Art Cafe
Открыть в Telegram
اگر مايل هستيد عكس،نوشته،شعر و نقاشى هاتون رو به اسم خودتون با كافه هنر به اشتراك بگذاريد تا دوستان هم از هنر شما لذت ببرند🌻 منتظرتان هستيم♥ باران كه مى بارد تو در راهي...🍃🍁 ادمين: @ahmadiseresht
Больше1 913
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-1730 дней
Архив постов
1 913
تقسیمِاموالِ پدر
پدر که رفت میراث فروانی برجای گذاشت.
کسی بر سرِ تقسیمِ آن دعوا نکرد. همه آزادانه هرچه خواستند برداشتند.
هیچکس چیزی را از دست دیگری نربود.
همه در کمال بخشندگی، میراث را به هم تعارف و پیشکش میکردند.
شاهدی که از کنارمان میگذشت با تعجب پرسید: شما بر سرِ تقسیم ارث اختلاف ندارید؟ با هم دعوا نمیکنید؟
ما ارثِ پدر را در طبق گذاشتیم و به دیگران هم تعارف کردیم.
هیچکس بر سر سهمش جدال نکرد. کسی فزونتر از دیگری نخواست. هرکس هرچه دوست داشت، برداشت و بقیه را هم برای سایرین گذاشت.
حرص و شتابی برای تقسیم این اموالِ منقول، در کار نبود.
سفره گشودهبود و طعامش فراوان؛ درست مثل دستهای خودش بزرگ و بخشنده.
رهگذری لقمهای برگرفت و در دهان گذاشت و رفت. دیگری هم جرعهای نوشید و مست شد.
پدر برایمان با گشودهدستی میراثِ منقول فروانی گذاشت؛ میراثی بسیار سنگین و مسئولیتآور.
در تقسیمش هیچ دعوا نکرديم و یکدیگر را ناسزا نگفتیم.
هرکس براحتی میتوانست خودش انتخاب کند و کالایی را که میپسندد برگزیند و برود.
میراثش منقول بود و سیّال در گذشته، حال و آینده.
میراثِ پدر صداقت بود و انسانیت، درستکاری بود و انصاف، تفکر بود و پرسشگری.
میراثی گرانسنگ که انتخاب و پذیرشِ آن، سنگین بود و دشوار.
کسی برای برداشتنش دعوا نکرد.
خدا کند میراثش هیچگاه بر زمین نماند.
مهین شریفی
.
@cafee_art
.
.
1 913
.
تو ناجی جهان و سنگ صبور آدمهای سمی نیستی. اگر مرزهای چشمهی روانت را نبندی، همان کسانی که از تو نوشیدهاند، از روی جنازهی خشکیدهی تو رد خواهند شد.
مراقبت از خودت، خودخواهی نیست، شرط بقاست.
1 913
مادربزرگی که دیگر ندارم
در ماهی که گذشت مادربزرگم از بینمان پرکشید. وقتی صدای گریهی پدرم را شنیدم غمم بیشتر شد. غم بیمادریِ پدرم، غمِ بیپناهی بود. ما همه کنارش بودیم ولی هیچکداممان، مادر نبودیم.
مادربزرگم زنی از جنس دانایی، جسارت و مهری خالص بود. وقتی خانهمان میآمد، در اتاق من باهم حرف میزدیم. میان حرفهایش شعرهایی میخواند که در سینهاش میتپید. شعرها را گوشهوکنار کتابی که آن لحظه کنار دستم بود مینوشتم. او ظرف خاطرات کهن بود. با آنکه یک قرن زیسته بود امّا خاطرات چندماهگیام را با چنان جزئیاتی توضیح میداد که انگار میدیدمَش. راوی بینظیری بود. برخلاف زنهای همنسلش مطیع نبود و صاحبنظر بود. میتوانست به خوبی وقایع را تحلیل کند. از او میشد متفاوت بودن را یاد گرفت. او کسی بود که فکر کردن را یاد میداد و با دیکته کردن مخالف بود. بزرگ بود و دلش میخواست بزرگی را در ما ببیند.
