es
Feedback
📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

Ir al canal en Telegram

#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال  🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Mostrar más
4 307
Suscriptores
-924 horas
+467 días
+24630 días
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+310
en 0 canales
agosto '26
+643
en 11 canales
Get PRO
julio '26
+959
en 1 canales
Get PRO
junio '26
+276
en 92 canales
Get PRO
mayo '26
+47
en 42 canales
Get PRO
abril '26
+53
en 15 canales
Get PRO
marzo '26
+23
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+191
en 186 canales
Get PRO
enero '26
+38
en 93 canales
Get PRO
diciembre '25
+54
en 109 canales
Get PRO
noviembre '25
+36
en 145 canales
Get PRO
octubre '25
+80
en 92 canales
Get PRO
septiembre '25
+128
en 176 canales
Get PRO
agosto '25
+79
en 168 canales
Get PRO
julio '25
+104
en 270 canales
Get PRO
junio '25
+70
en 158 canales
Get PRO
mayo '25
+308
en 149 canales
Get PRO
abril '25
+207
en 154 canales
Get PRO
marzo '25
+281
en 210 canales
Get PRO
febrero '25
+296
en 238 canales
Get PRO
enero '25
+313
en 255 canales
Get PRO
diciembre '24
+295
en 210 canales
Get PRO
noviembre '24
+313
en 251 canales
Get PRO
octubre '24
+271
en 242 canales
Get PRO
septiembre '24
+69
en 31 canales
Get PRO
agosto '24
+222
en 86 canales
Get PRO
julio '24
+199
en 57 canales
Get PRO
junio '24
+184
en 94 canales
Get PRO
mayo '24
+798
en 72 canales
Get PRO
abril '24
+919
en 313 canales
Get PRO
marzo '24
+628
en 174 canales
Get PRO
febrero '24
+397
en 210 canales
Get PRO
enero '24
+114
en 83 canales
Get PRO
diciembre '23
+2
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+9
en 25 canales
Get PRO
octubre '23
+11
en 6 canales
Get PRO
septiembre '23
+34
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+13
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+27
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+21
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+100
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+81
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+331
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
17 septiembre+2
16 septiembre+1
15 septiembre+2
14 septiembre0
13 septiembre+2
12 septiembre+110
11 septiembre0
10 septiembre0
09 septiembre+102
08 septiembre+1
07 septiembre+3
06 septiembre+3
05 septiembre+79
04 septiembre+1
03 septiembre0
02 septiembre+1
01 septiembre+3
Publicaciones del Canal
کتاب معجزه ذهن اثر تونی بازان ما را با قدرت شگفت‌انگیز ذهن انسان آشنا می‌کند و نشان می‌دهد که بسیاری از محدودیت‌هایی که در یادگیری، حافظه و خلاقیت احساس می‌کنیم، لزوماً محدودیت واقعی مغز نیستند، بلکه نتیجه استفاده نادرست از توانایی‌های آن‌اند. بوزان معتقد است ذهن زمانی بهترین عملکرد را دارد که منطق را با تخیل، کلمات را با تصویر، و اطلاعات را با احساس و ارتباط درهم بیامیزیم. او با معرفی روش‌هایی مانند نقشه ذهنی، تداعی، تصویرسازی و استفاده از کلمات کلیدی، راه‌هایی برای یادگیری سریع‌تر، به‌خاطرسپاری بهتر و اندیشیدن خلاق‌تر ارائه می‌کند. پیام عمیق کتاب این است که ذهن مانند ماهیچه‌ای است که هرچه درست‌تر و بیشتر تمرین داده شود، توانمندتر می‌شود؛ بنابراین به جای اینکه بگوییم «من حافظه خوبی ندارم» یا «من خلاق نیستم»، باید روش استفاده از ذهن خود را تغییر دهیم و ظرفیت‌های پنهان آن را پرورش دهیم. @pdfketb

2
