اِلینامه
Ir al canal en Telegram
عیبِ حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت رفت بایگانی شخصی @elahestd
Mostrar más821
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-1730 días
Archivo de publicaciones
821
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان در برم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی
همی زرد گردد گل کامگار
همی پرنیان گردد از رنج خار
دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامی چراغ
پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشکر از شاه بیند گناه
به کردار مادر بدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون
وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو
مرا کاچ هرگز نپروردییی
چو پرورده بودی نیازردییی
هرانگه که زین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم
بنالم ز تو پیش یزدان پاک
خروشان بهسربر پراگنده خاک
چنین داد پاسخ سپهر بلند
که ای مرد گویندهٔ بیگزند
چرا بینی از من همی نیک و بد
چنین ناله از دانشی کی سزد
تو از من به هر بارهای برتری
روان را به دانش همیپروری
بدین هرچ گفتی مرا راه نیست
خور و ماه زین دانش آگاه نیست
خور و خواب و رای و نشست ترا
به نیک و به بد راه و دست ترا
ازان خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
خطبهٔ زیبایی در شاهنامه، پیش از آغاز داستان اشکانیان، آمده است که در آن فردوسی در پیری از ضعف و زوال جوانی به چرخ شکایت میکند. این گفتوگو یادآور بنمایههای زروانی و تصور کهن از قدرت زمان بر سرنوشت انسان است. اما نکتهٔ مهمتر این است که نسبت دادن رنجها به چرخ، امکان اعتراض را فراهم میکند؛ اعتراضی که نمیتوان به همان آسانی متوجه خداوند کرد. اگر چرخ مسبب این رنجها باشد، میتوان او را به بیوفایی و بیداد متهم کرد، اما اگر همهچیز مستقیماً به ارادهٔ خداوند بازگردد، این اعتراض با محدودیتی الهیاتی روبهرو میشود؛ نوعی دیکتاتوری مابعدالطبیعی.
پاسخ چرخ نیز تأملبرانگیز است: «تو از من به هر بارهای برتری / روان را به دانش همیپروری». نوعی انسانگرایی مبتنی بر خرد که بلافاصله در جهانبینی دینی ادامه مییابد؛ چرخ اختیار را از خود سلب میکند و فردوسی را به آفریدگار ارجاع میدهد.
821
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان در برم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی
همی زرد گردد گل کامگار
همی پرنیان گردد از رنج خار
دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامی چراغ
پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشکر از شاه بیند گناه
به کردار مادر بدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون
وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو
مرا کاچ هرگز نپروردییی
چو پرورده بودی نیازردییی
هرانگه که زین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم
بنالم ز تو پیش یزدان پاک
خروشان بهسربر پراگنده خاک
چنین داد پاسخ سپهر بلند
که ای مرد گویندهٔ بیگزند
چرا بینی از من همی نیک و بد
چنین ناله از دانشی کی سزد
تو از من به هر بارهای برتری
روان را به دانش همیپروری
بدین هرچ گفتی مرا راه نیست
خور و ماه زین دانش آگاه نیست
خور و خواب و رای و نشست ترا
به نیک و به بد راه و دست ترا
ازان خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
خطبهٔ زیبایی در شاهنامه، پیش از آغاز داستان اشکانیان، آمده است که در آن فردوسی در پیری از ضعف و زوال جوانی به چرخ شکایت میکند. این گفتوگو یادآور بنمایههای زروانی و تصور کهن از قدرت زمان بر سرنوشت انسان است. اما نکتهٔ مهمتر این است که نسبت دادن رنجها به چرخ، امکان اعتراض را فراهم میکند؛ اعتراضی که نمیتوان به همان آسانی متوجه خداوند کرد. اگر چرخ مسبب این رنجها باشد، میتوان او را به بیوفایی و بیداد متهم کرد، اما اگر همهچیز مستقیماً به ارادهٔ خداوند بازگردد، این اعتراض با محدودیتی الهیاتی روبهرو میشود؛ نوعی دیکتاتوری مابعدالطبیعی.
پاسخ چرخ نیز تأملبرانگیز است: «تو از من به هر بارهای برتری / روان را به دانش همیپروری». نوعی انسانگرایی مبتنی بر خرد که بلافاصله در جهانبینی دینی ادامه مییابد؛ چرخ اختیار را از خود سلب میکند و فردوسی را به آفریدگار ارجاع میدهد.