یادآوری رفتارهای بزرگمنشانهاش باعث میشود به خودم افتخار میکنم که ادامهی نسل زنی شبیه به او هستم. دلم میخواهد درست مثل او، قوی باشم. مثل او به دنیا نگاه کنم. شبیه او امیدوارانه از عمر زمینیام لذت ببرم و برای خودم و لحظههایم ارزش قائل باشم.
آناهید
.
@cafee_art
.
.
1 913
روزهایی است که در آن
به ستون نمیشود تکیه کرد
و به هزار نخ باریک باید آویخت
•
از وقتِ چشمگشودن تا پایانِ شب
رشتهرشته باید نخی گره زد به زندگی
مرتبکردن تخت تا پُرکردن کتری
بررسی آبِ ماشین تا گلدانهای تشنه
پاسخِ گرم به سلامی که میرسد
پرسیدنِ احوالِ اهالی؛ دور و نزدیک!
•
خردهکارهای ساده را چنان ببین
که گویی همه زندگی همینهاست
طوفان، ستونهای سخت را میشکند
اما نخهای منعطف، متصل میمانند
———
حسام_ایپکچی
.
@cafee_art
.
.
1 913
خانه مادربزرگ
زندایی کوچیکه اهل بافتنی است و یکریز شال میبافد. تا به حال او را بدون میله و کاموا ندیدهام. روزی یک کت و کلاه میبافد. توی خانه، وقت راه رفتن، وقت حرف زدن، وقت کار کردن هم میبافد. توی کوچه هم میبافد. توی خواب هم میبافد. لباس خودش و لباس بچههایش و کت و شلوار دایی را بافته است. روسری، روبنده، پردهها، حولهها، حتی گلهای تزیینی گلدان هم بافته است. آبستن است و من مطمئنم که بچههایش از جنس نخ و پشم هستند و اگر یکی از آنها زشت و کجوکوله باشد، با کارد بُرندهای او را میشکافد و از نو میبافد.
گلی ترقی|خانه مادربزرگ
.
@cafee_art
.
.
1 913
Repost from N/a
💜✨♥️✨💚✨💙✨💛✨
کانال #عکشنوشته و پروفایل زیبا
❣بهترین عکس پروفایل نــــاب
❣بهترین تصاویر HD
❣موسیقی های جدید
❣کلیپ های خاص
👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/S4C5OG_Z273EGdtM
https://t.me/joinchat/S4C5OG_Z273EGdtM
با ما زیباترین تصاویر را مرور کنید❣
به شدت پیشنهاد میشه 👌🏿
1 913
.
اگر به هشتاد سالگی برسیم
شاید تنهایی
واسطهای شد
تا عاشقم شوی
اگر تا آن موقع
وینستونها و نبودنت
دریچههای قلبم را
نشکنند
الف_رحیمی
.
@cafee_art
.
.
1 913
.
و فقر
زائیده است
در سفرهای
که بر بالینش
شرم پدر با درد
بر پیشانیاش سرفه میکند!
شرم پدر
و سفرهی خالی به کنار؛
نکبت فقر را
کدام دزدی
در کدامین بازی
با چه قیمت
برای شهر
خریده
که هر چه میخوریم
تمام نمیشود؟!
شاعر میگفت سخن
با دستان قلم...!
علیرضا_فرزانه(ع.مهرزاد)
1 913
.
رفاقتهای کودکی !
شما برایِ دوسـتداشتن ، نقشه لازم نداشتید
برایِ رفاقت ، منفـعت طلب نبودید
شما برای دوسـت بودن ، دوسـتی را بــلد بودید ..
حالا ما بزرگ شدهایم ،
آنقدر بزرگ شدهایم که ؛
رفاقـتها حقـیقت را تـاب نـمیآورند رفاقتها ، معیارِ سنجش شدهاند .. تلخترین بخشِ بزرگسالی ، پیرشدن نـیست زمانی است که میفهمیم بسیاری از آدمها رفیــق نبودند ، فقط نقشِ رفاقـت را خوب بازی میکردند .. فاطمه_پورزنگ
1 913
رفاقتهای کودکی !