آخرین نامه قسمت بیست‌وسوم: اعتراف نوید — من فرهاد رو کشتم. صدای نوید در اتاق پیچید. آرمان به او خیره شد. — چی گفتی؟ نوید نگاهش را پایین انداخت. — سه سال پیش... فرهاد فهمید که من دارم درباره‌ی گذشته تحقیق می‌کنم. سامان با عصبانیت گفت: — دروغ نگو! نوید برگشت. — تو خودت می‌دونی که دروغ نمی‌گم. سامان جلو آمد. — اگر فرهاد مرده، پس چرا امروز یک نفر با اسم و صدای اون با آرمان تماس گرفت؟ نوید سکوت کرد. آرمان گوشی‌اش را بالا گرفت. — پس اون کی بود؟ هیچ‌کس جواب نداد. رها آرام گفت: — شاید کسی صدای فرهاد رو ضبط کرده. نوید سرش را تکان داد. — نه. فرهاد قبل از مرگش یک دستگاه داشت که صدای افراد رو ضبط می‌کرد. آرمان پرسید: — چه دستگاهی؟ نوید گفت: — دستگاهی که می‌تونست صدای آدم‌ها رو تقلید کنه. سامان با تعجب گفت: — یعنی اون تماس... نوید حرفش را قطع کرد: — احتمالاً یک پیام بود. آرمان پرسید: — از طرف چه کسی؟ نوید جواب نداد. در همان لحظه، صدای ضربه‌ای از داخل اتاق ۲۱۷ آمد. همه برگشتند. ضبط صوت قدیمی دوباره روشن شده بود. این بار صدای فرهاد پخش شد: — اگر نوید به شما گفت من مرده‌ام، باورش نکنید. آرمان به نوید نگاه کرد. نوید رنگش پرید. صدا ادامه داد: — اما اگر گفت خودش مرا کشته، باز هم حرفش را باور نکنید. نوار قطع شد. رها گفت: — پس چرا این پیام رو گذاشته؟ نوید آرام گفت: — چون فرهاد می‌دونست روزی ما اینجا جمع می‌شیم. آرمان پرسید: — نوید، واقعاً فرهاد رو کشتی؟ نوید چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: — من به محل قرارش رفتم. — بعد؟ — فرهاد اونجا بود. — بعد چی شد؟ نوید نفس عمیقی کشید. — من باهاش درگیر شدم. وقتی از اونجا رفتم، هنوز زنده بود. آرمان گفت: — پس تو نمی‌دونی مرده یا زنده؟ نوید سرش را تکان داد. — نه. ناگهان سامان به سمت جعبه رفت. — صبر کنید... یک نوار دیگر پیدا کرده بود. روی آن نوشته شده بود: «شب آخر — بخش دوم» سامان نوار را داخل ضبط گذاشت. صدای مادر آرمان پخش شد: — فرهاد، دیگه نمی‌تونم این راز رو پنهان کنم. صدای مردی جواب داد: — اگر حقیقت رو بگی، هر سه بچه در خطر قرار می‌گیرن. مادر آرمان گفت: — آنها حق دارن بدونن پدر واقعی‌شون کیه. مرد جواب داد: — نه. هنوز وقتش نرسیده. بعد صدای گریه‌ی یک کودک شنیده شد. آرمان با شنیدن آن صدا خشکش زد. — این صدای منه... رها آرام گفت: — گوش کن. در پس‌زمینه، صدای مرد دیگری شنیده شد. صدایی که آرمان آن را می‌شناخت. خیلی خوب می‌شناخت. آرمان به آرامی گفت: — این صدا... سامان پرسید: — کیه؟ آرمان جواب نداد. صدا واضح‌تر شد: — بچه رو ببرید. قبل از اینکه مادرش بفهمه. ناگهان نوار قطع شد. آرمان به مادرش فکر کرد. اما مادرش دیگر در اتاق نبود. روی میز فقط یک کاغذ باقی مانده بود. آرمان آن را برداشت. روی کاغذ نوشته شده بود: «من فرار نکردم. من برای پیدا کردن پدرت رفتم.» پایین نامه، یک آدرس نوشته شده بود. سامان آدرس را خواند. — اینجا... رها پرسید: — کجاست؟ سامان به آرمان نگاه کرد. — خانه‌ی فرهاد. آرمان گفت: — پس می‌ریم اونجا. نوید جلو آمد. — نه، آرمان. — چرا؟ نوید با نگرانی گفت: — چون اگر فرهاد واقعاً زنده باشه، اون خونه آخرین جاییه که باید بری. آرمان پرسید: — چرا؟ نوید به در اتاق نگاه کرد. — چون سه سال پیش، من فرهاد رو در همون خونه دیدم. آرمان پرسید: — و؟ نوید آرام گفت: — فرهاد تنها نبود. همه ساکت شدند. نوید ادامه داد: — یک نفر دیگه هم اونجا بود. آرمان پرسید: — کی؟ نوید به عکس قدیمی روی میز نگاه کرد. — کسی که فکر می‌کردیم هفده سال پیش مرده. --- 🔚 پایان قسمت بیست‌وسوم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... یک راز قدیمی دوباره زنده شد؛ چه کسی هفده سال پیش مرده اعلام شده بود و چرا فرهاد سه سال پیش با او ملاقات کرده بود؟ فردا شب، آرمان قدم به خانه‌ای می‌گذارد که شاید آخرین سرنخ درباره‌ی گذشته‌اش را در خود پنهان کرده باشد... 📖🌙
44
3