821
Repost from Cinémathèque
خانۀ سعدی پس از ۷۰۰ سال در شیراز کشف شد.
— روزنامۀ اطلاعات، پنجشنبه ۲۱ دی ماه ۱۳۵۱.
821
«از مادری رودابه تا مار مرده»
یکی از بخش های عجیب شاهنامه 21 بیتی است که پس از مرگ رستم آمده است. پس از سوگواری ها و مراسم با شکوهی که برای رستم برپا می شود ناگهان صحنه به جایی خصوصی تر می رود: سرای زال و رودابه پدر و مادر رستم.
رودابه از زال شکایت می کند که چنان که باید و شاید از مرگ رستم اندوهگین نیستی:
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
پاسخ زال عجیب و بی رحمانه است. او می گوید رنج گرسنگی از رنج مرگ رستم بیشتر است:
بدو گفت زال ای زن کمخرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
رودابه برمیآشوبد و سوگند میخورد که دیگر نه بخورد و نه بخوابد، تا بمیرد و دوباره رستم را ببیند:
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روانِ گوِ پیلتن
مگر باز بیند بر آن انجمن
رودابه یک هفته چیزی نمیخورد تا سرانجام از شدت گرسنگی خردش را از دست میدهد و دیوانه می شود:
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچارگی ماتمش سور شد
به باغ میرود و در آب ماری مرده میبیند و می خواهد مار را بگیرد و بخورد:
بیامد به بستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
خدمتکاران مار را از دستش میگیرند، او را به ایوان میبرند و برایش غذا میآورند. رودابه آنقدر میخورد تا سیر و آرام میشود:
ببردند خوان و خورش ساختند
همی خورد هرچیز تا گشت سیر
و درست پس از خوردن، «هوش» او بازمیگردد. این بار خودش به زال میگوید که حق با تو بود:
چو باز آمدش هوش با زال گفت
که گفتار تو با خرد بود جفت
هر آنکس که او را خور و خواب نیست
غم مرگ با جشن و سورش یکیست
در پایینترین و مطمئنترین سطح تفسیر، این اپیزود دربارهٔ حدود جسمانی سوگ است. آدم میخواهد با ارادهٔ خود از جهان کنار بکشد، اما بدن او را دوباره به زندگی برمیگرداند. همچنین «اهمیت زندگی در برابر مرگ» در تفسیر آشکار است. فردوسی بارها می گوید «که با مرده ها آشنایی مکن». گویا وظیفه ما غلبه دادن زندگی بر مرگ است، پیش از آنکه انسان زندگی را انتخاب کند، بدن انتخابش را کرده است.
رودابه نیز پس از بازگشت هوش دیگر نمیخواهد به دنبال رستم بمیرد. مرگ او را میپذیرد و انتخاب می کند به جای گرسنگی کشیدن برای رستم دعا بخواند:
برفت او و ما از پس او رویم
به داد جهان آفرین بگرویم
بدان گیتیش جای ده در بهشت
برش ده ز تخمی که ایدر بکشت
در لایهای زیرین، ارتباط مار و آب با رودابه آشکار است. رودابه دختر مهراب و از تبار ضحاک است؛ همان ضحاکی که در سنت ایرانی با Aži Dahāka و جهان مار و اژدها پیوند دارد. حتی یکی از ریشهشناسیهای پیشنهادی نام «رودابه» نیز آن را با «آب رود» مرتبط میداند. اکنون همین رودابه، پس از مرگ رستم، در آب با مار روبهرو میشود؛ اما نه با اژدهایی زنده و هراسانگیز، بلکه با ماری مرده.
در آغاز داستان رودابه، تبار اژدهایی او خطری بزرگ به نظر میرسد. سام و منوچهر از پیوند زال با دختری از خاندان ضحاک بیم دارند. اما رودابه به یکی از بزرگترین چهرههای زایش در شاهنامه بدل میشود: بدن او محل تولد رستم است، پهلوانی چنان عظیم که حتی زادنش از راه طبیعی ممکن نیست و به مداخلهٔ سیمرغ نیاز دارد.
