📚 کتابخانه یفتلي ها 📚
前往频道在 Telegram
#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
显示更多4 516
订阅者
-924 小时
+447 天
+34730 天
数据加载中...
相似频道
标签云
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+104
在28个频道中
九月 '26
+617
在0个频道中
Get PRO
八月 '26
+643
在11个频道中
Get PRO
七月 '26
+959
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+276
在92个频道中
Get PRO
五月 '26
+47
在42个频道中
Get PRO
四月 '26
+53
在15个频道中
Get PRO
三月 '26
+23
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+191
在186个频道中
Get PRO
一月 '26
+38
在94个频道中
Get PRO
十二月 '25
+54
在109个频道中
Get PRO
十一月 '25
+36
在145个频道中
Get PRO
十月 '25
+80
在92个频道中
Get PRO
九月 '25
+128
在176个频道中
Get PRO
八月 '25
+79
在168个频道中
Get PRO
七月 '25
+104
在270个频道中
Get PRO
六月 '25
+70
在158个频道中
Get PRO
五月 '25
+308
在149个频道中
Get PRO
四月 '25
+207
在154个频道中
Get PRO
三月 '25
+281
在210个频道中
Get PRO
二月 '25
+296
在238个频道中
Get PRO
一月 '25
+313
在255个频道中
Get PRO
十二月 '24
+295
在210个频道中
Get PRO
十一月 '24
+313
在251个频道中
Get PRO
十月 '24
+271
在242个频道中
Get PRO
九月 '24
+69
在31个频道中
Get PRO
八月 '24
+222
在86个频道中
Get PRO
七月 '24
+199
在57个频道中
Get PRO
六月 '24
+184
在94个频道中
Get PRO
五月 '24
+798
在72个频道中
Get PRO
四月 '24
+919
在313个频道中
Get PRO
三月 '24
+628
在174个频道中
Get PRO
二月 '24
+397
在210个频道中
Get PRO
一月 '24
+114
在83个频道中
Get PRO
十二月 '23
+2
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+9
在25个频道中
Get PRO
十月 '23
+11
在6个频道中
Get PRO
九月 '23
+34
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+27
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+100
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+81
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+331
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 08 十月 | +1 | |||
| 07 十月 | +1 | |||
| 06 十月 | +1 | |||
| 05 十月 | +96 | |||
| 04 十月 | +1 | |||
| 03 十月 | +2 | |||
| 02 十月 | +2 | |||
| 01 十月 | 0 |
频道帖子
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
سپس مرد با آخرین توانش گفت:
— اسم من...
و نامی را گفت که همه را شوکه کرد.
آرمان به فرهاد نگاه کرد.
فرهاد فقط یک جمله گفت:
— حالا میفهمی چرا مجبور شدم همه فکر کنن مردهام.
آرمان آرام پرسید:
— چرا؟
فرهاد جواب داد:
— چون آن مردی که آن شب در اتاق ۲۱۷ بود... پدر من بود.
🔚 پایان قسمت ۳۸
🌙 ادامهی داستان، فردا شب...
فردا شب، راز بزرگتری آشکار میشود: چرا پدر فرهاد در اتاق ۲۱۷ بود و چه چیزی باعث شد تمام خانواده برای ۱۷ سال هویت واقعی خود را پنهان کنند؟ حقیقت به آخرین نامه نزدیکتر از همیشه است...
| 2 | 📖 آخرین نامه
قسمت ۳۸: نامی که نباید گفته میشد
آرمان هنوز پاکت سفید را در دست داشت.
نگاهش روی همان چند کلمه ثابت مانده بود:
«برای آرین؛ از طرف پدرت.»
اما آریان با اطمینان گفته بود:
— این اسم... اسم پدر ما نیست.
آرمان به او نگاه کرد.
— پس اسم کیه؟
آریان جواب نداد.
برای چند ثانیه فقط به پاکت خیره شد.
سپس آرام گفت:
— اسم مردیه که اون شب دیدم.
صدای یونس بلند شد:
— آریان، بس کن!
آریان برگشت.
— چرا؟ هنوزم میخوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟
یونس ساکت شد.
آرمان جلو رفت.
— تو اون مرد رو میشناسی؟
آریان سرش را پایین انداخت.
— آره.
— کیه؟
آریان به دو رها نگاه کرد.
— قبل از اینکه بگم، باید بدونی یکی از این دو نفر از اول حقیقت رو میدونسته.
هر دو رها سکوت کردند.
آرمان پرسید:
— کدوم یکی؟
آریان جواب داد:
— نمیدونم.
صدای خندهی کوتاهی از کنار در آمد.
همه برگشتند.
مادر آرمان آنجا ایستاده بود.
اما این بار تنها نبود.
مردی پشت سرش قرار داشت.
آرمان با دیدن چهرهی مرد خشکش زد.
فرهاد.
پدرش.
مردی که همه تصور میکردند سالهاست مرده.
فرهاد آرام گفت:
— دیگه وقتشه.
آرمان به او نزدیک شد.
— تو گفتی کامران پدر من نیست.
فرهاد سر تکان داد.
— هیچوقت نگفتم کامران پدرت نیست.
آرمان با تعجب گفت:
— پس چی؟
فرهاد پاسخ داد:
— کامران اسم واقعی من نبود.
سکوت.
آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
— چی گفتی؟
فرهاد ادامه داد:
— آن شب من با اسم دیگری زندگی میکردم. کامران اسمی بود که برای پنهان کردن هویتم استفاده میکردم.
آریان جلو آمد.
— پس چرا همه فکر میکردند پدرمون مرده؟
فرهاد نگاهش را به مادرشان دوخت.
— چون مادرتون مجبور بود اینطور وانمود کنه.
