ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

کرشمه

کرشمه

الذهاب إلى القناة على Telegram

نچیده مانده و پوسیده بود میوه‌ی عشق - نمی‌گرفت به هنگام اگر کمین مرا #حسین_منزوی

إظهار المزيد
827
المشتركون
-324 ساعات
+17 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
‌‌ دل به زبان نمی‌رسد، لب به فغان نمی‌رسد کس به نشان نمی‌رسد، تیر خطاست زندگی #بیدل ‌‌

Repost from لطـــفا
ما تو ایران راز جاودانگی داریم همینطوری که تا زمانی که ازدواج نکنید، نمیتونید طلاق بگیرید، مایی که جوونی نکردیمم نمیتونیم پیر شیم؛ مایی که زندگی نکردیم نمیتونیم بمیریم..!

حالم خوب شه قول میدم شهرو شیرینی میدم تو هر کوچه جای اونایی که نیستن گل میذارم بازم میشه دور هم جمع بشیم بگیم بخندیم بازم میشه در و پشت سر این روزا ببندیم #علی_پناهی #ورق_برمیگرده #شب_همیشه_شب_‏نمی‌مونه #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم ‌‌

‌ فرمودند که: مُقامِ اصلیِ ما گوشهٔ خرابات است خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد #حافظ خلاصه که ادامه می‌دیم و صدامون هم در نمیاد! ‌

بیا که ما سَرِ هستی و کبریا و رعونت به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی #سعدی ‌ ‌

‌ باور کن ‌

Repost from N/a
‌‌ کلمه، شکار زن‌های غارنشین است. روزهایی که مردها گراز و ماموت شکار می‌کردند، زن‌ها آن‌قدر نگاه کردند، نگاه کردند، نگاه کردند تا کلمه‌ها به پرواز درآمدند و روی همه چیز نشستند. آن‌قدر گوش دادند تا کلمه‌ها به صدا درآمدند. باران شدند، روییدند و درخت شدند، خرمالو دادند، جنگل شدند، انگور شدند و حبه‌حبه مستمان کردند. زن غارنشینی شده‌ام که کلمه‌ها پیچ می‌خورند در پتوی به‌هم‌ریخته‌اش. در استکان چایی‌اش از دهن می‌افتند. در شیشه‌ی خالی عطرهایش مرداب می‌شوند و می‌گندند. با صدای گوش‌خراش لولای روغن‌نخورده‌ی در، قهقهه می‌زنند. کلمه‌ها در تمام این خانه روان‌اند. با صدای لوله‌های آب درون دیوار لالایی می‌خوانند. از گلدان پشت پنجره سرک می‌کشند. از رادیو و تلویزیون هجوم می‌آورند و از لوله‌ی بخاری فرار می‌کنند. کلمه‌ها پشت تلفن فریاد می‌زنند، نجوا می‌کنند. لابه‌لای کتابخانه‌ام جشن می‌گیرند، عاشق می‌شوند، اشک می‌ریزند و همدیگر را از دست می‌دهند. در روزنامه‌ها غم می‌خورند، حرص می‌خورند، دق می‌کنند. زن غارنشینی شده‌ام که کلمه‌ها پیچ می‌خورند در گذشته‌ام. در آشپزخانه‌ی مادرم رنده می‌شوند، کوبیده می‌شوند، درون زودپز جان می‌دهند و پخته می‌شوند. در هیاهوی تسبیح پدرم آرام می‌گیرند، با عینکش پیر می‌شوند. روی برگ‌برگ این آلبوم غبار می‌شوند و خاطره می‌زایند. صدای پدرم است که می‌گوید: «جهنم و لعنت، عزیز من، جهنم و لعنت. بله کلمه‌اش همین است.» و کتابش را می‌بندد. کلمه‌ها آفتاب‌پرست‌های گرسنه‌ای هستند که جاروبرقی دست گرفتند برای بلعیدن من. نگاهی آبی به خودم می‌اندازم، در همان آیینه‌ای که روزی مادرم هم مثل من به خودش زل می‌زد و می‌شمرد که چند تار موی سفید به روزهایش اضافه شده. مثل همیشه دارم بلندبلند فکر می‌کنم و بی‌اختیار کلمه‌ها از دهانم بیرون می‌پرند: زن غارنشینی شده‌ام که از شکار برنمی‌گردد. ‌ سال ۱۳۹۵ ‌

