📚 کتابخانه یفتلي ها 📚
Відкрити в Telegram
#بسم_تعالی💜 خوش امدید به کتابخانه تاریخی یفتلی ها #باماهمراه_باشید_با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
Показати більше4 081
Підписники
-724 години
-137 днів
+28330 день
Архів дописів
کتاب بهره وری آهسته؛ هنر گمشده ی رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی
نویسنده:کال نیوپورت
مترجم:مائده نصیری شریفی
📕 @ppdfff
📚 دانلود کتاب مفیدِ غول درون
🔍 ضمیر ناخودآگاه شما چطور کار میکند و چطور از آن استفاده کنیم
🖊 نوشته :هری کارپنتر.
۲۴۴صفحه فارسی و زیبا
غول درون مثل داستانهای "احساس خوب داشته باشید" و نوشته های کلیشه ای "ایمان داشته باشید" نیست.
بلکه، با جملاتی عادی توضیح میدهد که شما چه چیزهایی را نیاز دارید بدانید تا از ضمیر ناخودآگاه قدرتمند و متعالی خود استفاده کنید.
برشی از کتاب👇
من مردی را میشناسم که رنگ چشمانش را از قهوه ای به آبی تغییر میداد. انجام این کار هفته ها طول میکشد، اما شخصی با اختلال شخصیتی چندگانه این کار را در چند دقیقه انجام میدهد(قدرت ناخودآگاه در هیپنوتیزم)
#کتاب
#غول_درون
📕 @ppdfff
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
آخرین نامه
قسمت هشتم: برادر
آرمان به مردی که در چارچوب در ایستاده بود خیره شد.
سه سال جستوجو، صدها سؤال و تمام آن شبهای بیخوابی، حالا به یک چهره ختم شده بود.
«تو... نویدی؟»
مرد آرام سر تکان داد.
«بله.»
آرمان چند قدم جلو رفت.
«چرا پدرم هیچوقت درباره تو چیزی به من نگفت؟»
نوید نگاهش را به رها دوخت.
«چون پدرت میترسید اگر تو حقیقت را بدانی، سراغ من بیایی.»
آرمان با عصبانیت گفت:
«و چرا باید سراغ تو میآمدم؟»
نوید جواب داد:
«چون من تنها کسی بودم که میتوانستم حقیقت مرگ پدرت را به تو بگویم.»
اتاق ناگهان ساکت شد.
آرمان به آرامی پرسید:
«مرگ پدرم؟»
نوید گفت:
«پدرت آنطور که به تو گفته بودند فوت نکرد.»
رها فوراً گفت:
«نوید، بس کن.»
آرمان برگشت.
«تو هم میدونستی؟»
رها سکوت کرد.
نوید ادامه داد:
«پدرت قبل از مرگش فهمیده بود کسانی در اطرافش هستند که میخواهند چیزی را از بین ببرند.»
آرمان پرسید:
«چه چیزی؟»
نوید به میز اشاره کرد.
«همان چیزی که هنوز این خانه پنهان کرده.»
آرمان به اطراف نگاه کرد.
«کجاست؟»
نوید لبخند کوتاهی زد.
«اگر میدانستم، سه سال اینجا پنهان نمیماندم.»
سامان ناگهان گفت:
«تو سه سال اینجا بودی؟»
نوید نگاهش کرد.
«نه. من سه سال در فرار بودم.»
آرمان پرسید:
«از چه کسی؟»
نوید جواب نداد.
در همان لحظه صدای ضربهای از طبقه پایین آمد.
همه ساکت شدند.
یک ضربه دیگر.
بعد صدای باز شدن در ورودی.
نوید فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.
آرمان آهسته پرسید:
«کیه؟»
نوید کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«آنها زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدند.»
رها پرسید:
«چند نفرند؟»
نوید گفت:
«نمیدونم.»
سپس به آرمان نگاه کرد.
«اما یک چیز را میدانم.»
آرمان منتظر ماند.
نوید آرام گفت:
«کسی که سه سال گذشته همه ما را دنبال کرده، همین الان داخل این خانه است.»
آرمان به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها آرامآرام از پلهها بالا میآمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
ناگهان قدمها متوقف شد.
سکوت.
بعد صدایی از پشت در آمد:
«آرمان...»
آرمان با شنیدن صدا خشکش زد.
این صدا را میشناخت.
صدایی که سالها پیش آخرین بار از پدرش شنیده بود.
«در را باز کن، پسرم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت نهم، فردا شب...
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
آخرین نامه
قسمت هفتم: خانهای که نفس میکشید
ساعت نزدیک چهار صبح بود.
آرمان، رها و سامان در سکوت به سمت خانه قدیمی حرکت میکردند.
باران دوباره شروع شده بود و جاده خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
وقتی ماشین مقابل خانه توقف کرد، آرمان برای چند ثانیه فقط به ساختمان خیره ماند.
خانه دقیقاً همانطور بود که از کودکی به یاد داشت؛ دیوارهای قدیمی، پنجرههای بلند و درخت بزرگی که کنار حیاط قرار داشت.
اما یک چیز عجیب بود.
پنجره طبقه دوم روشن بود.