آخرین نامه قسمت بیست‌ودوم: دروغ مادر — حتی به مادرت. صدای پدر آرمان در اتاق خاموش شد. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. آرمان آرام به مادرش نگاه کرد. — چرا؟ مادرش جواب نداد. آرمان دوباره پرسید: — بابا چرا گفته به تو اعتماد نکنم؟ زن چشم‌هایش را بست. — چون پدرت فکر می‌کرد من حقیقت رو از تو پنهان کردم. — مگه نکردی؟ زن آهسته گفت: — چرا. آرمان یک قدم جلو رفت. — پس چی رو از من پنهان کردی؟ مادرش به جعبه‌ی چوبی نگاه کرد. — اینکه آن شب، من تنها کسی نبودم که تصمیم گرفت تو رو از این خانه ببره. سامان پرسید: — چه کسی دیگه بود؟ زن جواب داد: — پدرت. آرمان مات ماند. — پس چرا تو رو مقصر می‌دونست؟ — چون قرار بود من تو رو نجات بدم... اما نتونستم. رها جلو آمد. — از چی نجاتش بدی؟ زن به رها نگاه کرد. — از کسی که دنبال آرمان بود. نوید پرسید: — چرا دنبال یک بچه‌ی پنج‌ساله بود؟ زن چند لحظه سکوت کرد. — چون آرمان چیزی دیده بود که نباید می‌دید. آرمان گفت: — چی؟ زن به آرامی جواب داد: — چهره‌ی واقعی مردی که همه فکر می‌کردند پدرت است. آرمان ناگهان همان تصویر مبهم را به یاد آورد. مردی کنار ساعت... صدای در... و مادرش که فریاد می‌زد: «آرمان، به صورتش نگاه نکن!» آرمان عقب رفت. — من اون شب صورتش رو دیدم... مادرش با ترس پرسید: — چی یادت اومد؟ آرمان گفت: — صورتش رو دیدم. همه منتظر بودند. آرمان چشم‌هایش را بست. — اون مرد... مکث کرد. بعد به سمت سامان برگشت. سامان با تعجب گفت: — چرا به من نگاه می‌کنی؟ آرمان آرام گفت: — چون فکر کنم اون مرد رو می‌شناسم. سامان رنگش پرید. — آرمان... — اون مرد شبیه تو بود. سکوت سنگینی اتاق را گرفت. رها گفت: — امکان نداره. مادر آرمان ناگهان گفت: — چرا... امکان داره. همه به او نگاه کردند. زن ادامه داد: — چون پدر سامان یک راز داشت. سامان با صدای بلند گفت: — بس کن! اما مادرش گفت: — باید بدونه. سامان به دیوار تکیه داد. — پدر من اون شب اینجا نبود. مادر آرمان آرام گفت: — بود. سامان سرش را پایین انداخت. آرمان به او نزدیک شد. — تو از اول می‌دونستی؟ سامان جواب نداد. آرمان گفت: — فقط یک سؤال. سامان سرش را بالا آورد. — پدرت سه سال پیش واقعاً مرد؟ سامان چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — نه. رها نفسش بند آمد. سامان ادامه داد: — پدرم هنوز زنده بود... وقتی من فهمیدم رها ناپدید شده. آرمان پرسید: — پس الان کجاست؟ سامان به ساعت قدیمی نگاه کرد. — نمی‌دونم. در همان لحظه گوشی آرمان زنگ خورد. شماره ناشناس. آرمان جواب داد. هیچ صدایی نبود. بعد صدای مردی شنیده شد. صدایی آرام و آشنا: — آرمان... آرمان خشکش زد. — کی هستی؟ مرد خندید. — هنوز منو نشناختی؟ آرمان چیزی نگفت. مرد ادامه داد: — سه سال پیش، وقتی رها ناپدید شد، من آخرین نفری بودم که باهاش حرف زدم. رها با شنیدن صدا رنگش پرید. — نه... آرمان پرسید: — تو کی هستی؟ مرد جواب داد: — من همون کسی هستم که مادرت سال‌ها سعی کرد تو رو ازش پنهان کنه. تماس قطع شد. همه به مادر آرمان نگاه کردند. اما مادرش دیگر در اتاق نبود. در باز بود. و روی زمین، فقط یک نامه باقی مانده بود. آرمان نامه را برداشت. روی آن نوشته شده بود: «پسرم، اگر من ناپدید شدم، دنبال من نیا. دنبال پدرت برو.» آرمان نامه را برگرداند. پشت آن فقط یک اسم نوشته شده بود: فرهاد. همان مردی که سامان گفته بود پدرش است. آرمان زیر لب گفت: — پس فرهاد هنوز زنده‌ست... از پشت سرش صدایی آمد: — نه. آرمان برگشت. نوید کنار در ایستاده بود. — فرهاد زنده نیست. آرمان پرسید: — پس این نامه چیه؟ نوید به نامه نگاه کرد. چهره‌اش تغییر کرد. — چون فرهاد این نامه رو ننوشته. آرمان پرسید: — از کجا می‌دونی؟ نوید آرام جواب داد: — چون... مکث کرد. — من فرهاد رو کشتم. --- 🔚 پایان قسمت بیست‌ودوم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... یک اعتراف تازه، همه‌چیز را تغییر داد؛ اما آیا نوید واقعاً حقیقت را می‌گوید؟ فردا شب، راز فرهاد و اتفاقی که سه سال پیش افتاد، یک قدم به آشکار شدن نزدیک‌تر می‌شود... 📖🌙
