uk
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

Відкрити в Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
438
Підписники
+224 години
+37 днів
+9430 днів
Архів дописів
چقدر شنیدنِ این ناز بود. برای منی که اصلاً نمی‌تونم چیزی رو خلاصه کنم، درحالی که می‌تونم بهتر توصیفش کنم. همش هم فکر می‌کنم بقیه حوصله‌ی خوندنش رو ندارن ولی خب.

Repost from من؛ سارا
"مَزَن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش درافتی چو مور"

«اگر فردا بی من شروع شد...»

اگر فردا بی من شروع شد، شعرهای نوشته در دفترم رو بخون، به حیوون‌ها بخند، با بچه‌ها بخون، به مهربونیِ برگِ گلِ یاسمن بمون، قاصدک فوت کن و دنبالِ شاپرک بدو. اگر فردا بی من شروع شد، به پای شعله‌ی شمعِ عاشقی بسوز، با سوختگیت نجنگ، با زخمی که باعثِ رشدته دشمنی نکن، تو سادگیت بمون، دنبالِ زرق‌و‌برق نرو. اگر فردا بیِ من شروع شد، برای هیچ دلی دلیلِ گریه‌هاش نباش، تا می‌تونی پناهِ خستگی بمون، با دشمنی بجنگ و پایِ دوستی بمون.

عاشقِ تمام آهنگ‌های «دنگ شو» هستم، اما این‌یکی دیگه من رو انقدر دیوانه و غمگین می‌کنه که توصیفش واسم ممکن نیست.

Dang Show Ye Shahre Door.mp33.64 MB

photo content
+1

امشب تصور کردم هشتاد ساله‌ام. روی صندلیِ همیشگیم نشستم، پتوی کوچیکی روی زانوهام انداختم و سبدِ قرص‌های مختلفم کنارِ دستمه. از پنجره به منظره‌ی بیرون خیره شدم، و سکوت تمامِ خونه رو پر کرده، و ذهنم رهای رهاست، تا هر جا که می‌خواد بره. تصور کردم فکرِ من اون‌روز به کجاها می‌ره و به کجاها نمی‌ره؟ کدوم دغدغه‌های امروز، اون‌روز هنوز برام مهم و قابل اهمیتن، و کدومشون اونقدر گم می‌شن که حتی از ذهنم عبور هم نمی‌کنن؟ فکر کردم احتمالاً خیلی به تجربه‌هایی فکر کنم که از ترس، هیچ‌وقت زندگی‌شون نکردم. به آدم‌هایی که می‌شد کمی بیشتر کنارشون بمونم. به «بعداً»ها و «بمونه برای یک‌روزِ بهتر»هایی که هیچ‌وقت نرسیدن. و همین حدودا که نزدیک بود بخاطرِ خودِ پیرم گریه کنم، گفتم خب بیایم و تصور کنیم که اگر اون پیرِ هشتادساله، فقط برای یک‌بار فرصت پیدا می‌کرد به امروز برگرده، با این زندگی چیکار می‌کرد؟ خب شاید کمتر دلخوری‌هارو نگه می‌داشت، شاید بیشتر دوست داشتن رو به زبون می‌آورد و شاید از وابسته شدن به آدم‌ها نمی‌ترسید. شاید کمتر از قضاوتِ دیگران ناراحت می‌شد و شاید بالاخره سراغِ اون تجربه‌ای که سال‌ها عقب انداخته بودش می‌رفت، و خلاصه هزارتا شایدِ دیگه. و شاید اصلاً رازِ این فکرِ یهویی همین باشه، این‌که باید تمرین کنم، طوری زندگی کنم که انگار اون پیرِ هشتادساله بودم، حسرت‌هام رو دیدم و آرزو کردم فقط یک‌بار دیگه به این سن برگردم، و معجزه رخ داده و من یک‌بار دیگه به امروز برگشتم. حالا مدام فکر می‌کنم اون پیرِ هشتاد ساله چطور این‌بار زندگی می‌کرد؟ که تا جایی که می‌تونم، همون‌طور زندگی کنم.