در پایان، همهچیز وارونه شده است. مادر، بیفرزند شده؛ زایش جای خود را به مرگ داده و بدنِ زاینده به جسمی گرسنه و از خرد تهی بدل شده است. رودابه به پایینترین سطح وجود جسمانی فرو میافتد. دیگر نه مادر پهلوان، بلکه بدنی گرسنه است که میخواهد مرداری را ببلعد. و مردار، دقیقاً یک مار است.
میتوان این تصویر را نشانهای از پایان اقتدار آن تبار اژدهایی دانست. آنچه در آغاز داستان به صورت خطری عظیم و هراسانگیز ظاهر میشد، اکنون به ماری مرده بر آب فروکاسته شده است؛ چیزی که نه میهراساند، بلکه میتواند خوراک شود. رودابهای که از تبار اژدهاست، در پایان داستان با بقایای مردهٔ همان جهان روبهرو میشود و میخواهد آن را در بدن خود فرو ببرد.
صحنه در نهایت باز هم از مرگ به زندگی حرکت میکند. رودابه تا مرز فروپاشی، بیخردی و بلعیدن مردار پیش میرود، اما بدن او که زمانی رستم را زاده بود، دوباره او را به سوی زندگی بازمیگرداند. مار مرده میتواند نشانهٔ پایان جهان اژدهایی باشد؛ اما خوردنِ غذای زندگان، بازگشت به نظمی اصلی است: نظم تن، خرد و ادامهٔ زندگی.
821
«از مادری رودابه تا مار مرده»
یکی از بخش های عجیب شاهنامه 21 بیتی است که پس از مرگ رستم آمده است. پس از سوگواری ها و مراسم با شکوهی که برای رستم برپا می شود ناگهان صحنه به جایی خصوصی تر می رود: سرای زال و رودابه پدر و مادر رستم.
رودابه از زال شکایت می کند که چنان که باید و شاید از مرگ رستم اندوهگین نیستی:
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
پاسخ زال عجیب و بی رحمانه است. او می گوید رنج گرسنگی از رنج مرگ رستم بیشتر است:
بدو گفت زال ای زن کمخرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
رودابه برمیآشوبد و سوگند میخورد که دیگر نه بخورد و نه بخوابد، تا بمیرد و دوباره رستم را ببیند:
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روانِ گوِ پیلتن
مگر باز بیند بر آن انجمن
رودابه یک هفته چیزی نمیخورد تا سرانجام از شدت گرسنگی خردش را از دست میدهد و دیوانه می شود:
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچارگی ماتمش سور شد
به باغ میرود و در آب ماری مرده میبیند و می خواهد مار را بگیرد و بخورد:
بیامد به بستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
خدمتکاران مار را از دستش میگیرند، او را به ایوان میبرند و برایش غذا میآورند. رودابه آنقدر میخورد تا سیر و آرام میشود:
ببردند خوان و خورش ساختند
همی خورد هرچیز تا گشت سیر
و درست پس از خوردن، «هوش» او بازمیگردد. این بار خودش به زال میگوید که حق با تو بود:
چو باز آمدش هوش با زال گفت
که گفتار تو با خرد بود جفت
هر آنکس که او را خور و خواب نیست
غم مرگ با جشن و سورش یکیست
در پایینترین و مطمئنترین سطح تفسیر، این اپیزود دربارهٔ حدود جسمانی سوگ است. آدم میخواهد با ارادهٔ خود از جهان کنار بکشد، اما بدن او را دوباره به زندگی برمیگرداند. همچنین «اهمیت زندگی در برابر مرگ» در تفسیر آشکار است. فردوسی بارها می گوید «که با مرده ها آشنایی مکن». گویا وظیفه ما غلبه دادن زندگی بر مرگ است، پیش از آنکه انسان زندگی را انتخاب کند، بدن انتخابش را کرده است.
رودابه نیز پس از بازگشت هوش دیگر نمیخواهد به دنبال رستم بمیرد. مرگ او را میپذیرد و انتخاب می کند به جای گرسنگی کشیدن برای رستم دعا بخواند:
برفت او و ما از پس او رویم
به داد جهان آفرین بگرویم
بدان گیتیش جای ده در بهشت
برش ده ز تخمی که ایدر بکشت
در لایهای زیرین، ارتباط مار و آب با رودابه آشکار است. رودابه دختر مهراب و از تبار ضحاک است؛ همان ضحاکی که در سنت ایرانی با Aži Dahāka و جهان مار و اژدها پیوند دارد. حتی یکی از ریشهشناسیهای پیشنهادی نام «رودابه» نیز آن را با «آب رود» مرتبط میداند. اکنون همین رودابه، پس از مرگ رستم، در آب با مار روبهرو میشود؛ اما نه با اژدهایی زنده و هراسانگیز، بلکه با ماری مرده.
