uk
Feedback
اِلی‌نامه

اِلی‌نامه

Відкрити в Telegram

بایگانی شخصی @elahestd

Показати більше
835
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-1230 днів
Архів дописів
ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد این دختر زمانه که هر دم به دامنی است یک دم اگر به کام تو
ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد این دختر زمانه که هر دم به دامنی است یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد این سکه‌ی بزرگی و اقبال و سروری یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد روز ازل چو قسمت هر چیز کرده‌اند عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد زان می که تر کنند دماغی به روز غم یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد دامی به شاهراه مرادی بگستران این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد میرزا علی نقی خان حکیم الممالک

ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد این دختر زمانه که هر دم به دامنی است یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد این سکه‌ی بزرگی و اقبال و سروری یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد روز ازل چو قسمت هر چیز کرده‌اند عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد زان می که تر کنند دماغی به روز غم یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد دامی به شاهراه مرادی بگستران این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد میرزا علی نقی خان حکیم الممالک

ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد این دختر زمانه که هر دم به دامنی است یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد این سکه‌ی بزرگی و اقبال و سروری یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد روز ازل چو قسمت هر چیز کرده‌اند عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد زان می که تر کنند دماغی به روز غم یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد دامی به شاهراه مرادی بگستران این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد میرزا علی نقی خان حکیم الممالک

photo content

photo content

photo content

از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه نهادند سر سوی آتشکده بران کاخ و ایوان زر آژده همه زند و اُستاش همی سوختند چه پرمایه‌تر بود برتوختند مضمون سوزاندن کتاب‌ها به دست اقوام مهاجم، مضمونی است که در حافظهٔ جمعی ایرانیان بارها تکرار شده است. در بخش پادشاهی گشتاسپ، این کار به ارجاسپ نسبت داده می‌شود؛ دربارهٔ اسکندر، اعراب و مغول‌ها نیز روایت‌های مشابهی وجود دارد. شاید همهٔ این روایت‌ها درست باشند، شاید بخشی از آن‌ها برساخته یا اغراق‌شده باشند و شاید حتی در واقعیت بیش از آنچه روایت شده ویرانی رخ داده باشد. اما فارغ از صحت تاریخی هر روایت، یک تصویر در حافظهٔ جمعی ایرانیان ماندگار است: تصویر مهاجمانی که آمدند و نه‌فقط سرزمین، بلکه «کتاب»، «فرهنگ» و حتی دین را نابود کردند؛ همان الگوی تکرارشوندهٔ «فرهنگ در معرض تهدید» که ردّ آن را هنوز هم می‌توان دید؛ تصور اینکه هویت ایرانی زیر فشار نیرویی بیرونی و مهاجم در معرض تهدید است. روایتِ «از دست رفتن فرهنگ» یا «نابودی میراث» به همین دلیل هنوز قدرت زیادی در برانگیختن احساسات هویتی ایرانیان دارد. #فردوسی #شاهنامه

از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه نهادند سر سوی آتشکده بران کاخ و ایوان زر آژده همه زند و اُستاش همی سوختند چه پرمایه‌تر بود برتوختند مضمون سوزاندن کتاب‌ها به دست اقوام مهاجم، مضمونی است که در حافظهٔ جمعی ایرانیان بارها تکرار شده است. در بخش پادشاهی گشتاسپ، این کار به ارجاسپ نسبت داده می‌شود؛ دربارهٔ اسکندر، اعراب و مغول‌ها نیز روایت‌های مشابهی وجود دارد. شاید همهٔ این روایت‌ها درست باشند، شاید بخشی از آن‌ها برساخته یا اغراق‌شده باشند و شاید حتی در واقعیت بیش از آنچه روایت شده ویرانی رخ داده باشد. اما فارغ از صحت تاریخی هر روایت، یک تصویر در حافظهٔ جمعی ایرانیان ماندگار است: مهاجمانی آمدند و نه‌فقط سرزمین، بلکه کتاب، فرهنگ و حتی دین را نابود کردند؛ همان الگوی تکرارشوندهٔ «فرهنگ در معرض تهدید» که ردّ آن را هنوز هم می‌توان دید.

