📚 کتابخانه یفتلي ها 📚
Відкрити в Telegram
#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
Показати більше4 080
Підписники
-424 години
-57 днів
+28930 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
серпень '26
серпень '26
+553
в 11 каналах
липень '26
+959
в 1 каналах
Get PRO
червень '26
+276
в 92 каналах
Get PRO
травень '26
+47
в 42 каналах
Get PRO
квітень '26
+53
в 15 каналах
Get PRO
березень '26
+23
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+191
в 186 каналах
Get PRO
січень '26
+38
в 93 каналах
Get PRO
грудень '25
+54
в 109 каналах
Get PRO
листопад '25
+36
в 145 каналах
Get PRO
жовтень '25
+80
в 92 каналах
Get PRO
вересень '25
+128
в 176 каналах
Get PRO
серпень '25
+79
в 168 каналах
Get PRO
липень '25
+104
в 270 каналах
Get PRO
червень '25
+70
в 158 каналах
Get PRO
травень '25
+308
в 149 каналах
Get PRO
квітень '25
+207
в 154 каналах
Get PRO
березень '25
+281
в 210 каналах
Get PRO
лютий '25
+296
в 238 каналах
Get PRO
січень '25
+313
в 255 каналах
Get PRO
грудень '24
+295
в 210 каналах
Get PRO
листопад '24
+313
в 251 каналах
Get PRO
жовтень '24
+271
в 242 каналах
Get PRO
вересень '24
+69
в 31 каналах
Get PRO
серпень '24
+222
в 86 каналах
Get PRO
липень '24
+199
в 57 каналах
Get PRO
червень '24
+184
в 94 каналах
Get PRO
травень '24
+798
в 72 каналах
Get PRO
квітень '24
+919
в 313 каналах
Get PRO
березень '24
+628
в 174 каналах
Get PRO
лютий '24
+397
в 210 каналах
Get PRO
січень '24
+114
в 83 каналах
Get PRO
грудень '23
+2
в 0 каналах
Get PRO
листопад '23
+9
в 25 каналах
Get PRO
жовтень '23
+11
в 6 каналах
Get PRO
вересень '23
+34
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+27
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+100
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+81
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+331
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 28 серпня | +43 | |||
| 27 серпня | +2 | |||
| 26 серпня | 0 | |||
| 25 серпня | 0 | |||
| 24 серпня | 0 | |||
| 23 серпня | +2 | |||
| 22 серпня | 0 | |||
| 21 серпня | +69 | |||
| 20 серпня | +1 | |||
| 19 серпня | +51 | |||
| 18 серпня | +2 | |||
| 17 серпня | +3 | |||
| 16 серпня | +1 | |||
| 15 серпня | +34 | |||
| 14 серпня | +1 | |||
| 13 серпня | 0 | |||
| 12 серпня | +1 | |||
| 11 серпня | +35 | |||
| 10 серпня | +90 | |||
| 09 серпня | +2 | |||
| 08 серпня | +2 | |||
| 07 серпня | +43 | |||
| 06 серпня | +66 | |||
| 05 серпня | 0 | |||
| 04 серпня | +54 | |||
| 03 серпня | 0 | |||
| 02 серпня | 0 | |||
| 01 серпня | +51 |
Дописи каналу
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
آخرین نامه
قسمت دهم: اتاق مخفی
راهرو هرچه جلوتر میرفت، تاریکتر میشد.
آرمان پشت سر نوید حرکت میکرد و رها و سامان نیز پشت سر او بودند.
هیچکس حرفی نمیزد.
تا اینکه نوید مقابل دیواری ایستاد.
دستش را روی چند آجر قدیمی کشید و ناگهان یکی از آنها را فشار داد.
صدای کلیک کوچکی شنیده شد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن اتاقی کوچک قرار داشت.
آرمان وارد شد.
روی دیوارها پر بود از عکسهای قدیمی.
عکس خودش در کودکی.
عکس نوید.
عکس رها.
و حتی عکس سامان.
آرمان با ناباوری گفت:
«چه کسی این عکسها رو گرفته؟»
نوید جواب داد:
«پدرت.»
آرمان به سمت یکی از عکسها رفت.
در آن عکس، خودش و نوید کنار پدرشان ایستاده بودند.
اما چیزی عجیب بود.
پدرش دستش را روی شانه هر دو گذاشته بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«دو پسر من؛ تنها امید من.»