2:37 «در انزوای ماهیانِ کوچکِ سیه، تو قصه‌ای بگو، ای ماهیِ سفید. به برکه‌ی زلال گودی نشسته بر کف دست‌های ما، برگرد. باران، به سرزمینِ من برگرد!»

کاش واقعاً «ماهیِ سفید» فالِ ما یک‌روز برسه به برکهٔ پیشِ رو.

در میان کدام کتاب دنبالت بگردم؟
در میان کدام کتاب دنبالت بگردم؟

قدیما هر وقت توی داستان‌ها می‌خوندم کسی رفته توی غار زندگی کنه، برام عجیب بود. حالا دیگه عجیب نیست، قابلِ فهمه. انگار یه جایی از وجودم مدت‌هاست دلش می‌خواد یه مدت بره غارنشینی.

سبب باش، باعث شو. باعثِ این‌که آدم‌ها ببینن هنوز در این حوالی، محبت و مهربانی به یغما برده نشده. باعثِ این‌که احساس کنن هنوز کسی در این دنیا هست که آشوب رو ببینه، ولیکن خودش آرامش بمونه. باعثِ این‌که بچه‌ها با دیدنِ تو مطمئن بشن دنیا هنوز بزرگسال‌هایی داره که رنگشون رو به سیاهی نباختن. باعثِ این‌که پیرها احساس کنن هنوز دیده می‌شن، به یاد بیارن حضورشون مهمه، سهمی از این دنیا دارن و هنوز باید زندگی کنن. باعثِ این‌که حیواناتِ بی‌پناهِ خیابون، یک نفر رو داشته باشن که از کنارشون بی‌تفاوت رد نشه. باعثِ این‌که کسی بعد از یک روزِ سخت، با چند لحظه همدلی و مدارای تو، احساس کنه دنیا هنوز جای قابلی برای زندگیه. گاهی بزرگ‌ترین معجزه‌های دنیا از همین سبب بودن و باعث شدن برای روشن نگه داشتنِ مشعلِ انسانیت میاد.

یادم نمیاد اولین‌بار کی بهم گفت قلبِ آدم‌ها اندازه‌ی مشتشونه و این رو از کجا یاد گرفتم، اما هنوز برام انقدری جالبه که هی به آدم‌های مختلف بگم دستت رو مشت کن، بعد مشتشون رو ببرم سمتِ سینه‌شون و بگم: «آخی، قلبت انقدره!»

اجازه می‌دم سوگ در لایه‌لایه‌ی وجودم جا باز کنه و زمینم بزنه، بهش احترام می‌ذارم و زندگیش می‌کنم. اما یادم هم می‌مونه که باید ادامه بدم، حتی اگر زمین خورده باشم، حتی سینه‌خیز.

Repost from EL vIsiOn
و گاهی مرهمی قطعی وجود نداره جز این‌که بدونی در تجربه‌ی اون درد تنها نیستی.

Repost from N/a
بچه ها🌱 اگه دوست داشتید این پیامو فوروارد کنید چنلتون تا من بگم اگه چنلتون یه رنگ بود چه رنگی بود، یه شعر هم تقدیمون کنم و چون عاشق فیلمم یه فیلم هم بهتون پیشنهاد میدم. همه اینا یه هدیه کوچیک برای شماست🤍

«بغلم کن که خدا، دورتر از این نشود.»

زندگیه دیگه، می‌گرده و می‌گرده و می‌گرده، که قشنگ ببینه از چی می‌ترسی، که دقیقاً قشنگ‌تر بذارتت وسطِ همون موقعیت.

داشتنِ پت دقیقاً همون بخشی از مغز رو درگیر می‌کنه که داشتنِ بچه می‌کنه، به‌خاطر نوع ارتباطی که پت همیشه در جایگاه بی‌زبون و مظلومه و تو در جایگاه مراقب و مسئول. مریضی و مرگشون واقعاً سوگِ بزرگیه و من تا قبل از این تجربه هیچ ایده‌ای دربارهٔ این حجم از غمِ این داستان نداشتم. و امروز فقط دلم می‌خواد همهٔ آدم‌هایی رو که این درد رو از سر گذروندن محکم بغل کنم.