ru
Feedback
Art Cafe

Art Cafe

Открыть в Telegram

اگر مايل هستيد عكس،نوشته،شعر و نقاشى هاتون رو به اسم خودتون با كافه هنر به اشتراك بگذاريد تا دوستان هم از هنر شما لذت ببرند🌻 منتظرتان هستيم♥ باران كه مى بارد تو در راهي...🍃🍁 ادمين: @ahmadiseresht

Больше
1 925
Подписчики
+224 часа
-37 дней
-1630 дней
Архив постов
گلبرگ گل‌سرخ را از وسط نصف می‌کنم، و آن را روی  لب‌هایم می‌‌گذارم.   دُم‌ گیلاس‌ها را مثل گوشواره دوطرف گوش‌هایم می‌اندازم. آلبالوها را مادر نمک می‌زند و توی جامیو‌ه‌ای می‌ریزد. آلو قطره‌ای نرم شده را روی سینی پهن می‌کنیم و در آفتاب می‌گذاریمش تا تبدیل به لواشک شود. بوی زعفران‌پلو در خانه می‌پیچد. تلفن زنگ می‌زند و صدای خنده‌ی پدربزرگ می‌آید. سفره می‌اندازیم. سبزی‌خوردن و‌ته‌دیگ و بادمجان‌مسما به راه است. من سوار کول پدربزرگ می‌شوم و مامان بزرگ قاشق را در دهانم می‌نشاند. تابستانم این‌گونه گذشت. بهاره ابراهیمی

درمان‌زدا +می‌خواهم خانه را بفروشم، کسی حاضر نیست بخرد. -الان ساعت چنده؟ +هشت. -به پا خیز، خانه را جارو کن، میگن کسی که شب خانه را جارو کند، خانه‌اش زود فروش می‌رود. +وا چه حرفا. دیشب  درسا دختر دایی‌م مهمانمان بود، قیچی را از کشو آشپزخانه برداشتم، رمان شکلاتی که آورده بود را چیدم. همین طور قیچی را باز روی کابینت رها کردم. بمحض اینکه درسا این صحنه را دید ، ابروهاش درهم رفت و گفت: «وای قیچی رو ببند، دعوا می‌شود.» -خب راست گفته. +بی‌خیال، تو رو خدا. نمی‌دانم چرا هی پلک چشمم می‌پرد. -بگو، بحق سوره تبارک چشم پریدنم مبارک. +مادربزرگم خدا بیامرز این عبارت را زیاد می‌گفت. -وای، یاد خواب دیشبم افتادم. +چه خوابی دیدی؟ -خواب مادربزرگم که مرده، را دیدم، شگون نداره شب تعریف کنم. راستی کدام چشمت می‌پرید؟ +چشم راست. -چشم راستت بپرد، هدیه می‌گیری. +یه لحظه گوشی دستت. [پرستو کفشهایت را جفت کن، افتاده رو هم.]ببخشید این دختر را نظم یاد ندادن. -عزیز، حالا طوری نشده، کفشش افتاده رو کفشش می‌رود زیارت. صدف پورمنصف . @cafee_art . .

Repost from N/a
🍀همہ ترانہ هاے گلچین شده☘ ☘معین /عارف/گوگوش/ستار🍀 ☘داریوش/ الهه/شادمهر/لیلا☘ ☘هایدہ /مهستی/حمیرا/ابی☘ 🌸وآهنگهاے جدید🌸👇🏻 🌸ماڪان بند/هیراد/علیزاده🌸 🌸ابراهیمی/یراحی/بانی🌸👇🏻 🌸ابراهیم زاده/آرون افشار🌸👇🏻 https://t.me/joinchat/AAAAAEfurdEyE3DatBDzgg استورے ویژہ پاییز و مهرماه🍂✨🍁 #آهنگ‌ڪردی‌لری‌ترڪی💛💜 #آهنگای‌ڪلاسیڪ‌خاطره‌انگیز🧡💙

. خستگی من، نه از کار است و نه از زندگی؛ خستگی من از بودن بی‌پایان در تنهایی است. دلم کسی را می‌خواهد که بی‌آنکه حرفی بزند، کنارم بنشیند و سنگینی نگاه سرد شب را از روی شانه‌هایم بردارد دلواپسی فرناندو پسوآ . @cafee_art . .

