uk
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

Відкрити в Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
376
Підписники
+224 години
+27 днів
+4030 днів

Триває завантаження даних...

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+14
в 7 каналах
серпень '26
+85
в 10 каналах
Get PRO
липень '26
+93
в 14 каналах
Get PRO
червень '26
+258
в 11 каналах
Get PRO
травень '26
+1
в 20 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
11 вересня+3
10 вересня0
09 вересня+1
08 вересня+3
07 вересня0
06 вересня0
05 вересня+1
04 вересня+1
03 вересня+1
02 вересня+3
01 вересня+1
Дописи каналу
Ustad Nainawaz - Baaz Rooz Amad Ba Payaan.mp34.33 MB

2
Ustad Nainawaz - Baaz Rooz Amad Ba Payaan.mp3
1
3
Ustad Nainawaz - Baaz Rooz Amad Ba Payaan.mp3
94
4
Ustad Nainawaz - Baaz Rooz Amad Ba Payaan.mp3
94
5
دکتر استوکمان: خطرناک‌ترین دشمنان حقیقت و آزادی اکثریت جامعه است! بله، همان اکثریت قاطع، همان اکثریت آزادی‌خواه، اکثریت کوفتی! من می‌گویم اکثریت هیچ‌وقت حق ندارد! هیچ‌وقت! اکثریت جامعه را کی‌ها تشکیل می‌دهند؟ فهمیده‌های آن جامعه یا نفهم‌هایش؟ فکر می‌کنم همه‌ ما باید قبول کنیم که در همه‌جای‌ دنیا اکثریت وحشتناک با نفهم‌هاست! آخر شما را به خدا، این درست است که نفهم‌ها بر فهمیده‌ها حکومت کنند؟ بدبختانه، فعلاً قدرت دست اکثریت است، اما حق با اکثریت نیست! حق با آدم‌های مثل من است- با معدودی آدم منزوی شده مثل من! حق همیشه با اقلیت است! دشمن مردم-هنریک ایبسن
141
6
زینب ننداری سینمای زینب، اولین سالن سینما و تئاترِ «مخصوص زنان» در افغانستان بود. قبل از این سالن، در افغانستان سالن‌های دیگر
زینب ننداری سینمای زینب، اولین سالن سینما و تئاترِ «مخصوص زنان» در افغانستان بود. قبل از این سالن، در افغانستان سالن‌های دیگری نیز تاسیس شده بود اما در آن سالن‌ها، مردان کلاه گیس می‌گذاشتند و نقش زنان را بازی می‌کردند. اما این سالن سینما و تئاتر را زنان ساختند تا توسط آن تابو شکنی کرده و برخلاف بقیه سینماها، خودشان روی صحنه بیایند. بعدها، با تسلط طالبان در افغانستان این سالن تخریب شد. اما در دوره جمهوریت این سالن، به «وزارت امور زنان» تبدیل شده بود. حالا، با روی کار آمدن دوباره طالبان، سینمایی که مخصوص زنان بود، تبدیل به «وزارت امر به معروف و نهی از منکر» شد.
156
7
!