«نقد فردوسی بر ابیات دقیقی» چو این نامه‌ افتاد در دست من به ماهی گراینده شد شست من نگه کردم این نظم سست آمدم بسی بیت ناتندرست آمدم من این زان بگفتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار دو گوهر بد این با دو گوهر فروش کنون شاه دارد به گفتار گوش سخن چون بدین گونه بایدت گفت مگو و مکن طبع با رنج جفت چو بند روان بینی و رنج تن به کانی که گوهر نیابی مکن چو طبعی نباشد چو آب روان مبر سوی این نامهٔ خسروان دهن گر بماند ز خوردن تهی ازان به که ناساز خوانی نهی دقیقی پیش از فردوسی کارِ به نظم درآوردن روایت شاهان ایران را آغاز کرده بود، اما با مرگ او این کار ناتمام ماند. فردوسی حدود هزار بیت از سروده‌های او دربارهٔ گشتاسپ و ظهور زرتشت را در شاهنامه حفظ کرد و در عین حال، پس از نقل آن‌ها نقد تندی هم بر شعر او نوشت. فردوسی نظم دقیقی را «سست» و برخی ابیاتش را «ناتندرست» می‌داند و در یکی از صریح‌ترین داوری‌های ادبی شاهنامه می‌گوید: «چو طبعی نباشد چو آب روان مبر سوی این نامهٔ خسروان» یعنی اگر طبعی روان نداری، بهتر است اصلاً دست به چنین سرایشی نزنی! جالب اینکه با وجود این نقد، فردوسی فضل تقدم دقیقی را فراموش نمی‌کند و او را کسی می‌داند که پیش از خودش راهِ منظوم کردن این روایت‌ها را گشوده بود. #فردوسی #شاهنامه

«نقد فردوسی بر ابیات دقیقی» چو این نامه‌ افتاد در دست من به ماهی گراینده شد شست من نگه کردم این نظم سست آمدم بسی بیت ناتندرست آمدم من این زان بگفتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار دو گوهر بد این با دو گوهر فروش کنون شاه دارد به گفتار گوش سخن چون بدین گونه بایدت گفت مگو و مکن طبع با رنج جفت چو بند روان بینی و رنج تن به کانی که گوهر نیابی مکن چو طبعی نباشد چو آب روان مبر سوی این نامهٔ خسروان دهن گر بماند ز خوردن تهی ازان به که ناساز خوانی نهی دقیقی پیش از فردوسی کارِ به نظم درآوردن روایت شاهان ایران را آغاز کرده بود، اما با مرگ او این کار ناتمام ماند. فردوسی حدود هزار بیت از سروده‌های او دربارهٔ گشتاسپ و ظهور زرتشت را در شاهنامه حفظ کرد و در عین حال، پس از نقل آن‌ها نقد تندی هم بر شعر او نوشت. فردوسی نظم دقیقی را «سست» و برخی ابیاتش را «ناتندرست» می‌داند و در یکی از صریح‌ترین داوری‌های ادبی شاهنامه می‌گوید: «چو طبعی نباشد چو آب روان مبر سوی این نامهٔ خسروان» یعنی اگر طبعی روان نداری، بهتر است اصلاً دست به چنین سرایشی نزنی! جالب اینکه با وجود این نقد، فردوسی فضل تقدم دقیقی را فراموش نمی‌کند و او را کسی می‌داند که پیش از خودش راهِ منظوم کردن این روایت‌ها را گشوده بود. #فردوسی #شاهنامه

چو این نامه‌ افتاد در دست من به ماهی گراینده شد شست من نگه کردم این نظم سست آمدم بسی بیت ناتندرست آمدم من این زان بگفتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار دو گوهر بد این با دو گوهر فروش کنون شاه دارد به گفتار گوش سخن چون بدین گونه بایدت گفت مگو و مکن طبع با رنج جفت چو بند روان بینی و رنج تن به کانی که گوهر نیابی مکن چو طبعی نباشد چو آب روان مبر سوی این نامهٔ خسروان نقد #فردوسی بر ابیات دقیقی

همی خواهم از دادگر یک خدای که چندان بمانم به گیتی به جای که این نامهٔ شهریاران پیش بپیوندم از خوب گفتار خویش ازان پس تن جانور خاک راست سخن گوی جان معدن پاک راست #فردوسی پایان پادشاهی لهراسب

