📚 کتابخانه یفتلي ها 📚
Kanalga Telegram’da o‘tish
#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
Ko'proq ko'rsatish4 161
Obunachilar
+2724 soatlar
+657 kunlar
+24330 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+2
0 kanalda
Avgust '26
+643
11 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+959
1 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+276
92 kanalda
Get PRO
May '26
+47
42 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+53
15 kanalda
Get PRO
Mart '26
+23
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+191
186 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+38
93 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+54
109 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+36
145 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+80
92 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+128
176 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+79
168 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+104
270 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+70
158 kanalda
Get PRO
May '25
+308
149 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+207
154 kanalda
Get PRO
Mart '25
+281
210 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+296
238 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+313
255 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+295
210 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+313
251 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+271
242 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+69
31 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+222
86 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+199
57 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+184
94 kanalda
Get PRO
May '24
+798
72 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+919
313 kanalda
Get PRO
Mart '24
+628
174 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+397
210 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+114
83 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+2
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+9
25 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+11
6 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+34
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+13
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+27
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+21
0 kanalda
Get PRO
May '23
+100
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+81
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+331
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 01 Sentabr | +2 |
Kanal postlari
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
آخرین نامه
قسمت سیزدهم: خانه سامان
آرمان هنوز کاغذ را در دست داشت.
«به سامان اعتماد نکن.»
چند بار جمله را خواند.
اما چیزی در ذهنش میگفت که نباید عجولانه قضاوت کند.
سامان سه سال رازهای زیادی را از او پنهان کرده بود؛ با این حال، بارها برای کمک به او برگشته بود.
آرمان کاغذ را داخل جیبش گذاشت.
«من باید بدونم حقیقت چیه.»
سامان پرسید:
«کجا میری؟»
آرمان جواب داد:
«خونه تو.»
سامان لحظهای مکث کرد.
«الان؟»
«نه. فردا.»
سامان نگاهش را پایین انداخت.
«باشه.»
---
صبح روز بعد، آرمان جلوی خانه سامان ایستاد.
سامان در را باز کرد.
خانه ساکت بود.
آرمان وارد شد و مستقیم به اتاق کار رفت.
«گفتی اون شب این مرد رو دیدی. از کجا؟»
سامان کنار پنجره ایستاد.
«پدرت از من خواست چیزی رو بهت نگم.»
«چی رو؟»
سامان جواب نداد.
آرمان به اطراف اتاق نگاه کرد.
روی میز چند پوشه قدیمی قرار داشت.
یکی از پوشهها توجهش را جلب کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«پرونده آرمان — محرمانه»
آرمان پوشه را برداشت.
سامان فوراً گفت:
«اون رو باز نکن.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
«چون چیزهایی توشه که شاید بهتر باشه ندونی.»
آرمان پوشه را باز کرد.
صفحه اول، مشخصات خودش بود.
اما در صفحه دوم، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکس یک پسربچه.
آرمان به عکس خیره شد.
«این کیه؟»
سامان آرام گفت:
«تو.»
آرمان با تعجب گفت:
«من؟»
«آره.»
اما عکس مربوط به زمانی بود که آرمان فقط چند سال داشت.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
هفت سال قبل از تولد نوید.
آرمان با تعجب گفت:
«این تاریخ اشتباهه.»
سامان گفت:
«نه.»
آرمان صفحه بعد را باز کرد.
در آن نوشته شده بود:
«آرمان تنها فرزند خانواده نیست.»
آرمان دفتر را بست.
«پس نوید...»
سامان سرش را تکان داد.
«نوید تنها برادر تو نیست.»
آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
«یعنی چی؟»
سامان چیزی نگفت.
در همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
سامان به صفحه نگاه کرد.
شماره ناشناس بود.
تماس را جواب داد.
صدای مردی آمد:
«دیگه دیر شده.»
سامان رنگش پرید.
«تو کی هستی؟»
صدای مرد خندید.
«خودت بهتر میدونی.»
تماس قطع شد.
آرمان به سامان نگاه کرد.
«این کی بود؟»
سامان آرام گفت:
«کسی که نباید میفهمید تو اینجایی.»