139
8
«اگر نمی‌توانی برای یک رستورانت رفتن در خانه بجنگی و حقت را بگیری، چطور آرزوی رفتن به یک کشور دیگر را داری؟» دختر افغان برای داشتن بسیاری از حداقل‌های زندگی، پیش از آن‌که در جامعه بجنگد، باید در خانه مقاومت کند. او با برادر، خواهر بزرگ‌تر از خود، پدر و حتی مادر باید وارد گفت‌وگو شود تا چند حق کوچک برایش ممکن شود؛ مثلا بتواند با دوستانش یک روز به رستورانت برود، تنهایی تاکسی بگیرد و دوباره به خانه برگردد، آن هم زمانی که هنوز شام نشده و پدر به خانه نیامده است. این محدودیت‌ها البته در همه خانواده‌ها یکسان نیست و نمی‌توان تجربه یک دختر را به تمام دختران افغانستان تعمیم داد. اما برای بسیاری از ما، آزادی‌های روزمره نه امری بدیهی، بلکه موضوعی برای مذاکره بوده است. مسئله فقط این نیست که خانواده نمی‌خواهد دخترش بیرون برود؛ پشت این تصمیم مجموعه‌ای از ترس‌ها، تجربه‌های تاریخی، سنت‌های خانوادگی، ناامنی و تصویری که جامعه از «دختر خوب» ساخته، قرار دارد. در رستورانت، ده بار هم ممکن است اسم مادر روی گوشی دخترش بیفتد و او مجبور شود از جمع برخیزد تا جواب بدهد. مادری که این ترس‌ها را از دوران جوانی با خود حمل کرده و احتمالا خودش نیز بخشی از همان چرخه بوده. ممکن است بداند اتفاقی نخواهد افتاد، اما تجربه زیسته و تصوراتش از جهان (جهان افغانی) به او اجازه نمی‌دهد به سادگی آرام بگیرد. همین ترس وقتی نسل به نسل منتقل می‌شود، می‌تواند به نوعی نظارت دائمی بر زندگی دختر تبدیل شود؛ نظارتی که شاید از نیت مراقبت شروع شده باشد، اما در نهایت آزادی و شخصیت او را محدود می‌کند. و آنقدر ادامه پیدا می‌کند که دختر با خودش می‌گوید: «کاش هرگز نمی‌آمدم.» دختر می‌داند که در سطح گسترده‌تری، قربانی سیاست‌ها و ساختارهای کشوری‌ست به نام افغانستان و جوانی‌اش نیز در فرهنگی شکل گرفته که دهه‌ها جنگ، ناامنی و خشونت بر آن اثر گذاشته است. با این حال، او و دوستانش برای شکستن این زنجیر‌ها، در آن لحظه فقط قصد رفتن به یک رستورانت، گذراندن دو ساعت خوشی و کمی فاصله گرفتن از همه این واقعیت‌ها را دارند اما چرا حتی برای چنین خواسته ساده‌ای باید این همه انرژی روانی مصرف شود؟ فردا روز ارائه آن دختر است. روزی که چندین ماه برایش درس خوانده، اما با صدای گریان و بغضی در گلو که هر لحظه قرار است بشکند، پشت مانیتور و از خانه ارائه‌اش را در مجلس می‌دهد. معلوم است که مدتی گریه کرده؛ حتی از دوربینی که آن لحظه داشتم جلسه حضوری فراغت‌شان را به ثبت می‌رساندم، مشخص بود. او آن روز جلسه‌اش را از خانه و به شکل آنلاین به پایان می‌رساند، نه به این خاطر که محیط برایش فراهم نشده، بلکه به این دلیل که حضورش بار دیگر توسط خانواده‌اش به دلیل همان ترس‌ها محدود شده است. نمی‌خواهم طوری صحبت کنم که گویی خودم بیرون از این مجموعه ایستاده‌ام. من نیز برای حضور در مجالس و انجام کارهایی که بیشتر به بیرون بستگی دارند جنگیده‌ام و بارها زیر فشار روانی بوده‌ام؛ فشارهایی که گاهی هیچ دلیل قابل قبولی برایشان پیدا نمی‌کردم جز این که دختر هستم در این حد که در سنین جوان‌تر آرزو می‌کردم دختر نمی‌بودم. شاید اگر دختر نبودم، این همه «محافظت» از طرف خانواده و جامعه نصیبم نمی‌شد؛ محافظتی که در بسیاری از خانواده‌ها به نام پاک‌دامنی، متانت و حفظ آبرو توجیه می‌شود و قرار است دختر را تا زمان ازدواج از خطر دور نگه دارد. وقتی از این وضعیت به سرسام می‌رسم، به روزهای آینده هم فکر می‌کنم؛ به روزی که نیازی به اجازه گرفتن از کسی، حتی برای یک پیاده‌روی، نخواهم داشت. این وضعیت را موقتی می‌دانم و تحملش می‌کنم، اما بعید است بخواهم تا آخر عمر زیر بار نوعی از زندگی سنتی بروم که تصمیم‌های اساسی زندگی‌ام را به جای خودم تعیین کند. این را از این بابت نمی‌گویم که دیگر برایم رویا باشد. برعکس. زمانی در زندگی می‌رسد که آدم باید آنقدر شجاع باشد که تصمیمش را بگیرد و عمرش را میان یک دوراهی حیف نکند. گذشتن از آن دوراهی هم ساده نیست، چون بخش عظیمی از زندگی‌مان در گذشته ریشه دوانده است. برای جدا شدن از چیزی که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ایم، فقط گفتن و نوشتن درموردش کافی نیست. نیاز به واکاوی خودمان داریم. تاب آوردن لازم است، اما کافی نیست. اگر آزادیِ تصمیم‌گیری قرار است معنایی فراتر از تحمل کردن و بازاندیشی داشته باشد، باید در رفتار و انتخاب‌های روزمره هم خودش را نشان دهد. گاهی گرفتن یک حق کوچک زنانه، آغاز ساختن زندگی‌ای‌ست که بعدها دیگران آن را زندگی معمولی خواهند نامید. حتی اگر آن حق، فقط خروج از خانه برای دو ساعت باشد.