از خاله‌زنک‌ها بپرس برای جستن ایده‌‌ی یادداشت‌روزانه، باید به مکالمات بین‌آدمی دقیق شوم. شاید لازم شد چند‌دسته سبزی بخرم، بروم دم‌کوچه، میان خاله‌زنک‌های محل بنشینم و سوژه را از خذعبلات آن‌ها بیرون بکشم. دختر فلانی چرا طلاق گرفت؟ راستی عروسش چرا حامله نشد؟ مشکل از خودشه یا شوهرش؟ رتبه کنکور پسر خاله قزی چند شد؟ راست میگن جهاز دختر اکرم خانم خودش خریده یا همشو پسره داده؟ این همسایه جدیده همش با ماشین خارجی میره و میاد، فک کنم کار و بارش سکه‌اس. عروس خانم کمالی شاغله؟ درآمدش خوبه؟ پسر طوبی خانم چقد زیرچشاش گود افتاده، نکنه معتاده؟ دیشب یه ماشین غریبه دختر هاجر‌خانم پیاده کرد، نکنه کارش خراب شده؟ همسایه بغلی ما دوازده‌تا بچه داره، زنه هنوزم میخواد بیاره. ای‌بابا به ما چه، ما که فضول نیستیم. فاطمه بهزادی‌مقدم

. جملات دست‌چین از صفحات صبح‌گاهی سال‌های پیشین جوهر‌ درون قلمم، ارتباط مستقیمی با سطح غذای توی معده‌ام دارد. معده که پر بشود، پیام سیری را صادر می‌کند و از همان‌جا کلمات درون لوله‌ی خودکار سرریز می‌شوند. فاطمه بهزادی مقدم

. روبه‌روی خانه ما، یک دیوار آجری بود و چند در آهنی نازیبا و یک قصابی. قصاب سراسر دیوار را با لایه‌ای کاهگل پوشاند و روی دیوا
. روبه‌روی خانه ما، یک دیوار آجری بود و چند در آهنی نازیبا و یک قصابی. قصاب سراسر دیوار را با لایه‌ای کاهگل پوشاند و روی دیوار چند تا پنجره‌ی تزیینی رنگی نصب کرد و چراغ‌های شرشره‌ای. امشب که به رسم عادت رفتم کنار پنجره، قصاب تمام پیاده‌رو را آب و جارو زده بود. چند تا میز و صندلی سفید با کوسن‌های رنگی هم چیده بود پای آن دیوار. به اضافه یک منقل، محض پختن جوجه و کباب. از سر شب تا الان آدم‌های جورواجور می‌آیند روی آن صندلی‌ها می‌نشینند، چایی، قلیانی، کبابی سفارش می‌دهند و می‌روند و جای خودشان را به آدم‌های دیگر با شمایلی متفاوت می‌دهند... من همیشه از این بالا، آن پایین را سوت و کور و خاکستری می‌دیدم. امروز اما زیبایی و زندگی می‌بینم. از این به بعد پشت پنجره‌ام یک قاب کوچک از زندگی دارم. وقتی یک رشته چراغ شرشره‌ای می‌تواند خیابانی را زنده کند، چرا ما نتوانیم به کوچه‌های تاریک و بن‌بست وجودمان نور بپاشیم؟  زندگی همین تصمیم‌های کوچک است؛ کمی نور، کمی رنگ، کمی حوصله و بسیار عشق. اگر داری از آن بالا به تاریک و خاکستری امروزم نگاه می‌کنی، لطفا ناامید نشو. فردا روز دیگری‌ست. الهه_افشار @cafee_art . .

