Winterfell.ir
Kanalga Telegram’da o‘tish
کانال تلگرام رسمی سایت winterfell.ir «مرجع تخصصی ترجمه کتابهای نغمه ای از یخ و آتش»❄️game of thrones 🔥 دانلود خاندان اژدها در کانال👈 https://t.me/winterfell_hotd تماس با مدیریت برای خرید کتاب: @Galadriel7
Ko'proq ko'rsatish5 386
Obunachilar
-224 soatlar
+67 kun
+4330 kun
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+110
0 kanalda
Avgust '26
+187
1 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+198
3 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+213
1 kanalda
Get PRO
May '26
+50
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+45
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+31
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+316
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+60
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+57
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+61
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+63
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+49
0 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+55
1 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+55
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+42
1 kanalda
Get PRO
May '25
+61
1 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+69
3 kanalda
Get PRO
Mart '25
+82
0 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+63
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+51
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+78
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+60
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+110
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+130
1 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+205
1 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+399
3 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+226
3 kanalda
Get PRO
May '24
+81
0 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+45
1 kanalda
Get PRO
Mart '24
+69
0 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+59
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+92
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+92
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+95
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+50
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+84
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+90
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+55
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+61
0 kanalda
Get PRO
May '23
+78
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+48
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+48
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+38
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+69
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+98
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+244
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+388
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+407
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+797
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+69
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+74
0 kanalda
Get PRO
May '22
+59
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+31
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+37
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+36
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+75
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+52
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+62
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+81
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+71
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+75
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+57
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+53
0 kanalda
Get PRO
May '21
+64
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+67
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+42
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+56
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+61
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+3 257
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 24 Sentabr | +1 | |||
| 23 Sentabr | +5 | |||
| 22 Sentabr | +4 | |||
| 21 Sentabr | +4 | |||
| 20 Sentabr | +4 | |||
| 19 Sentabr | +8 | |||
| 18 Sentabr | +6 | |||
| 17 Sentabr | +3 | |||
| 16 Sentabr | +4 | |||
| 15 Sentabr | +3 | |||
| 14 Sentabr | +1 | |||
| 13 Sentabr | +5 | |||
| 12 Sentabr | +2 | |||
| 11 Sentabr | +1 | |||
| 10 Sentabr | +3 | |||
| 09 Sentabr | +4 | |||
| 08 Sentabr | +3 | |||
| 07 Sentabr | +11 | |||
| 06 Sentabr | +3 | |||
| 05 Sentabr | +4 | |||
| 04 Sentabr | +3 | |||
| 03 Sentabr | +10 | |||
| 02 Sentabr | +9 | |||
| 01 Sentabr | +9 |
Kanal postlari
#مقاله #حقایق
📌چهارمین زنِ محرومشده از تختآهنین
همانطوری که در بخشهای قبلی گفته شد، حذف زنجیرهایِ زنان به یک بدعت در خاندان تارگرین تبدیل شد. اما در این بخش به سراغ دختری میرویم که شاید کمتر کسی او را بعنوان وارث به یاد بیاورد؛ لیدی لینا ولاریون، دختری که شکوهِ خون والیریا در رگهایش جریان داشت.
ریشه محرومیت لینا از تاجوتخت حتی به قبل از تولد او بازمیگشت. زمانی که شاهزاده ایمون کشته شد، پرنسس رینیس وارث قانونی او بود. اما اعلیحضرت با نادیده گرفتن رینیس، پسر دومش یعنی شاهزاده بیلون را به عنوان وارث جدید اعلام کرد. این تصمیم دقیقاً زمانی گرفته شد که رینیس باردار بود و جهیریس با این کار، نه تنها رینیس، بلکه فرزند متولدنشده او را هم کنار زد.
لینا در آن زمان که هنوز در شکم مادرش بود، به عنوان فرزند مذکر به موضوع اصلی و داغ بحثهای جانشینی در قلمرو تبدیل شده بود، چرا که همه فکر میکردند او وارث تاجوتخت خواهد بود؛ اما پس از تولد مشخص شد که او یک دختر است و این موضوع بهانهای شد تا لردها ادعای او را راحتتر سرکوب کنند.
در کتاب آتش و خون، بانو لینا به عنوان زنی بلندقامت، کشیده و بهشدت زیبا توصیف شده است. او چشمانی بنفش و جادویی داشت و انبوهی از موهای فر به رنگ نقرهای-طلایی که زیباییاش تا زیر کمرش آبشاروار سرازیر میشد؛ زیبایی خیرهکنندهاش را از مادرش و روحیه ماجراجو و بیباکش را از پدرش مار دریا به ارث برده بود.
مورخان میگویند او در نوجوانی، فراتر از هر سیاست و حتی بیشتر از پسران، عاشق پرواز و آسمان بود. همین شجاعت جنونآمیزش باعث شد در دوازده سالگی، ویگار، بزرگترین اژدهای زنده پس از بالریون را تسلیم خود کند.
طبق قوانین و سنتهای آندال، حق جانشینی پادشاه جهیریس اول باید به نوادگان فرزند ارشدش میرسید. در آن زمان، لیدی لینا به عنوان فرزند ارشدِ رینیس، از نظر خونی تقدم آشکاری بر پسرعموهایش داشت. در جریان شورای بزرگ سال ۱۰۱ ب.ف، لرد کورلیس ولاریون تلاش کرد تا ادعای همسر و فرزندش را به کرسی بنشاند، اما لردها که مسیر حذف زنان را هموار کرده بودند، حتی حاضر نشدند ادعای یک دختر را بررسی کنند و حق او به سرعت رد شد.
لینا، زنِ مغرور و شجاعی که سوار بر ویگار، آسمانهای هفت اقلیم و اسوس را فتح میکرد، هرگز برای این غصب دست به شمشیر نبرد و بعدها در کنار شاهزاده شریر زندگی کرد. تراژدی او زمانی کامل شد که سالها بعد هنگام زایمان دچار تب شدید شد؛ او در آخرین لحظات زندگیاش در حالی که هذیان میگفت، تخت را رها کرد تا خودش را به ویگار برساند و یکبار دیگر به عنوان یک اژدهاسوار در آسمان بمیرد، اما پیش از رسیدن به اژدهایش روی زمین افتاد و درگذشت. محرومیت لینا ثابت کرد در وستروس، حتی داشتنِ بزرگترین اژدها و ارشدیتِ خونی هم نمیتواند دیوارهای بلند بدعتِ مردسالاری را فرو بریزد.
🔥⚔❄️
@winterfellir
| 2 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹زمان آزمایش (بازسازی مملکت)
🔸بخش چهارم
متیوس چهار روز بعد راهی اولد تاون شد. برای اسبسواری زیادی چاق بود، با کجاوهای مطلا، همراه با شش نگهبان و تعدادی خدمتکار، سفر میکرد. افسانهها میگویند که در هنگام رد شدن از مندر در بیتربریج، از کنار سپتون بارث که داشت به مقصد دیگری میرفت رد شده است. بارث تنها و سوار بر خری بوده است.
تغییرات پادشاه جوان در میان نجیبزادگانی که در شورای کوچکش حضور داشتند خوب پیش رفت. او همچنین چندین منصب کماهمیت دیگر را نیز پاک کرد، کلیددار را تغییر داد، رییس ملازمان قلعه سرخ و همه زیردستانش را تغییر داد، رییس بندرگاه بارانداز پادشاه را نیز تغییر داد(در همین زمان روسای بنادر میدنپول، داسکندیل و اولد تاون را نیز تغییر داد)سرپرست ضرابخانه پادشاهی، عدالت پادشاه، استاد هنرهای رزمی، نگهبان سگها،مهتران اسبها و حتی موشگیرها را نیز تغییر داد. پس از آن نیز دستور داد سیاهچالهای زیر قلعه سرخ را تمیز و خالی کنند، و تمام زندانیانی که در سلولهای سیاه بودند را زیر نور خورشید آورده و حمامشان دهند، زین پس اجازه فرجامخواهی نیز خواهند داشت. او میترسید بعضی از زندانیان بیگناهانی باشند که توسط عمویش به زندان افتاده باشند.(در این مورد حق با جهیریس بود، بااینوجود خیلی از این اسرا در طول سالهایی که در تاریکی گذرانده بودند دیوانه شده بودند، و نمیشد رهایشان کرد).
وقتی که همه این موارد را با خشنودی انجام داد و مردان جدیدش جای پای خود را محکم کردند، جهیریس به استاد اعظم بنیفر دستور داد زاغی به استورمز اند بفرستد و لرد روگار را به شهر فرابخواند.
وقتی نامه پادشاه رسید میان لرد روگار و برادرانش اختلاف افتاد، سِر بوریس که بیثباتترین و آشوبگرترین باراتیون محسوب میشد. در این مورد واکنش آرامی داشت. او گفت،"اگه تقلا کنی جوانک سرتو از بدنت جدا میکنه. برو به دیوار. عضو نگهبانان شب شو."گارون و رانل برادران کوچکتر، پیشنهاد نافرمانی را دادند. آنها گفتند استورمز اند مثل بقیه قلعههای مملکت قوی هست. اگه جهیریس بخواد سرشو داشته باشه، بزارید بیاد و بگیردش. لرد روگار وقت اینها را شنید فقط خندید. او گفت،"قوی؟ هرنهال هم قوی بود. نه. من با جهیریس ملاقات میکنم و بهش توضیح میدم. بعدش میتونم سیاه بپوشم اگه انتخابش کنم قطعاً باهام مخالفت نمیکنه."صبح روز بعد، همراه با تنها شش شوالیه قدیمیاش روانه بارانداز پادشاه شد، مردانی که او را از دوران کودکی میشناختند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 339 |
| 3 | #اخبار #بازیگران
📌 اما دارسی در نخستین اکران جهانی «Digger»
🔹️اما دآرسی شب گذشته در لندن روی فرش قرمز نخستین اکران جهانی فیلم Digger حاضر شد؛ جدیدترین فیلم به کارگردانی الخاندرو گونسالس اینیاریتو، کارگردان برنده اسکار.