چشمهای آرمان پر از اشک شد.
«پس چرا من هیچچیز از نوید یادم نیست؟»
نوید آرام گفت:
«چون پدرت مجبور شد خاطرات اون روزها رو از تو دور نگه داره.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
نوید پاسخ داد:
«چون کسی میخواست تو رو پیدا کنه.»
در همین لحظه رها به سمت یک میز رفت.
روی میز یک ضبط صوت دیگر قرار داشت.
رها آن را روشن کرد.
صدای پدر آرمان دوباره شنیده شد:
«اگر روزی آرمان این اتاق را پیدا کرد، یعنی دیگر نمیتوانم از او محافظت کنم.»
سپس چند ثانیه سکوت.
«نوید، اگر تو این صدا را میشنوی، یعنی وقتش رسیده همهچیز را به برادرت بگویی.»
آرمان به نوید نگاه کرد.
ضبط ادامه داد:
«حقیقت این است که من یک دشمن داشتم؛ کسی که به خانواده ما نزدیکتر از هر کس دیگری بود.»
صدای ضبط قطع شد.
آرمان با تعجب گفت:
«چرا دوباره قطع شد؟»
سامان به دستگاه نگاه کرد.
«شاید خراب شده.»
اما رها سرش را تکان داد.
«نه.»
او به قسمت پشت ضبط اشاره کرد.
«کسی نوار رو بریده.»
آرمان ناگهان متوجه چیزی روی میز شد.
یک کلید کوچک.
کنار آن کاغذی قرار داشت که فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی نام دشمن را بدانی، به اولین جایی برو که پدرت در آنجا به تو دروغ گفت.»
آرمان آرام گفت:
«اولین جایی که پدرم به من دروغ گفت...»
نوید به او نگاه کرد.
«خانه کودکیات.»
آرمان سرش را بلند کرد.
«اما اون خانه سالهاست خالیه.»
رها گفت:
«پس امشب میریم همونجا.»
ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل اتاق بلند شد.
همه به هم نگاه کردند.
هیچ تلفنی در اتاق نبود.
صدای زنگ دوباره آمد.
این بار از داخل یکی از کشوهای میز.
آرمان کشو را باز کرد.
یک تلفن قدیمی داخل آن بود.
و روی صفحه فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«نوید»
نوید با دیدن آن تلفن، عقب رفت.
آرمان آرام پرسید:
«چرا شماره تو روی این تلفنه؟»
نوید جواب نداد.
تلفن همچنان زنگ میخورد.
سرانجام نوید آن را برداشت.
صدایی از آن طرف خط گفت:
«سلام، پسرم.»
نوید کاملاً بیحرکت ماند.
آرمان به صورتش نگاه کرد.
صدای مرد دوباره گفت:
«من هنوز زندهام.»
و تماس قطع شد.
آرمان فهمید که راز خانوادهاش بسیار بزرگتر از چیزی است که تصور میکرد.
ادامه دارد...
📖 قسمت یازدهم، فردا شب...
| 2 | زدن اینستا دانلودرشو هک کردن هر چی پست میدی برات اپلود میکنه 😂👆🏻👆🏻 | 12 |
| 3 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک ربات دانلودرهک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/MediaDownl0aderbot
https://t.me/MediaDownl0aderbot
اخرین باره میزارم⛔️ | 13 |
| 4 | رایگان فقط برای امروز !!!! | 7 |
| 5 | هزینه ورودی 30 میلیون تومان!!!!!!! | 11 |
| 6 | بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین
https://t.me/addlist/p9lSXIwdLEkxYWJk
#تبلیغ_نیست | 22 |
| 7 | هشت درس برای زندگی زناشویی شادتر
📕 @ppdfff | 95 |
| 8 | کتاب بهره وری آهسته؛ هنر گمشده ی رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی
نویسنده:کال نیوپورت
مترجم:مائده نصیری شریفی
📕 @ppdfff | 94 |
| 9 | 📚 دانلود کتاب مفیدِ غول درون
🔍 ضمیر ناخودآگاه شما چطور کار میکند و چطور از آن استفاده کنیم
🖊 نوشته :هری کارپنتر.
۲۴۴صفحه فارسی و زیبا
غول درون مثل داستانهای "احساس خوب داشته باشید" و نوشته های کلیشه ای "ایمان داشته باشید" نیست.