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا شنیده شد.
هر دو به سمت پلهها نگاه کردند.
آرمان آهسته گفت:
«کسی اینجاست؟»
سامان چیزی نگفت.
آرمان از پلهها بالا رفت.
در اتاق انتهای راهرو نیمهباز بود.
در را آرام کنار زد.
اتاق خالی بود.
اما روی میز یک پاکت سفید قرار داشت.
آرمان پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس بود.
سه نفر در عکس دیده میشدند:
آرمان، نوید و یک پسر ناشناس.
پشت عکس نوشته شده بود:
«سومین برادر را پیدا کن؛ قبل از اینکه او تو را پیدا کند.»
آرمان به سامان نگاه کرد.
«تو از این پسر خبر داشتی؟»
سامان با صدایی لرزان گفت:
«نه...»
اما آرمان این بار باور نکرد.
چون پشت سر سامان، روی دیوار، عکسی بزرگتر از همان پسر آویزان بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«او اکنون در همان خانهای زندگی میکند که آرمان در آن بزرگ شده.»
آرمان آرام زمزمه کرد:
«پس یعنی...»
سامان گفت:
«برادر سومت همین حالا نزدیک توئه.»
ادامه دارد...
📖 قسمت چهاردهم، فردا شب...
| 2 | کلمهی "بعداً " رو از زندگیات حذف کن
اگر کاری را باید شروع کنی، بکن
اگر حرفی را باید بزنی، بزن
اگر جایی برای رفتن داری، برو
اگر کتابی را باید بخوانی، بخوان
اگر عادتی را باید تغییر بدهی، بده
اگر محبتی را باید ابراز کنی، بکن
اگر درسی را باید یاد بگیری، بگیر
فردا برای همه ، حتمی نیست ...
📚 @BookTop | 34 |
| 3 | ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!!
این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!!
دهنشون سرویس 💀😈
@Instagramdownloderplus_bot
@Instagramdownloderplus_bot | 11 |
| 4 | هزینه ورودی 20 میلیون تومان !!!💵💵⬆️⬆️ | 7 |
| 5 | کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹
قیمت اصلی : 299 هزار تومان
عضویت در کانال VIP | 15 |
| 6 | اکانت تیک تاک #پروفیشنل تضمینی به درآمد میرسد هردوستی لازم داشت پیام بده
👉@Admiin_M_Z | 76 |
| 7 | اقا زدن هر چی امکانات پولی ربات هست رو هک کردن پخشش کردن 😹👽 | 3 |
| 8 | ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!!
این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!!
دهنشون سرویس 💀😈
@Instagramdownloderplus_bot
@Instagramdownloderplus_bot | 10 |
| 9 | هزینه ورود 25 میلیون تومان!!!!!!!!!!! | 15 |
| 10 | 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
توجه ⬅️⬅️👑➡️➡️
هزینه ورود به اینکانال ها 1میلیون میباشد💎📣
فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه 🔗🎁👇
https://t.me/addlist/X3MmKj2kP9JlM2U0
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩 | 13 |
| 11 | آخرین نامه
قسمت دهم: اتاق مخفی
راهرو هرچه جلوتر میرفت، تاریکتر میشد.
آرمان پشت سر نوید حرکت میکرد و رها و سامان نیز پشت سر او بودند.
هیچکس حرفی نمیزد.
تا اینکه نوید مقابل دیواری ایستاد.
دستش را روی چند آجر قدیمی کشید و ناگهان یکی از آنها را فشار داد.
صدای کلیک کوچکی شنیده شد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن اتاقی کوچک قرار داشت.
آرمان وارد شد.
روی دیوارها پر بود از عکسهای قدیمی.
عکس خودش در کودکی.
عکس نوید.
عکس رها.
و حتی عکس سامان.
آرمان با ناباوری گفت:
«چه کسی این عکسها رو گرفته؟»
نوید جواب داد:
«پدرت.»
آرمان به سمت یکی از عکسها رفت.
در آن عکس، خودش و نوید کنار پدرشان ایستاده بودند.