🔸️اما دآرسی در این فیلم در کنار بازیگرانی چون تام کروز، ریز احمد، ساندرا هولر، جسی پلمنز، جان گودمن، مایکل استولبارگ و سوفی وایلد به ایفای نقش پرداخته است.
📍 لندن
📅 ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶
و البته… اما دارسی روی فرش قرمز مثل همیشه میدرخشه. ✨
🔥⚔❄️
@winterfellir | 429 |
| 4 | #اخبار #بازیگران
📌اما دآرسی در نخستین اکران جهانی «Digger»
اما دآرسی در مراسم نخستین اکران جهانی فیلم «Digger» حضور پیدا کرد و با ظاهری خیرهکننده روی فرش قرمز این رویداد درخشید.
🔥⚔❄️
@winterfellir | 432 |
| 5 | #اخبار #بازیگران
📌اما دآرسی در برنامهی BBC Radio 6 Music برای مراسم مطبوعاتی فیلم «Digger» در لندن، ۲۲ سپتامبر.
در این روز رادیو BBC Radio 6 Music با اما دارسی و ریز احمد دربارهی فیلم «Digger» گفتوگو کرد.
🔥⚔❄️
@winterfellir | 497 |
| 6 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹زمان آزمایش (بازسازی مملکت)
🔸بخش سوم
پیدا کردن شخصی برای جایگزینی لرد ادول بعنوان ارباب سکه کار راحتی نبود. بسیاری از مشاوران به پادشاه اصرار میکردند که این وظیفه را بر عهده لایمن لنیستر، ثروتمندترین فرد وستروس، بگذارد، ولی جهیریس خیلی تمایلی به این کار نداشت. اعلیحضرت گفت،"حتی اگر لرد لایمن کوهی از طلا زیر قلعه سرخ بیابد نیز فکر نکنم مناسب این منصب باشد."او قصد داشت یکی از عموها یا پسرعمو های لرد هایتاور را انتخاب کند، زیرا ثروت اولد تاون از تجارت به دست آمده است نه زیر زمین، ولی به دانل متاخر اعتماد نداشت زیرا در مسئله سپتون مون خیلی درگیر نشد. در آخر جهیریس تصمیمی جسورانه گرفت، او شخص مناسب را در آنسوی دریای باریک یافت.
رگو دراز نه لرد بود و نه شوالیه و نه حتی ارباب، او یک تاجر و صراف بود که از صفر شروع کرد و حالا ثروتمندترین مرد پنتوس است، و دوستان پنتوسیاش بخاطر عوامزاده بودنش ردش کردند و جایگاهی به او در میان شورای اربابان ندادند. از بیاعتناییهایشان خسته شده و با خوشحالی پاسخ پادشاه را داد، خانواده، دوستانش و پول زیادی را همراه خود به وستروس آورد. پادشاه برای اینکه مقامش با دیگر اعضای شورا یکی شود او را لرد اعلام کرد. البته لردی بدون سرزمین و مردان قسمخورده حتی قلعهای هم نداشت، بعضی به مزاح او را "لرد هوا" میخواندند مرد پنتوسی با مزاح گفت،"اگه بتونم از هوا مالیات بگیرم، واقعا لرد میشم."
جهیریس سپتون متیوس را نیز اخراج کرد، همان کشیش چاق و خشمگین که به ازدواج بین محارم و ازدواج پادشاه اعتراض زیادی داشت. سپتون متیوس از اخراجش خشنود نبود. او اعلام کرد"مذهب هفت با هر پادشاهی که فکر کند میتواند بدون حضور یک سپتون در کنارش حکومت کند مخالف است."جهیریس نیز پاسخش را داد."کمبود سپتون نداریم. سپتون اوسویک و سپتا ایزابل همراه ما خواهند ماند، مرد جوانی به نام بارث نیز از هایگاردن به کتابخانه ما خواهد آمد."سپتون متیوس اهمیتی نداد، اعلام کرد اوسویک یک پیر خرفت است و ایزابل نیز یک زن است، البته اطلاعاتی در مورد سپتون بارث نداشت. پادشاه پاسخ داده بود"و نه از خیلی چیز های دیگر."(معروف است که لرد مسی گفته است که پادشاه به سه نفر برای جایگزینی سپتون متیوس و حفظ تعادل نیاز دارد، احتمالاً اندکی بعد بیان شده است، البته اگر اصلا چنین چیزی گفته باشد.)
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 545 |
| 7 | #سریال #خاندان_اژدها
گوزن سفید، پادشاه کینگزووده و در دوران قبل از اژدهایان به عنوان نماد سلطنتی تو وستروس شناخته میشد...
این جملاتی است که اوتو هایتاور قصد دارد با آنها ویسریس را به تغییر جانشینی و انتخاب ایگاندوم سوق دهد؛ خواستهای که بسیاری از لردها نیز انتظار دارند پادشاه از تصمیم خود درباره دخترش عقبنشینی کند.
با آغاز شکار، پادشاه و دستِ پادشاه در انتظار گوزن سفید هستند؛ اما در نهایت گوزنی معمولی نصیبشان میشود. سریال این صحنه را سنگین و ناخوشایند نشان میدهد؛ گویی شاه ویسریس در تعقیب چیزی بود که قرار نیست به آن برسد. اما روایت ناگهان تغییر میکند.
سکانس ناگهان به فضایی آرام میرسد؛ جایی که رینیرا و کریستون کول از دور اردوگاه سلطنتی را تماشا میکنند. درست در همین لحظه، گوزن سفید ظاهر میشود؛ همان نماد سلطنتی که همه در جستوجویش بودند. پرنسسِ دراگوناستون، گوزن را میبیند و برخلاف انتظار، جانش را میبخشد. گویی سریال با این تقابل تصویری، بدون نیاز به دیالوگ، پیامش را منتقل میکند؛ گوزن سفید بهجای آنکه نزد پادشاه و مدعیان مردِ اطرافش ظاهر شود، در برابر یک دختر قرار میگیرد...
🔥⚔❄️
@winterfellir | 591 |
| 8 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹زمان آزمایش (بازسازی مملکت)
🔸بخش دوم
یکی از شخصیتهای برجسته برای استقبال از پادشاه حضور نداشت: مادرش، ملکه آلیسا. جهیریس باید برای دیدنش به اقامتگاه میگور میرفت، جاییکه او برای منزوی شدن سکنی گزیده بود. هیچکس نمیداند وقتی که مادر و پسر برای اولین بار پس از مواجهه در دراگون استون با یکدیگر روبرو شدند چه بینشان گذشت، ولی به ما گفته شده است که صورت ملکه پس از اینکه دست در دست پادشاه پدیدار شد از گریه سرخ و پفکرده شده بود. ملکه بیوه، نه یک نایب، در جشن خوش آمدگویی آن شب و بسیاری از جلسات دربار در روزهای پس از آن حضور یافت، ولی دیگر جایگاهی در جلسات شورای کوچک نداشت، استاد اعظم بنیفر نوشته است،"ملکه بیوه به انجام وظایفش در قبال مملکت و پسرش ادامه داد، ولی دیگر لذتی از آن نمیبرد."
پادشاه جوان سلطنتش را با بازسازی شورای کوچکش آغاز کرد، تعدادی را ابقا کرد و برای کسانی که در انجام وظایفشان کوتاهی کرده بودند نیز جایگزینهایی تعیین کرد. او فرد منتصب مادرش لرد دیمون ولاریون در جایگاه دست پادشاه را تایید کرد، و لرد کوربری نیز فرمانده نگهبانان شهر باقیماند. از خدمات لرد تالی تشکر کرده، و او را به آغوش بانو لوسیندا بازگرداند و آنها را به ریورران فرستاد. برای جایگزینی وی در مقام ارباب قانون، جهیریس، لرد استون دنس، آلبین مسی را انتخاب کرد، کسی که جزو اولین اشخاصی بود که در دراگون استون با وی ملاقات کرد. مسی سه سال قبل زنجیر استادیاش را از سیتادل دریافت کرده بود، آن هم وقتیکه یک تب باعث مرگ برادران بزرگترش و پدرش شده بود. مشکلی در ستون فقراتش وجود داشت که باعث شده بود لنگان لنگان راه برود، ولی معروف است که گفته است،"چه وقتی که میخونم چه وقتی که مینویسم لنگ نمیزنم."برای مقام ارباب کشتیها، اعلیحضرت رو کرد به، لرد آربور، منفرید ردواین، که با پسران جوانش رابرت، ریکارد و ریام که هر سه ملازم بودند به دربار آمد. برای اولین بار بود که برای مقام دریاسالاری شخصی غیر از خاندان ولاریون انتخاب میشد.