میدانید
امروز آدمها تا وقتی «سکوت» کنیم ، رفیــق هستند
تا وقتی حرفی نمیزنیم که پردهای کنار برود ،
تا وقتی حقیقــت ، گوشهای از منــفعتِ آنها را زخمی نکرده ،
تا وقتی حضور واقــعی مزاحمِ تصویری نیست که ، از تـــو ساختهاند ..
کافی است یکبار بیپرده حرف بزنیم ؛ آنوقت میبینیم چهقدر از رفاقتها ، فقط به شرطِ «سکوت» دوام آوردهاند !
آن روزهایِ بینقــاب ، رفاقــت حسابوکتاب نداشت ! کسی پیش از گفتنِ یک حقیــقت ، سود و زیانش را نمیسنجید دلخوریها کــم بود و به امضای غرور و به جلسهی محاکمهی احساسات احتیاجی نبود اگر کسی دوســتت داشت ؛ نگاهش جار میزد ، یا دستکم از لبخـندش پیدا بود .. فاطمه_پورزنگ
1 913
تمام غصهها موجه نیستند! ما اکثر وقتها غمگین و سوگواریم؛ برای حرفهایی که آدمها نگفتهاند و کاری که نکردهاند و مدام در ذهنمان با کسانی میجنگیم که در آن لحظه حتی به ما فکر هم نمیکنند! ما آدمها را قضاوت میکنیم و با قضاوتمان قبل از هرکسی به خودمان آسیب میزنیم و خودمان را عذاب میدهیم. ما در ذهنمان با نقابِ فرضیِ آدمها میجنگیم و از خودمان دفاع میکنیم، برای جنگها و موضوعاتِ پیش نیامده و برای احتمالات ناخوشایندی که از بس وسواسگونه فکر کردهایم، آنها را در ذهنمان ساختهایم!
نیمی از دشمنیها، مشکلات و بارهای روانی ما ذهنیست و نیمی از غصهها را خودمانیم که برای خودمان میتراشیم و خوب که دقیق شویم، اکثر مسائل و رنجهای ما هیچ ریشهی منطقی و درستی در واقعیت ندارند!
در صلح باشیم با خودمان و در صلح باشیم با جهان. زیاد فکر نکنیم و لکههای کوچک روی پنجرهی روحمان را پاک کنیم، نه بزرگ!
دلیلی ندارد برای هرچیز، در ذهنمان داستان بسازیم و از هر حلقهی مبهم کوچکی، زنجیر ببافیم و خودمان را اسیر کنیم!
آرام و صبور و خوشبین باشیم و در صلح و آشتی با خودمان؛؛؛ آنوقت است که همه چیز به شکل معجزهآسایی درست میشود؛ آفتاب، قشنگتر طلوع میکند، باد، آرامتر میوزد و دنیا و آدمها دوستداشتنیتر میشوند...
نرگس_صرافیان_طوفان
.
@cafee_art
.
.
1 913
Repost from N/a
هرکی عاشق کلاس سفره آراییه بیاد😍👇
🎂تزیین میز تولد
🍽تزیین سفره افطار
🍱تزیین سفره هفت سین
🍚تزیین پلو
🥗تزیین سالاد
🫕تزیین خورشت
🧇تزیین حلوا
خودمم عضوم نری از دستت رفته😍🏃♀
https://t.me/+SzvdQoREhBLQjwoM
https://t.me/+SzvdQoREhBLQjwoM
1 913
.
نوشته بود:
«سگی رو که همه کتک زدن، اولین کسی که ناز کنه، گازش میگیره!»
شببخیر رفقا
الف_رحیمی
1 913
.
نوری: این دیگه فاصله طبقاتی نیست . ما پرت شدیم صفحه بعد زیر پونز
نوری: من امروز خیلی غمگینم.هدف از آفرینش ما چی بود؟ چرا اینجوری شد زندگیم؟
1 913
.
