uk
Feedback
کرشمه

کرشمه

Відкрити в Telegram

نچیده مانده و پوسیده بود میوه‌ی عشق - نمی‌گرفت به هنگام اگر کمین مرا #حسین_منزوی

Показати більше
800
Підписники
+224 години
+17 днів
+1730 день
Архів дописів
Repost from N/a
‏می‌دانی! سخت‌ترین قسمت، رفتنت نبود؛ سخت‌ترین قسمت این بود که زندگی بعد از تو ادامه پیدا کرد. صبح آمد، مردم خندیدند، خیابان‌ها شلوغ شدند و هیچ‌کس نفهمید که جایی در این دنیا، قلبی آرام آرام از چیزی که دیگر برنمی‌گردد، دست می‌کشد. حالا دیگر صدایت را به یاد نمی‌آورم و برای به یاد آوردن چهره‌ات باید تلاش کنم. تنها چیزی که از تو فراموش نشده، جای خالی توست؛ و چه اندوهی بزرگ‌تر از این‌که آدم، نبودنِ کسی را واضح‌تر از خودش به خاطر بیاورد. به رفتنت عادت کردم عزیزم، به بازنگشتنت نه!

Repost from جناب گاو
اگر با وقایع و‌ اتفاقات سه چهار سال گذشته، هنوز دل از سلبریتی‌جماعت نکنده‌اید، در عقل خود شک جدی کنید! سلبریتی از هر نوعی: بازیگر و ورزشکار و هنرمند و خواننده و نویسنده و شاعر و روشنفکر و استاد دانشگاه و مداح و آخوند، یا هر خر دیگر!

‌ زین پیش جنس مرگ چنین رایگان نبود برداشت دوریت ز میان اعتبار مرگ #واعظ_قزوینی ‌

Repost from خوشه‌گاه
ما را سر زلف یار می‌باید، نیست صبری و دلی به کار می‌باید، نیست اندوه که در میان نمی‌باید، هست دلدار که در کنار می‌باید، نیست • #مهستی_گنجوی | رباعیات | بر اساس پژوهش #مهدی_دهقان | گنجور #رباعی خوشه‌گاه

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات #حافظ ‌

‌ بیا كه جلوه‌ی بیدار هر چه تنهایی‌ست به نوشخند گوارای مهر خواب كنیم به روی تشنگی بی‌گناه لب‌هامان هزار بوسه‌ی نشكفته را خراب كنیم تو می‌گریزی اما دریغ! می‌ماند خیالِ خسته‌ی شب‌ها و میوه‌های ملال اگر درست بگویم نمی‌توانم باز به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال #یدالله_رویایی ‌

‌ ‌ بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به... که طاقت شوقت نیاوریم نوا #مرکب_خوانی #پرویز_مشکاتیان #محمدرضا_شجریان ‌

‌ تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده دیدم که میگم! ‌

Repost from آن؛
کاش در مشت‌هایت معجزه‌ای پنهان کرده باشی.

Repost from به قول غزل
آروم گرفتی، شیرممد، غیرتت کو؟ اُ یال و کوپالت کجا رَ، هیبتت کو؟ قطعه شیرممد با صدای #بابک_خانقلی @be_ghole_ghazal

بنگرید ای اهل عالم: با اذان دیگری، بر فراز «دار» می‌رقصد جوانِ دیگری! شهر ارواح است و من برگشته‌ام از دفن خویش می‌دوم بی‌وقفه‌ در تشییعِ جانِ دیگری! نعره‌ی حیرانِ من در حلق، ماتش برده است در گلویم گیر کرده استخوانِ دیگری! دفترِ عمر مرا سوزاند، داغِ صدجوان سوخت دفترخانه را چنگیزخان دیگری! شعله‌ای را گاه، می‌خواهم بخوابانم به اشک دامنم را می‌کشد آتشفشان دیگری! کاشکی افتاده بودم بر زمینی غیر ازین کاشکی من زاده بودم در زمان دیگری! جای فریاد است ای مردم، نمی‌باید گریست نیست ما را احتیاجِ روضه‌خوان دیگری! آخر ای نفرین من، بنگاهِ ظالم را بسوز! من دعایی کردم اما با زبان دیگری! #مرتضی_لطفی / کانال تلگرام خاکستر ققنوس