‌‌ سری چون نقشِ پایِ دوست با افتادگان دارم از آن بر آسمانی برگزیدم آستانی را #طالب_آملی ‌‌

‌ پس کی ناامید بشیم؟ ‌

‌ پرسیدم از او واسطهٔ هجران را گفتا سببی هست بگویم آن را من چشم توام اگر نبینی چه عجب من جان توام کسی نبیند جان را منسوب به #ابوسعید_ابوالخیر ‌

‌ ‌چيزي از خود هر قدم زير قدم گم ميکنم #بیدل ‌

شعر: «جهان»
درود و عرض ادب و احترام خدمت شما که همواره یاد و خاطره‌ی زنده‌یاد مختاری را زنده نگه می‌دارید ❤️🫂 این شعر بلند رو اوایل دی‌ماه پارسال و چند روز پیش از وقایع هولناک این ماه نوشتم، که درد و دل و گفت‌وگویی صمیمانه با زنده‌یاد مختاری هستش. دوست داشتم شما هم بخوانید و بشنوید پیشاپیش از وقتی که می‌ذارید سپاس‌گزارم. راه‌تان بردوام دوست‌تان دارم
🪩 متن قطعه‌ی نخست: 👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/98 🪩 متن قطعه‌ی دوم: 👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/100 🪩 متن قطعه‌ی سوم: 👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/102 🪩 متن قطعه‌ی آخر:👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/104
#از_شما #سروش_منصوری دی ماه ۱۴۰۴ ⬛️ خانه شعر و آثار #محمد_مختاری @MohammadMokhtary77

‌ اگه بدونید چه حالی دارم! صدالبته که نخواهم گفت! ولی همیتقدر بدونی که یه حالی دارم ‌

‌ شعر بلند قمار است، محمد شعر بلند قمار است... ‌

هوش مصنوعی موتور جستجوی شعر نیست. اگه ازش بخواید در مورد چیزی شعر بنویسه براتون شعر می‌سازه. حتی اگه قبلا بارها بهش گفته باشی
+1
هوش مصنوعی موتور جستجوی شعر نیست. اگه ازش بخواید در مورد چیزی شعر بنویسه براتون شعر می‌سازه. حتی اگه قبلا بارها بهش گفته باشید که شعر نسازه، ولی همچنان شعر از خودش می‌سازه! هیچوقت برای پیدا کردن شعر، از هوش مصنوعی استفاده نکنید.

بانوی مه‌آلودِ همه چی جز شعر...

‌ بانوی شعرهای مه‌آلود... ‌

‌‌‌ آن‌گونه مست بودم که از تمامِ دنیا تنها دلم هوایِ تو را کرده بود می‌گفتم؛ این عجیب است این‌قدر ناگهانی دل بستن از من که بی‌تعارف دیری است زین خیلِ ورشکسته کسی را در خوردِ دل نهادن پیدا نکرده‌ام تب کرده بود ساعتِ پاییزی‌ام وقتی نسیم وسوسه‌ام می‌کرد عطری زنانه در نفسش داشت می‌گفتم؛ این نسیم، بی‌تردید آغشته با هوایِ تنِ توست وین جذبه‌ای که راهِ مرا می‌زند حسی به رنگِ پیرهنِ توست آن‌گونه مست بودم که می‌توانستم بی‌پروا از خوابِ نیم‌شب بیدارت کنم تا رازِ ناگهانِ مرا باران و مه بدانند و می‌توانستم در جوی‌هایِ گل‌آلود وضو کنم و زیرِ چترِ بسته‌ی باران ساعت‌ها، ساعت‌ها رو سویِ هرچه هست نماز بُگزارم آن‌گونه مست بودم که می‌توانستم حتی به گزمگان نامِ تو را بگویم – آرام و مهربان و صبور از برگ‌هایِ نیلوفر شولایِ بی‌نیازی بر تن با پِلک‌هایِ افتاده پیشانیِ درخشان و گونه‌هایِ رنگ‌ پریده چونان به نیروانا تأنیثی از دوباره‌ی بودا باری تصویرِ تو، همیشه‌ترین بود بانویِ شعرهایِ مه‌آلود #حسین_منزوی ‌

‌ شبِ شکفتنت ای باغِ آرزو نرسید؟ #حسین_منزوی #بس_نیست؟ ‌

‌ شرمسارِ طبعِ مجبورم که با آن ساز عجز انتقام از اختیارِ هرزه‌کوشم می‌کشد #بیدل ‌‌