آرمان آرام گفت:
«فکر میکردم اینجا سالهاست خالیه.»
رها جواب داد:
«من هم همین فکر رو میکردم.»
سامان چراغ ماشین را خاموش کرد.
«پس یکی اینجاست.»
هر سه پیاده شدند.
آرمان کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد؛ همان کلیدی که پدرش سالها قبل به او داده بود.
کلید را داخل قفل چرخاند.
در باز شد.
بوی چوب قدیمی و خاک در فضای خانه پیچیده بود.
آرمان قدمی داخل گذاشت.
همهچیز ساکت بود.
اما ناگهان صدای ساعت قدیمی خانه بلند شد.
یک ضربه...
دو ضربه...
آرمان به ساعت نگاه کرد.
ساعت روی چهار و هفده دقیقه متوقف شده بود.
رها با دیدن ساعت رنگش پرید.
«همین ساعت بود.»
آرمان پرسید:
«چی؟»
رها آرام گفت:
«آخرین باری که پدرت رو دیدم.»
آرمان به طرف ساعت رفت.
پشت آن چیزی توجهش را جلب کرد.
قاب ساعت کمی از دیوار فاصله داشت.
آن را کنار زد.
یک کلید کوچک پشت ساعت پنهان شده بود.
روی کلید شمارهای حک شده بود:
۲۱۷
آرمان زیر لب گفت:
«اتاق ۲۱۷...»
همان شمارهای که در عکس دیده بود.
کلید را برداشت.
در همان لحظه صدایی از طبقه بالا آمد.
صدای قدم.
آرمان و رها به هم نگاه کردند.
سامان گفت:
«شاید بهتر باشه بریم.»
اما آرمان پلهها را بالا رفت.
رها پشت سرش حرکت کرد.
در انتهای راهرو، دری بود که آرمان هرگز آن را در کودکی ندیده بود.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
۲۱۷
آرمان کلید را داخل قفل گذاشت.
در باز شد.
اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک میز و یک ضبط صوت قدیمی وسط اتاق قرار داشت.
آرمان دکمه ضبط را فشار داد.
صدای پدرش در اتاق پیچید:
«اگر این صدا را میشنوی، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایت بگویم.»
آرمان نفسش را حبس کرد.
صدای پدر ادامه داد:
«آرمان، چیزی که درباره برادرت شنیدهای، تمام حقیقت نیست.»
رها آرام گفت:
«گوش کن...»
صدا ادامه پیدا کرد:
«نوید دشمن تو نیست.»
آرمان با تعجب به رها نگاه کرد.
پدرش گفت:
«دشمن واقعی کسی است که از کودکی هر دوی شما را زیر نظر داشته...»
ناگهان ضبط قطع شد.
آرمان چند بار دکمه را زد، اما دستگاه دیگر روشن نشد.
سامان گفت:
«باتریش تموم شده.»
اما در همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد:
«نه... من خاموشش کردم.»
هر سه نفر برگشتند.
مردی در چارچوب در ایستاده بود.
آرمان با دیدنش خشکش زد.
رها یک قدم عقب رفت.
سامان زیر لب گفت:
«نوید...»
مرد به آرمان نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بالاخره برادرم رو دیدم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت هشتم، فردا شب...
اشرافزادگان فقیر کتاب اجتماعی و احساسی است که زندگی خانوادهای اصیل اما گرفتار فقر را روایت میکند. داستان، تقابل ثروت و نجابت، عشق و غرور، و امید و ناامیدی را با روایتی پرکشش به تصویر میکشد و نشان میدهد که ارزش واقعی انسان به دارایی او نیست، بلکه به شخصیت و انتخابهایش بستگی دارد.
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|
Repost from بانک کتاب ورمان 📖
آخرین نامه
قسمت ششم: برادر ناتنی
آرمان به رها خیره ماند.
«برادرم... باعث ناپدید شدن تو شد؟»
رها آرام سر تکان داد.
«آره.»
آرمان با ناباوری گفت:
«ولی من اصلاً برادری ندارم!»
مرد غریبه جلو آمد.
«داری. فقط پدرت تصمیم گرفته بود هیچوقت چیزی دربارهاش به تو نگوید.»
آرمان به عکس قدیمی نگاه کرد.
«اسمش چیه؟»
مرد پاسخ داد:
«نوید.»
رها فوراً گفت:
«نباید اسمش رو بلند میگفتی.»
مرد نگاهش کرد.
«دیگه فایدهای نداره. اون میدونه آرمان حقیقت رو فهمیده.»
آرمان پرسید:
«نوید کجاست؟»
مرد جواب نداد.
سامان به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
«باید همین الان از اینجا بریم.»
آرمان گفت:
«چرا؟»
سامان به خیابان اشاره کرد.
یک ماشین مشکی درست مقابل هتل پارک شده بود.
چراغهایش خاموش بود.
اما کسی داخل آن نشسته بود.
رها با دیدن ماشین رنگش پرید.
«اون پیدامون کرده.»
آرمان پرسید:
«نوید؟»
رها جواب نداد.
مرد غریبه در را باز کرد.