بلکه، با جملاتی عادی توضیح میدهد که شما چه چیزهایی را نیاز دارید بدانید تا از ضمیر ناخودآگاه قدرتمند و متعالی خود استفاده کنید.
برشی از کتاب👇
من مردی را میشناسم که رنگ چشمانش را از قهوه ای به آبی تغییر میداد. انجام این کار هفته ها طول میکشد، اما شخصی با اختلال شخصیتی چندگانه این کار را در چند دقیقه انجام میدهد(قدرت ناخودآگاه در هیپنوتیزم)
#کتاب
#غول_درون
📕 @ppdfff | 91 |
| 10 | آخرین نامه
قسمت هشتم: برادر
آرمان به مردی که در چارچوب در ایستاده بود خیره شد.
سه سال جستوجو، صدها سؤال و تمام آن شبهای بیخوابی، حالا به یک چهره ختم شده بود.
«تو... نویدی؟»
مرد آرام سر تکان داد.
«بله.»
آرمان چند قدم جلو رفت.
«چرا پدرم هیچوقت درباره تو چیزی به من نگفت؟»
نوید نگاهش را به رها دوخت.
«چون پدرت میترسید اگر تو حقیقت را بدانی، سراغ من بیایی.»
آرمان با عصبانیت گفت:
«و چرا باید سراغ تو میآمدم؟»
نوید جواب داد:
«چون من تنها کسی بودم که میتوانستم حقیقت مرگ پدرت را به تو بگویم.»
اتاق ناگهان ساکت شد.
آرمان به آرامی پرسید:
«مرگ پدرم؟»
نوید گفت:
«پدرت آنطور که به تو گفته بودند فوت نکرد.»
رها فوراً گفت:
«نوید، بس کن.»
آرمان برگشت.
«تو هم میدونستی؟»
رها سکوت کرد.
نوید ادامه داد:
«پدرت قبل از مرگش فهمیده بود کسانی در اطرافش هستند که میخواهند چیزی را از بین ببرند.»
آرمان پرسید:
«چه چیزی؟»
نوید به میز اشاره کرد.
«همان چیزی که هنوز این خانه پنهان کرده.»
آرمان به اطراف نگاه کرد.
«کجاست؟»
نوید لبخند کوتاهی زد.
«اگر میدانستم، سه سال اینجا پنهان نمیماندم.»
سامان ناگهان گفت:
«تو سه سال اینجا بودی؟»
نوید نگاهش کرد.
«نه. من سه سال در فرار بودم.»
آرمان پرسید:
«از چه کسی؟»
نوید جواب نداد.
در همان لحظه صدای ضربهای از طبقه پایین آمد.
همه ساکت شدند.
یک ضربه دیگر.
بعد صدای باز شدن در ورودی.
نوید فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.
آرمان آهسته پرسید:
«کیه؟»
نوید کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«آنها زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدند.»
رها پرسید:
«چند نفرند؟»
نوید گفت:
«نمیدونم.»
سپس به آرمان نگاه کرد.
«اما یک چیز را میدانم.»
آرمان منتظر ماند.
نوید آرام گفت:
«کسی که سه سال گذشته همه ما را دنبال کرده، همین الان داخل این خانه است.»
آرمان به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها آرامآرام از پلهها بالا میآمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
ناگهان قدمها متوقف شد.
سکوت.
بعد صدایی از پشت در آمد:
«آرمان...»
آرمان با شنیدن صدا خشکش زد.
این صدا را میشناخت.
صدایی که سالها پیش آخرین بار از پدرش شنیده بود.
«در را باز کن، پسرم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت نهم، فردا شب... | 66 |
| 11 | آخرین نامه
قسمت هفتم: خانهای که نفس میکشید
ساعت نزدیک چهار صبح بود.
آرمان، رها و سامان در سکوت به سمت خانه قدیمی حرکت میکردند.
باران دوباره شروع شده بود و جاده خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
وقتی ماشین مقابل خانه توقف کرد، آرمان برای چند ثانیه فقط به ساختمان خیره ماند.
خانه دقیقاً همانطور بود که از کودکی به یاد داشت؛ دیوارهای قدیمی، پنجرههای بلند و درخت بزرگی که کنار حیاط قرار داشت.
اما یک چیز عجیب بود.
پنجره طبقه دوم روشن بود.
آرمان آرام گفت:
«فکر میکردم اینجا سالهاست خالیه.»