در آغاز داستان رودابه، تبار اژدهایی او خطری بزرگ به نظر میرسد. سام و منوچهر از پیوند زال با دختری از خاندان ضحاک بیم دارند. اما رودابه به یکی از بزرگترین چهرههای زایش در شاهنامه بدل میشود: بدن او محل تولد رستم است، پهلوانی چنان عظیم که حتی زادنش از راه طبیعی ممکن نیست و به مداخلهٔ سیمرغ نیاز دارد.
در پایان، همهچیز وارونه شده است. مادر، بیفرزند شده؛ زایش جای خود را به مرگ داده و بدنِ زاینده به جسمی گرسنه و از خرد تهی بدل شده است. رودابه به پایینترین سطح وجود جسمانی فرو میافتد. دیگر نه مادر پهلوان، بلکه بدنی گرسنه است که میخواهد مرداری را ببلعد. و مردار، دقیقاً یک مار است.
میتوان این تصویر را نشانهای از پایان اقتدار آن تبار اژدهایی دانست. آنچه در آغاز داستان به صورت خطری عظیم و هراسانگیز ظاهر میشد، اکنون به ماری مرده بر آب فروکاسته شده است؛ چیزی که نه میهراساند، بلکه میتواند خوراک شود. رودابهای که از تبار اژدهاست، در پایان داستان با بقایای مردهٔ همان جهان روبهرو میشود و میخواهد آن را در بدن خود فرو ببرد.
صحنه در نهایت باز هم از مرگ به زندگی حرکت میکند. رودابه تا مرز فروپاشی، بیخردی و بلعیدن مردار پیش میرود، اما بدن او که زمانی رستم را زاده بود، دوباره او را به سوی زندگی بازمیگرداند. مار مرده میتواند نشانهٔ پایان جهان اژدهایی باشد؛ اما خوردنِ غذای زندگان، بازگشت به نظمی اصلی است: نظم تن، خرد و ادامهٔ زندگی.
821
«از مادری رودابه تا مار مرده»
یکی از بخش های عجیب شاهنامه 21 بیتی است که پس از مرگ رستم آمده است. پس از سوگواری ها و مراسم با شکوهی که برای رستم برپا می شود ناگهان صحنه به جایی خصوصی تر می رود: سرای زال و رودابه پدر و مادر رستم.
رودابه از زال شکایت می کند که چنان که باید و شاید از مرگ رستم اندوهگین نیستی:
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
پاسخ زال عجیب و بی رحمانه است. او می گوید رنج گرسنگی از رنج مرگ رستم بیشتر است:
بدو گفت زال ای زن کمخرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
رودابه برمیآشوبد و سوگند میخورد که دیگر نه بخورد و نه بخوابد، تا بمیرد و دوباره رستم را ببیند:
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روانِ گوِ پیلتن
مگر باز بیند بر آن انجمن
رودابه یک هفته چیزی نمیخورد تا سرانجام از شدت گرسنگی خردش را از دست میدهد و دیوانه می شود:
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچارگی ماتمش سور شد
به باغ میرود و در آب ماری مرده میبیند و می خواهد مار را بگیرد و بخورد:
بیامد به بستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
خدمتکاران مار را از دستش میگیرند، او را به ایوان میبرند و برایش غذا میآورند. رودابه آنقدر میخورد تا سیر و آرام میشود:
ببردند خوان و خورش ساختند
همی خورد هرچیز تا گشت سیر
و درست پس از خوردن، «هوش» او بازمیگردد. این بار خودش به زال میگوید که حق با تو بود:
چو باز آمدش هوش با زال گفت
که گفتار تو با خرد بود جفت
هر آنکس که او را خور و خواب نیست
غم مرگ با جشن و سورش یکیست
در پایینترین و مطمئنترین سطح تفسیر، این اپیزود دربارهٔ حدود جسمانی سوگ است. آدم میخواهد با ارادهٔ خود از جهان کنار بکشد، اما بدن او را دوباره به زندگی برمیگرداند. همچنین «اهمیت زندگی در برابر مرگ» در تفسیر آشکار است. فردوسی بارها می گوید «که با مرده ها آشنایی مکن». گویا وظیفه ما غلبه دادن زندگی بر مرگ است، پیش از آنکه انسان زندگی را انتخاب کند، بدن انتخابش را کرده است.