«می و آشکار شدن گوهر آدمی» خطبهٔ آغازین پادشاهی لهراسب از بخش‌های کمتر خوانده‌شدهٔ شاهنامه است؛ بخشی بسیار زیبا که، مانند خود داستان لهراسب، تا حدی مهجور مانده است. فردوسی در این خطبه از می و تأثیر آن بر آدمی می‌گوید: ز دل زنگ و از روی آژنگ و ژنگ نبُرَد ز بن جز نبید چو زنگ دل زنگ‌خورده ز تلخی سَخُن زداید ازو زنگ بادهٔ کهن چو پیری درآرد زمانه به مرد جوانش کند بادهٔ سالخَورد به مرد اندرون باده آرد پدید که فرزانه‌گوهر بود گر پلید؟ که را گوهرش پست و بالا بلند کند باده او را چو خم کمند که را گوهرش برز و بالاش پست به کیوان برد چون شود نیم‌مست چو بی‌دل خورد مرد گردد دلیر چو روبه خورد گردد او نره‌شیر چو پژمان خورد شادمانه شود به رخسار چو ناردانه شود ایا آنک گوهر تو آری پدید درِ بسته ز اندُه تو باشی کلید چرا چونک گیرم ترا من به چنگ نخواهی زمن رامش و نای و چنگ ز من داستان خواهی از باستان ز گفتار و کردار آن راستان؟ مضمونی که فردوسی در این ابیات بیان می‌کند، یادآور این ابیات مشهور رودکی است: می آرد شرف مردمی پدید آزاده‌نژاد از درم خرید می آزاده پدید آرد از بد اصل فراوان هنرست اندرین نبید هر آنگه که خوری می خوش آنگه است خاصه چو گل و یاسمن دمید بسا حصن بلندا، که می گشاد بسا کرهٔ نوزین، که بشکنید بسا دون بخیلا، که می بخورد کریمی به جهان در پراگنید مطابق این ایده، باده گوهر آدمی را آشکار می‌کند. اگر کسی گوهری والا داشته باشد، می دلیری و بزرگی او را آشکارتر می‌کند؛ و اگر گوهرش پست باشد، همان پستی را نمایان می‌سازد. باده چیزی را از بیرون به انسان نمی‌افزاید؛ آنچه را در درون اوست «پدید» می‌آورد. در این خطبه فردوسی ناگهان از سخن گفتن دربارهٔ می، پلی به زندگی و روزگار خودش می‌زند و با باده سخن می‌گوید: چرا وقتی تو را به چنگ می‌آورم، به جای آنکه برایم رامش و نای و چنگ بیاوری، از من داستان‌های باستان و سرگذشت راستان می‌خواهی؟ #شاهنامه #فردوسی

