. هوا دیگه خیلی باهامون گرم گرفته، درحالی که ما شوخی نداریم.

–خب آقاسعید، چیکار می‌کنی این روزا؟ اوضاع‌احوال چطوره؟ مادر می‌گفت مشغول شدی، کار چطوره؟ –والّا کارش که خیلی خوبه، فقط درآمدش پایینه. –بله. زیر نظر کارفرما و ساعت اداری و حقوق اداره‌کاری همینه. –نه اتفاقن خویش‌فرماییم و کارَم تمام‌وقته. –حالا چه‌ کاری هس؟ –با چند تا از دوستان تحصیل‌کرده، خیابونا رو متر می‌کنیم و دید می‌زنیم. مرضیه یارمحمدی

. دلم میخواد تا پست میزارم انگشت مبارکتون کلی ری اکت بزارین که انگیزه ایجاد بشه و برای پیدا کردن پست جدید خودمو به آب و آتیش بزنم 🥹 ولی چ فایده همتون تنبلید

. چیزهای خوب برای ما خیال اند و یا آنقدر دیر اتفاق می افتند که دگر مصیبت های خانمان سوز ذوق ات را کور کرده و قلبت درون لایه های ضخیمی از زخم و کینه فرو رفته است. برای ما رسیدن، دیر است، امیدوار ماندن، عاشق شدن، خوشحال بودن، رها کردن و رفتن دیر است. برای ما همیشه همه چیز دیر است. ما ذره ذره در روز روز زندگی مان، میان رنج های ناخواسته و بدخیم روزگار از دست رفته ایم. ما بی آنکه بدانیم به دردهایی مبتلا شده ایم که هیچ نقشی در آن نداشتیم و روزی چشم باز کردیم و دیدیم تا خرخره میان مصیبت ها دست و پا میزنیم. و حالا ما با پوسیده ترین نخ ها به این زندگی وصلیم... . عاطفه_فصیحی . @cafee_art . .

.. یارو نوشته هرچی داری بفروش بیا بیتکوین بخر، داداش یکم دیر گفتی من هرچی داشتم فروختم برای خوابگاه سیب‌زمینی تخم‌مرغ گرفتم.

آن سوی زمانِ طلایی امروز ضامنِ وام ازدواج زوجی جوان شدم. کارمند بانک برگه‌ها را جلویم گذاشت و امضاء کردم. اما هوش و حواسم جای دیگری بود. به روزی فکر می‌کردم که او در لباس سفید، زیباترین لبخندش را به زندگی زده بود. به خانه‌ای که با هزار زحمت و ملال، اجاره کرده بودند. به رنج تهیه‌ی جهیزیه‌ای که با هزار شوق به آینده، روبراه کرده بودند. به قسط‌هایی که بدون این وام پرداخته بودند. و به روزهای سختی که گذشته بود و دیگر برنمی‌گشت. وام ازدواج، سه سال دیرتر از عروس و داماد از راه رسیده بود. درست شبیه مهمانی که آدرس را گم کرده باشد و زمانی به جشن می‌رسد که شمع‌های کیک مدت‌هاست خاموش شده‌اند. خیلی چیزها وقتی می‌رسند که زمان طلایی‌شان گذشته است. مانند این وامی که ارزش سه سال قبلِ خود را از دست داده بود. قدر و قدرتِ فرصت‌ها، قدرشناسی‌ها، عذرخواهی‌ها و حتی عشق، با به‌زنگاه بودنشان رنگِ اعتبار می‌گیرند. مریم گل‌مکانی . @cafee_art . .

. شاعر اگر قمار کند قافیه می‌بازد. نقاش‌ها تابلو کار می‌کنند. ابرها با خوردن ملین باریدنشان می‌گیرد. لبنیاتی‌ها صبح به صبح سرشیر اخبار را چک می‌کنند. عادل صالحی . @cafee_art . .