مادر با صدایی آرام گفت:
— اگر حقیقت فاش میشد، هر دو شما کشته میشدید.
آرمان به دو رها نگاه کرد.
— پس اینا چی؟
فرهاد گفت:
— یکی از آنها رهاست.
— و اون یکی؟
فرهاد چند لحظه سکوت کرد.
— کسی که برای نجات رها، هویت او را گرفت.
آرمان با ناباوری پرسید:
— یعنی... یکی از این دو نفر رها نیست؟
مادر گفت:
— نه.
رهای کنار یونس قدمی جلو آمد.
— من رها نیستم.
همه ساکت شدند.
آرمان به او خیره شد.
— پس تو کی هستی؟
زن جواب داد:
— خواهر رها.
رهای دیگر به آرامی اشکهایش را پاک کرد.
آرمان پرسید:
— چرا شبیه هم هستید؟
زن گفت:
— چون ما دوقلو هستیم.
یونس سرش را پایین انداخت.
— سالها پیش، برای اینکه رها زنده بمونه، خواهرش جای او زندگی کرد.
آرمان به رهای واقعی نگاه کرد.
— پس تو چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
رها پاسخ داد:
— چون اگر میگفتم، نفر چهارم پیدا میشد.
آرمان متوجه شد.
— نفر چهارم...
رها سر تکان داد.
— من فقط شاهد نبودم. من چیزی رو با خودم از اتاق ۲۱۷ بیرون آوردم.
سامان جلو آمد.
— چی؟
رها دستش را داخل کیفش برد.
یک نوار کاست کوچک بیرون آورد.
روی آن فقط نوشته شده بود:
۲۱۷ ـ آخرین دقیقه
آریان با دیدن نوار گفت:
— این همون نوار نیست؟
رها گفت:
— نه.
— پس چیه؟
— صدای واقعی اون شب.
یونس ناگهان فریاد زد:
— رها، نوار رو پخش نکن!
رها به او نگاه کرد.
— چرا؟
یونس چیزی نگفت.
رها نوار را داخل دستگاه گذاشت.
صدای خشخش آمد.
سپس صدای یک کودک شنیده شد.
صدای آرین.
— مامان... چرا در رو قفل کردی؟
بعد صدای مادر.
— چون نمیخوام اون مرد پیداتون کنه.
صدای دیگری آمد.
صدای آریان.
— مامان، اون مرد کیه؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی شنیده شد.
صدایی که آرمان هرگز فراموش نمیکرد.
— من پدر شما هستم.
آرمان به فرهاد نگاه کرد.
اما فرهاد سرش را تکان داد.
— این صدای من نیست.
همه به دستگاه خیره شدند.
صدای مرد ادامه داد:
— ولی اگر فردا کسی از شما پرسید پدرتون کیه، اسم من رو به زبان نیارید.
صدای کودک پرسید:
— چرا؟
مرد جواب داد:
— چون اگر اسم واقعی من رو بدونید، همهتون رو پیدا میکنن.
ناگهان صدای درگیری آمد.
بعد صدای مادر:
— فرار کنید!
نوار برای چند ثانیه قطع شد.
سپس یک جملهی آخر پخش شد:
— اسم من «کامران» نیست...
آرمان نفسش را حبس کرد.
صدای مرد ادامه داد:
— اسم واقعی من...
نوار ناگهان متوقف شد.
آرمان با عصبانیت دستگاه را تکان داد.
— نه!
رها گفت:
— قسمت آخر نوار رو هیچوقت نتونستم پخش کنم.
فرهاد آرام گفت:
— چون قسمت آخرش پیش من بود.
او یک نوار کوچک دیگر از جیبش بیرون آورد.
آرمان به آن خیره شد.
— پس تمام این سالها...
فرهاد گفت:
— میخواستم شما هیچوقت مجبور نشید حقیقت رو بدونید.
آرمان نوار را گرفت.
دستگاه را روشن کرد.
صدای همان مرد دوباره پخش شد.
— اگر روزی این نوار به دست آرین رسید، بدونه که من...
صدا قطع شد.
اما این بار نه به خاطر خرابی نوار.
بلکه به خاطر صدای گلولهای که در پسزمینه شنیده شد. | 34 |
| 3 | جادهای به چین؛ مسیری به بهشت واخان 🇦🇫🏔️
جاده جدید واخان برای ایجاد مسیر ارتباطی افغانستان با مرز چین ساخته شده؛ مسیری ۱۲۱ کیلومتری که از بروغیل تا مرز چین امتداد دارد.
اما این جاده فقط یک مسیر ارتباطی نیست؛ دسترسی به طبیعت بکر و شگفتانگیز واخان را نیز آسانتر میکند.
راه چین بازتر شد؛
راه رسیدن به بهشت واخان هم هموارتر!
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها| | 37 |
| 4 | مسجدجامع هرات از نمای بالا
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها| | 31 |
| 5 | 🍀💐🍁 این کانالها دلنشینترین کانالهای تلگراماند
🧿 لاغری پایدار با CT
@coretransformationnnn
🍀 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🌻 موسیقی سنتی (تکنوازی سنتور)
@Msantoor
🍎 حقوق برای همه
@jenab_vakill
🍀 آموزش رایگان دادخواست نویسی و لایحه..
@tohidlo72
🌻 یک فنجان کتاب گرم
@ketabkhaneadabi1398
🍎 درمان رابطه با EFT
@Efttrapy
🍀 کارگاه رایگان نویسندگی
@anahelanjoman
🌻 نویسندگان بزرگ جهان (𝐏𝐃𝐅)
@PARSHANGBOOK_PDF
🍎 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🍀 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🌻 آموزش عربی
@ArshadDoktoriArabi
🍎 کافه موزیک
@moosigi98
🍀 متنهای عالی فوقالعاده کوبنده
@ghanonebawar
🌻 مجله ی هنری
@tasavirhonarie
🍎 جعلیات ادبی
@jaliateadabi
🍀 با گوشهایت بخوان
@Audio_Books_24
🌻 هُنر شَراب زِندگیست 🍷
@Geraf_art
🍎 ترکی استانبولی رو قورت بده!