کل بارانداز پادشاه وقتی فهمیدند که جهیریس ادول سلتیگار را از مقام ارباب سکهها برکنار کرده است از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. گفته شده، پادشاه با او محترمانه صحبت کرد، و بابت خدمات دخترانش به ملکه آلیسان در دراگون استون نیز از او تشکر کرده بود، وی تا آنجا پیش رفت که آنها را "دو گنجینه" خطاب کرد، دختران پس از آن نیز همراه ملکه مانده بودند، ولی لرد سلتیگار به سرعت راهی جزیره پنجه شد. مالیاتهایش نیز همراهش رفتند، پادشاه در سومین روز سلطنتش اعلام کرد همه آنها لغو شدهاند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 587 |
| 9 | #تولد #مارتین
🎂📅 امروز، ۲۰ سپتامبر، زادروز ۷۸ سالگی جورج آر. آر. مارتین است؛ نویسندهای که با خلق دنیای عظیم و فراموشنشدنی نغمهای از یخ و آتش، یکی از ماندگارترین جهانهای فانتزی تاریخ را به ما هدیه داد.
برای او سلامتی، آرامش و طول عمر آرزو میکنیم و البته امیدواریم این طول عمر آنقدر باشد که بالاخره فرصت کند داستانهای ناتمام وستروس را به پایان برساند! 😂💔
شاید روزی بالاخره بادهای زمستان را در دست بگیریم…
و شاید حتی بعد از آن، رؤیای بهار هم از راه برسد.
تا آن روز، ما همچنان منتظریم… ❄️🐉
تولدت مبارک، جورج آر. آر. مارتین. 🎂🖤
و لطفاً… کتابها رو تموم کن! 😭📚
🔥⚔❄️
@winterfellir | 722 |
| 10 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹زمان آزمایش (بازسازی مملکت)
🔸بخش اول
پادشاه جهیریس تارگرین اول، سوار بر اژدهایش ورمیتور، تنها به بارانداز پادشاه بازگشت. پنج تن از گارد شاهیاش پیش از وی به بارانداز پادشاه آمده بودند، آنها سه روز زودتر آمده بودند تا از آمادگی همه برای ورود پادشاه اطمینان حاصل کنند. ملکه آلیسان همراهش نبود. این شک را به وجود آورده بود که به دلیل ازدواجشان و رابطه پرتنش پادشاه با مادرش، ملکه آلیسا و اعضای شورای کوچک، محض احتیاط برای مدتی در دراگون استون همراه با زنان دانا و بقیه گارد شاهی باقیمانده است.
استاد اعظم بنیفر ادعا میکند خیلی روز دلانگیزی نبود. آسمان خاکستری بود و وسط روز باران بهطور مداوم نمنم میبارید. بنیفر و بقیه اعضای شورای کوچک در حیاط داخلی قلعه سرخ منتظر آمدن پادشاه بودند، برای مقابله با باران رداهایی پوشیده بودند. در جاهای دیگر قلعه، شوالیهها، ملازمان و کارگران اصطبل و زنان رختشور و تعدادی از زیردستانشان به کارهای روزمرهشان میپرداختند، هر از چندگاهی نیز کار خود را متوقف کرده و نیم نگاهی به آسمان میانداختند. و وقتی که بالاخره صدای بالها شنیده شد، و نگهبانی که روی دیوارهای شرقی بود فلسهای برنزی ورمیتور را از دوردست دید، هیاهویی به پا شد که هر لحظه بلندتر میشد، از روی دیوارهای قلعه سرخ گذشت، از تپه رفیع اگان پایین رفت، از شهر گذشت، به حومه شهر رفت.
جهیریس به یک باره فرود نیامد. سه بار از روی شهر گذشت، هربار نیز آهستهتر، به هر مرد و زنی در بارانداز پادشاه این فرصت را داد که از هیجان جیغ بزند و شگفتزده شود، پس از آن ورمیتور در حیاط اقامتگاه میگور فرود آمد، جاییکه لردها منتظر بودند.
بنیفر گزارش کرده است،"از آخرین باری که دیدمش خیلی تغییر کرده، اون نوجوانی که به دراگون استون پرواز کرده بود نبود، مرد بالغی شده بود، چند سانتیمتر بلندتر از قبل شده بود. بازوانش بزرگتر شده بود. موهایش تا روی شانههایش بود، گونهها و فکش نیز طلایی شده بود، گونههایی که قبلاً اصلاح شده بود، از پوشیدن جامهای شاهانه اجتناب کرده بود، جامهای چرمی و کهنه را پوشیده بود، که مختص شکار یا سواری بود، تنها ژاکتی میخدار را داشت که از وی محافظت کند. ولی بلکفایر را به کمر بسته بود...شمشیر پدربزرگش، شمشیر شاهان. آن شمشیر حتی در غلاف هم قابل شناسایی بود. وقتی آن شمشیر را دیدم لرزه بر اندامم افتاد. با خودم گفتم داره هشدار میده؟ به محض اینکه اژدها به زمین رسید، دود از لای دندوناش بیرون میزد. وقتی که میگور مرد من به پنتوس فرار کردم، از اینکه جانشینانش چه بر سر من خواهند آورد وحشت داشتم، و برای لحظهای با خود گفتم آیا برگشتنم کار احمقانه ای بود؟"
پادشاه جوان_نه بچه_ خیلی زود نگرانیهای استاد اعظمش را برطرف کرد. به محض اینکه به زیبایی از روی ورمیتور لیز خورد و پایین آمد، لبخند زد. لرد تالی گزارش داده است،"مثل این بود که خورشید ابرها را بشکافد. لردها جلویش تعظیم کردند، تعداد زیادی نیز زانو زدند. در شهر ناقوسها برای جشن گرفتن به صدا درآمدند. جهیریس دستکشهایش را درآورد و در کمربندش گذاشت، پس از آن گفت،"سروران من. کارهای بسیاری داریم."
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 630 |
| 11 | #مقاله #حقایق
📌سومین زنِ محرومشده از تختآهنین
همانطور که در پستهای قبلی گفته شد، بدعتِ کنار گذاشتن زنان از حق رسیدن به تختآهنین با ملکه رینا و دخترش پرنسس ایریا آغاز شد؛ اما چند دهه بعد، این زنجیره به زنی قدرتمند و اژدهاسوار رسید که تاریخ، او را به «ملکهای که هرگز نبود» یاد میکند.
پرنسس رینیس تارگرین دختر شاهزاده ایمون، پسر ارشد و وارث قانونی پادشاه جهیریس اول، بود. پس از کشته شدن پدرش در یک نبرد ناگهانی، رینیس بهعنوان تنها فرزند او، از نظر حق خونی جایگاه ویژهای در خط جانشینی داشت. بر اساس اصل ارشدیت، تاجوتخت میتوانست از پدر به دختر منتقل شود و رینیس بهجای آنکه صرفاً یکی از مدعیان باشد، از قدرتمندترین مدعیان تاج بهشمار میرفت.
رینیس تنها از خون سلطنتی برخوردار نبود؛ او سوار میلیس، اژدهای سرخ و قدرتمندی بود که بعدها به «ملکه سرخ» شهرت یافت. از سوی دیگر، ازدواجش با مار دریا لرد کورلیس ولاریون او را به قدرتمندترین و ثروتمندترین خاندان وستروس پیوند میداد. حتی ملکه آلیساننیک نیز آشکارا از حق رینیس حمایت میکرد و معتقد بود جنسیت نباید مانعی برای حق وراثت یک تارگرین باشد.
با این حال، زمانی که مسئله جانشینی ایمون مطرح شد، پادشاه جهیریس تصمیم دیگری گرفت. او بهجای آنکه تاجوتخت را به نوهی ارشد خود بسپارد، پسر دوم خودش، شاهزاده بیلون را بهعنوان وارث انتخاب کرد. رینیس در آن زمان باردار بود و با این تصمیم، نخستین بار حق او برای رسیدن به تاجوتخت کنار گذاشته شد؛ تصمیمی که تنها یک مسئله سیاسی نبود و حتی باعث شد رابطه جهیریس و آلیسان برای مدتی طولانی به شدت تیره شود.
اما این پایان ماجرای رینیس نبود. سالها بعد، مرگ ناگهانی بیلون بار دیگر مسئله جانشینی را به بحرانی بزرگ تبدیل کرد. جهیریس برای پایان دادن به این اختلاف، در سال ۱۰۱ ب.ف، شورای بزرگ را در هارنهال تشکیل داد؛ شورایی که قرار بود درباره آینده تاجوتخت تارگرین تصمیم بگیرد.
در این شورا، رقابت اصلی میان پسرِ خردسال رینیس، شاهزاده لینور و شاهزاده ویسریس، پسر بیلون، شکل گرفت. رینیس این بار نیز مدعی قدرتمندی بود؛ اما در نهایت، لردهای وستروس به ویسریس رأی دادند. به این ترتیب، رینیس برای دومین بار از رسیدن به تختآهنین کنار گذاشته شد.
این بار تفاوت بزرگی وجود داشت؛ رینیس دیگر یک دختر جوان و تنها نبود. او همسر لرد کورلیس ولاریون، مادر لینور و سوار اژدهایی نیرومند بود و خاندان قدرتمند ولاریون و براثیون را پشت سر خود داشت. با این حال، پرنسس تصمیم گرفت برای جلوگیری از جنگ و حفظ صلح خاندان تارگرین، از رویارویی مستقیم دست بکشد و سکوت کند.