‌ خودت نه هااااا وقتی تو آینه نگاه می‌کنی، آینه کهنه و خط خطی شده 😁🫠🤧 ‌

‌‌ ای یاد دوردست که دل می‌بری هنوز چون آتش نهفته به خاکستری هنوز هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز سودای دلنشین نخستین و آخرین! عمرم گذشته است و توام در سری هنوز ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال‌ها از هر چراغ تازه فروزان‌تری هنوز بالین و بسترم همه از گل بیاکنی شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز ای نازنین درخت نخستین گناه من! از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را در سایه‌سار زلف، تو می‌پروری هنوز وان سفره شبانه نان و شراب را بر میزهای خواب، تو می‌گستری هنوز با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز #حسین_منزوی ‌

••• بزن به خواب خودت را اگر چه بیداری که هر چه هست نیرزد به این گرفتاری جهان تداوم یک بی‌نهایت است از هیچ و عمر، ماحصل لحظه‌های تکراری نگاه کن، وَ ببین جای دست‌ها: دشنه! نگاه کن، وَ ببین زخمِ تیغ‌ها: کاری! رفیق: ملغمه‌ای از دروغ و حقد و ریا! غریبه‌ها: همگی دوست‌های ادواری! به پای عشق نشستم برای زیستنم سراغ باده گرفتم به عزم هشیاری نبود حاصلم از عشق هم به جز حرمان نبود بهره‌ای از دوست غیرِ بیزاری گرفت آینه‌ای رو به روی من، یعنی: مباد آنکه مرا همچو خود بپنداری! *** تویی تو چاره‌‌ی هر مشکلی که هست ای مرگ! نصیبم از تو چه بوده به غیرِ ناچاری؟ محمود نگهداری

‌ ‌روز و شبم در مدار بستهٔ تردید روز همه مست و شب همیشه سیه‌مست دستت اگر دستم از میانه نگیرد رفته‌ام از دست، پاک رفته‌ام از دست ‏◽️ زندگی‌ام ذره‌ذره روی به تحـلـیـل این من و این ساکنِ مکنده‌ی مرداب پیـش‌تـر از آن کـه کار بگـذرد از کـار همتی ای دوست! دوستت را دریاب! #حسین_منزوی چهارپاره‌ها - صفحه ۶۰۹ - مجموعه اشعار ‌

Repost from «لعلیات»
آن‌چه پایان نیافته؛ محبّتی که «هنوز» را پشت خود دارد.
👂🏽| لعلیات

قسمت جدید ری‌را در اپلیکیشن‌های پادگیر منتشر شد. @rirapodcast

‌ اگر #حسین_منزوی یه قدم جلوتر از جایی که بود، ایستاده بود: نخواستی که تو را با کلام «عشق» بخوانم! نخواستی تو، نه! ای نامت اعتبار کلامم! #شین_دسته‌دار ‌ ‌‌

‌‌ من عاشق این واژه‌ی « آوخ » هستم! به معنای آه، وای، آخ، افسوس، هیهات و دریغ و .... و همزمان (به زعم بنده البته) انگار نه فقط به معنی مجموعِ همه این واژه‌ها، بلکه حاصل جمعِ بارِ حسرتی‌ست که در دل تمام این واژه‌ها و حتی مجموع ناکامی و حسرت مستتر در دل عشاق و ص و حسرت‌کشان عالمِ وجود است. به خصوص آنجا که شیخ اجل می‌فرماد: آوخ... که چو روزگار برگشت از من «دل» و «صبر» و «یار» برگشت با همون یه دونه! یعنی روزگار که پشت کنه بهت، میشه همین که می‌بینی! و خب پشت سرش اعلام میکنه که؛ برگشتن ما ضرورتی بود وآن شوخ به اختیار برگشت پرورده بُدم به روزگارش خو کرد و چو روزگار برگشت بله! به اختیار برگشت! به اختیار برگشت! ولی خب شده دیگه! حالا چاره چیه؟ یه آرزو: غم نیز چه بودی ار برفتی آن روز که غم‌گسار برگشت آوخ دیگه... آوخ! تهش می‌فرماد: بیچارگی است چاره‌ی عشق دانی چه کنم چو یار برگشت؟ بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله‌ی کار خویش گیرم... بعله! به این شکل! پنداشت که بعد از او مرا کاری هست! #ترجیع‌بند شیخ‌ اجل #سعدی

‌ این چه عمری‌ست که سالی شد و ماهی نگذشت! #هلالی_جغتایی ‌‌