@Turkish_Nazli
🍀 جملات انگیزشی|تفکر، انگیزه، رشد
@jomalatnab_angizeshi
🌻 باغ بهشت و سایه ی طوبی
@Bagebeheshtosaiietooba
🍎 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ . . .
@Navazesh_e_rooh
🍀 فیلمت رو پیدا کن 🍿
@mediafilm10
🌻 گزین بیت های فارسی
@Takbeitfarsi
🍎 "شعر" ، "متن ادبی" ،" دلنوشته"
@najvayee
🍀 دلنوشته ها
@delllnvshteha
🌻 مَـسـیــرِ آرامِــشْ 🩵
@ravanshenasivaerfan
🍎 باهم مراقبه کنیم
@KolbeyeNoorAa
🍀 سرزمین شاعران
@sarzaminshaeran
🌻 کتاب کودک و نوجوان مدادشمعی
@medaadshamei
🍎 آموزش زبان انگلیسی با هنر
@art_english1
🍀 ویتامین استامنبولی
@VitaminTherapyOnemore
🌻 سخن بزرگان
@quotesofthegreats1
🍎 آموزش زبان انگلیسی با فیلم و سریال
@moviehoneypoy
🍀 اخلاق و صفات اخلاقی ethics
@morality2026
🌻 انگلیسی با طعم عربی
@Englishplus2025
🍎 شعر و غزل برای هر سلیقهای
@shahresherr
🍀 آینه های خیال
@ayenehayekhiyal
🌻 مسیر روشنایی
@masireroshanaei
🍎 آموزش فن بیان و مهارتهای ارتباطی|میترا اللهیاری
@FaneBayan_MitraAllahyari
🍀 مدیریت تمرکز زندگی
@LifeManage
🌻 ده دقیقه کتاب🎙
@peyke_pouyesh
🍎 کتاب صوتی دزیـره مـتـن ناب📝
@dessEre
🍀 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
@GaleryeTasavireAdabi
🌻 الفبای توسعه فرهنگ ایران
@Alefbaietousee
🍎 بلبلی برگ گلی
@Bolbolibargegoli1397
🍀 کتب گویای ژیگ
@zhig_story
🌻 کتابخانه یفتلیها|دانایی،مطالعه،رشد
@Iftlis_library
🍎 کسب درآمد در خانه برای بانوان
@banovanehonarmandvakarafarin
🍀 دل واژههای تنهایی
@gandomzaran
🌻 انگلیسی بدون کلاس و معلم ♡
@Learn_4_english
🍎 آموزش فنّ بیان+گویندگی
@amoozeshegooyandegi
🍀 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
🌻 نگارش دهم تا دوازدهم(نگارش و نویسندگی . . . )
@negareshe10
🍎 علوم و فنون ادبی
@aroozgafyie
🍀 متن دلنشین
@aram380
🌻 قرابت و ضرب المثل
@gerabatmanai
🍎 باران پاییزی
@khise_baraaan🌧
🍀 دانلود 50000 کتاب ورمان برتر (BOOK)
@book_and_roman_library
🌻 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🍎 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🧿 دل تراپی
@Del_Therapy
🌾🌲🍀 هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1 | 29 |
| 6 | «برای آرین؛ از طرف پدرت.»
آرمان پاکت را برداشت.
و برای اولین بار، نامی را دید که تمام این سالها از همه پنهان مانده بود.
نام واقعی پدرش.
او زیر لب گفت:
— کامران...؟
آریان به پاکت نگاه کرد.
— نه.
آرمان برگشت.
آریان با چهرهای حیرتزده گفت:
— این اسم... اسم پدر ما نیست.
و همان لحظه، یکی از دو رها آرام خندید.
🔚 پایان قسمت ۳۷
🌙 ادامهی داستان، فردا شب...
فردا شب، نام واقعی مردی که پشت تمام این رازهاست آشکار میشود؛ اما مهمتر از آن، آرمان بالاخره خواهد فهمید چرا دو رها وجود دارند... و کدامیک از آنها از همان شب اتاق ۲۱۷ حقیقت را پنهان کرده است. | 38 |
| 7 | 📖 آخرین نامه
قسمت ۳۷: کدام رها؟
آرمان چند ثانیه فقط نگاه میکرد.
دو زن، با یک چهره، یک صدا و حتی یک حالت نگاه، روبهرویش ایستاده بودند.
یکی کنار یونس بود.
دیگری همان رهایی بود که آرمان در تمام این مدت میشناخت.
یونس آرام گفت:
— حالا وقتشه بفهمی کدومشون واقعیه.
آرمان قدمی جلو رفت.
— این چه بازیایه؟
رهای کنار یونس گفت:
— آرمان، به من اعتماد کن.
رهای دیگر بلافاصله گفت:
— نه! به اون اعتماد نکن.
صدای هر دو دقیقاً یکسان بود.
آریان که کنار آرمان ایستاده بود، زیر لب گفت:
— این غیرممکنه...
سامان جلو آمد.
— شاید یکیشون خواهر دوقلوی رهاست.
یونس سرش را تکان داد.
— اگر فقط همین بود، پیدا کردن جواب خیلی ساده بود.
آرمان با عصبانیت پرسید:
— پس حقیقت چیه؟
یونس به دو رها نگاه کرد.
— یکی از این دو نفر رهاست. اما نفر دوم فقط یک دروغ ساده نیست.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ناگهان زنی که کنار یونس بود، گفت:
— آرمان، یادت هست اولین باری که منو دیدی چه گفتم؟
آرمان مکث کرد.