رودابه نیز پس از بازگشت هوش دیگر نمیخواهد به دنبال رستم بمیرد. مرگ او را میپذیرد و انتخاب می کند به جای گرسنگی کشیدن برای رستم دعا بخواند:
برفت او و ما از پس او رویم
به داد جهان آفرین بگرویم
بدان گیتیش جای ده در بهشت
برش ده ز تخمی که ایدر بکشت
در لایهای زیرین، ارتباط مار و آب با رودابه آشکار است. رودابه دختر مهراب و از تبار ضحاک است؛ همان ضحاکی که در سنت ایرانی با Aži Dahāka و جهان مار و اژدها پیوند دارد. حتی یکی از ریشهشناسیهای پیشنهادی نام «رودابه» نیز آن را با «آب رود» مرتبط میداند. اکنون همین رودابه، پس از مرگ رستم، در آب با مار روبهرو میشود؛ اما نه با اژدهایی زنده و هراسانگیز، بلکه با ماری مرده.
در آغاز داستان رودابه، تبار اژدهایی او خطری بزرگ به نظر میرسد. سام و منوچهر از پیوند زال با دختری از خاندان ضحاک بیم دارند. اما رودابه به یکی از بزرگترین چهرههای زایش در شاهنامه بدل میشود: بدن او محل تولد رستم است، پهلوانی چنان عظیم که حتی زادنش از راه طبیعی ممکن نیست و به مداخلهٔ سیمرغ نیاز دارد.
در پایان، همهچیز وارونه شده است. مادر، بیفرزند شده؛ زایش جای خود را به مرگ داده و بدنِ زاینده به جسمی گرسنه و از خرد تهی بدل شده است. رودابه به پایینترین سطح وجود جسمانی فرو میافتد. دیگر نه مادر پهلوان، بلکه بدنی گرسنه است که میخواهد مرداری را ببلعد. و مردار، دقیقاً یک مار است.
میتوان این تصویر را نشانهای از پایان اقتدار آن تبار اژدهایی دانست. آنچه در آغاز داستان به صورت خطری عظیم و هراسانگیز ظاهر میشد، اکنون به ماری مرده بر آب فروکاسته شده است؛ چیزی که نه میهراساند، بلکه میتواند خوراک شود. رودابهای که از تبار اژدهاست، در پایان داستان با بقایای مردهٔ همان جهان روبهرو میشود و میخواهد آن را در بدن خود فرو ببرد.
صحنه در نهایت باز هم از مرگ به زندگی حرکت میکند. رودابه تا مرز فروپاشی، بیخردی و بلعیدن مردار پیش میرود، اما بدن او که زمانی رستم را زاده بود، دوباره او را به سوی زندگی بازمیگرداند. مار مرده میتواند نشانهٔ پایان جهان اژدهایی باشد؛ اما خوردنِ غذای زندگان، بازگشت به نظمی اصلی است: نظم تن، خرد و ادامهٔ زندگی.
821
«از مادری رودابه تا مار مرده»
یکی از بخش های عجیب شاهنامه 21 بیتی است که پس از مرگ رستم آمده است. پس از سوگواری ها و مراسم با شکوهی که برای رستم برپا می شود ناگهان صحنه به جایی خصوصی تر می رود: سرای زال و رودابه پدر و مادر رستم.