اما تصمیمی که قرار بود از خونریزی جلوگیری کند، نتوانست مشکل اصلی جانشینی را حل کند. کنار گذاشته شدن رینیس، در واقع ادامه همان سنتی بود که سالها پیش با رینا و ایریا آغاز شده بود؛ سنتی که در آن، جنسیت میتوانست بر حق خونی غلبه کند.
پرنسس رینیس هرگز بر تختآهنین ننشست؛ اما داستان او تنها داستان یک مدعی شکستخورده نیست. او زنی بود که دو بار در برابر مسئله جانشینی قرار گرفت و هر دو بار، تاجوتخت از او عبور کرد. یکبار به نفع عمویش و بار دیگر به نفع پسرعمویش! و شاید به همین دلیل است که لقب «ملکهای که هرگز نبود» بیش از آنکه تنها یک لقب باشد، یادآور زنی است که میتوانست ملکه باشد، اما هرگز فرصت نشستن بر تخت را پیدا نکرد.
🔥⚔❄️
@winterfellir | 701 |
| 12 | #دیالوگ #شاه_دیوانه
ملکه ریلا تارگرین:
«من سرنوشتی دارم، از رحمِ من شاهزاده موعود به دنیا خواهد آمد...»
لیانا استارک:
«شاهزاده موعود ما را نجات خواهد داد، فرزندان من ما را نجات خواهد داد...»
🎭 نمایشنامه شاه دیوانه
🔥⚔❄️
@winterfellir | 587 |
| 13 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹ازدیاد حاکمان
🔸بخش پایانی
پدر روحانی، که مردی سستعنصر بود، اعترافات اورین باراتیون را شنید و او را بخشید. البته این باعث نشد که لرد هایتاور پس از اطلاع یافتن باراتیونها را به سیاهچال نیندازد و سپس گزارشات کاملی نیز از این قضایا به قلعه سرخ و دراگون استون فرستاد. دانل هایتاور که به درستی به دانل متاخر بدلیل اکراه در مبارزه با سپتون مون و پیروانش معروف شد، بهنظر نمیرسید ترسی از اهانت به استورمز اند با زندانی کردن برادر شخص لرد روگار داشته باشد. وی پس از اینکه استادش از واکنش احتمالی دست سابق پادشاه ابراز نگرانی کرد گفت،"بزارید بیاد و تلاششو برا آزاد کردنش بکنه. همسرش طردش کرده، و پادشاه هم بزودی سرش رو خواهد داشت."
آنسوی وستروس، روگار باراتیون وقتی از شکست و زندانی شدن برادرش خبردار شد دود از کلهاش بلند شد، ولی پرچمدارانش را فرانخواند، خیلی ها از این حرکت هراس داشتند. درعوض ناامید شد. با اوقاتی تلخ به استادش گفت،"دیگر خسته شدم، سرنوشتم دیوار خواهد بود، اگر خدایان روی خوش نشان دهند. اگر چنین نشود، جوانک سر مرا جدا خواهد کرد و به مادرش پیشکش خواهد کرد."هیچ فرزندی از دو همسرش نداشت، به استادش دستور داد وصیتنامه و اقرارنامه برایش بنویسد، که در آن او برادرانش بوریس، گارون و رانل را از همه کارهای اشتباهی که انجام داده مبرا کرده، در آن برای برادر کوچکترش اورین تقاضای بخشش کرده، و بوریس را وارث خود اعلام کرده است. وصیتنامهاش را با این جمله پایان داده بود،"همه کارهایی که کردم برای صلاح مملکت و تخت آهنین بوده است."
لرد روگار خیلی برای فهمیدن سرنوشتش انتظار نخواهد کشید. دوران نیابت رو به اتمام بود. دست سابق و ملکه نایب هردو زخمخورده و ساکت بودند، لرد دیمون ولاریون و اعضای باقیمانده شورای کوچک ملکه تا جایی که توانستند به خوبی مملکت را اداره کردند، به قول استاد اعظم بنیفر "کمحرف و کمکار".
در بیستمین روز از نهمین ماه سال پنجاه پس از فتح، جهیریس تارگرین شانزده ساله شد و به مردی بالغ بدل شد. طبق قانون هفت پادشاهی، او حالا به اندازه کافی بزرگ شده بود که خود حکومت را در دست بگیرد، دیگر نیازی به نیابت نبود. لردها و رعایای هفت پادشاهی منتظر بودند ببینند او چگونه پادشاهی خواهد شد.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 670 |
| 14 | -میساریا؛ در مرز بقا و قدرت.
-پارت سوم
—⚜اگر فصل اول برای میساریا مرحلهی بقا و فصل دوم مرحلهی انتخاب بود، فصل سوم جایی است که مسئلهی اصلی دیگر فقط زنده ماندن نیست؛ بلکه پیامد انتخابهایی است که در دو فصل گذشته انجام داده است. در قسمت هفتم، میساریا دیگر زن فصل اول نیست که صرفاً اطلاعات میفروخت تا از خودش محافظت کند؛ او بانوی نجواهای رینیراست، به مرکز تصمیمگیری دسترسی دارد، شبکهای از خبرچینان دارد و میتواند بر برداشت ملکه از وقایع اثر بگذارد. اما همینجا تناقض مسیرش آشکار میشود، زنی که برای فرار از قدرتی که دیگران بر زندگیاش داشتند، وارد جایگاهی شده که خودش میتواند بر زندگی دیگران اثر بگذارد.این تناقض در رابطهاش با رینیرا نیز دیده میشود. میساریا دربارهی دیمن به رینیرا هشدار میدهد و رینیرا متوجه میشود که او فقط انتقالدهندهی خنثی اطلاعات نیست؛ بلکه اطلاعات را انتخاب و تفسیر میکند و میتواند جهت نگاه ملکه را تغییر دهد. رینیرا حتی او را متهم میکند که تلاش دارد او را علیه دیمن قرار دهد. بنابراین پیش از رابطهی قسمت هفتم نیز شکافهایی در اعتماد سیاسی میان آنها ایجاد شده بود و تبعید میساریا را نمیتوان صرفاً نتیجهی آن رابطه دانست.
—⚜در همان قسمت، سیلوی نیز تغییری را که در میساریا رخ داده به رخ او میکشد و هشدار میدهد که موقعیت تازهاش باعث نشود از مردمی که زمانی نمایندهی آنها بود فاصله بگیرد. این صحنه احتمال تکرار چرخهای را مطرح میکند که میساریا تمام عمر از آن گریخته بود، قربانی ساختار قدرت شدن، سپس وارد آن شدن و در نهایت شبیه همان ساختار رفتار کردن. رابطهی میان میساریا و رینیرا نیز در چنین بستری شکل میگیرد. رینیرا پس از ماجرای دیمن، شکستخورده، بیاعتماد و تنهاست و میساریا در لحظهای که بیشترین آسیبپذیری را دارد، به او اطمینان میدهد که همچنان شایستهی تاج است. سپس میانشان رابطهای شکل میگیرد؛ اما این اتفاق نه لزوماً آغاز عشقی تثبیتشده است و نه الزاماً نقشهای از سوی میساریا. اعتماد، صمیمیت، تنهایی، کشش و آسیبپذیری از قبل میان آنها انباشته شده بود و رابطه بیشتر نتیجهی همین نزدیکی پیچیده است.
—⚜اما در قسمت هشتم، مسیر سیاسی رینیرا تغییر میکند. خبر زنده بودن اگان و سانفایر دوباره تهدید را جدی میکند و رینیرا به سراغ دیمن میرود و تصمیم میگیرد جنگ را گستردهتر دنبال کند. در این مسیر، نوع قدرتی که میساریا نمایندگی میکند، اطلاعات، شبکههای انسانی، مردم عادی و هشدار دربارهی پیامدها در برابر قدرت نظامی و وفاداری مستقیم دیمن اهمیت کمتری پیدا میکند. بنابراین تبعید او را باید در کنار بازگشت رینیرا به دیمن و تغییر رویکرد سیاسیاش دید، نه بهعنوان واکنشی جداگانه به رابطهی قسمت قبل. مهمتر اینکه رینیرا در قسمت هشتم فقط میساریا را کنار نمیگذارد؛ او بهتدریج صداهایی را که با مسیر جدیدش اصطکاک دارند نیز پس میزند. بیلا او را به استفاده از مردم متهم میکند، هِلینا دربارهی زشت شدن چیزهایی که برایش اهمیت دارند هشدار میدهد و رینیرا برای تثبیت قدرتش حتی دستور قتل سپتون اعظم را صادر میکند. در این معنا، تبعید میساریا بخشی از تغییر گستردهتر رفتار رینیراست.
—⚜اما دارسی در گفتوگویی با TheWrap، میساریا را در ساختار روایی سریال نوعی وجدان رینیرا توصیف کرد و تبعید او را لحظهای دانست که رینیرا این وجدان را از قلعه بیرون میکند و به سمت انزوای بیشتری میرود. البته این یک تفسیر دراماتیک از معنای این اتفاق است، نه اینکه سریال صراحتاً چنین انگیزهای را در ذهن رینیرا تأیید کرده باشد. از طرف دیگر، وجدان بودن میساریا به معنای بیخطا بودنش نیست؛ خود سریال نشان میدهد که او نیز بازیگری سیاسی با منافع و برداشتهای شخصی است و ممکن است تحت تأثیر قدرت قرار گرفته باشد.