74
4
آخرین نامه قسمت بیست‌ویکم: آن شب — من خودم در اتاق ۲۱۷ رو به روی آرمان بستم. صدای رها در تاریکی پیچید. آرمان چند لحظه هیچ نگفت. بعد آرام پرسید: — چرا؟ چراغ هنوز خاموش بود. رها نفس عمیقی کشید. — چون مجبورم کردن. آرمان گفت: — چه کسی؟ رها جواب نداد. ناگهان چراغ اضطراری اتاق روشن شد. نور کم‌رنگی روی صورت همه افتاد. رها به دیوار تکیه داده بود و سعی می‌کرد چیزی را به یاد بیاورد. — اون شب... من و آرمان اینجا بودیم. آرمان با تعجب گفت: — من اینجا بودم؟ — بله. رها ادامه داد: — تو پنج ساله بودی. من هم خیلی کوچک‌تر بودم، اما چیزهایی یادمه. سامان جلو آمد. — چرا هیچ‌کدوممون یادمون نیست؟ رها گفت: — چون بعد از آن شب، همه‌چیز تغییر کرد. نوید پرسید: — چه اتفاقی افتاد؟ رها به صندلی وسط اتاق اشاره کرد. — آرمان روی اون صندلی نشسته بود. آرمان به صندلی نگاه کرد. ناگهان تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد. اتاق تاریک... صدای مادرش... و مردی که پشت سرش ایستاده بود. آرمان دستش را روی سرش گذاشت. — من... اون مرد رو دیدم. همه ساکت شدند. — چه شکلی بود؟ — سامان پرسید. آرمان چشم‌هایش را بست. — صورتش رو نمی‌دیدم. رها گفت: — چون خودش صورتش رو پوشانده بود. آرمان ناگهان گفت: — اما ساعت دستش بود. مادر آرمان با شنیدن این حرف رنگش پرید. — چه ساعتی؟ آرمان به ساعت قدیمی اتاق اشاره کرد. — همین ساعت. مادرش آرام گفت: — پس تو یادت اومده... آرمان برگشت. — چی رو؟ زن جلو آمد. — آن ساعت فقط یک ساعت نبود. در همان لحظه صدای زنگ ساعت بلند شد. یک ضربه. دو ضربه. سه ضربه. درب کوچک پشت ساعت باز شد. اما این بار چیزی داخل آن نبود. فقط یک صفحه‌ی فلزی دیده می‌شد. روی صفحه نوشته شده بود: «رمز را کسی می‌داند که دروغ را از حقیقت تشخیص دهد.» سامان گفت: — این دیگه چه معنایی داره؟ نوید به نوشته خیره شد. — شاید رمز دست یکی از ماست. آرمان به سه نفر نگاه کرد. رها... سامان... نوید... اما مادرش گفت: — نه. همه برگشتند. زن ادامه داد: — رمز دست هیچ‌کدام از شما نیست. آرمان پرسید: — پس دست کیه؟ زن به آرامی به خودش اشاره کرد. — دست من. او چهار رقم را روی صفحه وارد کرد. ۰۵۱۷ صدای قفل آمد. دیوار پشت ساعت کنار رفت. پشت آن یک فضای کوچک مخفی وجود داشت. داخلش یک جعبه‌ی چوبی و چندین نوار قدیمی قرار داشت. روی جعبه نوشته شده بود: «برای آرمان، وقتی حقیقت را به یاد آورد.» آرمان جعبه را باز کرد. داخل آن یک نامه بود. نامه را بیرون آورد. خط اول را که خواند، نفسش بند آمد: «آرمان، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی رها حقیقت آن شب را به یاد آورده است.» رها با تعجب گفت: — من هنوز همه‌چیز رو یادم نیومده. آرمان ادامه داد. «اما یک چیز را بدان؛ رها باعث ناپدید شدن تو نشد.» رها اشکش جاری شد. آرمان به او نگاه کرد. ادامه‌ی نامه نوشته بود: «او فقط کاری را انجام داد که من از او خواسته بودم.» آرمان با حیرت گفت: — پدر... در پایین نامه فقط یک جمله باقی مانده بود: «کسی که آن شب تو را از این اتاق برد، همان کسی است که امروز نزدیک‌ترین فرد به توست.» سکوت. آرمان آرام سرش را بالا آورد. چشم‌هایش روی یکی از افراد اتاق ثابت ماند. اما قبل از اینکه نامی بگوید... صدای ضبط صوت از داخل جعبه بلند شد. صدای پدرش بود: — آرمان، اگر به اینجا رسیدی، به هیچ‌کس اعتماد نکن... مکث. بعد صدایش آرام‌تر شد: — حتی به مادرت. مادر آرمان سرش را پایین انداخت. و آرمان برای اولین‌بار متوجه شد... مادرش از شنیدن این جمله اصلاً تعجب نکرده بود. --- 🔚 پایان قسمت بیست‌ویکم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... راز آن شب تقریباً آشکار شده؛ اما چرا پدر آرمان گفته حتی به مادرش اعتماد نکند؟ فردا شب، یکی از قدیمی‌ترین دروغ‌های خانواده بالاخره آشکار خواهد شد... 📖🌙
88
5
برنامه نویس ها و هکرا حملههه!!
