en
Feedback
📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

Open in Telegram

#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال  🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Show more
4 486
Subscribers
-1324 hours
+1117 days
+34430 days
Attracting Subscribers
Sep '26
September '26
+617
in 0 channels
August '26
+643
in 11 channels
Get PRO
July '26
+959
in 1 channels
Get PRO
June '26
+276
in 92 channels
Get PRO
May '26
+47
in 42 channels
Get PRO
April '26
+53
in 15 channels
Get PRO
March '26
+23
in 0 channels
Get PRO
February '26
+191
in 186 channels
Get PRO
January '26
+38
in 93 channels
Get PRO
December '25
+54
in 109 channels
Get PRO
November '25
+36
in 145 channels
Get PRO
October '25
+80
in 92 channels
Get PRO
September '25
+128
in 176 channels
Get PRO
August '25
+79
in 168 channels
Get PRO
July '25
+104
in 270 channels
Get PRO
June '25
+70
in 158 channels
Get PRO
May '25
+308
in 149 channels
Get PRO
April '25
+207
in 154 channels
Get PRO
March '25
+281
in 210 channels
Get PRO
February '25
+296
in 238 channels
Get PRO
January '25
+313
in 255 channels
Get PRO
December '24
+295
in 210 channels
Get PRO
November '24
+313
in 251 channels
Get PRO
October '24
+271
in 242 channels
Get PRO
September '24
+69
in 31 channels
Get PRO
August '24
+222
in 86 channels
Get PRO
July '24
+199
in 57 channels
Get PRO
June '24
+184
in 94 channels
Get PRO
May '24
+798
in 72 channels
Get PRO
April '24
+919
in 313 channels
Get PRO
March '24
+628
in 174 channels
Get PRO
February '24
+397
in 210 channels
Get PRO
January '24
+114
in 83 channels
Get PRO
December '23
+2
in 0 channels
Get PRO
November '23
+9
in 25 channels
Get PRO
October '23
+11
in 6 channels
Get PRO
September '23
+34
in 0 channels
Get PRO
August '23
+13
in 0 channels
Get PRO
July '23
+27
in 0 channels
Get PRO
June '23
+21
in 0 channels
Get PRO
May '23
+100
in 0 channels
Get PRO
April '23
+81
in 0 channels
Get PRO
March '23
+331
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
30 September+2
29 September+1
28 September+91
27 September+2
26 September+2
25 September+85
24 September+1
23 September+2
22 September+1
21 September+116
20 September+1
19 September+2
18 September+1
17 September+2
16 September+1
15 September+2
14 September0
13 September+2
12 September+110
11 September0
10 September0
09 September+102
08 September+1
07 September+3
06 September+3
05 September+79
04 September+1
03 September0
02 September+1
01 September+3
Channel Posts
آرمان حالا با بزرگ‌ترین راز زندگی‌اش روبه‌رو شده: آیا واقعاً یک برادر دوقلو دارد؟ و اگر دارد، چرا مادرش مجبور شده یکی از آن دو را پنهان کند؟ فردا شب، یک سرنخ قدیمی از خانه‌ی کودکی آرمان پاسخ این سؤال را نزدیک‌تر می‌کند.

2
حتماً، این قسمت را از همان لحظه‌ی ورود یاسر ادامه می‌دهم و این بار بخشی از اتفاق شب حادثه روشن می‌شود، اما راز اصلی هنوز باقی می‌ماند. آخرین نامه قسمت سی‌ودوم: اعتراف یاسر آرمان نمی‌توانست چشم از مردی که روبه‌رویش ایستاده بود بردارد. یاسر. مردی که سال‌ها تصور می‌کرد مرده است. مردی که نامش در عکس‌ها و نوارهای قدیمی ظاهر شده بود. آرمان آرام پرسید: — تو واقعاً یاسری؟ مرد سرش را تکان داد. — بله. — پس چرا همه گفتن مردی؟ یاسر لبخند تلخی زد. — چون برای بعضی آدم‌ها، مرده بودن امن‌تر از زنده بودنه. فرهاد جلو آمد. — یاسر، وقت نداریم. یاسر نگاهش کرد. — هفده سال وقت داشتم. امشب دیگه نمی‌خوام چیزی رو پنهان کنم. مادر آرمان با نگرانی گفت: — یاسر... او برگشت سمت مادر آرمان. — تو هم باید حقیقت رو بشنوی. آرمان میان آن‌ها ایستاد. — من فقط یک چیز می‌خوام. حقیقت اون شب. یاسر به ضبط صوت روی میز نگاه کرد. — حقیقت اون شب از همین‌جا شروع شد. او نوار را برداشت. — اما چیزی که روی این نوار شنیدی، کامل نبود. نوار را دوباره داخل دستگاه گذاشت. صدای یاسر پخش شد: — «آن شب، چهار نفر وارد اتاق شدند...» آرمان به مادرش نگاه کرد. صدای نوار ادامه یافت: — «سه کودک و یک بزرگسال.» یاسر نوار را متوقف کرد. آرمان گفت: — اون بزرگسال مادرم بود. یاسر گفت: — بله. — چرا؟ یاسر نفس عمیقی کشید. — چون مادرت فهمیده بود فرهاد می‌خواد تو رو از بین ببره. فرهاد با عصبانیت گفت: — دروغ نگو. یاسر برگشت. — تو هنوز هم می‌خوای حقیقت رو عوض کنی؟ آرمان به فرهاد نگاه کرد. — پس تو می‌خواستی منو بکشی؟ فرهاد جواب نداد. مادر آرمان گفت: — نه. همه به او نگاه کردند. مادر ادامه داد: — فرهاد نمی‌خواست تو رو بکشه. آرمان گیج شد. — پس چرا همه چیز به اسم اون تموم شد؟ یاسر گفت: — چون فرهاد برای نجات تو، مجبور شد کاری کنه که همه فکر کنن مقصره. آرمان آرام گفت: — چه کاری؟ یاسر به سمت یکی از جعبه‌های چوبی رفت. جعبه را باز کرد. داخل آن یک لباس بچگانه بود. لباسی کوچک و خاک‌آلود. آرمان با دیدنش احساس عجیبی کرد. یاسر گفت: — این لباس شب حادثه تنت بود. آرمان آن را برداشت. روی آستین لباس، لکه‌ای تیره دیده می‌شد. او فوراً آن را کنار گذاشت. — این چیه؟ یاسر گفت: — نمی‌دونم. — یعنی چی نمی‌دونی؟ — چون وقتی من به اتاق رسیدم، تو دیگه اونجا نبودی. آرمان با تعجب گفت: — پس من کجا بودم؟ یاسر نگاهش کرد. — همین سؤال، هفده ساله منو زنده نگه داشته. سکوت. بعد یاسر یک عکس دیگر بیرون آورد. در عکس، راهرویی تاریک دیده می‌شد. سه کودک در انتهای راهرو بودند. سامان. نوید. و آرمان. اما آرمان در عکس... دو بار دیده می‌شد. یک بار کنار سامان. و یک بار در انتهای راهرو. آرمان با وحشت گفت: — این عکس چیه؟ یاسر گفت: — لحظه‌ای که همه چیز تغییر کرد. — من دو جا هستم! — دقیقاً. آرمان به عکس خیره شد. — یکی از این‌ها من نیستم؟ یاسر جواب نداد. آرمان به مادرش نگاه کرد. مادر اشک در چشمانش جمع شده بود. — مامان... مادر آرام گفت: — آرمان، آن شب دو کودک شبیه هم در آن ساختمان بودند. آرمان خشکش زد. — دو کودک؟ یاسر گفت: — یکی تو بودی. مکث کرد. — و یکی... صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد. چراغ‌ها خاموش شدند. همه در تاریکی فرو رفتند. آرمان صدای مادرش را شنید: — یاسر! بعد صدای درگیری. چند ثانیه بعد چراغ اضطراری روشن شد. اما یاسر دیگر آنجا نبود. فرهاد کنار در ایستاده بود. مادر آرمان روی زمین نشسته بود. و ضبط صوت هنوز روشن بود. صدای یاسر از دستگاه پخش می‌شد: — اگر تا اینجا رسیدید، یعنی یاسر نتونسته حقیقت رو بهتون بگه... آرمان به دستگاه نزدیک شد. صدا ادامه داد: — کودکی که جای آرمان قرار گرفت، برادر دوقلوی او بود. آرمان نفسش بند آمد. — دوقلو؟ صدای ضبط ادامه داشت: — او هیچ‌وقت نباید زنده می‌موند. آرمان به مادرش نگاه کرد. — تو... یه بچه‌ی دیگه هم داشتی؟ مادر گریه می‌کرد. اما قبل از اینکه جواب بدهد، تلفن آرمان زنگ خورد. شماره ناشناس. آرمان جواب داد. صدای پسری جوان از آن طرف خط آمد: — آرمان؟ — تو کی هستی؟ چند ثانیه سکوت. بعد پسر گفت: — من کسی هستم که هفده ساله منتظرم پیدام کنی. آرمان خشکش زد. — اسمت چیه؟ پسر جواب داد: — خودت بهتر از هر کسی می‌دونی. آرمان با صدای لرزان گفت: — من نمی‌شناسمت. پسر خندید. بعد آرام گفت: — چون مادرت کاری کرد که هیچ‌وقت منو به یاد نیاری. تماس قطع شد. آرمان به مادرش خیره ماند. مادر سرش را پایین انداخت. و برای اولین بار، فقط یک جمله گفت: — من مجبور شدم یکی از شما دو نفر رو انتخاب کنم. 🔚 پایان قسمت سی‌ودوم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...
38
3
📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم  دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/+MIj9EXtMrPE1MmY0 اخرین باره میزارم⛔️
16
4
ترافیک روی لینک‌ها خیلی بالاست، اگه دکمه‌ای کار نکرد چند ثانیه بعد دوباره تست کنید ☝️☝️
24
5
نیازی به توضیح اضافه نیست؛ عنوان دکمه‌ها گویای همه‌چیز است. قبل از بسته شدن لینک‌ها، روی هر کدام که نیاز دارید کلیک کنید 👇
نیازی به توضیح اضافه نیست؛ عنوان دکمه‌ها گویای همه‌چیز است. قبل از بسته شدن لینک‌ها، روی هر کدام که نیاز دارید کلیک کنید 👇
15
6
— چون نفر چهارم، هر روز تو را می‌بیند. بعد خودش را از دست آرمان رها کرد و از ساختمان خارج شد. آرمان پشت سرش دوید. اما سامان دیگر در خیابان نبود. فقط یک ماشین مشکی در انتهای کوچه حرکت می‌کرد. آرمان به شماره‌ی پلاک نگاه کرد. سه رقم آخر را دید: ۲۱۷ و همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد. شماره ناشناس. آرمان جواب داد. صدای رها بود. — آرمان، فرار کن. — از چی؟ رها با صدایی لرزان گفت: — از کسی که کنارته. آرمان آهسته برگشت. کسی پشت سرش ایستاده بود. و وقتی آن شخص را دید، گوشی از دستش افتاد. چون او... مادرش بود. اما مادرش لبخند می‌زد. و در دستش همان کلید ۲۱۷ بود. 🔚 پایان قسمت سی‌ام 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... فردا شب، آرمان برای اولین بار مستقیماً از مادرش درباره‌ی کلید ۲۱۷ و «نفر چهارم» سؤال می‌کند. شاید پاسخ او، راز هفده‌ساله را یک قدم به پایان نزدیک کند.
71
7
آخرین نامه قسمت سی‌ام: پسری که جای من بود آرمان هنوز به سایه‌ی داخل عکس خیره بود. کلید ۲۱۷ در دست آن شخص بود. همان کلیدی که سال‌ها همراه خودش داشت. چطور ممکن بود؟ اگر این عکس واقعاً مربوط به هفده سال پیش بود، پس کلید از همان زمان دست چه کسی بوده؟ صدای قدم‌هایی از پشت در آمد. آرمان سریع عکس و نامه را داخل جیبش گذاشت. در را باز کرد. راهرو خالی بود. فقط یک پاکت کوچک روی زمین قرار داشت. آرمان آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی بفهمی چه کسی جای تو را گرفت، به جایی برو که اولین بار اسمت را فراموش کردی.» آرمان چند ثانیه فکر کرد. بعد یادش آمد. پرورشگاه. جایی که یونس گفته بود او را هفده سال پیش به آنجا برده است. آرمان از هتل بیرون آمد. اما قبل از رفتن، یک بار دیگر به اتاق ۲۱۷ نگاه کرد. روی دیوار، کنار در، چیزی تازه نوشته شده بود: «او هنوز زنده است.» --- صبح روز بعد، آرمان خودش را به ساختمان قدیمی پرورشگاه رساند. ساختمان تقریباً خالی بود. سال‌ها بود که دیگر کودکی در آنجا نگهداری نمی‌شد. پیرمردی که آنجا کار می‌کرد، با دیدن آرمان چند لحظه به او خیره ماند. — تو... آرمان پرسید: — منو می‌شناسید؟ پیرمرد لبخند کم‌رنگی زد. — بعضی چهره‌ها فراموش نمی‌شن. آرمان قلبش تندتر زد. — من هفده سال پیش اینجا بودم؟ پیرمرد چیزی نگفت. آرمان عکس قدیمی خودش را نشان داد. پیرمرد با دیدن عکس، آهی کشید. — پس بالاخره برگشتی. — چه کسی منو اینجا آورد؟ پیرمرد گفت: — مردی به اسم یونس. — چند سال اینجا بودم؟ پیرمرد مکث کرد. — کمتر از یک سال. آرمان با تعجب گفت: — یونس گفت من چند سال اینجا بودم. پیرمرد سرش را تکان داد. — یونس خیلی چیزها گفته. آرمان پرسید: — بعد از اینجا چه کسی منو برد؟ پیرمرد به راهروی انتهای ساختمان اشاره کرد. — برو اتاق بایگانی. آرمان وارد اتاق شد. پرونده‌های قدیمی روی قفسه‌ها خاک گرفته بودند. بعد از چند دقیقه جست‌وجو، پرونده‌ای با نام خودش پیدا کرد. «آرمان — پذیرش: ۲۲ آبان» اما تاریخ تولد خالی بود. نام مادر: خالی. نام پدر: خالی. در قسمت توضیحات فقط یک جمله نوشته شده بود: «کودک از معرفی هویت خودداری می‌کند.» آرمان زیر لب گفت: — من پنج سالم بود... چطور یک کودک پنج‌ساله می‌توانست از معرفی هویت خودش خودداری کند؟ صفحه‌ی بعد را باز کرد. یک عکس کوچک داخل پرونده بود. آرمان به عکس نگاه کرد. نفسش بند آمد. در عکس، خودش پنج‌ساله بود. کنارش یونس ایستاده بود. اما نفر سوم... فرهاد بود. آرمان سریع صفحه را برگرداند. پشت عکس نوشته شده بود: «کودک ادعا می‌کند نامش آرمان نیست.» آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند. — پس اسم من چی بوده؟ صدایی از پشت سرش آمد: — نمی‌دونی؟ آرمان برگشت. سامان بود. — سامان؟ سامان وارد اتاق شد و در را بست. — من می‌دونستم یه روزی این پرونده رو پیدا می‌کنی. آرمان عصبانی شد. — تو از اول همه‌چیز رو می‌دونستی؟ سامان جواب نداد. آرمان پرونده را جلوی صورتش گرفت. — چرا اینجا نوشته من اسمم آرمان نبوده؟ سامان آهسته گفت: — چون آن شب، اسم تو را عوض کردند. — چه کسی؟ — مادرت. آرمان خشکش زد. — چرا؟ سامان گفت: — برای اینکه کسی نتونه پیدات کنه. آرمان به دیوار تکیه داد. — از چه کسی؟ سامان جواب داد: — از همان کسی که هفده ساله دنبالت می‌گرده. آرمان با صدای پایین گفت: — نفر چهارم؟ سامان سرش را پایین انداخت. — نه. آرمان به او خیره شد. — پس کی؟ سامان بالاخره گفت: — پدر واقعی تو. سکوت. آرمان چند ثانیه فقط نگاهش کرد. — فرهاد؟ سامان سرش را تکان داد. — نه. آرمان یک قدم جلو رفت. — پس کیه؟ سامان به پرونده اشاره کرد. — اسم واقعی‌ات رو بخون. آرمان به صفحه نگاه کرد. در پایین پرونده، زیر یک لایه‌ی قدیمی از کاغذ، نوشته‌ای دیده می‌شد که تا آن لحظه متوجهش نشده بود. آرمان کاغذ را کنار زد. یک نام ظاهر شد. «آرمان یونس‌زاده» آرمان با تعجب گفت: — یونس‌زاده؟ سامان آرام گفت: — چون یونس... صدای شکستن شیشه آمد. هر دو به سمت پنجره برگشتند. یک سنگ داخل اتاق افتاده بود. کاغذ کوچکی به آن بسته شده بود. سامان سنگ را برداشت. کاغذ را باز کرد. فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود: «یونس پدر تو نیست؛ اما پدرِ نفر چهارم است.» سامان رنگش پرید. آرمان پرسید: — نفر چهارم کیه؟ سامان چیزی نگفت. آرمان دوباره پرسید: — سامان، نفر چهارم کیه؟ سامان آرام به او نگاه کرد. چشمانش پر از ترس شده بود. بعد گفت: — آرمان... — چی؟ سامان لب‌هایش را به هم فشرد. — تو نفر چهارم رو می‌شناسی. — از کجا؟ سامان جواب داد: — چون... صدای آژیر ماشین پلیس از بیرون بلند شد. سامان ناگهان به سمت در رفت. آرمان بازویش را گرفت. — صبر کن! سامان برگشت و آخرین جمله را گفت:
56
8
🪴اللَّهُــمَّ صَلِّ وَسَـــلِّمْ وَبَارِكْ على نَبِيِّنَـــا مُحمَّد
🪴اللَّهُــمَّ صَلِّ وَسَـــلِّمْ وَبَارِكْ على نَبِيِّنَـــا مُحمَّد
75
9
آخرین نامه قسمت بیست‌ونهم: نفر چهارم ساعت یازده و پنجاه‌وهفت دقیقه شب بود. آرمان روبه‌روی هتل قدیمی ایستاده بود. ساختمانی که سال‌ها بود متروکه به نظر می‌رسید، اما امشب چراغ یکی از طبقاتش روشن بود. طبقه‌ی دوم. اتاق ۲۱۷. آرمان دستش را داخل جیبش برد. کلید کوچک هنوز همان‌جا بود. کلیدی که از کودکی همراهش بود و هیچ‌وقت نمی‌دانست متعلق به کجاست. ساعت دوازده شد. درِ اصلی هتل با صدای آرامی باز شد. آرمان وارد شد. راهرو تاریک بود. هر قدمش صدای خفیفی در ساختمان خالی ایجاد می‌کرد. وقتی به پله‌ها رسید، صدای زنگ ساعت قدیمی از طبقه‌ی بالا شنیده شد. یک بار. دو بار. هفده بار. آرمان ایستاد. هفده ضربه. مثل هفده سالی که از آن شب گذشته بود. بالا رفت. جلوی اتاق ۲۱۷ ایستاد. دستش را روی دستگیره گذاشت. اما قبل از اینکه در را باز کند، متوجه چیزی شد. روی در، زیر شماره‌ی ۲۱۷، با خطی بسیار قدیمی نوشته شده بود: «سه نفر وارد شدند؛ چهار نفر بیرون آمدند.» آرمان زیر لب گفت: — چهار نفر... کلید را داخل قفل گذاشت. چرخاند. صدای تقی آمد. در باز شد. اتاق تقریباً خالی بود. یک تخت قدیمی. یک میز چوبی. یک آینه‌ی ترک‌خورده. و پنجره‌ای که رو به کوچه باز می‌شد. آرمان آرام وارد شد. ناگهان در پشت سرش بسته شد. برگشت. کسی آنجا نبود. چند ثانیه به در خیره ماند. بعد صدای آرامی از داخل اتاق آمد. — بالاخره برگشتی. آرمان خشکش زد. صدا از پشت آینه بود. آرمان جلو رفت. آینه را کنار زد. پشت آن یک دریچه‌ی کوچک وجود داشت. دریچه را باز کرد. یک ضبط صوت قدیمی داخلش بود. کنارش یک عکس. آرمان عکس را برداشت. سه کودک داخل عکس بودند. خودش. سامان. نوید. اما این بار عکس با عکس‌های قبلی فرق داشت. در گوشه‌ی تصویر، کودکی دیگر هم دیده می‌شد. دختری کوچک. موهایش روی صورتش ریخته بود. آرمان عکس را نزدیک‌تر برد. نفسش بند آمد. دختر را می‌شناخت. رها. اما این غیرممکن بود. رها در آن زمان باید خیلی کوچک‌تر از چیزی می‌بود که در عکس دیده می‌شد. آرمان عکس را برگرداند. پشت آن نوشته شده بود: «رها چهارمین نفر نبود.» آرمان زیر لب گفت: — پس کی بود؟ ضبط صوت ناگهان روشن شد. صدای خودش، همان صدای کودکانه‌ی هفده سال پیش، در اتاق پیچید: — من نمی‌خوام برگردم اونجا... بعد صدای سامان شنیده شد: — اگه نریم، اون مرد میاد سراغمون. صدای نوید: — ولی قرار نبود اون بفهمه. آرمان نزدیک ضبط شد. صدای کودکانه‌ی خودش دوباره شنیده شد: — ما نباید دروغ می‌گفتیم. بعد صدای چهارمی آمد. صدای یک دختر. اما این بار صدای کودک نبود. صدایی آرام و جدی. — دیر شده. آرمان با شنیدن صدا عقب رفت. صدا ادامه داد: — اگر این نوار را پیدا کردید، یعنی آرمان بالاخره برگشته. آرمان نفسش را حبس کرد. — این صدای... صدای دختر گفت: — من نفر چهارم را می‌شناسم. ضبط برای چند ثانیه خش‌خش کرد. بعد جمله‌ای شنیده شد که تمام بدن آرمان را سرد کرد: — نفر چهارم، یکی از شما سه نفر نیست. آرمان به عکس نگاه کرد. دختر داخل عکس... رها بود. اما صدا دوباره گفت: — نفر چهارم کسی است که آن شب به جای آرمان وارد اتاق شد. آرمان آرام گفت: — به جای من؟ در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد. یک قدم. دو قدم. سه قدم. آرمان ضبط را خاموش کرد. چراغ اتاق ناگهان روشن شد. مردی پشت شیشه‌ی مات در ایستاده بود. آرمان آرام عقب رفت. مرد دستش را روی دستگیره گذاشت. در باز شد. آرمان آماده شد که فرار کند. اما مرد وارد اتاق نشد. فقط یک پاکت روی زمین انداخت و گفت: — این را مادرت برای تو گذاشته. بعد برگشت و در تاریکی راهرو ناپدید شد. آرمان سریع پاکت را برداشت. روی آن نوشته بود: «قبل از اینکه به دنبال نفر چهارم بروی، حقیقت آن شب را درباره‌ی خودت بدان.» پاکت را باز کرد. داخلش یک برگه بود. فقط یک جمله: «تو آن شب از اتاق ۲۱۷ بیرون نیامدی.» آرمان مات ماند. دوباره برگه را خواند. همان جمله. اما پایین صفحه، با خطی متفاوت، نوشته شده بود: «کسی که از اتاق بیرون آمد، تو نبودى.» صدای زنگ تلفن ناگهان از روی میز بلند شد. آرمان به تلفن خیره شد. دستش را آرام به سمت گوشی برد. — الو؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. — آرمان، از اتاق خارج شو. آرمان پرسید: — تو کی هستی؟ مرد گفت: — کسی که هفده سال منتظر بود بهت بگه... مکث کرد. بعد گفت: — تو آن شب گم نشدی؛ تو را با یک نفر دیگر عوض کردند. تماس قطع شد. آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند. سپس به عکس سه کودک نگاه کرد. این بار متوجه چیزی شد که قبلاً ندیده بود. پشت سر سه کودک، روی دیوار اتاق، سایه‌ی یک نفر دیگر افتاده بود. و در دست آن شخص... همان کلید کوچک ۲۱۷ دیده می‌شد. 🔚 پایان قسمت بیست‌ونهم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...