«سیر شدن کیخسرو از پادشاهی» یکی از عجیب‌ترین بخش‌های داستان کیخسرو این است که او درست در اوج قدرت از پادشاهی سیر و ملول می‌شود. افراسیاب کشته شده، انتقام سیاوش گرفته شده، دشمنان از میان رفته‌اند و سراسر جهان زیر فرمان اوست: بر این گونه تا سالیان گشت شصت جهان شد همه شاه را زیردست اما درست در همین زمان، به جای شادی و آسودگی، کیخسرو پراندیشه می‌شود: پراندیشه شد مایه‌ور جان شاه از آن رفتن کار و آن دستگاه او خود می‌گوید که جهان را از بدخواهان پاک کرده و به هرچه می‌خواسته رسیده است: سراسر ز بدخواه کردم تهی مرا گشت فرمان و گاه مهی ز یزدان همه آرزو یافتم اما همین رسیدن به نهایت کامیابی، در او نوعی ملال و دلزدگی پدید می‌آورد. دیگر تاج و تخت، سپاه، گنج و فرمانروایی برای او کشش گذشته را ندارند. او می‌بیند که این جهان ناپایدار است و شاه و کشاورز هر دو سرانجامی یکسان دارند: نیابد کسی ز این فزون کام و نام بزرگی و خوبی و آرام و جام کشاورز دیدیم گر تاجور سرانجام بر مرگ باشد گذر کیخسرو هم از تاج و تخت سیر شده و هم از خودِ قدرت بیمناک است. او می‌ترسد که مانند شاهان پیشین گرفتار غرور، منی و کژی شود: روانم نباید که آرد منی بداندیشی و کیش آهرمنی و از همه بیشتر می‌ترسد که فرّه ایزدی از او بگسلد: ز من بگسلد فره ایزدی گر آیم به کژی و راه بدی از همین‌جاست که رفتارش تغییر می‌کند. بار عام را می‌بندد و دیگر کسی را به حضور نمی‌پذیرد. به سالار نوبت فرمان می‌دهد که هر کس به درگاه آمد، با نرمی او را بازگردانند: به سالار نوبت بفرمود شاه که هر کس که آید بدین بارگاه ورا بازگردان به نیکو سخن همه مردمی جوی و تندی مکن این رفتار برای پهلوانان بسیار عجیب است. آنان نمی‌فهمند چرا شاهی که در اوج اقتدار است، ناگهان از همه کناره گرفته است. حتی گمان می‌کنند شاید شاه دیوانه شده یعنی دیوی او را از راه به در کرده باشد: ز یزدان بپیچید و گم کرد راه در بار بر نامداران ببست همانا که با دیو دارد نشست زال و رستم و بزرگان و موبدان نزد او می‌آیند و با نگرانی می‌گویند هر غمی داشته باشد، برای رفع آن آماده‌اند: اگر غم ز دریاست خشکی کنیم همه چادر خاک مشکی کنیم وگر کوه باشد ز بن برکنیم به خنجر دل دشمنان بشکنیم اما کیخسرو می‌گوید که نه از دشمن رنجی دارد، نه از سپاه و نه از گنج؛ درد او چیز دیگری است. او از جهان و شاهی دلزده شده و آرزویی در دل دارد که تنها خدا می‌تواند آن را برآورده کند. در خلوت به نیایش می‌نشیند: چو ایشان برفتند پیروز شاه بفرمود تا پردهٔ بارگاه فروهشت و بنشست گریان به درد همی بود پیچان و رخ لاژورد او هفته‌ها از خدا می‌خواهد که او را از این جهان و از وابستگی به تاج و تخت رها کند. سرانجام آرزویش برآورده می‌شود. در خواب، سروش به او پیام می‌دهد که اکنون هرچه می‌خواسته به دست آورده و زمان رفتن او فرا رسیده است: چنان دید در خواب کاو را به گوش نهفته بگفتی خجسته سروش که ای شاه نیک‌اختر و نیک‌بخت بسودی بسی یاره و تاج و تخت اگر ز این جهان تیز بشتافتی کنون آنچه جستی همه یافتی پس کیخسرو یقین می‌کند که باید از شاهی دست بکشد و خود نیز آشکارا می‌گوید: شدم سیر ز این لشکر و تاج و تخت سبک‌بار گشتیم و بستیم رخت بعد از آن، هرچه دارد می‌بخشد: جامه، سلاح، اسب، باغ، گنج و دیگر دارایی‌هایش را میان پهلوانان تقسیم می‌کند. سپس در میان بهت و حیرت همگان، از تخت فرود می‌آید، تاج را از سر برمی‌گیرد و آن را بر سر لهراسب می‌گذارد: فرود آمد از نامور تخت عاج ز سر برگرفت آن دل‌افروز تاج به لهراسب بسپرد و کرد آفرین همه پادشاهی ایران‌زمین همی کرد بدرود آن تخت عاج بر او آفرین کرد و بر تخت و تاج که این تاج نو بر تو فرخنده باد جهان سر به سر پیش تو بنده باد سپردم به تو شاهی و تاج و گنج از آن پس که دیدم بسی درد و رنج خردمند باش و بی‌آزار باش همیشه روان را نگهدار باش #شاهنامه #فردوسی #کیخسرو

من فقط وقتی می‌تونم بنویسم که هوا تاریک شده باشه. هیچ‌وقت نمی‌تونم تو روز بنویسم. (زن‌ها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز) پ.ن: جدی چرا خیلی کارها رو نمی‌شه توی روز کرد و باید صبر کنیم هوا تاریک بشه؟! به گفته‌ی حافظ: روز در کسبِ هنر کوش که مِی خوردنِ روز/ دلِ چون آینه، در زنگِ ظَلام اندازد/ آن زمان وقتِ میِ صبح فروغ است که شب/ گِردِ خَرگاهِ افق پرده‌ی شام اندازد @hafezbajoghli

photo content

I wish I knew the last time was the last time.

تابستان، برهنه‌ترین فصلِ تن‌هاست. در آفتاب، هیچ دروغی نمی‌ماند... و هیچ خاطره‌ای پنهان نمی‌ماند.

و گفت: این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید.
و گفت: این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید.