📚 کتابخانه یفتلي ها 📚
Open in Telegram
#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
Show more4 144
Subscribers
-924 hours
+667 days
+24730 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+4
in 0 channels
August '26
+643
in 11 channels
Get PRO
July '26
+959
in 1 channels
Get PRO
June '26
+276
in 92 channels
Get PRO
May '26
+47
in 42 channels
Get PRO
April '26
+53
in 15 channels
Get PRO
March '26
+23
in 0 channels
Get PRO
February '26
+191
in 186 channels
Get PRO
January '26
+38
in 93 channels
Get PRO
December '25
+54
in 109 channels
Get PRO
November '25
+36
in 145 channels
Get PRO
October '25
+80
in 92 channels
Get PRO
September '25
+128
in 176 channels
Get PRO
August '25
+79
in 168 channels
Get PRO
July '25
+104
in 270 channels
Get PRO
June '25
+70
in 158 channels
Get PRO
May '25
+308
in 149 channels
Get PRO
April '25
+207
in 154 channels
Get PRO
March '25
+281
in 210 channels
Get PRO
February '25
+296
in 238 channels
Get PRO
January '25
+313
in 255 channels
Get PRO
December '24
+295
in 210 channels
Get PRO
November '24
+313
in 251 channels
Get PRO
October '24
+271
in 242 channels
Get PRO
September '24
+69
in 31 channels
Get PRO
August '24
+222
in 86 channels
Get PRO
July '24
+199
in 57 channels
Get PRO
June '24
+184
in 94 channels
Get PRO
May '24
+798
in 72 channels
Get PRO
April '24
+919
in 313 channels
Get PRO
March '24
+628
in 174 channels
Get PRO
February '24
+397
in 210 channels
Get PRO
January '24
+114
in 83 channels
Get PRO
December '23
+2
in 0 channels
Get PRO
November '23
+9
in 25 channels
Get PRO
October '23
+11
in 6 channels
Get PRO
September '23
+34
in 0 channels
Get PRO
August '23
+13
in 0 channels
Get PRO
July '23
+27
in 0 channels
Get PRO
June '23
+21
in 0 channels
Get PRO
May '23
+100
in 0 channels
Get PRO
April '23
+81
in 0 channels
Get PRO
March '23
+331
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +1 | |||
| 01 September | +3 |
Channel Posts
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
آخرین نامه
قسمت چهاردهم: نفر سوم
آرمان هنوز به عکس روی دیوار خیره شده بود.
سه پسر.
سه چهره.
و یک راز که پدرش سالها از او پنهان کرده بود.
آرمان عکس را از روی دیوار برداشت.
«این عکس کِی گرفته شده؟»
سامان جواب نداد.
آرمان با عصبانیت برگشت.
«سامان!»
سامان بالاخره گفت:
«هفده سال پیش.»
آرمان با تعجب گفت:
«هفده سال پیش من چند سالم بود؟»
«پنج سال.»
آرمان دوباره به عکس نگاه کرد.
حالا بیشتر دقت کرد.
پسربچهای که سمت راست ایستاده بود، چیزی در دست داشت.
یک ساعت قدیمی.
آرمان ناگهان خشکش زد.
همان ساعت را میشناخت.
ساعت پدرش بود.
سالها فکر میکرد آن ساعت همراه پدرش دفن شده است.
آرمان گفت:
«این ساعت چطور دست اون پسره؟»
سامان آرام جواب داد:
«چون پدرت ساعت رو به خودش داده بود.»
«چرا؟»
«چون اون پسر قرار بود وارث چیزی باشه که پدرت پنهان کرده بود.»
آرمان پرسید:
«چی؟»
سامان به عکس اشاره کرد.
«این.»
در پشت عکس، یک آدرس نوشته شده بود.
آرمان آدرس را خواند.
قلبش فرو ریخت.
خانه کودکی خودش.
همان خانهای که سالها قبل ترک کرده بودند.
آرمان فوراً از جا بلند شد.
«من باید برم اونجا.»
سامان گفت:
«صبر کن.»
«برای چی؟»
«ممکنه منتظرت باشه.»
آرمان گفت:
«اتفاقاً میخوام خودش رو ببینم.»
---
نیم ساعت بعد، آرمان مقابل خانه قدیمی ایستاده بود.
در ورودی نیمهباز بود.
او آرام وارد شد.
خانه خالی به نظر میرسید.
اما روی میز اتاق پذیرایی، سه فنجان چای قرار داشت.
تازه.
هنوز گرم بودند.
آرمان زیر لب گفت:
«سه نفر...»
ناگهان صدای قدمی از طبقه بالا آمد.
آرمان سرش را بلند کرد.
«کی اونجاست؟»
جوابی نیامد.
او از پلهها بالا رفت.
در اتاق کودکیاش باز بود.
داخل اتاق، یک جعبه چوبی روی تخت قرار داشت.
روی جعبه نوشته شده بود:
«برای آرمان، وقتی بیستوسه ساله شد.»
آرمان جعبه را باز کرد.
داخل آن یک عکس، یک کلید و یک نامه بود.
نامه را باز کرد.
دستخط پدرش بود:
«پسرم، اگر این نامه را میخوانی، یعنی دیگر نمیتوانم چیزی را از تو پنهان کنم.
تو یک برادر نداری.
تو دو برادر داری.
اما یکی از آنها چیزی را درباره تو میداند که خودت فراموش کردهای.
و اگر روزی هر سه نفر شما کنار هم قرار گرفتید...
دیگر هیچکس نمیتواند حقیقت را پنهان کند.»
آرمان با دستان لرزان نامه را پایین آورد.
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق آمد.
آرمان برگشت.
رها پشت در ایستاده بود.
اما تنها نبود.
کنارش مردی ایستاده بود که آرمان قبلاً هرگز ندیده بود.
مرد چند ثانیه به آرمان خیره شد.
بعد آرام گفت:
«بالاخره همدیگه رو دیدیم.»
آرمان پرسید:
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
«من کسی هستم که تو باید از همه بیشتر ازش بترسی.»
آرمان یک قدم عقب رفت.
مرد جلو آمد و گفت:
«چون من فقط برادر تو نیستم...»
مکث کرد.
سپس عکس قدیمی را از دست آرمان گرفت.
«من کسی هستم که پدرت هفده سال پیش دستور داد فراموشش کنی.»
آرمان به رها نگاه کرد.
رها اشک در چشمانش جمع شده بود.
آرام گفت:
«آرمان... این مرد برادر تو نیست.»
مرد لبخندش را از دست نداد.
«چون من پدر واقعی تو هستم.»
آرمان مات ماند.
و درست در همان لحظه...
صدای شلیک ساعت قدیمی خانه بلند شد.
اما ساعت...
هفده سال بود که از کار افتاده بود.
ادامه دارد...
📖 قسمت پانزدهم، فردا شب...
| 2 | آخرین نامه
قسمت سیزدهم: خانه سامان
آرمان هنوز کاغذ را در دست داشت.
«به سامان اعتماد نکن.»
چند بار جمله را خواند.
اما چیزی در ذهنش میگفت که نباید عجولانه قضاوت کند.
سامان سه سال رازهای زیادی را از او پنهان کرده بود؛ با این حال، بارها برای کمک به او برگشته بود.
آرمان کاغذ را داخل جیبش گذاشت.
«من باید بدونم حقیقت چیه.»
سامان پرسید:
«کجا میری؟»
آرمان جواب داد:
«خونه تو.»
سامان لحظهای مکث کرد.
«الان؟»
«نه. فردا.»
سامان نگاهش را پایین انداخت.
«باشه.»
---
صبح روز بعد، آرمان جلوی خانه سامان ایستاد.
سامان در را باز کرد.
خانه ساکت بود.
آرمان وارد شد و مستقیم به اتاق کار رفت.
«گفتی اون شب این مرد رو دیدی. از کجا؟»
سامان کنار پنجره ایستاد.
«پدرت از من خواست چیزی رو بهت نگم.»
«چی رو؟»
سامان جواب نداد.
آرمان به اطراف اتاق نگاه کرد.
روی میز چند پوشه قدیمی قرار داشت.
یکی از پوشهها توجهش را جلب کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«پرونده آرمان — محرمانه»
آرمان پوشه را برداشت.
سامان فوراً گفت:
«اون رو باز نکن.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
«چون چیزهایی توشه که شاید بهتر باشه ندونی.»
آرمان پوشه را باز کرد.
صفحه اول، مشخصات خودش بود.
اما در صفحه دوم، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکس یک پسربچه.
آرمان به عکس خیره شد.
«این کیه؟»
سامان آرام گفت:
«تو.»
آرمان با تعجب گفت:
«من؟»
«آره.»
اما عکس مربوط به زمانی بود که آرمان فقط چند سال داشت.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
هفت سال قبل از تولد نوید.
آرمان با تعجب گفت:
«این تاریخ اشتباهه.»
سامان گفت:
«نه.»
آرمان صفحه بعد را باز کرد.
در آن نوشته شده بود:
«آرمان تنها فرزند خانواده نیست.»
آرمان دفتر را بست.
«پس نوید...»
سامان سرش را تکان داد.
«نوید تنها برادر تو نیست.»
آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
«یعنی چی؟»
سامان چیزی نگفت.
در همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
سامان به صفحه نگاه کرد.
شماره ناشناس بود.
تماس را جواب داد.