پاییز وبرگ ریزان وعاشقی زمستان و گرمای دستانت بهار وشکوفه ی لبخندت تابستان و گیلاس نگاهت فصل ها بهانه های خوب زندگی بودند شاید عشقی هم نیامد و آن چیز که مدام درحال رفتن بود عمرمان بود ولی زمانی فهمیدیم که کودکی پشت پنجره ی عمر تار موی سفید مارا به برف نشان داد وصدای خنده اش تلنگری بر پنجره ی خوش خیالیمان زد وگریخت آدمی بهانه میخواهد برای زندگی وگرنه فصل ها  جز دزدیدن عمر چیزی نمی دانند ! عاشقی فصل نمی شناسد فصل پاییز وبرگ ریزان وعاشقی و.. "بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین " فرشته_محمودی @cafee_art . .

. داستانک کل کل ! نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت : مواظب درخت های باغ باش ! پاییز لبخندی زد و گفت : چشم ! باغ را آن قدر رنگارنگ کنم که بهار دست به دندان بگیرد ! تابستان لبخندی زد و گفت : من می روم اما با بهار کل کل نکن ! هیچ کس نمی تواند جای بهار را بگیرد نه من و نه زمستانی که بعد از تو می آید ! ابوالحسن اکبری

کنار گذاشتن چیزهایی که قرار بود زمانی  تمام آینده ما باشند دیروز مشغول خانه‌تکانی کتاب‌هایم بودم. بعضی کتاب‌ها را از کتابخانه بیرون می‌گذاشتم تا به دوستان جوان‌تر بدهم. به کتاب‌های درسی دانشگاه رسیدم. دستم روی یکی از آن‌ها ماند. مانده بودم بگذارمش بیرون یا نه... همان‌جا نشستم. کتاب را ورق زدم. فقط نگاهش کردم. و ناگهان روحم رفت بیست سال عقب‌تر... به آن جوانی که با چه ذوقی درس می‌خواند. به رویای وکیل شدن. به شوقی که برای آینده داشت. به اینکه فکر می‌کرد زندگی، مسیری است که کافی است درست انتخابش کنی و با جدیت ادامه بدهی تا به مقصد برسی. بعد زندگی آمد و مسیرهای دیگری پیش پایم گذاشت. چرخش‌های دنیا مرا از آن راه، دور و دورتر کرد. و حالا، بیست سال بعد، نشسته بودم روبه‌روی کتابی که قرار بود بخشی از آینده‌ام باشد و نشد! برای اولین بار، حسرت آن بخش از زندگی را نه مثل یک شکست، که مثل یک زندگی نزیسته دیدم. شاید نیمه دوم عمر، فقط روبه‌رو شدن با چیزهایی نیست که از دست داده‌ایم. شاید آماده شدن برای از دست دادن‌های بزرگ‌تری است که هنوز نرسیده‌اند. کتاب‌ها.. خانه.... کار.... جوانی.... آدم‌ها.... و سرانجام خودمان... در نیمه اول عمر، خیال می‌کنیم قرار است همه چیز را به دست بیاوریم. در نیمه دوم، آرام‌آرام یاد می‌گیریم که هنر دیگری هم وجود دارد: هنر دل کندن از چیزهایی که روزی تمام آینده‌مان بودند. سهیل رضایی . @cafee_art . .

. از خراب‌آباد دنیا بی‌خبر ماندم ولی گوشه‌ای دور از هوای شهر، آبادم هنوز عطیه‌سادات_حجتی
. از خراب‌آباد دنیا بی‌خبر ماندم ولی گوشه‌ای دور از هوای شهر، آبادم هنوز عطیه‌سادات_حجتی

یائسگیِ جمعی ما همگی یائسه شده‌ایم. داغ می‌کنیم، گُر می‌کشیم، خونمان به‌جوش می‌آید؛ اما بارور نمی‌شویم. حتی گاهی فربه‌تر از قبل به زندگی ادامه می‌دهیم، اما کم‌شورتر، کم‌انگیزه‌تر. گویا احساس غیرمفید بودن و بی‌ثمری ما را فرا گرفته‌است و پذیرفته‌ایم که از ما دیگر گذشته‌است. به‌طور معمول یائسگیِ فردی، بخشی از فرایند رشد است؛ اما یائسگیِ اجتماعی، نشانه‌ای گویا از نزول و فرود یک جامعه است. یعنی مردم جامعه ولود نیستند. نمی‌توانند بنویسند، نمی‌توانند بخوانند، نمی‌توانند خلق کنند. جامعه‌ی یائسه یعنی جامعه‌ای نابارور، ناامید، عقیم و بی‌ثمر. جوانهای یائسه یعنی جوانانی که خود را اخته کرده‌اند و از همه‌ی آرزوها دل بریده‌اند و باری به‌هر جهت زندگی می‌کنند. ما جملگی یائسه شده‌ایم و بی‌خیال و کرخت از وقایعِ اطرافمان. حتی احساساتمان نیز در هم تنیده و بلاتکلیف است. اختلال در خَلق و خُلق داریم. مغزمان نابارور شده‌است. ما دچار یائسگی جمعی شده‌ایم. باور به درمان‌پذیری و تلاش در مسیر باروریِ جامعه، مهم‌ترین وظیفه‌ی قلم‌بدستان، روشنگران و اندیشمندانِ جامعه است. چنین‌ باد مهین شریفی . @cafee_art . .

Repost from N/a
زن باید با سیاستش مردو تشنه خودش کنه😌🥰 جوری عاشقش کن تا بیشتر از قبل عاشقت بشه و دلش برات ضعف بره😍❤️👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEeoEm9Fpty8yTs5Gg ورود افراد مجرد ممنوع⛔👆 به شدددت توصیه می کنم حتما حتما عضو شوید❤️👆💥

کودکی‌ام را می‌خواهم و پدرم را که هنوز یاد نگرفته بود بمیرد و خواهرهایم را که خلاصه نشده بودند در کامنت‌های اینستاگرام و لبخندهای واقعی مادرم را که تمامِ سال‌های رفته انبساط لب‌هایم را پا به ماه بود الف_رحیمی

باید کتاب‌هایم را جلد کنم و تغذیه‌ی فردا را در کیفم بگذارم یادم بـاشد، پدرم رضایت‌نامه‌ را امضا کند تـا فردا مرا بـه اردو بـبرند! معلممان گفته اول املا می‌گیرد بـعد حدود دو ساعت، بـه موزه‌ می‌رویم چون درسمان بـه حرف «میم» رسیده است. دلم برای روزهایی که دغدغه‌هایم هم‌قد کیف مدرسه‌ام بود، تـنگ شده است. فاطمه_اندربای

. تنگ‌حوصلگی حوصله‌ام تنگ آمده. گوشه‌وکنارش را درز گرفته آمده. بی‌قواره آمده. اندازه‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیست. نگاهم عریان مانده؛ گوش‌هایم برهنه و زبانم لخت. حوصله‌ام تنگ آمده؛ دلم می‌خاهد کسی بیاید و این تنگ‌حوصلگی را از تنم دربیاورد. از سرم ردش کند، از دست‌هایم جداش کند و بیندازدش گوشه‌ای که دیگر به تنم نچسبد. جیب‌هایش را می‌گردم؛ چیزی توی آن نیست. نه یک فیلم، نه یک آهنگ، نه یک کتاب. فقط یک مشت دست‌نخورده‌گی‌ست؛ یک مشت نخاستن؛ یک مشت ولش کن. -فاطمه کریمی . @cafee_art . .