اما چیزی عجیب بود.
پدرش دستش را روی شانه هر دو گذاشته بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«دو پسر من؛ تنها امید من.»
چشمهای آرمان پر از اشک شد.
«پس چرا من هیچچیز از نوید یادم نیست؟»
نوید آرام گفت:
«چون پدرت مجبور شد خاطرات اون روزها رو از تو دور نگه داره.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
نوید پاسخ داد:
«چون کسی میخواست تو رو پیدا کنه.»
در همین لحظه رها به سمت یک میز رفت.
روی میز یک ضبط صوت دیگر قرار داشت.
رها آن را روشن کرد.
صدای پدر آرمان دوباره شنیده شد:
«اگر روزی آرمان این اتاق را پیدا کرد، یعنی دیگر نمیتوانم از او محافظت کنم.»
سپس چند ثانیه سکوت.
«نوید، اگر تو این صدا را میشنوی، یعنی وقتش رسیده همهچیز را به برادرت بگویی.»
آرمان به نوید نگاه کرد.
ضبط ادامه داد:
«حقیقت این است که من یک دشمن داشتم؛ کسی که به خانواده ما نزدیکتر از هر کس دیگری بود.»
صدای ضبط قطع شد.
آرمان با تعجب گفت:
«چرا دوباره قطع شد؟»
سامان به دستگاه نگاه کرد.
«شاید خراب شده.»
اما رها سرش را تکان داد.
«نه.»
او به قسمت پشت ضبط اشاره کرد.
«کسی نوار رو بریده.»
آرمان ناگهان متوجه چیزی روی میز شد.
یک کلید کوچک.
کنار آن کاغذی قرار داشت که فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی نام دشمن را بدانی، به اولین جایی برو که پدرت در آنجا به تو دروغ گفت.»
آرمان آرام گفت:
«اولین جایی که پدرم به من دروغ گفت...»
نوید به او نگاه کرد.
«خانه کودکیات.»
آرمان سرش را بلند کرد.
«اما اون خانه سالهاست خالیه.»
رها گفت:
«پس امشب میریم همونجا.»
ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل اتاق بلند شد.
همه به هم نگاه کردند.
هیچ تلفنی در اتاق نبود.
صدای زنگ دوباره آمد.
این بار از داخل یکی از کشوهای میز.
آرمان کشو را باز کرد.
یک تلفن قدیمی داخل آن بود.
و روی صفحه فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«نوید»
نوید با دیدن آن تلفن، عقب رفت.
آرمان آرام پرسید:
«چرا شماره تو روی این تلفنه؟»
نوید جواب نداد.
تلفن همچنان زنگ میخورد.
سرانجام نوید آن را برداشت.
صدایی از آن طرف خط گفت:
«سلام، پسرم.»
نوید کاملاً بیحرکت ماند.
آرمان به صورتش نگاه کرد.
صدای مرد دوباره گفت:
«من هنوز زندهام.»
و تماس قطع شد.
آرمان فهمید که راز خانوادهاش بسیار بزرگتر از چیزی است که تصور میکرد.
ادامه دارد...
📖 قسمت یازدهم، فردا شب... | 103 |
| 12 | زدن اینستا دانلودرشو هک کردن هر چی پست میدی برات اپلود میکنه 😂👆🏻👆🏻 | 12 |
| 13 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک ربات دانلودرهک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/MediaDownl0aderbot
https://t.me/MediaDownl0aderbot
اخرین باره میزارم⛔️ | 13 |
| 14 | رایگان فقط برای امروز !!!! | 7 |
| 15 | هزینه ورودی 30 میلیون تومان!!!!!!! | 11 |
| 16 | بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین
https://t.me/addlist/p9lSXIwdLEkxYWJk
#تبلیغ_نیست | 22 |
| 17 | هشت درس برای زندگی زناشویی شادتر
📕 @ppdfff | 149 |
| 18 | کتاب بهره وری آهسته؛ هنر گمشده ی رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی
نویسنده:کال نیوپورت
مترجم:مائده نصیری شریفی
📕 @ppdfff | 141 |
| 19 | 📚 دانلود کتاب مفیدِ غول درون
🔍 ضمیر ناخودآگاه شما چطور کار میکند و چطور از آن استفاده کنیم
🖊 نوشته :هری کارپنتر.