65
9
دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت    
214
10
Kemal Rahmani – احمد ظاهر در دامن صحرا.m4a
172
11
روزمرگی تصمیم دارم که روز مورد علاقه‌ام را در هفته، از سه‌شنبه به چهارشنبه تغییر بدهم. (البته این را در پرانتز توضیح می‌دهم که هم‌چنان هیچ‌روزی، جای روز جمعه‌ی دوست‌داشتنی را نمی‌گیرد.) امروزم را با شنیدن سه‌بخش شاهنامه شروع کردم. داریم کم‌کم به پایان این ماجراجویی طولانی، پرشور و پراحساس نزدیک می‌شویم. این چند بخش اخیر شاهنامه این روزها شنیدمش، کلاً در مورد شطرنج است. ماجرای چگونه اختراع کردن شطرنج و چگونه آوردن شطرنج به ایران. احساس می‌کنم این بخش‌ها یک دید عمیقی در من، نسبت به بازی شطرنج ایجاد کرده است. با شهرزاد حرف می‌زنم و برایش این قصه‌ها و سوگواری را با را با همان جزئیاتی که فردوسی نوشته بود، تعریف می‌کنم. در نگاهش غم را می‌خوانم. دلش می‌گیرد. می‌گویم که دیگر از این به بعد، من نمی‌توانم یکی را به آسانی مات کنم. چطور ممکن است کسی را در شطرنج مات کنم و غم مرگ «طلخند» را نخورم؟ و اگر در مورد چهارشنبه‌ها حرف بزنم، چهارشنبه‌ها من فقط دو صنف دارم و آن‌هم از طرف شب. تمام روز بیکارم. می‌توانم هر ساعتی که دوست دارم موسیقی بشنوم، کتاب بخوانم، فیلم ببینم و دراز بکشم. در بقیه روزها بیشتر منفعلم تا فعال. چهارشنبه‌ها زیبا هستند. به من و فعالیت‌هایم میدان بیشتری می‌دهند. امروز یک نامه نوشتم، کمی کتاب خواندم، بسیار موسیقی شنیدم، یک پرده نمایشنامه خواندم، و یک فیلم دیدم که هنوز مزه‌اش را زیر زبانم احساس می‌کنم. حالا هم اگر چشمانم را روی هم بگذارم خوابم می‌برد؛ پس زودتر می‌خوابم. آه، از این چهارشنبه‌های‌ دوست‌داشتنی که می‌شود احمدظاهر و شجریان شنید و فیلم دید.
170
12
Homayoun Shajarian - Kharidar.mp3
149
13
Homayoun Shajaryan - Atashe Javedan (320).mp3
158
14
+4
Немає тексту...
164
15
نمی‌شود انسان‌های آزاده را دوست نداشت.
112
16
«حدِ تو رسا نیست، عزای تو حماسه است.» ‌+1
«حدِ تو رسا نیست، عزای تو حماسه است.» ‌
112
17
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
55
18
سلام دوستان، اگر نسخه صوتی نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» از هنریک ایبسن را دارید، لطفاً با من شریک کنید. t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
1
19
تو قهرمان منی قهرمان کودکی ام❤️
تو قهرمان منی قهرمان کودکی ام❤️
87
20
در زندگی دیگری، مادر دوست دارد اسب وحشی باشد من آهو و حوریا دوباره زن.
89