باز آمد بوی ماه مهر ترانه‌ی باز آمد بوی ماه مدرسه، توی گوشم می‌پیچد. چقدر این ترانه رنگ داشت. بو داشت. زنده بود. مثل آن روزها. کاش آن روزها برمی‌گشت. کاش هنوز ۸ ساله بودم یا نه ساله. کاش هنوز روز اول مدرسه بود. کاش هنوز روپوش مدرسه‌ام را بغل تختم آویزان می‌کردم و تا صبح نگاهشان می‌کردم. کاش هنوز آن جامدادی ماشینی‌ام را صدباره باز و بسته می‌کردم. کاش هنوز از شوق مدادرنگی ۲۴ رنگه‌ام خواب به چشمانم نمی‌آمد. کاش هنوز خودم را برای بیدار شدن لوس می‌کردم. کاش هنوز بین خواب و بیداری، مامان لقمه به دهانم می‌گذاشت. کاش هنوز موهایم را می‌بافت و مقنعه سرم می‌کرد. کاش هنوز به خاطر عطر خمیربازی‌ها و صابون کاغذی‌ام درِ کیفم را باز و بسته می‌کردم. کاش هنوز هم پاک‌کن عطری می‌خریدم و بویش می‌کردم. کاش هنوز برچسب‌های باربی را به لوازم تحریر و دفترهایم می‌چسباندم. کاش هنوز ناخن‌هایم را روی جلد‌های رنگی کتاب می‌کشیدم. کاش هنوز چسب‌های بیشتری به لایه‌ی دوم کتاب می‌زدم تا در مواقع لزوم از آن استفاده کنم. کاش هنوز هم دفتر فیلی و شطرنجی می‌خریدم. کاش هنوز هم مداد جادویی و پاک‌کن‌های فانتزی با شکل میوه می‌خریدم. کاش هنوز هم خط‌کشی که درونش آب اکلیلی بود می‌خریدم. کاش هنوز با خرید لیوان تاشو و قمقمه کیف می‌کردم. کاش هنوز معلم بیرون می‌رفت و با گچ روی تخته نقاشی می‌کشیدم. کاش هنوز شلوار ورزشی و کاور برای روزهای ورزش می‌پوشیدم و با دوستانم بازی می‌کردم. کاش هنوز هم مامور بهداشت می‌شدم و شیر پاکتی‌های سه‌گوش را بین دوستانم پخش می‌کردم. کاش هنوز هم با مدادشمعی نقاشی ابر و کلبه و جنگل می‌کشیدم. کاش هنوز هم مامان برای خوشحال کردنم کادوی بزرگ می‌خرید و از طرف مدرسه سر سکو به من می‌دادند. کاش هنوز برای اردو رفتن تا صبح بی‌خواب می‌شدم. کاش هنوز هم مبصر می‌شدم و خوب‌ها و بدها را می‌نوشتم. کاش هنوز هم زنگ تفریح می‌شد و نارنگی و خیار و نون‌وپنیر و گردوی خوش‌عطر و بویم را با لذت می‌خوردم. کاش هنوز معلم دیکته می‌گفت و وقتی نمره‌ی ۲۰ می‌گرفتم، یک برچسب ستاره هم می‌چسباند زیر آن. کاش هنوز بچه مدرسه‌ای بودم. آرزو بابایی . @cafee_art . .

یه عده هم هستن توی دنیای مجازی واسه خودشون کسی هستن ؛ دنیای حقیقی دزد دستشون نمیدن ببرن کلانتری . یا نمیرن واسه ننه آقاشون دوتا نون بگیرن ؛ بعد توی مجازی فاز وبالوالدین احسانا میگیرن ؛ جمع کن خودتو شاغال /: نیکی_کاظمی . @cafee_art . .

Repost from N/a
😂بیا اینجا دوربین مخفی خفن ببین جر بخوری از خنده 👅😂😂😂 پسرا بزنن رو فلفل😂👇    🌶🌶🌶🌶🌶🌶🌶    🌶🌶🌶🌶🌶🌶🌶 دخترا بزنن رو هلو 😂👇    🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑    🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑 مشاهده دوربین مخفی 🔞 مشاهده دوربین مخفی 🔞