رهای دیگر گفت:
— لازم نیست جواب بدی. چون ممکنه چیزی که یادت میاد، اصلاً واقعی نباشه.
این جمله آرمان را متوقف کرد.
در تمام این مدت، همه از حافظهی او حرف زده بودند.
خاطراتی که شاید واقعی نبودند.
آرمان چشمهایش را بست.
یک تصویر مبهم در ذهنش شکل گرفت.
یک حیاط قدیمی...
باران...
پسربچهای که کنار پنجره ایستاده بود...
و دختری که برای اولین بار به او گفته بود:
«اگر روزی همهچیز رو فراموش کردی، به صدای بارون اعتماد کن.»
آرمان ناگهان چشم باز کرد.
با صدای آرام گفت:
— این جمله رو فقط یک نفر میدونه.
هر دو رها به او نگاه کردند.
آرمان پرسید:
— کدومتون اون جمله رو گفت؟
رهای کنار یونس فوراً جواب داد:
— من.
رهای دیگر هم گفت:
— من.
آرمان نفس عمیقی کشید.
پس این هم کافی نبود.
یونس لبخند بسیار کوتاهی زد.
— هنوز متوجه نشدی؟
— چی رو؟
یونس به آرمان نزدیک شد.
— تو دنبال چیزی میگردی که هر دو نفر میتونن بدونن.
بعد از جیبش یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
پاکت سفید بود.
همان رنگ پاکتهایی که در تمام این سالها حقیقت را تکهتکه به آرمان رسانده بودند.
یونس پاکت را روی میز گذاشت.
— این آخرین آزمایشه.
سامان پاکت را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«رها هیچوقت این راز را به کسی نگفته است.»
آرمان پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس چهار کودک جلوی یک خانه.
آرمان به عکس خیره شد.
چهار نفر در عکس بودند.
آرین...
آریان...
نوید...
و رها.
اما پشت عکس چیزی نوشته شده بود:
«چهار شاهد، چهار راز.»
آرمان عکس را برگرداند.
پشت عکس، چهار جمله نوشته شده بود.
اولی درباره آرین.
دومی درباره آریان.
سومی درباره نوید.
و چهارمی...
آرمان با دیدن جملهی چهارم خشکش زد.
«رها از چیزی میترسید که هیچکس دیگر از آن خبر نداشت.»
رها که کنار آرمان ایستاده بود، ناگهان رنگش پرید.
رهای دیگر آرام گفت:
— بالاخره پیداش کردی.
آرمان برگشت.
— چی رو؟
زن لبخند زد.
— دلیل اینکه من مجبور شدم ناپدید بشم.
رهای دیگر با نگرانی گفت:
— نه... اینو نگو.
آرمان به هر دو نگاه کرد.
— یکیتون میدونه.
زن کنار یونس گفت:
— من میدونم.
آرمان پرسید:
— از چی میترسیدی؟
زن چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— از مردی که آن شب وارد اتاق ۲۱۷ شد.
آریان جلو آمد.
— مردی که من چهرهش رو دیدم؟
زن سرش را تکان داد.
— نه.
آرمان پرسید:
— پس کی بود؟
رها به او نگاه کرد.
صدایش لرزید.
— کسی که همهی این سالها فکر میکردید مرده.
اتاق در سکوت فرو رفت.
فرهاد؟
آرمان ناخودآگاه به آریان نگاه کرد.
آریان گفت:
— پدر؟
رها جواب نداد.
در همان لحظه، صدای زنگ تلفن قدیمی خانه بلند شد.
همه به سمت تلفن برگشتند.
یونس جلو رفت و گوشی را برداشت.
چند ثانیه گوش داد.
بعد رنگ صورتش تغییر کرد.
— نه...
آرمان پرسید:
— کیه؟
یونس گوشی را آرام پایین آورد.
— کسی که نباید زنده میبود.
صدایی از پشت در آمد.
سه ضربهی آرام.
تق.
تق.
تق.
هیچکس جرئت حرکت نداشت.
آرمان به سمت در رفت.
آریان دستش را گرفت.
— صبر کن.
اما در همان لحظه، از پشت در صدایی شنیده شد:
— آرین...
آرمان خشک شد.
هیچکس او را با نام آرین صدا نمیزد.
صدا دوباره گفت:
— اگر میخوای بفهمی کدوم رها واقعیه... در رو باز کن.
آرمان به دو رها نگاه کرد.
یکی ترسیده بود.
دیگری لبخند میزد.
و ناگهان آرمان فهمید...
فقط یکی از آن دو، از صدای پشت در نترسیده بود.
آرمان دستش را روی دستگیره گذاشت.
در همان لحظه، رهای کنار یونس آرام گفت:
— آرمان، اگر در رو باز کنی، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.
آرمان در را باز کرد.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.
روی پاکت نوشته شده بود: | 41 |
| 8 | درحال پاک شدن ... | 9 |
| 9 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/Dejban_Academy/181
https://t.me/Dejban_Academy/181
اخرین باره میزارم⛔️ | 15 |
| 10 | هر کی برنداشته تقصیر خودشه،ما وظیفه مونو انجام دادیم معرفی کردیم.✋ | 27 |
| 11 | 没有文字... | 19 |
| 12 | شماره ناشناس.
آرمان جواب داد.
صدای مادرش بود.
— آرمان، به هیچکس اعتماد نکن.
آرمان گفت:
— مامان، پدرت؟
مادر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— آرمان...
صدایش میلرزید.
— پدر سامان اون مرد نیست.
تماس قطع شد.
در همان لحظه، مرد پشت در ایستاد.
آرمان دستگیره را گرفت.
اما رها دستش را گرفت.