7
6
📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/+8tuyugPgxa4xOWI0 اخرین باره میزارم⛔️
12
7
انتخاب کردین ؟ بردارم ؟
27
8
هر کدوم رو دوست داشتین انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما عزیزان💐🌷
هر کدوم رو دوست داشتین انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما عزیزان💐🌷
26
9
آخرین نامه قسمت نوزدهم: حقیقت نوید — من مادر تو نیستم. صدای زن در اتاق پیچید. نوید همان‌جا ایستاده بود. چند ثانیه انگار هیچ‌کس نمی‌توانست نفس بکشد. بعد نوید با صدایی آرام پرسید: — پس مادرم کیه؟ زن جواب نداد. نوید جلو رفت. — سال‌ها به من گفتن مادرم مرده. بعد تو وارد زندگی من شدی و گفتی خانواده‌ام رو می‌شناسی. صدایش می‌لرزید. — چرا؟ زن اشک‌هایش را پاک کرد. — چون قرار بود از تو مراقبت کنم. نوید با عصبانیت گفت: — به دستور چه کسی؟ زن به آرمان نگاه کرد. — پدرت. آرمان با تعجب گفت: — پدر من؟ زن سرش را پایین انداخت. — مردی که تو تمام این سال‌ها پدرت می‌دانستی، از من خواست مراقب هر سه شما باشم. سامان که تازه وارد اتاق شده بود، با شنیدن این حرف ایستاد. — هر سه؟ زن گفت: — بله. آرمان، نوید و... سکوت کرد. سامان پرسید: — نفر سوم؟ زن نگاهش را به سامان دوخت. — تو. سامان رنگش پرید. آرمان به او نگاه کرد. — یعنی تو هم از اول می‌دونستی؟ سامان سرش را تکان داد. — نه... من فقط می‌دونستم گذشته‌مون عادی نیست. زن به طرف میز رفت و کشوی آن را باز کرد. سه پاکت بیرون آورد. روی هر پاکت یک اسم نوشته شده بود: آرمان نوید سامان زن گفت: — این نامه‌ها هفده سال پیش نوشته شدن. قرار بود وقتی هر سه نفر به سن مشخصی رسیدید، به دستتون برسه. آرمان پاکت خودش را برداشت. — چرا الان؟ زن جواب داد: — چون کسی زودتر از موعد همه‌چیز را شروع کرده. رها پرسید: — چه کسی؟ زن به سمت پنجره نگاه کرد. — همان کسی که سه سال پیش رها را مجبور کرد ناپدید شود. رها با شنیدن این جمله ساکت شد. آرمان پاکتش را باز کرد. داخل آن فقط یک برگه بود: «آرمان، اگر روزی این نامه به دستت رسید، بدان که بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که حقیقت تولدت را از تو پنهان کردم. اما یک چیز را هیچ‌وقت فراموش نکن: تو برای پیدا کردن خانواده‌ات به دنیا نیامدی. تو برای پیدا کردن حقیقت به دنیا آمدی. و حقیقت این است که... مادرت کسی نیست که فکر می‌کنی.» آرمان نامه را پایین آورد. — یعنی چی؟ زن آرام گفت: — یعنی زنی که در عکس دیدی، مادر تو نیست. آرمان به عکس نگاه کرد. — پس اون کیه؟ زن جواب داد: — خواهر مادرت. همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین آمد. همه برگشتند. رها گفت: — کسی وارد خونه شده! سامان چراغ را خاموش کرد. چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد. یک نفر آرام به سمت اتاق می‌آمد. نوید در را بست. آرمان زمزمه کرد: — کیه؟ هیچ‌کس جواب نداد. دستگیره‌ی در آرام چرخید. در باز شد. اما پشت در هیچ‌کس نبود. فقط یک پاکت روی زمین افتاده بود. آرمان آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای هر سه برادر.» داخلش یک عکس بود. سه کودک کنار هم ایستاده بودند. اما این بار... مادرشان هم در عکس حضور داشت. آرمان به چهره‌ی زن خیره شد. چند لحظه بعد، نفسش بند آمد. چون زن داخل عکس را می‌شناخت. او همان زنی بود که همین حالا در اتاق کنارشان ایستاده بود. آرمان آرام گفت: — تو گفتی مادر من نیستی... زن چیزی نگفت. آرمان عکس را بالا گرفت. — پس چرا مادرم در این عکس... خود تویی؟