رها جواب داد:
«من هم همین فکر رو میکردم.»
سامان چراغ ماشین را خاموش کرد.
«پس یکی اینجاست.»
هر سه پیاده شدند.
آرمان کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد؛ همان کلیدی که پدرش سالها قبل به او داده بود.
کلید را داخل قفل چرخاند.
در باز شد.
بوی چوب قدیمی و خاک در فضای خانه پیچیده بود.
آرمان قدمی داخل گذاشت.
همهچیز ساکت بود.
اما ناگهان صدای ساعت قدیمی خانه بلند شد.
یک ضربه...
دو ضربه...
آرمان به ساعت نگاه کرد.
ساعت روی چهار و هفده دقیقه متوقف شده بود.
رها با دیدن ساعت رنگش پرید.
«همین ساعت بود.»
آرمان پرسید:
«چی؟»
رها آرام گفت:
«آخرین باری که پدرت رو دیدم.»
آرمان به طرف ساعت رفت.
پشت آن چیزی توجهش را جلب کرد.
قاب ساعت کمی از دیوار فاصله داشت.
آن را کنار زد.
یک کلید کوچک پشت ساعت پنهان شده بود.
روی کلید شمارهای حک شده بود:
۲۱۷
آرمان زیر لب گفت:
«اتاق ۲۱۷...»
همان شمارهای که در عکس دیده بود.
کلید را برداشت.
در همان لحظه صدایی از طبقه بالا آمد.
صدای قدم.
آرمان و رها به هم نگاه کردند.
سامان گفت:
«شاید بهتر باشه بریم.»
اما آرمان پلهها را بالا رفت.
رها پشت سرش حرکت کرد.
در انتهای راهرو، دری بود که آرمان هرگز آن را در کودکی ندیده بود.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
۲۱۷
آرمان کلید را داخل قفل گذاشت.
در باز شد.
اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک میز و یک ضبط صوت قدیمی وسط اتاق قرار داشت.
آرمان دکمه ضبط را فشار داد.
صدای پدرش در اتاق پیچید:
«اگر این صدا را میشنوی، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایت بگویم.»
آرمان نفسش را حبس کرد.
صدای پدر ادامه داد:
«آرمان، چیزی که درباره برادرت شنیدهای، تمام حقیقت نیست.»
رها آرام گفت:
«گوش کن...»
صدا ادامه پیدا کرد:
«نوید دشمن تو نیست.»
آرمان با تعجب به رها نگاه کرد.
پدرش گفت:
«دشمن واقعی کسی است که از کودکی هر دوی شما را زیر نظر داشته...»
ناگهان ضبط قطع شد.
آرمان چند بار دکمه را زد، اما دستگاه دیگر روشن نشد.
سامان گفت:
«باتریش تموم شده.»
اما در همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد:
«نه... من خاموشش کردم.»
هر سه نفر برگشتند.
مردی در چارچوب در ایستاده بود.
آرمان با دیدنش خشکش زد.
رها یک قدم عقب رفت.
سامان زیر لب گفت:
«نوید...»
مرد به آرمان نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بالاخره برادرم رو دیدم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت هشتم، فردا شب... | 79 |
| 12 | اشرافزادگان فقیر کتاب اجتماعی و احساسی است که زندگی خانوادهای اصیل اما گرفتار فقر را روایت میکند. داستان، تقابل ثروت و نجابت، عشق و غرور، و امید و ناامیدی را با روایتی پرکشش به تصویر میکشد و نشان میدهد که ارزش واقعی انسان به دارایی او نیست، بلکه به شخصیت و انتخابهایش بستگی دارد.
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها| | 131 |
| 13 | آخرین نامه
قسمت ششم: برادر ناتنی
آرمان به رها خیره ماند.
«برادرم... باعث ناپدید شدن تو شد؟»
رها آرام سر تکان داد.
«آره.»
آرمان با ناباوری گفت:
«ولی من اصلاً برادری ندارم!»
مرد غریبه جلو آمد.
«داری. فقط پدرت تصمیم گرفته بود هیچوقت چیزی دربارهاش به تو نگوید.»
آرمان به عکس قدیمی نگاه کرد.
«اسمش چیه؟»
مرد پاسخ داد:
«نوید.»
رها فوراً گفت:
«نباید اسمش رو بلند میگفتی.»
مرد نگاهش کرد.