۲۴۴صفحه فارسی و زیبا
غول درون مثل داستانهای "احساس خوب داشته باشید" و نوشته های کلیشه ای "ایمان داشته باشید" نیست.
بلکه، با جملاتی عادی توضیح میدهد که شما چه چیزهایی را نیاز دارید بدانید تا از ضمیر ناخودآگاه قدرتمند و متعالی خود استفاده کنید.
برشی از کتاب👇
من مردی را میشناسم که رنگ چشمانش را از قهوه ای به آبی تغییر میداد. انجام این کار هفته ها طول میکشد، اما شخصی با اختلال شخصیتی چندگانه این کار را در چند دقیقه انجام میدهد(قدرت ناخودآگاه در هیپنوتیزم)
#کتاب
#غول_درون
📕 @ppdfff | 137 |
| 20 | آخرین نامه
قسمت هشتم: برادر
آرمان به مردی که در چارچوب در ایستاده بود خیره شد.
سه سال جستوجو، صدها سؤال و تمام آن شبهای بیخوابی، حالا به یک چهره ختم شده بود.
«تو... نویدی؟»
مرد آرام سر تکان داد.
«بله.»
آرمان چند قدم جلو رفت.
«چرا پدرم هیچوقت درباره تو چیزی به من نگفت؟»
نوید نگاهش را به رها دوخت.
«چون پدرت میترسید اگر تو حقیقت را بدانی، سراغ من بیایی.»
آرمان با عصبانیت گفت:
«و چرا باید سراغ تو میآمدم؟»
نوید جواب داد:
«چون من تنها کسی بودم که میتوانستم حقیقت مرگ پدرت را به تو بگویم.»
اتاق ناگهان ساکت شد.
آرمان به آرامی پرسید:
«مرگ پدرم؟»
نوید گفت:
«پدرت آنطور که به تو گفته بودند فوت نکرد.»
رها فوراً گفت:
«نوید، بس کن.»
آرمان برگشت.
«تو هم میدونستی؟»
رها سکوت کرد.
نوید ادامه داد:
«پدرت قبل از مرگش فهمیده بود کسانی در اطرافش هستند که میخواهند چیزی را از بین ببرند.»
آرمان پرسید:
«چه چیزی؟»
نوید به میز اشاره کرد.
«همان چیزی که هنوز این خانه پنهان کرده.»
آرمان به اطراف نگاه کرد.
«کجاست؟»
نوید لبخند کوتاهی زد.
«اگر میدانستم، سه سال اینجا پنهان نمیماندم.»
سامان ناگهان گفت:
«تو سه سال اینجا بودی؟»
نوید نگاهش کرد.
«نه. من سه سال در فرار بودم.»
آرمان پرسید:
«از چه کسی؟»
نوید جواب نداد.
در همان لحظه صدای ضربهای از طبقه پایین آمد.
همه ساکت شدند.
یک ضربه دیگر.
بعد صدای باز شدن در ورودی.
نوید فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.
آرمان آهسته پرسید:
«کیه؟»
نوید کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«آنها زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدند.»
رها پرسید:
«چند نفرند؟»
نوید گفت:
«نمیدونم.»
سپس به آرمان نگاه کرد.
«اما یک چیز را میدانم.»
آرمان منتظر ماند.
نوید آرام گفت:
«کسی که سه سال گذشته همه ما را دنبال کرده، همین الان داخل این خانه است.»
آرمان به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها آرامآرام از پلهها بالا میآمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
ناگهان قدمها متوقف شد.
سکوت.
بعد صدایی از پشت در آمد:
«آرمان...»
آرمان با شنیدن صدا خشکش زد.
این صدا را میشناخت.
صدایی که سالها پیش آخرین بار از پدرش شنیده بود.
«در را باز کن، پسرم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت نهم، فردا شب... | 112 |