رودابه از زال شکایت می کند که چنان که باید و شاید از مرگ رستم اندوهگین نیستی:
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
پاسخ زال عجیب و بی رحمانه است. او می گوید رنج گرسنگی از رنج مرگ رستم بیشتر است:
بدو گفت زال ای زن کمخرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
رودابه برمیآشوبد و سوگند میخورد که دیگر نه بخورد و نه بخوابد، تا بمیرد و دوباره رستم را ببیند:
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روانِ گوِ پیلتن
مگر باز بیند بر آن انجمن
رودابه یک هفته چیزی نمیخورد تا سرانجام از شدت گرسنگی خردش را از دست میدهد و دیوانه می شود:
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچارگی ماتمش سور شد
به باغ میرود و در آب ماری مرده میبیند و می خواهد مار را بگیرد و بخورد:
بیامد به بستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
خدمتکاران مار را از دستش میگیرند، او را به ایوان میبرند و برایش غذا میآورند. رودابه آنقدر میخورد تا سیر و آرام میشود:
ببردند خوان و خورش ساختند
همی خورد هرچیز تا گشت سیر
و درست پس از خوردن، «هوش» او بازمیگردد. این بار خودش به زال میگوید که حق با تو بود:
چو باز آمدش هوش با زال گفت
که گفتار تو با خرد بود جفت
هر آنکس که او را خور و خواب نیست
غم مرگ با جشن و سورش یکیست
در پایینترین و مطمئنترین سطح تفسیر، این اپیزود دربارهٔ حدود جسمانی سوگ است. آدم میخواهد با ارادهٔ خود از جهان کنار بکشد، اما بدن او را دوباره به زندگی برمیگرداند. همچنین «اهمیت زندگی در برابر مرگ» در تفسیر آشکار است. فردوسی بارها می گوید «که با مرده ها آشنایی مکن». گویا وظیفه ما غلبه دادن زندگی بر مرگ است، پیش از آنکه انسان زندگی را انتخاب کند، بدن انتخابش را کرده است.
رودابه نیز پس از بازگشت هوش دیگر نمیخواهد به دنبال رستم بمیرد. مرگ او را میپذیرد و انتخاب می کند به جای گرسنگی کشیدن برای رستم دعا بخواند:
بدان گیتیش جای ده در بهشت
برش ده ز تخمی که ایدر بکشت
در لایهای زیرین، ارتباط مار و آب با رودابه آشکار است. رودابه دختر مهراب و از تبار ضحاک است؛ همان ضحاکی که در سنت ایرانی با Aži Dahāka و جهان مار و اژدها پیوند دارد. حتی یکی از ریشهشناسیهای پیشنهادی نام «رودابه» نیز آن را با «آب رود» مرتبط میداند. اکنون همین رودابه، پس از مرگ رستم، در آب با مار روبهرو میشود؛ اما نه با اژدهایی زنده و هراسانگیز، بلکه با ماری مرده.
در آغاز داستان رودابه، تبار اژدهایی او خطری بزرگ به نظر میرسد. سام و منوچهر از پیوند زال با دختری از خاندان ضحاک بیم دارند. اما رودابه به یکی از بزرگترین چهرههای زایش در شاهنامه بدل میشود: بدن او محل تولد رستم است، پهلوانی چنان عظیم که حتی زادنش از راه طبیعی ممکن نیست و به مداخلهٔ سیمرغ نیاز دارد.
در پایان، همهچیز وارونه شده است. مادر، بیفرزند شده؛ زایش جای خود را به مرگ داده و بدنِ زاینده به جسمی گرسنه و از خرد تهی بدل شده است. رودابه به پایینترین سطح وجود جسمانی فرو میافتد. دیگر نه مادر پهلوان، بلکه بدنی گرسنه است که میخواهد مرداری را ببلعد. و مردار، دقیقاً یک مار است.
میتوان این تصویر را نشانهای از پایان اقتدار آن تبار اژدهایی دانست. آنچه در آغاز داستان به صورت خطری عظیم و هراسانگیز ظاهر میشد، اکنون به ماری مرده بر آب فروکاسته شده است؛ چیزی که نه میهراساند، بلکه میتواند خوراک شود. رودابهای که از تبار اژدهاست، در پایان داستان با بقایای مردهٔ همان جهان روبهرو میشود و میخواهد آن را در بدن خود فرو ببرد.
صحنه در نهایت باز هم از مرگ به زندگی حرکت میکند. رودابه تا مرز فروپاشی، بیخردی و بلعیدن مردار پیش میرود، اما بدن او که زمانی رستم را زاده بود، دوباره او را به سوی زندگی بازمیگرداند. مار مرده میتواند نشانهٔ پایان جهان اژدهایی باشد؛ اما خوردنِ غذای زندگان، بازگشت به نظمی اصلی است: نظم تن، خرد و ادامهٔ زندگی.
