کرشمه
Kanalga Telegram’da o‘tish
نچیده مانده و پوسیده بود میوهی عشق - نمیگرفت به هنگام اگر کمین مرا #حسین_منزوی
Ko'proq ko'rsatish800
Obunachilar
+224 soatlar
+17 kunlar
+1730 kunlar
Postlar arxiv
800
Repost from N/a
میدانی! سختترین قسمت، رفتنت نبود؛ سختترین قسمت این بود که زندگی بعد از تو ادامه پیدا کرد. صبح آمد، مردم خندیدند، خیابانها شلوغ شدند و هیچکس نفهمید که جایی در این دنیا، قلبی آرام آرام از چیزی که دیگر برنمیگردد، دست میکشد. حالا دیگر صدایت را به یاد نمیآورم و برای به یاد آوردن چهرهات باید تلاش کنم. تنها چیزی که از تو فراموش نشده، جای خالی توست؛ و چه اندوهی بزرگتر از اینکه آدم، نبودنِ کسی را واضحتر از خودش به خاطر بیاورد.
به رفتنت عادت کردم عزیزم، به بازنگشتنت نه!
800
بیا كه جلوهی بیدار هر چه تنهاییست
به نوشخند گوارای مهر خواب كنیم
به روی تشنگی بیگناه لبهامان
هزار بوسهی نشكفته را خراب كنیم
تو میگریزی اما دریغ! میماند
خیالِ خستهی شبها و میوههای ملال
اگر درست بگویم نمیتوانم باز
به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال
#یدالله_رویایی
800
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به... که طاقت شوقت نیاوریم
نوا #مرکب_خوانی
#پرویز_مشکاتیان
#محمدرضا_شجریان
800
Repost from به قول غزل
آروم گرفتی، شیرممد، غیرتت کو؟
اُ یال و کوپالت کجا رَ، هیبتت کو؟
قطعه شیرممد با صدای #بابک_خانقلی
@be_ghole_ghazal
800
Repost from خاکستر ققنوس
بنگرید ای اهل عالم: با اذان دیگری،
بر فراز «دار» میرقصد جوانِ دیگری!
شهر ارواح است و من برگشتهام از دفن خویش
میدوم بیوقفه در تشییعِ جانِ دیگری!
نعرهی حیرانِ من در حلق، ماتش برده است
در گلویم گیر کرده استخوانِ دیگری!
دفترِ عمر مرا سوزاند، داغِ صدجوان
سوخت دفترخانه را چنگیزخان دیگری!
شعلهای را گاه، میخواهم بخوابانم به اشک
دامنم را میکشد آتشفشان دیگری!
کاشکی افتاده بودم بر زمینی غیر ازین
کاشکی من زاده بودم در زمان دیگری!
جای فریاد است ای مردم، نمیباید گریست
نیست ما را احتیاجِ روضهخوان دیگری!
آخر ای نفرین من، بنگاهِ ظالم را بسوز!
من دعایی کردم اما با زبان دیگری!
#مرتضی_لطفی / کانال تلگرام
خاکستر ققنوس
800
ای یاد دوردست که دل میبری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز
هر چند خط کشیده بر آیینهات زمان
در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز
سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشته است و توام در سری هنوز
ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سالها
از هر چراغ تازه فروزانتری هنوز
بالین و بسترم همه از گل بیاکنی
شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز
ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوههای وسوسه بارآوری هنوز
آن سیبهای راه به پرهیز بسته را
در سایهسار زلف، تو میپروری هنوز
وان سفره شبانه نان و شراب را
بر میزهای خواب، تو میگستری هنوز
با جرعهای ز بوی تو از خویش میروم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز
#حسین_منزوی
800
Repost from در خشت و آینه
•••
بزن به خواب خودت را اگر چه بیداری
که هر چه هست نیرزد به این گرفتاری
جهان تداوم یک بینهایت است از هیچ
و عمر، ماحصل لحظههای تکراری
نگاه کن، وَ ببین جای دستها: دشنه!
نگاه کن، وَ ببین زخمِ تیغها: کاری!
رفیق: ملغمهای از دروغ و حقد و ریا!
غریبهها: همگی دوستهای ادواری!
به پای عشق نشستم برای زیستنم
سراغ باده گرفتم به عزم هشیاری
نبود حاصلم از عشق هم به جز حرمان
نبود بهرهای از دوست غیرِ بیزاری
گرفت آینهای رو به روی من، یعنی:
مباد آنکه مرا همچو خود بپنداری!
***
تویی تو چارهی هر مشکلی که هست ای مرگ!
نصیبم از تو چه بوده به غیرِ ناچاری؟
محمود نگهداری
800
روز و شبم در مدار بستهٔ تردید
روز همه مست و شب همیشه سیهمست
دستت اگر دستم از میانه نگیرد
رفتهام از دست، پاک رفتهام از دست
◽️
زندگیام ذرهذره روی به تحـلـیـل
این من و این ساکنِ مکندهی مرداب
پیـشتـر از آن کـه کار بگـذرد از کـار
همتی ای دوست! دوستت را دریاب!
#حسین_منزوی
چهارپارهها - صفحه ۶۰۹ - مجموعه اشعار
800
اگر #حسین_منزوی یه قدم جلوتر از جایی که بود، ایستاده بود:
نخواستی که تو را با کلام «عشق» بخوانم!
نخواستی تو، نه! ای نامت اعتبار کلامم!
#شین_دستهدار
800
من عاشق این واژهی « آوخ » هستم!
به معنای آه، وای، آخ، افسوس، هیهات و دریغ و .... و همزمان (به زعم بنده البته) انگار نه فقط به معنی مجموعِ همه این واژهها، بلکه حاصل جمعِ بارِ حسرتیست که در دل تمام این واژهها و حتی مجموع ناکامی و حسرت مستتر در دل عشاق و ص و حسرتکشان عالمِ وجود است.
به خصوص آنجا که شیخ اجل میفرماد:
آوخ... که چو روزگار برگشت
از من «دل» و «صبر» و «یار» برگشت
با همون یه دونه! یعنی روزگار که پشت کنه بهت، میشه همین که میبینی! و خب پشت سرش اعلام میکنه که؛
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بُدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
بله! به اختیار برگشت! به اختیار برگشت!
ولی خب شده دیگه! حالا چاره چیه؟
یه آرزو:
غم نیز چه بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت
آوخ دیگه... آوخ!
تهش میفرماد:
بیچارگی است چارهی عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم...
بعله! به این شکل!
پنداشت که بعد از او مرا کاری هست!
#ترجیعبند شیخ اجل #سعدی