— صبر کن.
آرمان پرسید:
— چرا؟
رها به چشمانش نگاه کرد.
— چون اگر در رو باز کنی، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.
آرمان آرام گفت:
— شاید وقتشه که هیچچیز مثل قبل نباشه.
و در را باز کرد.
مرد روبهرویش ایستاده بود.
لبخند زد.
و گفت:
— سلام، پسرم.
🔚 پایان قسمت سیوپنجم
🌙 ادامهی داستان، فردا شب...
مردی که سالها همه او را پدر سامان میدانستند، مقابل آرمان ایستاده و او را «پسرم» صدا میزند. فردا شب، دلیل این جمله و ارتباط واقعی او با آرمان و آریان آشکار میشود؛ رازی که شاید تمام داستان را از نو تعریف کند
. | 83 |
| 13 | آخرین نامه
قسمت سیوپنجم: مرد کنار مادرم
آرمان به آریان خیره شده بود.
— گفتی مادرم اون شب تنها نبود...
آریان آرام سر تکان داد.
— بله.
— چه کسی همراهش بود؟
آریان چشمهایش را بست؛ انگار تلاش میکرد تصویری قدیمی را از میان تاریکی ذهنش بیرون بکشد.
— یادمه بارون میاومد. من و تو داخل اتاق بودیم. نوید کنار پنجره ایستاده بود و رها...
مکث کرد.
— رها گریه میکرد.
آرمان پرسید:
— چرا؟
— چون چیزی دیده بود.
سامان با اضطراب گفت:
— آریان، مطمئنی میخوای ادامه بدی؟
آریان نگاهش کرد.
— دیگه وقتشه.
سپس به آرمان گفت:
— مادرت وارد اتاق شد. پشت سرش یک مرد بود.
آرمان پرسید:
— کی؟
آریان گفت:
— صورتش رو درست ندیدم.
فرهاد ناگهان گفت:
— اما من میدونم کی بود.
همه به او نگاه کردند.
فرهاد ادامه داد:
— پدر سامان.
سامان سرش را بلند کرد.
— نه...
فرهاد گفت:
— خودش بود.
سامان عقب رفت.
— پدر من اون سالها خارج از کشور بود.
فرهاد پاسخ داد:
— این چیزی بود که همه فکر میکردند.
سامان با عصبانیت گفت:
— تو از کجا مطمئنی؟
فرهاد پاکت قدیمی را باز کرد و یک عکس بیرون آورد.
عکس مربوط به همان شب بود.
مردی کنار مادر آرمان ایستاده بود.
صورتش واضح نبود.
اما روی دستش یک انگشتر مشخص دیده میشد.
سامان با دیدن انگشتر خشکش زد.
— این...
آرمان پرسید:
— میشناسیش؟
سامان با صدای لرزان گفت:
— این انگشتر پدرمه.
سکوت.
فرهاد گفت:
— حالا میفهمی چرا نمیخواستم دربارهی گذشته حرف بزنی؟
سامان عکس را گرفت.
— ولی پدر من مرده.
فرهاد آرام گفت:
— همهی ما دربارهی مردهها اشتباه کردهایم.
ناگهان صدای بلندی از انتهای تونل آمد.
همه برگشتند.
چراغها خاموش شدند.
این بار کسی در تاریکی حرف نزد.
چند ثانیه بعد، چراغ اضطراری روشن شد.
اما عکس از دست سامان ناپدید شده بود.
آرمان با تعجب گفت:
— عکس کجاست؟
سامان جیبهایش را گشت.
— همینجا بود.
آریان به زمین اشاره کرد.
روی زمین، یک تکه کاغذ افتاده بود.
آرمان آن را برداشت.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«اگر دنبال پدر سامان میگردید، به قبرستان نروید.»
زیر جمله، آدرسی نوشته شده بود.
آرمان آدرس را خواند.
— این آدرس کجاست؟
فرهاد جواب داد:
— خانهی قدیمی یونس.
آرمان به او نگاه کرد.
— یونس؟
فرهاد سر تکان داد.
— بله.
---
یک ساعت بعد، چهار نفر جلوی خانهی قدیمی یونس ایستاده بودند.
آرمان، آریان، سامان و فرهاد.
خانه سالها خالی بود.
در با فشار کمی باز شد.
داخل خانه همهچیز خاک گرفته بود.
روی دیوار، یک ساعت قدیمی دیده میشد.
اما برخلاف خانهی آرمان، این ساعت هنوز کار میکرد.
عقربهها روی ساعت دو و هفده دقیقه بودند.
آرمان زیر لب گفت:
— دوباره ۲۱۷...
فرهاد گفت:
— این عدد از اول هم فقط شمارهی اتاق نبود.
آرمان برگشت.
— پس چی بود؟
فرهاد جواب داد:
— تاریخ.
— چه تاریخی؟
فرهاد سکوت کرد.
سامان جلو رفت و یکی از کشوها را باز کرد.
داخلش چند نامه بود.
یکی را برداشت.
نام روی پاکت:
یونس
سامان نامه را باز کرد.
اما قبل از خواندنش، صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتند.
زنی وارد خانه شد.
آرمان او را شناخت.
رها.
آرمان گفت:
— رها؟
رها در را بست و نفس عمیقی کشید.
— بالاخره پیداتون کردم.
آرمان جلو رفت.
— تو چرا اینجایی؟
رها به فرهاد نگاه کرد.
— چون چیزی رو که سالها پیش شروع کردید، باید همین امشب تموم کنید.
فرهاد گفت:
— رها، نباید میاومدی.
رها جواب داد:
— تو هنوز هم از حقیقت میترسی.
بعد به آرمان نگاه کرد.
— اما من دیگه نمیترسم.
آرمان گفت:
— حقیقت چیه؟
رها چند لحظه ساکت ماند.