821
«از مادری رودابه تا مار مرده»
یکی از بخش های عجیب شاهنامه 21 بیتی است که پس از مرگ رستم آمده است. پس از سوگواری ها و مراسمی که برای رستم برپا می شود ناگهان صحنه به جایی خصوصی تر می رود: سرای زال و رودابه پدر و مادر رستم. رودابه از زال شکایت می کند که چنان که باید و شاید از مرگ رستم اندوهگین نیستی:
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
پاسخ زال عجیب و بی رحمانه است. او می گوید رنج گرسنگی از رنج مرگ رستم بیشتر است:
بدو گفت زال ای زن کمخرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
رودابه برمیآشوبد و سوگند میخورد که دیگر نه بخورد و نه بخوابد، تا بمیرد و دوباره رستم را ببیند:
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روانِ گوِ پیلتن
مگر باز بیند بر آن انجمن
رودابه یک هفته چیزی نمیخورد تا سرانجام از شدت گرسنگی خردش را از دست میدهد و دیوانه می شود:
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچارگی ماتمش سور شد
به باغ میرود و در آب ماری مرده میبیند و می خواهد مار را بگیرد و بخورد:
بیامد به بستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
خدمتکاران مار را از دستش میگیرند، او را به ایوان میبرند و برایش غذا میآورند. رودابه آنقدر میخورد تا سیر و آرام میشود:
ببردند خوان و خورش ساختند
همی خورد هرچیز تا گشت سیر
و درست پس از خوردن، «هوش» او بازمیگردد. این بار خودش به زال میگوید که حق با تو بود:
چو باز آمدش هوش با زال گفت
که گفتار تو با خرد بود جفت
هر آنکس که او را خور و خواب نیست
غم مرگ با جشن و سورش یکیست
در پایینترین و مطمئنترین سطح تفسیر، این اپیزود دربارهٔ حدود جسمانی سوگ است. آدم میخواهد با ارادهٔ خود از جهان کنار بکشد، اما بدن او را دوباره به زندگی برمیگرداند. همچنین اهمیت زندگی در برابر مرگ درتفسیر آشکار است، فردوسی بارها می گوید که با مرده ها آشنایی مکن، وظیفه ما غلبه دادن زندگی بر مرگ است زیرا پیش از آنکه انسان زندگی را انتخاب کند، بدن انتخابش را کرده است. رودابه نیز پس از بازگشت هوش دیگر نمیخواهد به دنبال رستم بمیرد. مرگ او را میپذیرد و انتخاب می کند به جای گرسنگی کشیدن برای رستم دعا بخواند.
بدان گیتیش جای ده در بهشت
برش ده ز تخمی که ایدر بکشت
در لایهای زیرین، ارتباط مار و آب با رودابه آشکار است. رودابه دختر مهراب و از تبار ضحاک است؛ همان ضحاکی که در سنت ایرانی با Aži Dahāka و جهان مار و اژدها پیوند دارد. حتی یکی از ریشهشناسیهای پیشنهادی نام «رودابه» نیز آن را با «آب رود» مرتبط میداند. اکنون همین رودابه، پس از مرگ رستم، در آب با مار روبهرو میشود؛ اما نه با اژدهایی زنده و هراسانگیز، بلکه با ماری مرده.
در آغاز داستان رودابه، تبار اژدهایی او خطری بزرگ به نظر میرسد. سام و منوچهر از پیوند زال با دختری از خاندان ضحاک بیم دارند. اما رودابه به یکی از بزرگترین چهرههای زایش در شاهنامه بدل میشود: بدن او محل تولد رستم است، پهلوانی چنان عظیم که حتی زادنش از راه طبیعی ممکن نیست و به مداخلهٔ سیمرغ نیاز دارد.
در پایان، همهچیز وارونه شده است. مادر، بیفرزند شده؛ زایش جای خود را به مرگ داده و بدنِ زاینده به جسمی گرسنه و از خرد تهی بدل شده است. رودابه به پایینترین سطح وجود جسمانی فرو میافتد. دیگر نه مادر پهلوان، بلکه بدنی گرسنه است که میخواهد مرداری را ببلعد. و مردار، دقیقاً یک مار است.