105
10
آخرین نامه قسمت هجدهم: زن پشت در — مادرت همین الان توی این خونه‌ست. صدای نوید هنوز در گوش آرمان بود. آرمان با ناباوری پرسید: — کجاست؟ نوید به راهروی تاریک پشت سرشان اشاره کرد. — اتاق آخر. سامان با عجله گفت: — نوید، صبر کن! اما نوید دیگر چیزی نگفت. آرمان از زیرزمین بیرون رفت و وارد راهرو شد. رها پشت سرش حرکت می‌کرد. خانه در سکوت فرو رفته بود. فقط صدای قدم‌هایشان روی کف چوبی شنیده می‌شد. در انتهای راهرو، دری قدیمی قرار داشت. روی در هیچ قفلی نبود. آرمان دستش را روی دستگیره گذاشت. لحظه‌ای مکث کرد. سال‌ها تصور کرده بود مادرش را از دست داده است. حالا بعد از این همه سال، تنها چند قدم با او فاصله داشت. در را باز کرد. اتاق خالی بود. یک تخت قدیمی، یک میز کوچک و یک چراغ روشن. اما کسی آنجا نبود. آرمان برگشت. — نوید کجاست؟ رها با نگرانی گفت: — همین‌جا بود... روی میز یک عکس قرار داشت. آرمان عکس را برداشت. تصویر زنی جوان بود که یک کودک را در آغوش گرفته بود. کنار زن، مردی ایستاده بود. آرمان به چهره‌ی مرد خیره شد. همان مردی بود که در عکس‌های قدیمی دیده بود. اما کودک... آرمان عکس را نزدیک‌تر کرد. روی پشت عکس نوشته شده بود: «آرمان، پنج ساله.» دستش لرزید. — پس این زن... رها آهسته گفت: — مادرت بوده. ناگهان صدای زنی از پشت سرشان آمد: — نه. هر دو برگشتند. زنی سالخورده کنار در ایستاده بود. چشمانش پر از اشک بود. — من مادر تو نیستم. آرمان خشکش زد. — پس چرا عکس من دست توئه؟ زن قدمی جلو آمد. — چون من کسی هستم که مادرت را می‌شناختم. آرمان پرسید: — مادرم کجاست؟ زن جواب داد: — سال‌هاست که همه فکر می‌کنند مرده. رها آرام گفت: — فکر می‌کنند؟ زن نگاهش را به آرمان دوخت. — مادرت زنده است. آرمان نفسش را حبس کرد. — کجاست؟ زن چند لحظه سکوت کرد. بعد به عکس اشاره کرد. — قبل از اینکه ناپدید شود، این عکس را به من داد. — چرا؟ زن جواب داد: — برای اینکه اگر روزی تو برگشتی، آن را به تو بدهم. آرمان عکس را محکم در دست گرفت. — برگشتم؟ من هیچ‌وقت اینجا نبودم. زن با ناراحتی گفت: — تو یادت نیست. رها پرسید: — چی رو؟ زن به آرمان نزدیک شد. — شبی که پنج ساله بودی، از همین خانه برده شدی. آرمان عقب رفت. تصاویر مبهمی در ذهنش شکل گرفت. یک راهرو... صدای مادرش... یک مرد... و ساعت قدیمی. ناگهان سرش درد گرفت. رها دستش را گرفت تا نیفتد. در همان لحظه صدای بلندی از طبقه‌ی پایین آمد. همه ساکت شدند. صدای نوید بود: — آرمان! آرمان به طرف در دوید. اما قبل از اینکه از اتاق خارج شود، زن بازویش را گرفت. — صبر کن. آرمان برگشت. زن با ترس گفت: — نوید نباید بداند من اینجا هستم. آرمان با تعجب پرسید: — چرا؟ زن فقط یک جمله گفت: — چون نوید سال‌هاست فکر می‌کند من مادر واقعی او هستم. ناگهان صدای قدم‌های نوید از راهرو شنیده شد. زن رنگش پرید. در اتاق باز شد. نوید ظاهر شد. نگاهش ابتدا روی آرمان افتاد... بعد روی زن. چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. نوید آرام گفت: — بالاخره پیدات کردم... زن عقب رفت. آرمان به نوید نگاه کرد. — تو این زن رو می‌شناسی؟ نوید جواب نداد. فقط به زن خیره ماند. و زن با صدایی لرزان گفت: — نوید... وقتشه بدونی. نوید یک قدم جلو آمد. — نه... زن گفت: — من مادر تو نیستم.