«دیگه فایدهای نداره. اون میدونه آرمان حقیقت رو فهمیده.»
آرمان پرسید:
«نوید کجاست؟»
مرد جواب نداد.
سامان به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
«باید همین الان از اینجا بریم.»
آرمان گفت:
«چرا؟»
سامان به خیابان اشاره کرد.
یک ماشین مشکی درست مقابل هتل پارک شده بود.
چراغهایش خاموش بود.
اما کسی داخل آن نشسته بود.
رها با دیدن ماشین رنگش پرید.
«اون پیدامون کرده.»
آرمان پرسید:
«نوید؟»
رها جواب نداد.
مرد غریبه در را باز کرد.
«از پلههای پشت ساختمان برید. من حواسشون رو پرت میکنم.»
آرمان گفت:
«تو کی هستی که اینهمه درباره خانواده من میدونی؟»
مرد مکث کرد.
بعد گفت:
«اسم من کامرانه.»
آرمان پرسید:
«پدرم تو رو میشناخت؟»
کامران لبخند تلخی زد.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
آنها از راه پله پشتی پایین رفتند.
در طبقه اول، رها ناگهان ایستاد.
«آرمان...»
«چی شده؟»
رها به دست او اشاره کرد.
نامه پدرش هنوز در دست آرمان بود.
اما پشت نامه، چیزی نوشته شده بود که قبلاً متوجه آن نشده بود.
آرمان کاغذ را برگرداند.
یک آدرس روی آن نوشته شده بود.
و زیر آدرس فقط یک جمله:
«اگر میخواهی برادرت را پیدا کنی، قبل از طلوع آفتاب به اینجا بیا.»
آرمان به رها نگاه کرد.
«این آدرس کجاست؟»
رها با صدای آهسته گفت:
«خانه قدیمی پدرت.»
آرمان چند لحظه ساکت ماند.
«فکر میکردم اون خونه هفت سال پیش فروخته شده.»
رها گفت:
«فروخته نشد.»
«پس چرا پدرم اینهمه سال حقیقت رو پنهان کرد؟»
رها جواب داد:
«چون میترسید روزی نوید برگرده.»
ناگهان صدای ترمز شدید ماشینی از بیرون آمد.
همه ساکت شدند.
کامران از انتهای راهرو فریاد زد:
«فرار کنید!»
آرمان دست رها را گرفت و دوید.
اما قبل از اینکه از در پشتی خارج شوند، تلفن آرمان یک پیام دریافت کرد.
پیام از شماره ناشناس بود:
«به خانه قدیمی نرو. اگر رفتی، خواهی فهمید چرا پدرت مجبور شد برادرت را از تو پنهان کند.»
آرمان به صفحه گوشی خیره شد.
سپس آرام گفت:
«من میرم.»
رها پرسید:
«مطمئنی؟»
آرمان به آسمان تاریک نگاه کرد.
«این بار دیگه نمیخوام از حقیقت فرار کنم.»
و هیچکدام نمیدانستند که در خانه قدیمی، کسی از چند ساعت قبل منتظر ورود آنهاست...
ادامه دارد...
📖 قسمت هفتم، فردا شب... | 117 |
| 14 | پلاک پاپیون مینیمال ترند مناسب هدیه و خرید برای خودتون🥹🎀 | 45 |
| 15 | حلقهی ست مناسب کاپلای نزدیک به ازدواج🥹🫀' | 47 |
| 16 | با زیر 8 تومن انگشتر مینیمال طلا بخر🥹💛
میخوای هدیه بخری و پول نداری براش طلا بخری؟ اکسسوریهای طلای مینیمال اینجا رو بخر😌💝
طلا با قیمت مناسب😻🌻
https://t.me/talaemadi
https://t.me/talaemadi
[ تبادلات لـونـا ] | 48 |
| 17 | ▫️احمقها چه کسی هستند؟! | 38 |
| 18 | بیوگرافی ارزشمند:🫙🌱 | 40 |
| 19 | چند جرعه ادبیات با بوی پرتقال🧡🍊"
اینجا سهراب مینویسه، گوگوش میخونه، شاملو قصه میگه و زندگی مثل سالاد شیرازی خوش رنگ و لعابه🍅🥙:))'
@zivin_chanel
@zivin_chanel
[ تبادلات لـونـا ] | 11 |
| 20 | سر من جنگ بود...! 🩸🔪 | 45 |