. شبیه چی هستم؟ شبیه باتری‌های قدیمی شده‌ام. با شارژر هم، دِشارژ می‌شوم. آیدا سیدحسینی

. احساس پوچی میکرد؛ به اندازه مانده‌حساب در آخرِ ماه... یاسمن خوشحال دهدار

. میترسم وقتی تو اسنپ پیام میاد “آیا دمای خودرو مناسب است؟” بگم نه و راننده رو اخراج کنن🥲 پس گرما عالیه

همه ی عالمان و شاعران و اهل فلسفه ومنطق وبزرگان معتقدند: شکوه عشق زیباست وبی عشق نباید زیست. عالم نشدم اما طی این سالها دریافتم «عشق» جان دارد پری روی ونازک جان است وبشدت «مظلوم» است. عشق یک معجزه باشکوه الهی است، مثل یک لوح افتخار که بعداز یک نبردِنفسگیرِ تن به تن به گردنِ یک کُشتی گیرجسور می آویزند خواستنی ودیدنی وبه سختی دست یافتنی است. بطورحتم موهبت و کِسوَتی مقدس است. گاهی آنچنان دور که فقط با توسل به سیالِ رویا قانع می شود، وگاهی این گرانترین کالا ، چنان خوش اقبال است که زیرِ یک سقف بالا وپایینِ آبشارِاین روزگار را دراشک ولبخندها به یک اندازه جان می ساید وپیش می برد. عشق توهم یک بازی واضطراب وتشویشِ یک معامله نیست. پس هرگز هرکس عاشق سینه چاک نخواهدبود. عشق بیماری جان هایِ والا صبوروخسته است. یک موهبت ازطرف معبودآسمانی است. آنجا که پایِ گوشه چشمی ازخداونددرمیان است. سوزنده وابدی اماخواستنی. #صبا_پورنگار @cafee_art . .

. موبایل راننده اسنپ زنگ خورد و ریجکتش کرد، حواسم نبود یهو پرسیدم «کی بود؟»🤦‍♂😂

چالش بطری مربا و دلخوشی‌های کوچک چالش بطری را از یک شیشه‌ی مربای خالی شروع کردیم؛ همان ظرفی که تا دیروز بوی زردآلو می‌داد و امروز قرار است بوی زندگی بدهد. قرار گذاشتیم هر شب، پیش از خواب، دلخوشی کوچک روزمان را روی تکه‌ای کاغذ بنویسیم و در بطری بیندازیم. نه اتفاق‌های بزرگ و قهرمانانه؛ فقط چیزهای کوچک. مثلاً چای عصرگاهی که به دل نشست، پیام دوستی که بی‌هوا رسید، یا گربه‌ای که وسط خیابان به ما نگاه کرد و انگار حالمان را فهمید. زندگی، برخلاف تبلیغات، بیشتر از همین خرده‌ریزها ساخته شده است. مصیبت‌ها با طبل و شیپور می‌آیند، اما خوشبختی اغلب با دمپایی و بی‌سروصدا از کنارمان رد می‌شود. بعدها، روزی که حالمان خوب نیست، دستمان را در بطری می‌کنیم و یکی از آن کاغذها را بیرون می‌آوریم. نه برای فراموش کردن غم، بلکه برای یادآوری این حقیقت ساده که حتی در تاریک‌ترین روزها هم، جایی میان ساعت‌ها، چراغ کوچکی روشن بوده است. شاید آدم با دلخوشی‌های کوچک نجات پیدا نکند؛ اما گاهی فقط با یادآوری آن‌ها دوام می‌آورد. و دوام آوردن، خودش شکل محت از پیروزی است. شما هم به شروع کنید. د بده. دلخوشی‌های کوچک را در کامنت برام بنویسید. عسل فاطمی . @cafee_art . .

. روز تعطیل صدای شر شر آب، صدای تق‌تق جا به جایی ظرف‌ها، صدای هوهوی روشن شدن جارو برقی، صدای قژ قژ  ماشین‌های تو خیابان، صدای جیک جیک گنجشک‌ها، صدای تق تق کوبیدن سبد کنار سینک ظرفشویی به سطل آشغال،صدای قارقار کلاغ‌ها.ساعت۷:۱۰صبح. جمعه روز تعطیل. صدف پورمنصف

Repost from N/a
. پیشنهاد فیلم مرجان با دیدن فیلم و خشونت علیه زنان و ازدواج اجباری قلبم به درد اورد  مرحان دختری است که به اجبار خانواده‌اش باید با پسرعمه اش ازدواج کند، در حالی که دل در گرو فرد دیگری دارد. فرار او از خانه، همه چیز را دگرگون می‌کند @bevaghtehzendegi