صدای مردی آمد:
«دیگه دیر شده.»
سامان رنگش پرید.
«تو کی هستی؟»
صدای مرد خندید.
«خودت بهتر میدونی.»
تماس قطع شد.
آرمان به سامان نگاه کرد.
«این کی بود؟»
سامان آرام گفت:
«کسی که نباید میفهمید تو اینجایی.»
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا شنیده شد.
هر دو به سمت پلهها نگاه کردند.
آرمان آهسته گفت:
«کسی اینجاست؟»
سامان چیزی نگفت.
آرمان از پلهها بالا رفت.
در اتاق انتهای راهرو نیمهباز بود.
در را آرام کنار زد.
اتاق خالی بود.
اما روی میز یک پاکت سفید قرار داشت.
آرمان پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس بود.
سه نفر در عکس دیده میشدند:
آرمان، نوید و یک پسر ناشناس.
پشت عکس نوشته شده بود:
«سومین برادر را پیدا کن؛ قبل از اینکه او تو را پیدا کند.»
آرمان به سامان نگاه کرد.
«تو از این پسر خبر داشتی؟»
سامان با صدایی لرزان گفت:
«نه...»
اما آرمان این بار باور نکرد.
چون پشت سر سامان، روی دیوار، عکسی بزرگتر از همان پسر آویزان بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«او اکنون در همان خانهای زندگی میکند که آرمان در آن بزرگ شده.»
آرمان آرام زمزمه کرد:
«پس یعنی...»
سامان گفت:
«برادر سومت همین حالا نزدیک توئه.»
ادامه دارد...
📖 قسمت چهاردهم، فردا شب... | 68 |
| 3 | کلمهی "بعداً " رو از زندگیات حذف کن
اگر کاری را باید شروع کنی، بکن
اگر حرفی را باید بزنی، بزن
اگر جایی برای رفتن داری، برو
اگر کتابی را باید بخوانی، بخوان
اگر عادتی را باید تغییر بدهی، بده
اگر محبتی را باید ابراز کنی، بکن
اگر درسی را باید یاد بگیری، بگیر
فردا برای همه ، حتمی نیست ...
📚 @BookTop | 60 |
| 4 | ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!!
این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!!
دهنشون سرویس 💀😈
@Instagramdownloderplus_bot
@Instagramdownloderplus_bot | 11 |
| 5 | هزینه ورودی 20 میلیون تومان !!!💵💵⬆️⬆️ | 7 |
| 6 | کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹
قیمت اصلی : 299 هزار تومان
عضویت در کانال VIP | 15 |
| 7 | اکانت تیک تاک #پروفیشنل تضمینی به درآمد میرسد هردوستی لازم داشت پیام بده
👉@Admiin_M_Z | 94 |
| 8 | اقا زدن هر چی امکانات پولی ربات هست رو هک کردن پخشش کردن 😹👽 | 3 |
| 9 | ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!!
این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!!
دهنشون سرویس 💀😈
@Instagramdownloderplus_bot
@Instagramdownloderplus_bot | 10 |
| 10 | هزینه ورود 25 میلیون تومان!!!!!!!!!!! | 15 |
| 11 | 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
توجه ⬅️⬅️👑➡️➡️
هزینه ورود به اینکانال ها 1میلیون میباشد💎📣
فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه 🔗🎁👇
https://t.me/addlist/X3MmKj2kP9JlM2U0
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩 | 13 |
| 12 | آخرین نامه
قسمت دهم: اتاق مخفی
راهرو هرچه جلوتر میرفت، تاریکتر میشد.
آرمان پشت سر نوید حرکت میکرد و رها و سامان نیز پشت سر او بودند.
هیچکس حرفی نمیزد.
تا اینکه نوید مقابل دیواری ایستاد.
دستش را روی چند آجر قدیمی کشید و ناگهان یکی از آنها را فشار داد.
صدای کلیک کوچکی شنیده شد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن اتاقی کوچک قرار داشت.
آرمان وارد شد.
روی دیوارها پر بود از عکسهای قدیمی.
عکس خودش در کودکی.
عکس نوید.
عکس رها.
و حتی عکس سامان.
آرمان با ناباوری گفت:
«چه کسی این عکسها رو گرفته؟»
نوید جواب داد:
«پدرت.»
آرمان به سمت یکی از عکسها رفت.
در آن عکس، خودش و نوید کنار پدرشان ایستاده بودند.
اما چیزی عجیب بود.
پدرش دستش را روی شانه هر دو گذاشته بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«دو پسر من؛ تنها امید من.»
چشمهای آرمان پر از اشک شد.
«پس چرا من هیچچیز از نوید یادم نیست؟»
نوید آرام گفت:
«چون پدرت مجبور شد خاطرات اون روزها رو از تو دور نگه داره.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
نوید پاسخ داد:
«چون کسی میخواست تو رو پیدا کنه.»