در نتیجه، تبعید میساریا را بهتر است حاصل چند عامل دانست. ترک برداشتن اعتماد سیاسی میان آنها، پیچیده شدن مرز مشاور و رابطهی شخصی، کاهش تحمل رینیرا نسبت به صداهای انتقادی و تغییر اولویت او از شبکهی اطلاعاتی میساریا به قدرت نظامی و اتحاد با دیمن. اینکه رینیرا از رابطه پشیمان شده یا صرفاً به خاطر دیمن او را کنار گذاشته، در سریال بهطور قطعی تأیید نشده است. آنچه میبینیم، تصمیمی است که در میانهی بحرانی بزرگتر و تغییر شخصیت سیاسی رینیرا رخ میدهد. حتی نحوهی تبعید نیز معنادار است. رینیرا شخصاً با میساریا صحبت نمیکند؛ افرادش وسایل او را جمع میکنند و او را به پنتوس میفرستند. رابطهای که یک قسمت قبل به نزدیکترین سطح شخصی رسیده بود، ناگهان به یک تصمیم اداری و سیاسی تبدیل میشود. این تضاد نشان میدهد که در مرکز قدرت، حتی صمیمیترین رابطهها نیز میتوانند در برابر منطق سیاست قرار بگیرند.
—⚜با این حال، رینیرا با تبعید میساریا تمام قدرت او را از بین نمیبرد. میساریا هنگام خروج به هلینا هشدار میدهد که اگان زنده است و رینیرا قصد ندارد او را آزاد کند، سپس در میان مردم ناپدید میشود. او جایگاه رسمیاش را از دست میدهد، اما شبکه، اطلاعات و توانایی حرکت در فضای نامرئی جامعه را همچنان دارد. در مقابل، رینیرا قدرت رسمی بیشتری به دست میآورد، اما از شبکههای انسانی و صداهای انتقادی اطرافش دورتر میشود.
به همین دلیل، تبعید میساریا هم شکست رابطهی شخصی آنهاست و هم تکمیل چرخهی شخصیت خودش. او از حاشیه وارد ساختار قدرت شد، از اطلاعات برای بقا استفاده کرد، به ملکه نزدیک شد و مرز میان مشاور و رابطهی عاطفی را پشت سر گذاشت؛ اما در نهایت فهمید که نزدیکترین فاصله به قدرت، لزوماً امنترین فاصله نیست. آزادی و قدرت همیشه همجهت نیستند.
—⚜در نهایت، تراژدی میساریا این نیست که به رینیرا نزدیک شد؛ بلکه این است که تصور کرد میتوان به مرکز قدرت نزدیک شد، بدون اینکه منطق همان قدرت بر رابطه اثر بگذارد. رینیرا برای حفظ تاج، دایرهی اطراف خود را تنگتر میکند و به قدرت رسمی متکیتر میشود؛ میساریا نیز با از دست دادن جایگاه رسمی، دوباره به فضای نامرئی و مستقل خودش بازمیگردد. بنابراین تبعید او فقط پایان یک رابطه نیست؛ لحظهای است که مسیر دو زن از هم جدا میشود: یکی به سمت قدرت و انزوا میرود و دیگری، پس از خروج از مرکز قدرت، دوباره قدرت خود را در سایه و میان شبکههای انسانی پیدا میکند.
🔥⚔❄️
@winterfellir | 657 |
| 15 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹ازدیاد حاکمان
🔸بخش بیست و هشتم
چقدر خوب میشد اگر لرد روگار باراتیون، به محض این که به استورمز اند بازگردد، به اشتباهاتش پی ببرد و از کارهایی که کرده پشیمان شود، و رویه خود را اصلاح کند. متاسفانه این در ذاتش نبود. او میدانست چگونه میتوان تسلیم نشد. طعم تلخ شکست را چشیده بود. در جنگ او میغرید، تا وقتی که جان در بدن داشت محال بود تبرش را بر زمین بگذارد...و مسئله ازدواج پادشاه برایش بدل به جنگ شده بود، از آن جنگها که او باید پیروز میشد. یک راه دیگر پیش رویش قرار داشت، و او نیز قصد نداشت دست بردارد.
در اولد تاون، در سپت ستارهای، سِر اورین باراتیون ناگهان با تعدادی از سربازانش ظاهر شد همراه با نامهای که مهر لرد روگار را داشت، درخواست کرده بودند که ریلا تارگرین نوآموز را به سرعت پیش وی بیاورند. وقتی که از آنها سوال شد، سِر اورین تنها به گفتن اینکه لرد روگار به حضور او در استورمز اند اصرار دارد اکتفا کرد. نقشه حساب شده بود، ولی سپتا کارولین، که آن روز دربان سپت ستارهای بود، روحیهای خستگیناپذیر داشت و شکاک نیز بود. به جای اینکه دختر را به سِر اورین تحویل دهد، آنها را به ملاقات سپتون اعظم فرستاد. سپتون اعظم(شاید خدا را شکر، هم برای آن دختر و هم برای مملکت)خواب بود، ولی ملازمش(یک شوالیه سابق، که پیش از از بین رفتن انجمن پسران جنگجو یکی از فرماندهانشان بود)هشیار و بیدار بود. باراتیون و سربازانش، به جای دختر نگونبخت با سی سپتون زرهپوش به فرماندهی ملازم، کَسپِر استراو، روبرو شدند. وقتی که سِر اورین شمشیرش را در هوا تکان داد، استراو بهآرامی به او گفت که چهل شوالیه لرد هایتاور سر راهشان هستند(که دروغی بیش نبود)که در نتیجه آن باراتیونها تسلیم شدند. در بازجوییها، سِر اورین باراتیون نقشه را کاملاً لو داد؛ او دستور داشت که دختر را به استورمز اند ببرد، جاییکه لرد روگار قصد داشت او را مجبور کند که اعتراف کند او شاهدخت آیریای حقیقی است ،نه ریلا. پس از آن نیز قصد داشت او را ملکه اعلام کند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 633 |
| 16 | #آرت #فنآرت
🔥⚔❄️
@winterfellir | 916 |
| 17 | -میساریا؛ در مرز بقا و قدرت.
-پارت دوم
—⚜اگر فصل اول را مرحلهی بقا برای میساریا بدانیم، فصل دوم جایی است که او دیگر فقط تلاش نمیکند از ساختار قدرت جان سالم به در ببرد؛ او شروع میکند دربارهی اینکه با قدرتی که به دست آورده چه کند. این تغییر بسیار مهم است، زیرا بقا و انتخاب از نظر اخلاقی یکسان نیستند. انسانی که برای زنده ماندن مجبور به انجام کاری میشود، لزوماً مسئولیت اخلاقی یکسانی با انسانی ندارد که پس از به دست آوردن امکان انتخاب، آگاهانه همان مسیر را ادامه میدهد. میساریا در فصل دوم به تدریج از موقعیتی خارج میشود که در آن فقط قربانی شرایط است و وارد موقعیتی میشود که تصمیمهای خودش نیز پیامد دارند. از این مرحله به بعد، دیگر نمیتوان شخصیت او را فقط با گذشتهاش توضیح داد؛ باید او را بر اساس انتخابهایی که در زمان حال انجام میدهد نیز سنجید.
—⚜جنگ داخلی تارگرینها برای میساریا یک نقطهی عطف است، زیرا جنگ چیزی را آشکار میکند که او از ابتدا میدانست اما صاحبان قدرت معمولاً میتوانند نادیده بگیرند، تصمیمهای سیاسی هرگز فقط در اتاقهای شورا باقی نمیمانند. فرمانی که یک پادشاه یا ملکه روی کاغذ صادر میکند، در پایینترین سطح جامعه به گرسنگی، ترس، آوارگی، مرگ و از دست رفتن امنیت تبدیل میشود. میساریا به دلیل گذشتهاش این فاصله میان "تصمیم سیاسی" و "پیامد انسانی" را بهتر از بسیاری از اشراف درک میکند. برای کسی که تمام عمرش در پایینترین لایههای جامعه زندگی کرده، مردم عادی صرفاً آماری در یک گزارش نیستند؛ آنها همان انسانهایی هستند که ساختار قدرت همیشه میتواند نادیده بگیرد، چون صدای کافی برای دفاع از خود ندارند.
—⚜به همین دلیل، نگاه میساریا به قدرت از فصل اول تا فصل دوم تغییر میکند. در ابتدا اطلاعات برای او وسیلهای برای حفاظت از خودش است؛ اما به تدریج اطلاعات تبدیل به وسیلهای برای اثر گذاشتن بر رفتار دیگران میشود. این همان نقطهای است که درک شخصیت او پیچیدهتر میشود ، چرا که هر قدرتی که برای محافظت از خود به دست آوردهای، وقتی به اندازهی کافی بزرگ شود، میتواند به قدرتی برای اثرگذاری بر زندگی دیگران تبدیل شود. میساریا از این تناقض فرار نمیکند؛ بلکه مجبور میشود درون آن زندگی کند. او میخواهد قدرت را کنترل کند، اما هرچه بیشتر در شبکهی آن قرار میگیرد، بیشتر در معرض وسوسه و خطر تبدیل شدن به بخشی از همان ساختاری قرار میگیرد که زمانی از آن گریخته بود.
—⚜در این مرحله رابطهی میساریا با دیمن نیز معنای متفاوتی پیدا میکند. دیمن برای میساریا نمونهای از قدرت آشکار است؛ مردی که به دلیل خون تارگرینی، جایگاه و توانایی اعمال خشونت، میتواند مستقیماً در مرکز وقایع قرار بگیرد. اما میساریا در نقطهی مقابل او قرار دارد، او برای اثرگذاری مجبور است نامرئی بماند. دیمن میتواند با حضورش تهدید ایجاد کند؛ اما میساریا با چیزی که میداند. دیمن میتواند با اژدها و شمشیر نظم موجود را به چالش بکشد؛ میساریا باید از درزهای همان نظم عبور کند. همین تفاوت نشان میدهد که قدرت در وستروس یک شکل واحد ندارد. یک نفر با زور فرمان میدهد، دیگری با عنوان، دیگری با ثروت و دیگری با اطلاعات.
—⚜اما میساریا به تدریج متوجه میشود که قدرت اطلاعاتی نیز هزینه دارد و دانستن راز دیگران به معنای بیطرف ماندن نیست. لحظهای که اطلاعات را منتقل میکنی، پنهان میکنی یا از آن برای تغییر تصمیم فرد دیگری استفاده میکنی، وارد زنجیرهی پیامدهای آن تصمیم شدهای. بنابراین فصل دوم میساریا را از یک بازماندهی باهوش به شخصیتی تبدیل میکند که باید با مسئولیت انتخابهای خودش روبهرو شود. او دیگر نمیتواند تمام اعمالش را به گذشته یا شرایط نسبت دهد. او اکنون خودش یکی از کسانی است که میتواند بر سرنوشت دیگران اثر بگذارد. در همین دوره، رابطهی او با رینیرا نیز از یک ارتباط سیاسی ساده فراتر میرود. رینیرا در نگاه اول ممکن است نمایندهی همان ساختار قدرتی باشد که میساریا از آن آسیب دیده است؛ زنی که در نهایت صاحب تاج، عنوان و اختیار فرمان دادن است. اما رابطهی شخصی میان آنها باعث میشود این مرزبندی ساده از بین برود. میساریا در رینیرا فقط یک ملکه نمیبیند و رینیرا نیز در میساریا فقط یک منبع اطلاعات نمیبیند. آنها یکدیگر را در سطح انسانیتری میشناسند و همین شناخت، رابطهشان را هم عمیقتر و هم شکنندهتر میکند.
—⚜رینیرا برای میساریا از این جهت اهمیت دارد که برخلاف بسیاری از صاحبان قدرت، او میتواند بخشی از تنهایی و بیاختیاری او را بفهمد؛ اما تفاوت میان آنها همچنان بنیادی باقی میماند. رینیرا برای رسیدن به اختیار باید به مرکز قدرت نزدیک شود، در حالی که میساریا تمام زندگیاش را صرف فاصله گرفتن از کسانی کرده که میتوانند اختیارش را از او بگیرند. یکی میخواهد قدرت داشته باشد تا دیگران نتوانند برایش تصمیم بگیرند؛ دیگری از قدرت میترسد، چون میداند قدرت چگونه میتواند انسان را به مالک و دیگری را به مایملک تبدیل کند. به همین دلیل، بوسهی میان آنها در فصل دوم را نیز بهتر است صرفاً به یک رابطهی عاشقانه ربط ندهیم. میتوان در آن کشش و صمیمیت عاطفی دید، اما اهمیت روایی صحنه در این است که برای لحظهای مرزهای قدرت و عنوان از میان میروند. رینیرا دیگر فقط ملکه نیست و میساریا نیز فقط یک انسان پایین مرتبه نیست. دو انسانی هستند که هر دو در جهانی پر از تنهایی و کنترل، برای لحظهای احساس میکنند دیگری آنها را بدون عنوان و جایگاهشان میبیند. این صمیمیت باعث میشود اختلافات آیندهی آنها نیز بسیار دردناکتر شود، زیرا اختلاف میانشان دیگر صرفاً اختلاف دو بازیگر سیاسی نیست؛ اختلاف دو انسانی است که یکدیگر را در سطحی شخصی شناختهاند.
—⚜اما مهمترین تأثیر میساریا بر رینیرا در همین مرحله، نه در یک تصمیم مشخص، بلکه در نوع نگاه او به پیامدهای قدرت است. میساریا از بیرون به تاج نگاه میکند. رینیرا از درون آن. رینیرا مجبور است به مسئلهی حفظ قدرت، مشروعیت، دشمنان و بقای خاندانش فکر کند؛ میساریا دائماً میتواند هزینهی انسانی همین تصمیمها را ببیند. این تفاوت باعث نمیشود یکی همیشه درست و دیگری همیشه اشتباه باشد. رینیرا در شرایطی قرار دارد که عقبنشینی از قدرت میتواند برای خودش و کسانی که از او حمایت میکنند پیامدهای سنگینی داشته باشد. میساریا نیز در موقعیتی نیست که بتواند بهتنهایی جنگ را متوقف کند. بنابراین تقابل آنها بیشتر از آنکه اخلاق در برابر سیاست باشد، تقابل دو تجربهی متفاوت از قدرت است. جنگ همچنین رینیرا را تغییر میدهد و میساریا یکی از معدود شخصیتهایی است که میتواند این تغییر را از نزدیک ببیند. رینیرا در آغاز داستان زنی است که میخواهد ثابت کند میتواند متفاوت حکومت کند؛ اما جنگ به تدریج او را وارد منطق دیگری میکند، منطقی که در آن تصمیمها نه فقط بر اساس آرمان، بلکه بر اساس ضرورت، تهدید و بقا گرفته میشوند. میساریا شاهد این تغییر است و همین شاهد بودن یکی از مهمترین نقشهای او میشود. او کسی است که رینیرا را پیش از جنگ دیده است؛ پیش از آنکه تاج برای او فقط نماد اختیار نباشد و به نماد مسئولیت، ترس و بقا تبدیل شود. شاهد بودن با مشاور بودن تفاوت دارد. مشاور میتواند پیشنهاد بدهد و کنار گذاشته شود، اما شاهد کسی است که گذشته را به یاد دارد. میساریا میتواند رینیرا را با زنی مقایسه کند که پیش از جنگ میشناخت. به همین دلیل، هرچه رینیرا بیشتر تغییر میکند، حضور میساریا نیز بالقوه آزاردهندهتر میشود. نه به این دلیل که میساریا الزاماً دشمن اوست، بلکه چون وجودش امکان فراموش کردن گذشته را دشوار میکند. او بخشی از حافظهی شخصی رینیراست؛ یادآوری اینکه این ملکه پیش از آنکه فرمان بدهد، خودش زنی بود که از اینکه دیگران برای زندگیاش تصمیم بگیرند خشمگین بود.
—⚜از این زاویه، میساریا یکی از مهمترین آینههای تحول رینیراست، اما این رابطه خودِ میساریا را نیز آسیبپذیرتر میکند. زنی که همیشه برای استقلال از قدرتها تلاش کرده، حالا به انسانی نزدیک شده که در مرکز همان ساختار قدرت قرار دارد. همین وابستگی عاطفی تناقضی اساسی در مسیر او میسازد. میساریا برای حفظ آزادی به قدرت نزدیک میشود، اما هرچه نزدیکتر میشود، خطر تبدیلشدن به بخشی از همان سیستم بیشتر میشود. بنابراین مدام با خودش درگیر است که چقدر میتواند از اطلاعات و نفوذ استفاده کند، بدون آنکه به ابزار کنترل دیگران تبدیل شود؛ و چقدر میتواند از بیقدرتان دفاع کند، بدون آنکه ابزارهای صاحبان قدرت را به کار بگیرد. فصل دوم در همین نقطه، او را از زنی که فقط میخواهد قربانی نشود، به شخصی تبدیل میکند که باید مسئول انتخابهای خودش باشد؛ زیرا هر راز، اطلاعات یا اعتمادی که وارد بازی قدرت میکند، میتواند بر زندگی دیگران اثر بگذارد.و همین مسئله، زمینهساز اهمیت فصل سوم میشود؛ جایی که دیگر پرسش فقط چگونگی زندهماندن میساریا در برابر قدرت نیست، بلکه تقابل اصول شخصی او با نیازهای قدرتی است که درگیر جنگ است. رابطهاش با رینیرا نیز به نقطهای میرسد که تفاوت نگاهشان به اختیار، امنیت، قدرت و هزینهی انسانی تصمیمها دیگر نمیتواند پشت اعتماد و صمیمیت گذشته پنهان بماند. از اینجا، مسیر میساریا وارد مرحلهی سوم خود میشود.
مرحلهای که آزادی و اصول او دیگر بیهزینه باقی نمیمانند و باید بهای نزدیکشدن به قدرت را بپردازد.
🔥⚔❄️
@winterfellir | 650 |
| 18 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹ازدیاد حاکمان
🔸بخش بیست و هفتم
افسانهها به ما میگویند که لرد روگار، یا برادرش بوریس، در همان مهمانخانه کنار گذرگاهی که با کوراین ویلد دیدار کرده بود منتظر آمدنشان بود. زمانیکه برادران باراتیون و لشکریانشان بالاخره عازم استورمز اند شدند، تعدادشان به سختی به نصف زمانی که با آنها به قصد براندازی حکومت میگور لشکرکشی کرده بودند میرسید. بهنظر میرسید بقیهشان، کوچهها و مهمانخانهها و وسوسههای شهر بزرگ را به جنگلهای بارانی، تپههای سرسبز، و خانههای خزهای اقلیم سرزمین طوفان ترجیح میدادند. روگار با ناراحتی گفته بود،"تا حالا انقدر سرباز تو جنگ از دست نداده بودم که توی عشرتکدهها و میخانههای بارانداز پادشاه از دست دادم."
یکی از از دست رفتگان آیریا تارگرین بود. در شب عزل لرد روگار، سِر رانل باراتیون و تعدادی از سربازانش به سوی اتاق آیریا تارگرین در قلعه سرخ روانه شدند، قصد داشتند او را با خود ببرند...ولی وقتی به آنجا رسیدند فهمیدند که ملکه آلیسا پیشدستی کرده است. دختر آنجا نبود، و خدمتکارانش نیز نمیدانستند او کجاست. بعدها مشخص شد لرد کوربری، به دستور ملکه نایب، او را از آنجا برده است. ملبس به لباسهای کهنه یک دختر رعیت، موهای طلایی و نقرهایش را نیز به رنگ قهوهای تیره در آورده بود. شاهدخت آیریا بقیه مدت نیابت را به کار در یک اصطبل در نزدیکیهای دروازه پادشاه گذراند. او هشت ساله و عاشق اسبها بود؛ سالها بعد، او اعلام کرده بود که آن روزها بهترین روزهای عمرش بوده است.
متاسفانه، سال های پیش رو خیلی برای ملکه آلیسا خوشحال کننده نبود. برکنار کردن شوهرش از مقام دست پادشاه هرگونه احساسی که میتوانست لرد روگار برای او داشته باشد را از بین برد؛ از آن روز به بعد، ازدواجشان به قلعهای مخروبه شبیه بود، پناهگاهی که ارواح در آن پرسه میزدند. سپتون بارث پس از اینکه به طریقه زندگیاش نگاه میکرد نوشت،"آلیسا ولاریون از مرگ شوهر و دو پسر بزرگش، و دختری که در گهواره از دست داد، سالهای وحشتناک میگور ظالم، و اختلافاتی که با بقیه فرزندانش پیدا کرده بود جان سالم به در برده بود، ولی نتوانست از این جان سالم به در ببرد، این مسئله او را خرد کرد."
گزارشهای آن زمان استاد اعظم بنیفر این مسئله را تایید میکند. با عزیمت لرد روگار، ملکه آلیسا مقام دست پادشاه را به برادرش دیمون ولاریون داد، زاغی به دراگون استون فرستاد تا آنچه در این مدت اتفاق افتاده(البته نه همهاش)را برای پسرش جهیریس شرح دهد، پس از آن نیز به اقامتگاه میگور و اتاقش رفت. در ادامه نیابتش، حکمرانی بر هفت پادشاهی را به دیمون سپرد، و دیگر در سیاست دخالت نکرد.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 621 |
| 19 | -میساریا؛ در مرز بقا و قدرت.
-پارت اول
—⚜میساریا یکی از پیچیدهترین شخصیتهای سریال خاندان اژدها است، نه به این دلیل که نوعی متفاوت از قدرت را دارد، بلکه دقیقاً به این دلیل که تقریباً هیچگاه قدرت رسمی ندارد و با اینحال بارها موفق میشود در مرکز تصمیمهایی قرار بگیرد که سرنوشت خاندان تارگرین را تغییر میدهند. اهمیت میساریا از جایی آغاز میشود که او در دنیایی است که قدرت در آن بهشدت نابرابر توزیع شده است؛ جهانی که در آن خون سلطنتی، نام خانوادگی، ثروت، ارتش و اژدها تعیین میکنند چه کسی حق سخن گفتن دارد و چه کسی باید فقط فرمان ببرد. میساریا هیچیک از این ابزارها را در اختیار ندارد. او نه وارث یک خاندان بزرگ است، نه صاحب زمین و عنوان، نه جنگجویی است که بتواند با شمشیر جایگاهی برای خودش بسازد و نه سوار اژدهایی که حضورش بهتنهایی تعادل قدرت را تغییر دهد. بااینحال، او خیلی زود متوجه چیزی میشود که بسیاری از صاحبان قدرت نمیفهمند ، قدرت فقط در تاج و شمشیر نیست؛ گاهی در دانستن چیزی است که دیگری نمیداند. همین آگاهی، پایهی تمام تحول شخصیتی او را شکل میدهد.
—⚜میساریا از پایینترین بخش ساختار اجتماعی وارد داستان میشود؛ زنی مهاجر که گذشتهاش با فقر، استثمار و بیاختیاری گره خورده و برای زنده ماندن مجبور شده است دقیقاً همان چیزی را یاد بگیرد که جامعه از او دریغ کرده؛ چگونه بدون داشتن قدرت رسمی، برای خودش قدرت بسازد. در چنین جهانی، اطلاعات برای او جایگزین شمشیر میشود. شمشیر را میتوان از دست یک انسان گرفت، عنوان را میتوان از او پس گرفت و حتی امنیت ظاهری را میتوان با یک فرمان سلطنتی از بین برد؛ اما دانشی که در زمان مناسب در اختیار فرد مناسب قرار بگیرد، میتواند ساختار تصمیمگیری را از درون تغییر دهد. میساریا به همین دلیل به کرم سفید تبدیل میشود نه فقط به دلیل ظاهرش ؛ بلکه به دلیل شخصیتی که در لایههای زیرین کینگزلندینگ حرکت میکند، جایی که اشراف کمتر میبینند و کمتر میشنوند، اما درست همانجا اطلاعاتی شکل میگیرد که بعدها میتواند به کاخ برسد. لقب او فقط نشانهی مخفیکاری نیست؛ نشاندهندهی نوعی قدرت غیررسمی است که از حاشیه وارد مرکز میشود.
—⚜اما مهمترین نکته دربارهی میساریا این است که او صرفاً یک جاسوس باهوش نیست. اگر شخصیت او را فقط به زن مرموزی که اطلاعات جمع میکند تقلیل دهیم، مهمترین بخش تحول او را از دست میدهیم. میساریا اطلاعات را به این دلیل ارزشمند میداند که خودش تجربه کرده است وقتی انسان هیچ کنترلی بر شرایط زندگیاش ندارد، دانستن میتواند تنها چیزی باشد که هنوز قابل مالکیت است. او در جهانی زندگی کرده که دیگران دربارهی بدنش، محل زندگیاش، کارش و آیندهاش تصمیم گرفتهاند، بنابراین وسواس او نسبت به استقلال تصادفی نیست؛ واکنشی است به گذشتهای که در آن اختیار بارها از او گرفته شده است. اینجاست که "مفهوم مالکیت بر خود" به هستهی شخصیت او تبدیل میشود.
—⚜فصل اول در واقع داستان تبدیل شدن میساریا از یک بازمانده به یک بازیگر سیاسی است. او ابتدا در تلاش است از چرخهای فرار کند که انسانهای بیقدرت را به ابزار صاحبان قدرت تبدیل میکند، اما خیلی زود درمییابد که صرفاً دور شدن از قدرت کافی نیست. اگر قدرت را نشناسی، قدرت همچنان میتواند به زندگی تو وارد شود. بنابراین میساریا شروع میکند به شناختن سازوکار آن؛ چه کسی از چه چیزی میترسد، چه کسی چه چیزی را پنهان میکند، چه کسی به چه کسی اعتماد دارد و کدام راز میتواند چه تصمیمی را تغییر دهد. این مرحله، نخستین تناقض بزرگ شخصیت او را میسازد.
زنی که از تبدیل شدن به ابزار قدرت فرار کرده، خودش یاد میگیرد چگونه از ابزارهای قدرت استفاده کند.
—⚜همین تناقض باعث میشود میساریا نه یک قهرمان اخلاقی بینقص باشد و نه یک توطئهگر صرف. او همزمان قربانی ساختار قدرت و استفادهکننده از آن است. او از استثمار متنفر است، اما برای بقا وارد شبکهای میشود که بر اساس اطلاعات، راز و نفوذ کار میکند. او از این میترسد که دیگران زندگی انسانها را کنترل کنند، اما خودش نیز میآموزد چگونه با دانستن رازهای دیگران، بر تصمیمهایشان اثر بگذارد. این تضاد نه یک ضعف در نویسندگی شخصیت، بلکه یکی از مهمترین دلایل پیچیدگی اوست؛ زیرا میساریا مجبور است برای فرار از یک شکل سلطه، با شکل دیگری از قدرت کنار بیاید.در این میان، رابطهی او با دیمن نیز اهمیت دارد، زیرا دیمن یکی از نخستین شخصیتهایی است که ظرفیت اطلاعاتی میساریا را تشخیص میدهد. اما رابطهی آنها دقیقاً به همین دلیل پیچیده است که دیمن قدرت رسمی، خون سلطنتی و امکان اعمال خشونت دارد؛ میساریا چنین چیزهایی ندارد و به همین دلیل باید قدرت خود را از مسیر دیگری بسازد و اینکه قدرت او باید نامرئی بماند و این تفاوت بعدها در تمام روابط سیاسی او ادامه پیدا میکند. میساریا هرگز نمیتواند به اندازهی یک فرد خاندان سلطنتی قدرت آشکار داشته باشد، بنابراین به قدرتی متکی میشود که کمتر دیده میشود اما گاهی به همان اندازه تعیینکننده است.