سپس گفت:
— آن شب، هیچکس قصد نداشت آرمان و آریان رو جدا کنه.
آرمان گفت:
— پس چرا جدا شدیم؟
رها پاسخ داد:
— چون یکی از شما دو نفر...
مکث کرد.
— اصلاً قرار نبود زنده بمونه.
آریان به دیوار تکیه داد.
سامان گفت:
— یعنی چی؟
رها به آرمان نگاه کرد.
— تو باید میمردی.
آرمان خشکش زد.
رها ادامه داد:
— اما مادرت تصمیم گرفت تو رو نجات بده.
آرمان آرام پرسید:
— پس آریان چی؟
رها چیزی نگفت.
آریان خودش جواب داد:
— من قرار بود بمیرم.
همه ساکت شدند.
رها اشک در چشمانش جمع شد.
— بله.
آرمان به برادرش نگاه کرد.
— و چرا؟
آریان گفت:
— چون من چهرهی مردی رو دیده بودم که نباید میدیدم.
آرمان پرسید:
— چه مردی؟
آریان به سمت پنجره رفت.
بیرون، چراغ ماشینی روشن شد.
او با صدای آهسته گفت:
— مردی که همین الان پشت اون ماشینه.
همه به سمت پنجره برگشتند.
ماشین مشکی آرام کنار خانه توقف کرد.
در باز شد.
مردی از ماشین پیاده شد.
سامان با دیدنش عقب رفت.
— نه...
آرمان پرسید:
— کیه؟
سامان فقط یک جمله گفت:
— پدرم.
مرد وارد حیاط شد.
اما پیش از اینکه به در برسد، تلفن آرمان زنگ خورد. | 72 |
| 14 | — پدر من...
مکث کرد.
— همون مردیه که شما چهار نفر اون شب دیدید.
سکوت مطلق.
آرمان به آریان نگاه کرد.
آریان رنگش پریده بود.
فرهاد گفت:
— حالا میفهمید چرا هیچکس نمیخواست حقیقت اون شب فاش بشه.
ناگهان گوشی آرمان زنگ خورد.
شمارهی رها بود.
آرمان جواب داد.
— رها؟
صدای رها خیلی آرام بود:
— آرمان... به حرف فرهاد اعتماد نکن.
آرمان پرسید:
— چرا؟
رها چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون پدر سامان تنها کسی نبود که اون شب داخل اتاق بود.
— پس چه کسی دیگهای بود؟
رها گفت:
— مادرت.
تماس قطع شد.
آرمان به مادرش فکر کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، آریان آرام کنار گوشش گفت:
— رها اشتباه نمیکنه.
آرمان برگشت.
آریان ادامه داد:
— من هم یادمه.
آرمان پرسید:
— چی رو؟
آریان به در تونل خیره شد.
— مادرت اون شب تنها نبود.
🔚 پایان قسمت سیوچهارم
🌙 ادامهی داستان، فردا شب...
آرمان حالا باید بفهمد آن شب چه کسی همراه مادرش وارد اتاق ۲۱۷ شده بود. فردا شب، آریان بخشی از خاطرهای را تعریف میکند که سالها پنهان مانده؛ خاطرهای که شاید بالاخره دلیل ناپدید شدن رها را هم روشن کند. | 73 |
| 15 | آخرین نامه
قسمت سیوچهارم: پشت در
صدای قفل شدن در هنوز در زیرزمین میپیچید.
آرمان به سمت پلهها دوید و دستگیره را کشید.
قفل بود.
— آریان، راه دیگهای هست؟
آریان چراغ کوچکی از جیبش بیرون آورد.
— این خونه رو بهتر از تو میشناسم.
— چطور؟
آریان جواب نداد.
فقط به دیوار انتهای زیرزمین اشاره کرد.
— اونجا.
آرمان نزدیک رفت.
روی دیوار چند خط قدیمی دیده میشد.
آریان دستش را روی یکی از آجرها گذاشت.
آجر حرکت کرد.
دری کوچک باز شد.
آرمان با تعجب گفت:
— اینجا راه خروج داره؟
آریان گفت:
— راه خروج نیست.
— پس چیه؟
— راه رسیدن به جایی که همهچیز شروع شد.
آرمان وارد تونل شد.
چند متر جلوتر، تونل به اتاق کوچکی رسید.
روی دیوار اتاق، عکسهای زیادی نصب شده بود.
عکس خودش.
عکس آریان.
عکس سامان.
عکس نوید.
عکس رها.
و حتی عکس مادرشان.
آرمان با ناباوری گفت:
— چه کسی اینها رو جمع کرده؟
آریان آرام جواب داد:
— کسی که سالها ما رو زیر نظر داشته.
آرمان یکی از عکسها را برداشت.
عکس مربوط به چند سال قبل بود.
آرمان در آن تنها ایستاده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«آرمان هنوز چیزی یادش نیامده.»
عکس دیگری را برداشت.
این بار آریان در تصویر بود.
پشت آن نوشته شده بود:
«آریان نزدیک شده است.»
آرمان گفت:
— این عکسها جدیدن.
آریان سرش را تکان داد.
— بعضیهاشون برای همین ماهه.
آرمان برگشت.
— یعنی کسی هنوز ما رو دنبال میکنه؟
آریان گفت:
— از وقتی من دوباره پیدات کردم، بیشتر.
ناگهان صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
سه ضربه.
آرمان و آریان هر دو ساکت شدند.
سه ضربهی دیگر.
آرمان آهسته گفت:
— کسی اون طرفه.
آریان گفت:
— نه.
— پس چیه؟
آریان رنگش پریده بود.
— این علامته.
— چه علامتی؟
آریان جواب نداد.
دوباره سه ضربه آمد.