72
10
هکرا و برنامه نویس ها حملهههه
7
11
دارم هکر میشم .... [██████████▒] 99.9% حضرت امنیت و تست نفوذ...
11
12
هر کدوم رو لازم داشتین و عشقتون کشید انتخاب کنید،رایگان برای شما عزیزان محترم ☝️
28
13
No text...
15
14
رها ادامه داد: — به هیچ‌کس اعتماد نکن. مکث کرد. بعد آهسته گفت: — حتی به مادرت. تماس قطع شد. آرمان آرام گوشی را پایین آورد. وقتی برگشت، مادرش دیگر در اتاق نبود. درِ خانه باز بود. و فرهاد هم ناپدید شده بود. روی میز فقط همان پاکت سفید باقی مانده بود. آرمان آن را برداشت. پشت پاکت، برای اولین بار نامی نوشته شده بود: «نفر چهارم.» و درست زیر آن: «اگر می‌خواهی پیدایش کنی، امشب ساعت دوازده به اتاق ۲۱۷ بیا.» 🔚 پایان قسمت بیست‌وهشتم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... آرمان بالاخره می‌فهمد که راز اتاق ۲۱۷ فقط به سه برادر مربوط نیست. اما مهم‌تر از آن، حرف رها درباره‌ی مادرش است؛ آیا رها واقعاً حقیقت را می‌گوید، یا کسی می‌خواهد آرمان را از مادرش دور کند؟ فردا شب، درِ اتاق ۲۱۷ باز خواهد شد...
83
15
آخرین نامه قسمت بیست‌وهفتم: صدای کودک آرمان نوار را در دست گرفته بود. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «صدای قاتل» اما یونس گفته بود صدای قاتل روی نوار نیست. صدای خودِ آرمان است. آرمان به او خیره شد. — من پنج سالم بودم. یونس آرام گفت: — می‌دونم. — پس چطور ممکنه صدای من روی این نوار باشه؟ یونس جواب نداد. آرمان نوار را داخل ضبط گذاشت. یونس یک قدم جلو آمد. — آرمان، صبر کن. آرمان دکمه‌ی پخش را زد. چند ثانیه فقط صدای خش شنیده شد. بعد صدای یک کودک آمد: — مامان... آرمان نفسش را حبس کرد. صدای کودک ادامه داد: — اون مرد دوباره اومده. صدای مادر آرمان شنیده شد: — آرمان، کجا هستی؟ کودک گفت: — توی اتاق. صدای در آمد. بعد صدای مردی: — آرمان، بیا بیرون. آرمان به یونس نگاه کرد. صدای کودک دوباره پخش شد: — نه... من نمیام. مرد گفت: — اگر نیای، مادرت آسیب می‌بینه. رها دستش را جلوی دهانش گرفت. — خدای من... صدای قدم‌ها نزدیک شد. بعد کودک با گریه گفت: — مامان، اون مرد رو می‌شناسم. مادر پرسید: — کیه؟ کودک جواب داد: — دایی یونس. نوار ناگهان قطع شد. همه به یونس نگاه کردند. یونس رنگش پریده بود. آرمان آرام گفت: — من تو رو می‌شناختم. یونس چیزی نگفت. آرمان ادامه داد: — تو غریبه نبودی. یونس سرش را پایین انداخت. — نه. سامان گفت: — پس چرا به آرمان گفتی برای نجاتش اومده بودی؟ یونس جواب داد: — چون بعداً تصمیمم عوض شد. نوید پرسید: — بعداً؟ یونس گفت: — وقتی فهمیدم فرهاد قصد داره آرمان رو برای همیشه از مادرش جدا کنه، فهمیدم اشتباه کردم. آرمان گفت: — اما تو منو بردی. یونس سر تکان داد. — بله. — کجا؟ یونس به سمت دیوار رفت. پشت یکی از عکس‌ها را کنار زد. یک نقشه‌ی قدیمی ظاهر شد. روی نقشه مسیر خانه تا یک ساختمان مشخص شده بود. یونس گفت: — اینجا. آرمان به نقشه نگاه کرد. نام ساختمان را خواند: مرکز نگهداری کودکان یتیم رها با تعجب گفت: — تو آرمان رو به یتیم‌خانه بردی؟ یونس جواب داد: — بله. آرمان به آرامی گفت: — اما من هیچ‌وقت یادم نمیاد اونجا بوده باشم. یونس گفت: — چون سه روز بعد، فرهاد اومد و تو رو برد. سامان گفت: — پس فرهاد آرمان رو پیدا کرده بود. یونس گفت: — نه. مکث کرد. — فرهاد از اول می‌دونست آرمان کجاست. آرمان با تعجب پرسید: — پس چرا سه سال دنبالم می‌گشت؟ یونس به او نگاه کرد. — چون دنبال خودت نبود. آرمان پرسید: — پس دنبال چی بود؟ یونس گفت: — دنبال چیزی که آن شب همراه تو از خانه بیرون آمد. آرمان به جیبش نگاه کرد. — چی؟ یونس جواب داد: — یک کلید. نوید ناگهان گفت: — کلیدی که روی ساعت بود؟ یونس سر تکان داد. — بله. آرمان یادش آمد. سال‌ها پیش، پدرش همیشه یک کلید کوچک همراه داشت. اما آن کلید... در جیب آرمان بود. آرمان با عجله جیبش را گشت. کلید کوچک را بیرون آورد. پشت آن یک شماره حک شده بود: ۲۱۷ رها آرام گفت: — پس اتاق ۲۱۷ از اول برای آرمان بوده... ناگهان صدای ضبط دوباره بلند شد. همان صدای کودک. اما این بار فقط یک جمله گفت: — اگر کسی این نوار رو پیدا کرد، بدونید من قاتل نیستم... من شاهد بودم. نوار قطع شد. آرمان به یونس نگاه کرد. — این نوار رو چه کسی ضبط کرده؟ یونس جواب نداد. آرمان دوباره پرسید: — چه کسی؟ یونس آرام گفت: — مادرت. در همان لحظه، درِ خانه باز شد. همه برگشتند. مادر آرمان در آستانه‌ی در ایستاده بود. اما این بار تنها نبود. مردی پشت سرش ایستاده بود. آرمان با دیدن چهره‌ی مرد، کلید از دستش افتاد. مرد لبخند زد. — بالاخره یادت اومد، پسرم؟ آرمان با صدای لرزان گفت: — تو... مرد یک قدم جلو آمد. فرهاد بود. --- 🔚 پایان قسمت بیست‌وهفتم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... فرهاد که همه تصور می‌کردند مرده، بالاخره روبه‌روی آرمان ایستاد. اما چرا مادر آرمان او را همراه خودش آورده است؟ فردا شب، آرمان برای اولین‌بار مستقیم از فرهاد درباره‌ی آن شب سؤال خواهد کرد؛ شبی که همه‌چیز از آنجا شروع شد... 📖
102
16
راه و دروازه ای برای هکر شدن و متخصص شدن شما 🥷☝🏻
4
17
📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/+8tuyugPgxa4xOWI0 اخرین باره میزارم⛔️
14
18
هر کی برنداشته تقصیر خودشه،ما وظیفه مونو انجام دادیم معرفی کردیم.✋
28
19
No text...