میتوان این تصویر را نشانهای از پایان اقتدار آن تبار اژدهایی دانست. آنچه در آغاز داستان به صورت خطری عظیم و هراسانگیز ظاهر میشد، اکنون به ماری مرده بر آب فروکاسته شده است؛ چیزی که نه میهراساند، بلکه میتواند خوراک شود. رودابهای که از تبار اژدهاست، در پایان داستان با بقایای مردهٔ همان جهان روبهرو میشود و میخواهد آن را در بدن خود فرو ببرد.
صحنه در نهایت باز هم از مرگ به زندگی حرکت میکند. رودابه تا مرز فروپاشی، بیخردی و بلعیدن مردار پیش میرود، اما بدن او که زمانی رستم را زاده بود، دوباره او را به سوی زندگی بازمیگرداند. مار مرده میتواند نشانهٔ پایان جهان اژدهایی باشد؛ اما خوردنِ غذای زندگان، بازگشت به نظمی اصلی است: نظم تن، خرد و ادامهٔ زندگی.
821
Repost from N/a
« On vient de me dire un fait qui m’épouvante : les Anglais sont en train de faire le plan d’un chemin de fer qui doit aller de Calais à Calcutta. Il traversera les Balkans, le Taurus, la Perse, l’Himalaya. Hélas, serions-nous trop vieux pour ne pas éternellement regretter le bruit des roues du char d’Hector ? »
-Gustave Flaubert, Correspondance
🌅La gare Saint-Lazare, Claude Monet, 1877
821
گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفت
برقِ عشق ار خرمنِ پشمینه پوشی سوخت سوخت
جورِ شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
در طریقت رنجشِ خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
گر دلی از غمزهٔ دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گر میانِ همنشینان ناسزایی رفت رفت
عیبِ حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت رفت
#حافظ
821
از نقاط اوج شاهنامه
صحنه پردازی فردوسی
«حال رستم قبل از نبرد با اسفندیار»
چو رستم بیامد به ایوان خویش
نگه کرد چندی به دیوان خویش
زواره بیامد به نزدیک اوی
ورا دید پژمرده و زردروی
بدو گفت رو تیغ هندی بیار
یکی جوشن و مغفری نامدار
کمان آر و برگستوان آر و ببر
کمند آر و گرز گران آر و گبر
زواره بفرمود تا هرچ گفت
بیاورد گنجور او از نهفت
چو رستم سلیح نبردش بدید
سرافشاند و باد از جگر برکشید
چنین گفت کای جوشن کارزار
برآسودی از جنگ یک روزگار
کنون کار پیش آمدت سخت باش
به هر جای پیراهن بخت باش
#فردوسی
#شاهنامه
821
خطبه داستان رستم و اسفندیار
کنون خورد باید می خوشگُوار
که می بویِ مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنُک آنک دل، شاد دارد به نوش
دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست، فرخ مر آن را که هست
ببخشایْ بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلست
همه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دُژَم؟
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هژبر
بَدَرَّد همی باد، پیراهنش
دِرَفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا
به نزدیک خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی؟
به زیر گلاندر، چه موید همی؟
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آوازِ رستم، شبِ تیره، ابر
بِدَرَّد دل و گوشِ غرانهژبر
صدای تندر چون آواز رستم است و بلبل بر مرگ اسفندیار مینالد821
Repost from روسپی بزرگوار.
باربارا؛ اینکه نمیخواهی زنده بمانی هیچ تعارضی با اینکه نمیخواهی بمیری ندارد.
821
ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد
این دختر زمانه که هر دم به دامنی است
یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد
این سکهی بزرگی و اقبال و سروری
یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد
چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است
تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چیز کردهاند
عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد
چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد
یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد
میرزا علی نقی خان حکیم الممالک
821
ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد
این دختر زمانه که هر دم به دامنی است
یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد
این سکهی بزرگی و اقبال و سروری
یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد
چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است
تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چیز کردهاند
عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد
چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد
یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد
میرزا علی نقی خان حکیم الممالک
821
ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد
این دختر زمانه که هر دم به دامنی است
یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد
این سکهی بزرگی و اقبال و سروری
یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد
چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است
تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چیز کردهاند
عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد
چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد
یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد
میرزا علی نقی خان حکیم الممالک