—⚜در آتش و خون نیز این جنبهی سیاسی شخصیت او بسیار پررنگ است، هرچند نسخهی کتاب و سریال در ساختن میساریا یکسان عمل نمیکنند. میساریای کتاب شخصیتی مبهمتر، سیاسیتر و بهشدت درگیر شبکهی توطئههاست و نقش او در برخی حوادث مهم جنگ داخلی تارگرینها با روایتهای متناقض و غیرقابلاعتماد مورخان همراه است. همین مسئله باعث میشود در کتاب، تشخیص اینکه دقیقاً چه مقدار از اعمال منتسب به او واقعاً رخ داده و چه مقدار محصول شایعه، دشمنی یا روایتسازی تاریخی است، دشوار باشد. سریال در مقابل، بخش بیشتری از گذشته، آسیبپذیری و انگیزههای اجتماعی او را آشکار میکند و تلاش میکند مخاطب را به تجربهی انسانی زنی نزدیک کند که از پایینترین سطح جامعه به نزدیکی مرکز قدرت رسیده است و این تفاوت بسیار مهم است، زیرا سریال عملاً پرسش متفاوتی دربارهی میساریا مطرح میکند. در کتاب، یکی از پرسشهای اصلی این است که یک فرد بدون قدرت رسمی چگونه میتواند در دل یک جنگ داخلی سلطنتی تا این اندازه اثرگذار شود؛ اما سریال بیشتر میپرسد انسانی که تمام عمرش از تبدیل شدن به ابزار دیگران فرار کرده، وقتی وارد بازی قدرت میشود چگونه میتواند بدون از دست دادن هویت خود در آن باقی بماند. به همین دلیل، میساریای سریال بیش از نسخهی کتاب با مسئلهی اختیار، طبقه و هزینهی انسانی قدرت گره میخورد.
—⚜و درست در همین نقطه است که رینیرا وارد مهمترین بخش تحول میساریا میشود. رابطهی این دو زن را نباید تمام شخصیت میساریا دانست، اما نمیتوان اهمیت آن را نیز نادیده گرفت. رینیرا از نظر اجتماعی درست در نقطهی مقابل میساریا قرار دارد؛ یکی دختر پادشاه و وارث تاج است و دیگری زنی بیعنوان که هیچ جایگاه رسمی در ساختار سلطنت ندارد. اما زیر این تفاوت ظاهری، یک شباهت عمیق وجود دارد؛ هر دو زن با مسئلهی اختیار درگیرند. رینیرا میخواهد خودش دربارهی آیندهاش تصمیم بگیرد، در حالی که میساریا میخواهد دیگران نتوانند دوباره دربارهی زندگی او تصمیم بگیرند. این همان جایی است که میساریا برای نخستین بار از یک بازیگر سیاسی صرف به شخصیتی تبدیل میشود که میتواند معنای دیگری از آزادی را به جهان رینیرا وارد کند. رینیرا در رأس جامعه قرار دارد، اما آزادی شخصیاش بارها توسط وظایف سلطنتی، جنسیت، خانواده و سیاست محدود میشود. میساریا در پایینترین بخش جامعه قرار دارد، اما یکی از اصلیترین ارزشهای زندگیاش این است که هیچکس مالک او نباشد. بنابراین رابطهی آنها صرفاً رابطهی یک ملکه با یک منبع اطلاعاتی نیست؛ برخورد دو نگاه متفاوت به یک مسئلهی مشترک است.
اینکه انسان چگونه میتواند مالک سرنوشت خودش باقی بماند، وقتی ساختار قدرت دائماً تلاش میکند برای او تصمیم بگیرد.
—⚜در نهایت، فصل اول میساریا را در نقطهای قرار میدهد که دیگر فقط برای زنده ماندن تلاش نمیکند؛ او یاد گرفته است چگونه در جهانی که برای افراد بیقدرت ساخته نشده، فضای کوچکی از قدرت برای خودش ایجاد کند. اما همین موفقیت، خطر جدیدی به همراه دارد. هرچه بیشتر به مرکز قدرت نزدیک میشود، بیشتر در معرض همان ساختاری قرار میگیرد که تمام عمر از آن گریخته است. مسئلهی اصلی تحول میساریا از اینجا به بعد دیگر فقط این نیست که "آیا او میتواند زنده بماند؟" بلکه این است که "آیا میتواند درون بازی قدرت باقی بماند، بدون اینکه خودش به یکی از مهرههای همان بازی تبدیل شود؟"
🔥⚔❄️
@winterfellir | 636 |
| 20 | #کتاب #ترجمه #آتش_و_خون
🔹ازدیاد حاکمان
🔸بخش بیست و ششم
روگار باراتیون ولی قصد تسلیم شدن نداشت، و حرفهای همسرش او را خشمگین کرد. در حضور استاد اعظم بنیفر، سپتون متیوس، لرد ولاریون و بقیه با لحنی اهانتآمیز با وی سخن گفت،"تو ضعیفی، درست مثل شوهر اولت، و پسرت. یه مادر میتونه پسرشو ببخشه، ولی یه نایب نه، یه پادشاه هم هیچوقت. ما احمق بودیم که تاج رو رو سر جهیریس گذاشتیم. اون فقط به فکر خودشه، و پادشاهی بدتر از پدرش خواهد بود. خداروشکر هنوز دیر نشده. همین الان باید دست به کار بشیم و کنار بزاریمش."
پس از این کلمات سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. ملکه نایب با وحشت به شوهرش خیره شد و سپس، شروع به گریستن کرد، اشکهایش از گونههایش میریختند. پس از آن بود که بقیه لردها زبان باز کردند. لرد ولاریون پرسید،"عقلتو از دست دادی؟"لرد کوربری، فرمانده نگهبانان شهر سری تکان داده و گفت،"افراد من هرگز همچین چیزی رو تحمل نمیکنند."استاد اعظم بنیفر نیمنگاهی به پرنتیس تالی، ارباب قانون، انداخت. لرد تالی گفت"میخوای خودت تخت آهنین رو تصاحب کنی؟"
لرد روگار شدیداً این مورد را تکذیب کرد،"هرگز، منو غاصب فرض کردی؟ من فقط بهترین چیزها رو برای هفت پادشاهی میخوام. لازم نیست آسیبی به جهیریس برسونیم. میفرستیمش سیتادل اولد تاون. اون پسر کتابخونیه، زنجیر استادی برازندشه."
لرد سلتیگار پرسید،"پس کی باید رو تخت آهنین بشینه؟"
لرد روگار درجا پاسخ داد،"شاهدخت آیریا. آتشی تو وجودش هست که تو وجود جهیریس نیست. اون جوونه، ولی من میتونم بعنوان دست بهش خدمت کنم، تربیتش کنم، راهنماییش کنم، هرچیزی که لازمه بدونه رو هم بهش یاد میدم. اون ادعای محکمتری داره، پدر و مادرش اولین و دومین بچههای پادشاه اینیس بودن. جهیریس چهارمین فرزند هست."بنیفر نوشته است، پس از آن با مشت روی میز کوبید."مادرش ازش حمایت میکنه. ملکه رینا. و رینا یه اژدها داره."استاد اعظم بنیفر همه اتفاقاتی که پس از آن افتاد را ثبت کرده است."سکوت کرده بودیم، ولی همه یک چیز را در نظر داشتیم؛ جهیریس و آلیسان هم اژدها دارن. کارل کوربری در نبرد کنار دریاچه چشم خدایان جنگیده بود، او شاهد صحنه هولناک جنگ اژدها با اژدها بوده است. برای بقیهمون حرفهای دست پادشاه بوی والریای قدیم پیش از قیامت رو میداد، وقتی که اژدهاسالار در برابر اژدهاسالار برای دستیابی به قدرت قد علم کرد. منظره وحشتناکی داشت."
ملکه آلیسا با گریه سکوت را شکست. به آنها یادآوری کرد،"من ملکه نایبم، تا وقتی که پسرم به سن قانونی برسه، همه شما در خدمت من هستید. که این مسئله شامل دست پادشاه هم میشه."وقتی که رو کرد به شوهرش، بنیفر ادعا میکند که چشمانش به سیاهی آبسیدین بود."خدمات شما دیگر مرا خشنود نمیکند، لرد روگار. اینجا را ترک کرده و به استورمز اند بازگردید، ما هم خیانت شما را فراموش میکنیم."
روگار باراتیون ناباورانه به او خیره شد،"زن، تو فکر کردی میتونی منو برکنار کنی؟ نه"خندید،"نه".
در آن لحظه لرد کوربری ایستاد و شمشیر خود را از غلاف خارج کرد، شمشیری والریایی به نام بانو فورلورن، که مایه مباهات خاندانش بود. او گفت،"بله." و شمشیر را روی میز گذاشت، تیغهاش روبروی لرد روگار بود. پس از آن بود که لرد روگار فهمید که تند رفته است. او در مقابل همه افراد در اتاق تنها بود. البته اینگونه که بنیفر به ما گزارش داده است.
لرد روگار دیگر سخنی نگفت. رنگ از رخسارش رفته بود، ایستاد و سنجاق سینه طلاییای که ملکه آلیسا بعنوان نشانی برای مقامش به او داده بود را برداشت، و آن را به سمت وی پرت کرد، و به سرعت از اتاق خارج شد. همان شب از بارانداز پادشاه خارج شد، همراه با برادرش اورین از خلیج بلکواتر گذشت. شش روز آنجا ماند، در حالی که برادرش رانل شوالیهها و سربازانش را جمع کرده تا روانه خانه شوند.
#rokh
🔥⚔❄️
@winterfellir | 607 |