23
20
آخرین نامه قسمت بیست‌وپنجم: تماس آخر آرمان هنوز به صفحه‌ی تلفن خیره بود. نام فرستنده فقط یک کلمه بود: فرهاد نوید با صدای لرزان گفت: — گوشی رو بده من. آرمان گوشی را عقب کشید. — نه. — آرمان، نمی‌دونی داری با کی طرف می‌شی. آرمان گفت: — دقیقاً برای همینه که می‌خوام بدونم. یونس کنار پنجره ایستاده بود. — باید از این خانه برید. رها پرسید: — چرا؟ یونس جواب داد: — چون فرهاد وقتی می‌گه «دوباره کسی بمیره»، یعنی قبلاً هم یک نفر به خاطر این راز از بین رفته. سامان آرام گفت: — چه کسی؟ یونس سکوت کرد. آرمان متوجه شد. — تو می‌دونی. یونس گفت: — بله. — کی بود؟ یونس به سه نفر نگاه کرد. — پدرتان. آرمان مات ماند. — کدوم پدر؟ یونس جواب داد: — پدر واقعی هر کدامتان. سامان گفت: — یعنی هر سه پدر؟ یونس سر تکان داد. — هر سه مردی که شما پدر خودتان می‌دانستید، در یک ماجرا کشته نشدند. اما مرگ هر سه نفر به یک راز مشترک مربوط بود. آرمان خواست سؤال دیگری بپرسد که تلفن دوباره زنگ خورد. این بار شماره ناشناس نبود. نام فرهاد روی صفحه ظاهر شد. آرمان تماس را پاسخ داد. — الو؟ چند ثانیه سکوت. بعد صدای مردی آمد: — آرمان. آرمان گفت: — تو فرهادی؟ — بله. — پس کجایی؟ صدای فرهاد آرام بود. — جایی که تو سه سال پیش باید می‌اومدی. آرمان گفت: — چرا رها رو ناپدید کردی؟ سکوت. بعد فرهاد گفت: — من رها رو ناپدید نکردم. رها با شنیدن این جمله نزدیک آرمان آمد. فرهاد ادامه داد: — رها خودش وارد بازی شد. رها با عصبانیت گفت: — دروغ می‌گی! فرهاد گفت: — رها... تو هنوز همه‌چیز رو یادت نیومده. رها ساکت شد. آرمان پرسید: — پس چرا این همه نامه برای من فرستادی؟ فرهاد جواب داد: — چون تنها کسی که می‌تونست حقیقت رو به تو برسونه، من بودم. آرمان گفت: — پس چرا خودت رو پنهان کردی؟ صدای فرهاد برای لحظه‌ای تغییر کرد. — چون اگر من برمی‌گشتم، کسی که دنبال توست زودتر پیدات می‌کرد. آرمان پرسید: — کی؟ فرهاد جواب نداد. فقط گفت: — به خانه‌ی قدیمی برگرد. آرمان گفت: — کدوم خانه؟ — جایی که اولین نامه رو پیدا کردی. آرمان فهمید. هتل. اتاق ۲۱۷. فرهاد گفت: — اما تنها نرو. آرمان پرسید: — چرا؟ فرهاد آهسته گفت: — چون این بار قرار نیست نامه‌ای روی میز باشه. مکثی کرد. — خودِ کسی که نامه‌ها رو نوشته، منتظرته. تماس قطع شد. همه ساکت بودند. سامان گفت: — یعنی فرهاد می‌خواد ما رو به اتاق ۲۱۷ بکشونه. یونس گفت: — شاید. آرمان پرسید: — تو با فرهاد چه رابطه‌ای داری؟ یونس جواب نداد. آرمان دوباره پرسید: — تو هم از اول با اون همکاری می‌کردی؟ یونس به آرامی گفت: — من سال‌ها تلاش کردم جلویش را بگیرم. نوید پرسید: — پس چرا هنوز زنده‌ای؟ یونس به او نگاه کرد. — چون فرهاد نمی‌خواست من بمیرم. آرمان پرسید: — چرا؟ یونس لبخند تلخی زد. — چون من تنها کسی هستم که می‌دانم آن شب واقعاً چه کسی آرمان را از خانه برد. آرمان یک قدم جلو رفت. — اسمش رو بگو. یونس خواست جواب بدهد که صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین آمد. همه برگشتند. یونس گفت: — دیر شده. آنها به طرف پله‌ها دویدند. اما وقتی به پایین رسیدند، درِ اصلی خانه باز بود. روی زمین، یک پاکت سفید قرار داشت. آرمان پاکت را برداشت. روی آن نوشته شده بود: «برای آرمان؛ از طرف کسی که آن شب تو را برد.» آرمان پاکت را باز کرد. داخلش فقط یک عکس بود. عکس مربوط به هفده سال قبل. در تصویر، آرمانِ پنج‌ساله کنار یک مرد ایستاده بود. مرد صورتش را به دوربین برگردانده بود. آرمان به چهره‌ی او خیره شد. بعد آرام گفت: — این... رها پرسید: — می‌شناسیش؟ آرمان جواب داد: — بله. همه منتظر ماندند. آرمان عکس را بالا گرفت. — این مرد... خودِ یونس بود. --- 🔚 پایان قسمت بیست‌وپنجم 🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب... حالا یک سؤال بزرگ باقی مانده: اگر یونس همان مردی بوده که آرمان را در کودکی از خانه برده، چرا سال‌ها بعد ادعا کرده برای محافظت از او تلاش می‌کرده؟ فردا شب، حقیقت آن شب هفده ساله یک قدم دیگر به آشکار شدن نزدیک می‌شود... 📖🌙
180