خستگیِ خوب، خستگیِ بد
خستگیِ خوب وقتی است که کل روز را مشغول به کارهای محبوبت بودی. و برنامهی روزت سکون و چندساعتی دور بودن داشته است.
در خستگیِ بد هم کل روز حتی به کارهای مورد علاقهات مشغولی، ولی در آخر انگار خاور از رویت رد شده، با بارِ سنگ. و دلت میخواهد تا ماهها سمت هیچکاری نروی.
گاهی خستگیِ بد، در روندِ عادتسازی است. اما حتی در آن صورت نباید خستگی را به حال خود رها کرد.
در این حال تکرارِ چیزهای آشنا، نیِ باریکی است که برای هوا از آب بیرون میآید. مثل کودکان که فیلمی را بارها از اول میبینند. حتی اگر بیفایده باشد، ماساژِ مغز است.
دارمان محبی
1 913
ازدواجِ زر و زور
با یکی از دوستان که در رفاه و آسایش زندگی میکند، دیداری داشتم. هرکس عکس و فیلمهای زندگیشان را میبیند، به چنین رفاهی غبطه میخورد. اما با ناباوری شنیدم که از زندگیاش راضی نیست.
میگفت: «من آسایش دارم، ولی آرامش؟ اصلا و ابدا. همسرم اجازه نداد بیرونِ خونه کار کنم؛ میگه: جای زن تو خونه است. هر وقت پول لازم داشتی، بگو. خودم اگر صلاح دونستم، بهت میدم. نه که دست به جیب نباشه ها، به من و بچهها پول میده، اما شرط داره؛ اطاعت بیچونوچرا. سمعاً و طاعتا.
خدا نکنه یه روز کارمون به جروبحث بکشه، برای تلافی، سوییچ ماشین، پول ماهانه و موبایل رو از ما میگیره؛ تا وقتی که دلش رو به دست بیاریم و به غلط کردن بیفتیم.
من هم که درآمدی از خودم ندارم، مجبورم فرمانبرش باشم. مثل طوطی تو قفس طلا زندگی میکنم. بدون اجازهی او نمیتونم بیرون برم. از همه دور افتادم. از مهمون هم خوشش نمیاد. خلاصه که افسارمون دست او هست. به قولی
«تومون خودمون و کشته، بیرونمون، مردمو»... بندهی خدا دلِ پُری داشت. امروز، وقتی حکایتی از گلستان سعدی را میخواندم، گفتوگوی آن روز را به یاد آوردم. آنجا که سعدی در حکایتی آورده:
«گفتهاند هر که را زَر در ترازوست، زور در بازوست و آن که بر دینار دسترس ندارد، در همه دنیا کَس ندارد.»یاد حرف بیبی میافتم. وقتی چنین آدمهایی را میدید که از پول برای تنبیه و سلطه بر دیگران استفاده میکردند، میگفت:
«خدا خر رو شناخت که شاخ بهش نداد.»پول برای آن مرد فقط وسیلهی تأمین رفاه نبود؛ ابزاری بود که با آن اطاعت میخرید و قدرتش را به رخ میکشید. به زندگی دوستم فکر کردم؛ به قفس طلایی که از بیرون تماشایی است و از درون، زندان. من هم روزی به رفاهی که در زندگیاش میدیدم غبطه خورده بودم، بیآنکه از رنج پنهانش خبر داشته باشم. راستی، چند بار از دور، حسرتِ زندگی دیگران را داشتهایم، بیآنکه بدانیم در پسِ آن ظاهر زیبا، چه میگذرد؟ چقدر زر و زور به هم میآیند! زینت مهتری . @cafee_art . .
1 913
.
همان کلافِ سردرگمی
که با کلافگی بازش میکنی
و
دانهدانه
آشفتگیهایت را قلاب میزنی
رجبهرج
دلمشغولیهایت را میبافی
رشتهبهرشته
غصههایت را کور میکنی
شاید
نشانِ زندگی باشد
زن بودن
همین است
اینکه
با همهی خستگیها
هنوز
چیزی در تو
به زندگی
دل بسته است
فاطمه_فریزنی_گیسو
.
@cafee_art
.
.