بعد یک ضربه.
بعد دو ضربه.
آریان زیر لب گفت:
— همون رمز قدیمیه.
آرمان پرسید:
— چه رمزی؟
آریان به دیوار نزدیک شد و سه بار ضربه زد.
چند ثانیه بعد، جواب آمد.
یک ضربه.
سه ضربه.
آریان عقب رفت.
— اون نیست.
— کی؟
— کسی که فکر میکردم.
آرمان چیزی نگفت.
در همان لحظه بخشی از دیوار باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
آرمان فوراً او را شناخت.
— سامان!
سامان نفسنفس میزد.
— باید از اینجا برید.
آرمان گفت:
— تو از کجا اینجا رو میدونی؟
سامان گفت:
— چون من هم یک بار اینجا گیر افتادم.
آریان پرسید:
— چه کسی تو رو آورد؟
سامان جواب داد:
— یاسر.
آرمان با تعجب گفت:
— یاسر؟
سامان سرش را تکان داد.
— اما اون چیزی که به من گفت، با چیزی که به شما گفته فرق داشت.
آرمان گفت:
— چی گفت؟
سامان به عکسهای روی دیوار نگاه کرد.
— گفت نفر چهارم اصلاً یک نفر نیست.
سکوت.
آرمان گفت:
— یعنی چی؟
سامان آرام گفت:
— یعنی «نفر چهارم» اسم یک نقشه بوده.
آریان جلو آمد.
— چه نقشهای؟
سامان گفت:
— نقشهای برای اینکه همه فکر کنن فقط سه شاهد وجود دارن.
آرمان احساس کرد سرش گیج میرود.
— پس چند شاهد بودن؟
سامان جواب داد:
— چهار نفر.
— من، آریان، نوید و...
سامان حرفش را قطع کرد.
— رها.
آرمان خشکش زد.
— رها؟
سامان گفت:
— رها آن شب آنجا بود.
آریان به سامان خیره شد.
— غیرممکنه.
سامان گفت:
— من خودم دیدمش.
آرمان گفت:
— پس چرا رها هیچوقت نگفت؟
سامان نگاهش را پایین انداخت.
— چون رها قرار بود هیچوقت به یاد نیاره.
آرمان ناگهان به یاد حرفهای رها افتاد:
«به هیچکس اعتماد نکن. حتی به مادرت.»
او آرام گفت:
— پس رها هم بخشی از حافظهاش رو از دست داده.
سامان جواب داد:
— نه.
مکث کرد.
— رها حافظهاش رو از دست نداده.
آرمان پرسید:
— پس چرا چیزی نگفته؟
سامان به او نگاه کرد.
— چون خودش تصمیم گرفته سکوت کنه.
قبل از اینکه آرمان چیزی بگوید، صدای قدمهایی از تونل آمد.
همه ساکت شدند.
یک نفر داشت نزدیک میشد.
آریان چراغ را خاموش کرد.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
یک نفر وارد اتاق شد.
در تاریکی صدای مردی شنیده شد:
— میدونستم بالاخره همهتون یکجا جمع میشید.
چراغ روشن شد.
فرهاد بود.
اما این بار اسلحه یا چیزی همراهش نبود.
فقط یک پاکت در دست داشت.
آرمان گفت:
— تو چرا اینجایی؟
فرهاد پاکت را روی میز گذاشت.
— چون این نامه باید هفده سال پیش به شما میرسید.
آرمان پاکت را برداشت.
روی آن چهار اسم نوشته شده بود:
آرمان
آریان
نوید
رها
آرمان به فرهاد نگاه کرد.
— چرا سامان توی این نامه نیست؟
فرهاد گفت:
— چون سامان شاهد نبود.
آرمان با تعجب گفت:
— پس چرا همهچیز رو میدونه؟
فرهاد جواب داد:
— چون پدرش یکی از کسانی بود که آن شب آنجا بود.
سامان ناگهان عقب رفت.
— نه...
فرهاد گفت:
— وقتشه خودت بهش بگی.
سامان با صدای لرزان گفت:
— من نمیتونم.
آرمان جلو رفت.
— چی رو؟
سامان سرش را پایین انداخت. | 68 |
| 16 | کتاب
چگونه کوتاه ومؤثر صحبت کنیم
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها| | 67 |
| 17 | آرمان حالا با بزرگترین راز زندگیاش روبهرو شده: آیا واقعاً یک برادر دوقلو دارد؟ و اگر دارد، چرا مادرش مجبور شده یکی از آن دو را پنهان کند؟ فردا شب، یک سرنخ قدیمی از خانهی کودکی آرمان پاسخ این سؤال را نزدیکتر میکند. | 136 |
| 18 | حتماً، این قسمت را از همان لحظهی ورود یاسر ادامه میدهم و این بار بخشی از اتفاق شب حادثه روشن میشود، اما راز اصلی هنوز باقی میماند.
آخرین نامه
قسمت سیودوم: اعتراف یاسر
آرمان نمیتوانست چشم از مردی که روبهرویش ایستاده بود بردارد.
یاسر.
مردی که سالها تصور میکرد مرده است.
مردی که نامش در عکسها و نوارهای قدیمی ظاهر شده بود.
آرمان آرام پرسید:
— تو واقعاً یاسری؟
مرد سرش را تکان داد.
— بله.
— پس چرا همه گفتن مردی؟
یاسر لبخند تلخی زد.
— چون برای بعضی آدمها، مرده بودن امنتر از زنده بودنه.
فرهاد جلو آمد.
— یاسر، وقت نداریم.
یاسر نگاهش کرد.
— هفده سال وقت داشتم. امشب دیگه نمیخوام چیزی رو پنهان کنم.
مادر آرمان با نگرانی گفت:
— یاسر...
او برگشت سمت مادر آرمان.