99
11
هکرا حملهه
13
12
📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم  دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/Dejban_Academy/181 https://t.me/Dejban_Academy/181 اخرین باره میزارم⛔️
10
13
انتخاب کردین ؟ بردارم ؟
23
14
Sin texto...
16
15
آخرین نامه قسمت هفدهم: سه پدر صدای قدم‌ها از بالای پله‌ها نزدیک‌تر می‌شد. آرمان به نوید و سامان نگاه کرد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند. صدای مرد دوباره آمد: — وقتشه حقیقت رو بشنوید. آرمان چراغ گوشی‌اش را بالا گرفت. — بیا پایین! چند ثانیه سکوت شد. بعد مرد آرام از پله‌ها پایین آمد. همان مردی بود که چند دقیقه قبل ادعا کرده بود پدر واقعی آرمان است. اما این بار چیزی در دستش بود. یک پوشه‌ی قدیمی. پوشه را روی میز گذاشت و گفت: — پدرتان می‌دانست روزی اینجا جمع می‌شوید. آرمان با عصبانیت گفت: — کدوم پدر؟! مرد به سه نفر نگاه کرد. — سؤال خوبی پرسیدی. پوشه را باز کرد. داخل آن سه شناسنامه‌ی قدیمی و سه عکس قرار داشت. مرد اولین عکس را جلوی سامان گذاشت. — این پدر توست. عکس دوم را جلوی نوید گذاشت. — این پدر توست. بعد عکس سوم را برداشت و مقابل آرمان گذاشت. آرمان به عکس خیره شد. چهره‌ی مرد برایش آشنا بود. خیلی آشنا. اما نمی‌توانست بفهمد کجا او را دیده است. مرد گفت: — و این... پدر واقعی توست. آرمان عکس را برگرداند. پشت آن یک تاریخ نوشته شده بود. هفده سال قبل. زیر تاریخ فقط یک جمله بود: «او نباید بفهمد که فرزند واقعی چه کسی است.» رها آرام گفت: — یعنی تمام این سال‌ها هویت آرمان رو پنهان کردن؟ مرد سر تکان داد. — نه فقط هویت آرمان. سامان پرسید: — پس چرا ما سه نفر رو کنار هم آوردن؟ مرد جواب داد: — چون هرکدام از شما یک بخش از حقیقت را دارید. نوید جلو آمد. — چه حقیقتی؟ مرد به دیوار اشاره کرد. سه علامتی که روی دیوار حک شده بود، حالا با نور چراغ واضح‌تر دیده می‌شد. — این سه علامت برای سه خانواده است. سه خانواده‌ای که هفده سال پیش با یک اتفاق به هم گره خوردند. آرمان گفت: — چه اتفاقی؟ مرد سکوت کرد. رها ناگهان به یکی از عکس‌ها خیره شد. رنگ صورتش تغییر کرد. آرمان متوجه شد. — رها؟ چی دیدی؟ رها عکس را از روی میز برداشت. دست‌هایش می‌لرزید. — این عکس... آرمان گفت: — چی؟ رها آرام جواب داد: — من اینجا بودم. همه ساکت شدند. آرمان با ناباوری گفت: — هفده سال پیش؟! رها چیزی نگفت. مرد به او نگاه کرد. — تو نباید این عکس رو می‌دیدی. رها سرش را بالا آورد. — پس چرا من توی عکس هستم؟ مرد جواب نداد. رها عکس را برگرداند. پشت آن، نوشته‌ای وجود داشت: «رها، شاهد چهارم.» آرمان با شنیدن این جمله به عقب رفت. — شاهد چهارم؟ صدای ضبط صوت دوباره روشن شد. این بار صدای پدر آرمان نبود. صدای یک زن بود. صدایی آرام و لرزان: — اگر روزی آرمان این نوار را شنید، به او بگویید... صدا برای چند ثانیه قطع شد. بعد زن ادامه داد: — من مادر واقعی آرمان هستم. آرمان خشکش زد. رها چشم‌هایش را بست. سامان به زمین خیره شد. و نوید آرام زمزمه کرد: — پس اون زن هنوز زنده‌ست... آرمان برگشت. — تو از کجا می‌دونی؟ نوید چیزی نگفت. آرمان جلو رفت. — نوید... تو مادرم رو می‌شناسی؟ نوید سرش را بالا آورد. چشمانش پر از ترس بود. — آرمان... مکث کرد. — مادرت همین الان توی این خونه‌ست.