در همین لحظه رها به سمت یک میز رفت.
روی میز یک ضبط صوت دیگر قرار داشت.
رها آن را روشن کرد.
صدای پدر آرمان دوباره شنیده شد:
«اگر روزی آرمان این اتاق را پیدا کرد، یعنی دیگر نمیتوانم از او محافظت کنم.»
سپس چند ثانیه سکوت.
«نوید، اگر تو این صدا را میشنوی، یعنی وقتش رسیده همهچیز را به برادرت بگویی.»
آرمان به نوید نگاه کرد.
ضبط ادامه داد:
«حقیقت این است که من یک دشمن داشتم؛ کسی که به خانواده ما نزدیکتر از هر کس دیگری بود.»
صدای ضبط قطع شد.
آرمان با تعجب گفت:
«چرا دوباره قطع شد؟»
سامان به دستگاه نگاه کرد.
«شاید خراب شده.»
اما رها سرش را تکان داد.
«نه.»
او به قسمت پشت ضبط اشاره کرد.
«کسی نوار رو بریده.»
آرمان ناگهان متوجه چیزی روی میز شد.
یک کلید کوچک.
کنار آن کاغذی قرار داشت که فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی نام دشمن را بدانی، به اولین جایی برو که پدرت در آنجا به تو دروغ گفت.»
آرمان آرام گفت:
«اولین جایی که پدرم به من دروغ گفت...»
نوید به او نگاه کرد.
«خانه کودکیات.»
آرمان سرش را بلند کرد.
«اما اون خانه سالهاست خالیه.»
رها گفت:
«پس امشب میریم همونجا.»
ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل اتاق بلند شد.
همه به هم نگاه کردند.
هیچ تلفنی در اتاق نبود.
صدای زنگ دوباره آمد.
این بار از داخل یکی از کشوهای میز.
آرمان کشو را باز کرد.
یک تلفن قدیمی داخل آن بود.
و روی صفحه فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«نوید»
نوید با دیدن آن تلفن، عقب رفت.
آرمان آرام پرسید:
«چرا شماره تو روی این تلفنه؟»
نوید جواب نداد.
تلفن همچنان زنگ میخورد.
سرانجام نوید آن را برداشت.
صدایی از آن طرف خط گفت:
«سلام، پسرم.»
نوید کاملاً بیحرکت ماند.
آرمان به صورتش نگاه کرد.
صدای مرد دوباره گفت:
«من هنوز زندهام.»
و تماس قطع شد.
آرمان فهمید که راز خانوادهاش بسیار بزرگتر از چیزی است که تصور میکرد.
ادامه دارد...
📖 قسمت یازدهم، فردا شب... | 120 |
| 13 | زدن اینستا دانلودرشو هک کردن هر چی پست میدی برات اپلود میکنه 😂👆🏻👆🏻 | 12 |
| 14 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک ربات دانلودرهک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/MediaDownl0aderbot
https://t.me/MediaDownl0aderbot
اخرین باره میزارم⛔️ | 13 |
| 15 | رایگان فقط برای امروز !!!! | 7 |
| 16 | هزینه ورودی 30 میلیون تومان!!!!!!! | 11 |
| 17 | بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین
https://t.me/addlist/p9lSXIwdLEkxYWJk
#تبلیغ_نیست | 22 |
| 18 | هشت درس برای زندگی زناشویی شادتر
📕 @ppdfff | 164 |
| 19 | کتاب بهره وری آهسته؛ هنر گمشده ی رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی
نویسنده:کال نیوپورت
مترجم:مائده نصیری شریفی
📕 @ppdfff | 161 |
| 20 | 📚 دانلود کتاب مفیدِ غول درون
🔍 ضمیر ناخودآگاه شما چطور کار میکند و چطور از آن استفاده کنیم
🖊 نوشته :هری کارپنتر.
۲۴۴صفحه فارسی و زیبا
غول درون مثل داستانهای "احساس خوب داشته باشید" و نوشته های کلیشه ای "ایمان داشته باشید" نیست.
بلکه، با جملاتی عادی توضیح میدهد که شما چه چیزهایی را نیاز دارید بدانید تا از ضمیر ناخودآگاه قدرتمند و متعالی خود استفاده کنید.
برشی از کتاب👇
من مردی را میشناسم که رنگ چشمانش را از قهوه ای به آبی تغییر میداد. انجام این کار هفته ها طول میکشد، اما شخصی با اختلال شخصیتی چندگانه این کار را در چند دقیقه انجام میدهد(قدرت ناخودآگاه در هیپنوتیزم)
#کتاب
#غول_درون
📕 @ppdfff | 160 |