— تو هم باید حقیقت رو بشنوی.
آرمان میان آنها ایستاد.
— من فقط یک چیز میخوام. حقیقت اون شب.
یاسر به ضبط صوت روی میز نگاه کرد.
— حقیقت اون شب از همینجا شروع شد.
او نوار را برداشت.
— اما چیزی که روی این نوار شنیدی، کامل نبود.
نوار را دوباره داخل دستگاه گذاشت.
صدای یاسر پخش شد:
— «آن شب، چهار نفر وارد اتاق شدند...»
آرمان به مادرش نگاه کرد.
صدای نوار ادامه یافت:
— «سه کودک و یک بزرگسال.»
یاسر نوار را متوقف کرد.
آرمان گفت:
— اون بزرگسال مادرم بود.
یاسر گفت:
— بله.
— چرا؟
یاسر نفس عمیقی کشید.
— چون مادرت فهمیده بود فرهاد میخواد تو رو از بین ببره.
فرهاد با عصبانیت گفت:
— دروغ نگو.
یاسر برگشت.
— تو هنوز هم میخوای حقیقت رو عوض کنی؟
آرمان به فرهاد نگاه کرد.
— پس تو میخواستی منو بکشی؟
فرهاد جواب نداد.
مادر آرمان گفت:
— نه.
همه به او نگاه کردند.
مادر ادامه داد:
— فرهاد نمیخواست تو رو بکشه.
آرمان گیج شد.
— پس چرا همه چیز به اسم اون تموم شد؟
یاسر گفت:
— چون فرهاد برای نجات تو، مجبور شد کاری کنه که همه فکر کنن مقصره.
آرمان آرام گفت:
— چه کاری؟
یاسر به سمت یکی از جعبههای چوبی رفت.
جعبه را باز کرد.
داخل آن یک لباس بچگانه بود.
لباسی کوچک و خاکآلود.
آرمان با دیدنش احساس عجیبی کرد.
یاسر گفت:
— این لباس شب حادثه تنت بود.
آرمان آن را برداشت.
روی آستین لباس، لکهای تیره دیده میشد.
او فوراً آن را کنار گذاشت.
— این چیه؟
یاسر گفت:
— نمیدونم.
— یعنی چی نمیدونی؟
— چون وقتی من به اتاق رسیدم، تو دیگه اونجا نبودی.
آرمان با تعجب گفت:
— پس من کجا بودم؟
یاسر نگاهش کرد.
— همین سؤال، هفده ساله منو زنده نگه داشته.
سکوت.
بعد یاسر یک عکس دیگر بیرون آورد.
در عکس، راهرویی تاریک دیده میشد.
سه کودک در انتهای راهرو بودند.
سامان.
نوید.
و آرمان.
اما آرمان در عکس...
دو بار دیده میشد.
یک بار کنار سامان.
و یک بار در انتهای راهرو.
آرمان با وحشت گفت:
— این عکس چیه؟
یاسر گفت:
— لحظهای که همه چیز تغییر کرد.
— من دو جا هستم!
— دقیقاً.
آرمان به عکس خیره شد.
— یکی از اینها من نیستم؟
یاسر جواب نداد.
آرمان به مادرش نگاه کرد.
مادر اشک در چشمانش جمع شده بود.
— مامان...
مادر آرام گفت:
— آرمان، آن شب دو کودک شبیه هم در آن ساختمان بودند.
آرمان خشکش زد.
— دو کودک؟
یاسر گفت:
— یکی تو بودی.
مکث کرد.
— و یکی...
صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
چراغها خاموش شدند.
همه در تاریکی فرو رفتند.
آرمان صدای مادرش را شنید:
— یاسر!
بعد صدای درگیری.
چند ثانیه بعد چراغ اضطراری روشن شد.
اما یاسر دیگر آنجا نبود.
فرهاد کنار در ایستاده بود.
مادر آرمان روی زمین نشسته بود.
و ضبط صوت هنوز روشن بود.
صدای یاسر از دستگاه پخش میشد:
— اگر تا اینجا رسیدید، یعنی یاسر نتونسته حقیقت رو بهتون بگه...
آرمان به دستگاه نزدیک شد.
صدا ادامه داد:
— کودکی که جای آرمان قرار گرفت، برادر دوقلوی او بود.
آرمان نفسش بند آمد.
— دوقلو؟
صدای ضبط ادامه داشت:
— او هیچوقت نباید زنده میموند.
آرمان به مادرش نگاه کرد.
— تو... یه بچهی دیگه هم داشتی؟
مادر گریه میکرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، تلفن آرمان زنگ خورد.
شماره ناشناس.
آرمان جواب داد.
صدای پسری جوان از آن طرف خط آمد:
— آرمان؟
— تو کی هستی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد پسر گفت:
— من کسی هستم که هفده ساله منتظرم پیدام کنی.
آرمان خشکش زد.
— اسمت چیه؟
پسر جواب داد:
— خودت بهتر از هر کسی میدونی.
آرمان با صدای لرزان گفت:
— من نمیشناسمت.
پسر خندید.
بعد آرام گفت:
— چون مادرت کاری کرد که هیچوقت منو به یاد نیاری.
تماس قطع شد.
آرمان به مادرش خیره ماند.
مادر سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار، فقط یک جمله گفت:
— من مجبور شدم یکی از شما دو نفر رو انتخاب کنم.
🔚 پایان قسمت سیودوم
🌙 ادامهی داستان، فردا شب... | 123 |
| 19 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/+MIj9EXtMrPE1MmY0
اخرین باره میزارم⛔️ | 16 |
| 20 | ترافیک روی لینکها خیلی بالاست، اگه دکمهای کار نکرد چند ثانیه بعد دوباره تست کنید ☝️☝️ | 24 |
