گلسیب
Kanalga Telegram’da o‘tish
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
438
Obunachilar
+224 soatlar
+37 kun
+9430 kun
Postlar arxiv
439
قدیما هر وقت توی داستانها میخوندم کسی رفته توی غار زندگی کنه، برام عجیب بود. حالا دیگه عجیب نیست، قابلِ فهمه. انگار یه جایی از وجودم مدتهاست دلش میخواد یه مدت بره غارنشینی.
439
سبب باش، باعث شو. باعثِ اینکه آدمها ببینن هنوز در این حوالی، محبت و مهربانی به یغما برده نشده. باعثِ اینکه احساس کنن هنوز کسی در این دنیا هست که آشوب رو ببینه، ولیکن خودش آرامش بمونه. باعثِ اینکه بچهها با دیدنِ تو مطمئن بشن دنیا هنوز بزرگسالهایی داره که رنگشون رو به سیاهی نباختن. باعثِ اینکه پیرها احساس کنن هنوز دیده میشن، به یاد بیارن حضورشون مهمه، سهمی از این دنیا دارن و هنوز باید زندگی کنن. باعثِ اینکه حیواناتِ بیپناهِ خیابون، یک نفر رو داشته باشن که از کنارشون بیتفاوت رد نشه. باعثِ اینکه کسی بعد از یک روزِ سخت، با چند لحظه همدلی و مدارای تو، احساس کنه دنیا هنوز جای قابلی برای زندگیه. گاهی بزرگترین معجزههای دنیا از همین سبب بودن و باعث شدن برای روشن نگه داشتنِ مشعلِ انسانیت میاد.
439
یادم نمیاد اولینبار کی بهم گفت قلبِ آدمها اندازهی مشتشونه و این رو از کجا یاد گرفتم، اما هنوز برام انقدری جالبه که هی به آدمهای مختلف بگم دستت رو مشت کن، بعد مشتشون رو ببرم سمتِ سینهشون و بگم: «آخی، قلبت انقدره!»
439
اجازه میدم سوگ در لایهلایهی وجودم جا باز کنه و زمینم بزنه، بهش احترام میذارم و زندگیش میکنم. اما یادم هم میمونه که باید ادامه بدم، حتی اگر زمین خورده باشم، حتی سینهخیز.
439
Repost from N/a
بچه ها🌱
اگه دوست داشتید این پیامو فوروارد کنید چنلتون تا من بگم اگه چنلتون یه رنگ بود چه رنگی بود، یه شعر هم تقدیمون کنم و چون عاشق فیلمم یه فیلم هم بهتون پیشنهاد میدم.
همه اینا یه هدیه کوچیک برای شماست🤍
439
زندگیه دیگه، میگرده و میگرده و میگرده، که قشنگ ببینه از چی میترسی، که دقیقاً قشنگتر بذارتت وسطِ همون موقعیت.
439
داشتنِ پت دقیقاً همون بخشی از مغز رو درگیر میکنه که داشتنِ بچه میکنه، بهخاطر نوع ارتباطی که پت همیشه در جایگاه بیزبون و مظلومه و تو در جایگاه مراقب و مسئول. مریضی و مرگشون واقعاً سوگِ بزرگیه و من تا قبل از این تجربه هیچ ایدهای دربارهٔ این حجم از غمِ این داستان نداشتم. و امروز فقط دلم میخواد همهٔ آدمهایی رو که این درد رو از سر گذروندن محکم بغل کنم.
439
Repost from نباید ساکت میماندیم
از مرگ متنفرم. ایکاش تنها کسی که میمرد، خودِ مرگ بود. از اینکه نمیتونم یک دکمه فشار بدم تا عزیزان بقیه و خودم رو از مرگ لعنتی نجات بدم متنفرم. از اینکه نمیدونم چقدر از عمر عزیزانم باقیه و هرکدوم قراره کِی و چجوری بمیرن و همیشه باید با این استرس زندگی کنم، متنفرم.
439
کاش سهمِ من همیشه از ترک شدن این باشه که بیرحمانه بهم بگن: «دیگه نمیخوایمت!»، کاش دلم رو بشکنن، طوری رفتار کنن انگار که هیچوقت توی زندگیشون نبودم. کاش بخندن، خوشبخت باشن، موفق بشن. فقط کاش من هیچوقت با مرگِ اونها امتحان نشم. کاش همیشه این من باشم که جا میمونم، حتی بیرحمانه، حتی با دلی شکسته. نه اینکه روی خاک بایستم و عزیزی زیرِ خاک خوابیده باشه.
439
خدایا بدجور کمر من رو میشکنی و نمیدونم، اینم حکمتِ توئه. انگار دوست نداری کمرِ من صاف بشه، لابد قسمتِ من هم اینه که همیشه کمرم شکسته بمونه.
439
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
بهت گفتم نجاتم بده، دارم ذرهذره از بین میرم، اما ناخودآگاه گرفتیم زیرِ بادِ لگد. اون آدم از بین رفت، خوشحال باش. آدم جدید از آدم قدیم هم احمقتره.
439
آدمیزاد وقتی یکی رو دوست داره، یه جورِ خاصی اونو بلد میشه. عینِ خونهای که سالها توش زندگی کردی و میدونی چطور درِ اتاق خواب یا کمدش رو باز و بسته کنی که صدای جیرجیرش نیاد، میتونی حتی توی تاریکی هم کلیدِ برقش رو پیدا کنی. عین سازی که سالها باهاش تمرین کردی و میدونی کدوم سیمِ ساز زودتر از بقیه از کوک درمیاد. عین ماشینی که سالها باهاش رانندگی کردی و خیلی چیزهاش رو صرفاً از روی صدای موتورش تشخیص میدی. عین باغی که سالها توش باغبونی کردی و میدونی هر گل، قبل از اینکه تشنگی از پا بندازتش چه رنگی به خودش میگیره. آدمیزاد هم همینه، وقتی دوستش داری بهسرعت متوجه میشی غمش چه صدایی داره، خوشحالیش چهطوریه، خستگیش چهشکلیه و سکوتش از کجا میاد.
439
گاهی زندگی شبیه یک رینگِ بوکس عمل میکنه و تو فقط مشت میخوری. سوتِ پایانِ هر راند که به صدا درمیاد همه به نیمهٔ استراحتشون پناه میبرن. نیمهٔ استراحت، اصطلاح از کسی یا چیزیه که نفست رو تازه کنه، زخمهات رو جمعوجور کنه و تو هرچند مصدوم، اما دوباره توانِ ایستادن بگیری. آرزو دارم هرکسی توی این دنیا، نیمهٔ استراحتی داشته باشه.
