کرشمه
رفتن به کانال در Telegram
نچیده مانده و پوسیده بود میوهی عشق - نمیگرفت به هنگام اگر کمین مرا #حسین_منزوی
نمایش بیشتر827
مشترکین
-324 ساعت
+17 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
827
حالم خوب شه
قول میدم شهرو شیرینی میدم
تو هر کوچه
جای اونایی که نیستن گل میذارم
بازم میشه
دور هم جمع بشیم بگیم بخندیم
بازم میشه
در و پشت سر این روزا ببندیم
#علی_پناهی
#ورق_برمیگرده
#شب_همیشه_شب_نمیمونه
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم
827
فرمودند که:
مُقامِ اصلیِ ما گوشهٔ خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
#حافظ
خلاصه که ادامه میدیم و صدامون هم در نمیاد!
827
Repost from N/a
کلمه، شکار زنهای غارنشین است. روزهایی که مردها گراز و ماموت شکار میکردند، زنها آنقدر نگاه کردند، نگاه کردند، نگاه کردند تا کلمهها به پرواز درآمدند و روی همه چیز نشستند. آنقدر گوش دادند تا کلمهها به صدا درآمدند. باران شدند، روییدند و درخت شدند، خرمالو دادند، جنگل شدند، انگور شدند و حبهحبه مستمان کردند.
زن غارنشینی شدهام که کلمهها پیچ میخورند در پتوی بههمریختهاش. در استکان چاییاش از دهن میافتند. در شیشهی خالی عطرهایش مرداب میشوند و میگندند. با صدای گوشخراش لولای روغننخوردهی در، قهقهه میزنند.
کلمهها در تمام این خانه رواناند. با صدای لولههای آب درون دیوار لالایی میخوانند. از گلدان پشت پنجره سرک میکشند. از رادیو و تلویزیون هجوم میآورند و از لولهی بخاری فرار میکنند. کلمهها پشت تلفن فریاد میزنند، نجوا میکنند. لابهلای کتابخانهام جشن میگیرند، عاشق میشوند، اشک میریزند و همدیگر را از دست میدهند. در روزنامهها غم میخورند، حرص میخورند، دق میکنند.
زن غارنشینی شدهام که کلمهها پیچ میخورند در گذشتهام. در آشپزخانهی مادرم رنده میشوند، کوبیده میشوند، درون زودپز جان میدهند و پخته میشوند. در هیاهوی تسبیح پدرم آرام میگیرند، با عینکش پیر میشوند. روی برگبرگ این آلبوم غبار میشوند و خاطره میزایند.
صدای پدرم است که میگوید: «جهنم و لعنت، عزیز من، جهنم و لعنت. بله کلمهاش همین است.» و کتابش را میبندد.
کلمهها آفتابپرستهای گرسنهای هستند که جاروبرقی دست گرفتند برای بلعیدن من.
نگاهی آبی به خودم میاندازم، در همان آیینهای که روزی مادرم هم مثل من به خودش زل میزد و میشمرد که چند تار موی سفید به روزهایش اضافه شده. مثل همیشه دارم بلندبلند فکر میکنم و بیاختیار کلمهها از دهانم بیرون میپرند:
زن غارنشینی شدهام که از شکار برنمیگردد.
سال ۱۳۹۵
827
پرسیدم از او واسطهٔ هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کسی نبیند جان را
منسوب به #ابوسعید_ابوالخیر
827
Repost from محمد مختاری
شعر: «جهان»
درود و عرض ادب و احترام خدمت شما که همواره یاد و خاطرهی زندهیاد مختاری را زنده نگه میدارید ❤️🫂 این شعر بلند رو اوایل دیماه پارسال و چند روز پیش از وقایع هولناک این ماه نوشتم، که درد و دل و گفتوگویی صمیمانه با زندهیاد مختاری هستش. دوست داشتم شما هم بخوانید و بشنوید پیشاپیش از وقتی که میذارید سپاسگزارم. راهتان بردوام دوستتان دارم
🪩 متن قطعهی نخست: 👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/98 🪩 متن قطعهی دوم: 👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/100 🪩 متن قطعهی سوم: 👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/102 🪩 متن قطعهی آخر:👇🏻 https://t.me/BePahnayeNoghteh/104#از_شما #سروش_منصوری دی ماه ۱۴۰۴ ⬛️ خانه شعر و آثار #محمد_مختاری @MohammadMokhtary77
827
+1
هوش مصنوعی موتور جستجوی شعر نیست. اگه ازش بخواید در مورد چیزی شعر بنویسه براتون شعر میسازه. حتی اگه قبلا بارها بهش گفته باشید که شعر نسازه، ولی همچنان شعر از خودش میسازه!
هیچوقت برای پیدا کردن شعر، از هوش مصنوعی استفاده نکنید.
827
آنگونه مست بودم
که از تمامِ دنیا
تنها
دلم هوایِ تو را کرده بود
میگفتم؛ این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من
که بیتعارف دیری است
زین خیلِ ورشکسته
کسی را در خوردِ دل نهادن پیدا نکردهام
تب کرده بود ساعتِ پاییزیام
وقتی نسیم وسوسهام میکرد
عطری زنانه در نفسش داشت
میگفتم؛ این نسیم، بیتردید
آغشته با هوایِ تنِ توست
وین جذبهای که راهِ مرا میزند
حسی به رنگِ پیرهنِ توست
آنگونه مست بودم
که میتوانستم بیپروا
از خوابِ نیمشب
بیدارت کنم
تا رازِ ناگهانِ مرا
باران و مه بدانند
و میتوانستم
در جویهایِ گلآلود
وضو کنم
و زیرِ چترِ بستهی باران
ساعتها، ساعتها
رو سویِ هرچه هست
نماز بُگزارم
آنگونه مست بودم که میتوانستم
حتی به گزمگان نامِ تو را بگویم
– آرام و مهربان و صبور
از برگهایِ نیلوفر
شولایِ بینیازی بر تن
با پِلکهایِ افتاده
پیشانیِ درخشان
و گونههایِ رنگ پریده
چونان به نیروانا
تأنیثی از دوبارهی بودا
باری
تصویرِ تو، همیشهترین بود
بانویِ شعرهایِ مهآلود
#حسین_منزوی