129
16
اقا زدن هر چی امکانات پولی ربات هست رو هک کردن پخشش کردن 😹👽
6
17
ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!! این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!! دهنشون سرویس 💀😈 @Instagramdownloderplus_bot @Instagramdownloderplus_bot
9
18
هرینه ورود 25 میلیون تومان!!🤯🤯
20
19
✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️ کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹 قیمت اصلی : 299 هزار تومان عضویت در کانال VIP ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐
✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️ کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹 قیمت اصلی : 299 هزار تومان عضویت در کانال VIP ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐
13
20
آخرین نامه قسمت شانزدهم: پدر سامان — اون مرد... پدر من بود. صدای سامان در اتاق پیچید. آرمان چند لحظه فقط به او خیره ماند. — چی گفتی؟ سامان عکس را از دست آرمان گرفت و به چهره‌ی مرد داخل تصویر نگاه کرد. — اسمش فرهاد بود. من از بچگی فکر می‌کردم پدرم مرده... اما سه سال پیش فهمیدم هنوز زنده بوده. آرمان با تعجب گفت: — پس چرا هیچ‌وقت به من نگفتی؟ سامان نگاهش را پایین انداخت. — چون پدرم از من خواست سکوت کنم. رها جلو آمد. — درباره‌ی چی؟ سامان جواب نداد. آرمان صدایش را بالا برد: — سامان! بعد از این همه دروغ، حداقل یک‌بار حقیقت رو بگو! سامان نفس عمیقی کشید. — پدر من و پدر تو همدیگه رو می‌شناختن. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. مرد ناشناس که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: — سامان، دیگه کافیه. سامان با شنیدن صدای او برگشت. — تو حق نداری به من بگی کافیه! آرمان بین آن دو ایستاد. — شما همدیگه رو می‌شناسید؟ هیچ‌کس جواب نداد. همان لحظه گوشی آرمان لرزید. یک پیام ناشناس. «اگر می‌خواهی بفهمی پدرت کجاست، به زیرزمین خانه برو.» آرمان به زیرزمین نگاه کرد. خانه سال‌ها متروکه بود و هیچ‌کس درباره‌ی زیرزمین چیزی نگفته بود. او چراغ گوشی‌اش را روشن کرد و از پله‌ها پایین رفت. رها پشت سرش حرکت کرد. سامان هم مجبور شد دنبالشان برود. مرد ناشناس اما همان‌جا ماند. آرمان پایین که رسید، متوجه دیوار قدیمی انتهای زیرزمین شد. روی دیوار سه علامت حک شده بود. سه دایره... و وسط آنها یک حرف: «آ» رها آرام گفت: — این علامت رو قبلاً دیدم. آرمان برگشت. — کجا؟ رها جواب داد: — روی آخرین نامه‌ای که سه سال پیش به دستم رسید. سامان ناگهان گفت: — نه... آرمان به او نگاه کرد. — چی شده؟ سامان به علامت روی دیوار خیره شده بود. — این علامت مال پدر من بود. آرمان دستش را روی دیوار گذاشت. صدای تقی از داخل دیوار آمد. قسمتی از دیوار کنار رفت و یک اتاق کوچک نمایان شد. داخل اتاق فقط یک صندلی، یک ضبط صوت و یک پاکت وجود داشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای آرمان؛ اما فقط وقتی هر سه برادر کنار هم هستند.» آرمان به سامان و نوید نگاه کرد. سه نفر کنار هم ایستاده بودند. او پاکت را باز کرد. داخل آن یک برگه بود: «آرمان، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی هر سه نفر شما بالاخره کنار هم قرار گرفته‌اید. اما چیزی که باید بدانی این است: شما سه برادر از یک پدر نیستید.» آرمان ماتش برد. نوید یک قدم عقب رفت. سامان زیر لب گفت: — نه... در همان لحظه ضبط صوت خودبه‌خود روشن شد. صدای پدر آرمان پخش شد: — اگر به این قسمت رسیدید، دیگر نمی‌توانم از شما چیزی را پنهان کنم... چند ثانیه سکوت. بعد صدای پدر ادامه داد: — آرمان، تو پسر من نیستی. ضبط ناگهان خاموش شد. و در همان لحظه... از طبقه‌ی بالا صدای بسته‌شدن در خانه آمد. کسی وارد خانه شده بود. اما بدتر از آن... صدای همان مرد از بالای پله‌ها شنیده شد: — بالاخره هر سه‌تاتون فهمیدین چرا اینجا جمع‌تون کردم.
191