«از پلههای پشت ساختمان برید. من حواسشون رو پرت میکنم.»
آرمان گفت:
«تو کی هستی که اینهمه درباره خانواده من میدونی؟»
مرد مکث کرد.
بعد گفت:
«اسم من کامرانه.»
آرمان پرسید:
«پدرم تو رو میشناخت؟»
کامران لبخند تلخی زد.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
آنها از راه پله پشتی پایین رفتند.
در طبقه اول، رها ناگهان ایستاد.
«آرمان...»
«چی شده؟»
رها به دست او اشاره کرد.
نامه پدرش هنوز در دست آرمان بود.
اما پشت نامه، چیزی نوشته شده بود که قبلاً متوجه آن نشده بود.
آرمان کاغذ را برگرداند.
یک آدرس روی آن نوشته شده بود.
و زیر آدرس فقط یک جمله:
«اگر میخواهی برادرت را پیدا کنی، قبل از طلوع آفتاب به اینجا بیا.»
آرمان به رها نگاه کرد.
«این آدرس کجاست؟»
رها با صدای آهسته گفت:
«خانه قدیمی پدرت.»
آرمان چند لحظه ساکت ماند.
«فکر میکردم اون خونه هفت سال پیش فروخته شده.»
رها گفت:
«فروخته نشد.»
«پس چرا پدرم اینهمه سال حقیقت رو پنهان کرد؟»
رها جواب داد:
«چون میترسید روزی نوید برگرده.»
ناگهان صدای ترمز شدید ماشینی از بیرون آمد.
همه ساکت شدند.
کامران از انتهای راهرو فریاد زد:
«فرار کنید!»
آرمان دست رها را گرفت و دوید.
اما قبل از اینکه از در پشتی خارج شوند، تلفن آرمان یک پیام دریافت کرد.
پیام از شماره ناشناس بود:
«به خانه قدیمی نرو. اگر رفتی، خواهی فهمید چرا پدرت مجبور شد برادرت را از تو پنهان کند.»
آرمان به صفحه گوشی خیره شد.
سپس آرام گفت:
«من میرم.»
رها پرسید:
«مطمئنی؟»
آرمان به آسمان تاریک نگاه کرد.
«این بار دیگه نمیخوام از حقیقت فرار کنم.»
و هیچکدام نمیدانستند که در خانه قدیمی، کسی از چند ساعت قبل منتظر ورود آنهاست...
ادامه دارد...
📖 قسمت هفتم، فردا شب...
Repost from N/a
با زیر 8 تومن انگشتر مینیمال طلا بخر🥹💛
میخوای هدیه بخری و پول نداری براش طلا بخری؟ اکسسوریهای طلای مینیمال اینجا رو بخر😌💝
طلا با قیمت مناسب😻🌻
https://t.me/talaemadi
https://t.me/talaemadi
[ تبادلات لـونـا ]
Repost from N/a
چند جرعه ادبیات با بوی پرتقال🧡🍊"
اینجا سهراب مینویسه، گوگوش میخونه، شاملو قصه میگه و زندگی مثل سالاد شیرازی خوش رنگ و لعابه🍅🥙:))'
@zivin_chanel
@zivin_chanel
[ تبادلات لـونـا ]
پارت واقعی👇👇👇
حس دختر داستانی را داشتم که از بی کسیتن به ازدواج مردی داد که بیست سال ازخودش بزرگتر بود و چند بچه قد و نیم قدهم داشت.
حس بی کسی به بغض نشسته در گلویم غالب شد. کنترلش از دستم خارج شد. اشک شده از گوشه چشمم سر خورد نشست پای آخرین امضایی که زدم.
« لا اله الا الله » گفتن زیر لبی مرد را شنیدم.
در همان فاصله که دفتر برداشته شد. نگاهی به جمع انداختم. هیچ زنی نبود. جمع کاملا مردانه بود. بیشتر به دورهمی بازاریانشباهت داشت. با دیدن چهرههای سن بالا و جا افتاده دلم هری ریخت.
با شنیدن « حاج آقا تموم شد رفع زحمت کنیم »
بدون اینکه سرم را بالا بگیرم. نگاهمرا به صاحب صدا دادم. مردی سی و چندسالهکه ریش و سبیل مرتبی داشت. احتمالا تازه آرایشگاه رفته بود. پیراهن سورمه ای به تن داشت. انگار اخم بین ابروهایش دائمی بودکه خط عمیقی بین ابروهایش جا خوش کرده بود و او چه کسی بود؟
[ تبادلات لـونـا ]
Repost from N/a
🌱
رمان سال سکوت
💫سفری از تاریکترین گوشههای دل به سوی نوری که هرگز خاموش نمیشود.
🌟داستانی از واقعیت، از دلِ سکوت، تا رسیدن به آرامش.
https://t.me/shaadizendgi
@shaadizendgi
[ تبادلات لـونـا ]
دختره هم مینویسه هم میخونه و هم ساز میزنه🥹♥️ دختر نیست که کرااااشه🫢🤦🏻♂
https://t.me/+oxQem23qBzZiMDZk
https://t.me/+oxQem23qBzZiMDZk
قفلی زدم روی این چنل🍓:))))'
