مشاهدات
Відкрити в Telegram
4 054
Підписники
+524 години
+817 днів
+36530 днів
Завантажуємо дані
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
листопад '26лист '26
листопад '26
+96
в 1 каналах
жовтень '26
+363
в 13 каналах
Get PRO
вересень '26
+179
в 6 каналах
Get PRO
серпень '26
+197
в 7 каналах
Get PRO
липень '26
+337
в 18 каналах
Get PRO
червень '26
+308
в 10 каналах
Get PRO
травень '26
+108
в 3 каналах
Get PRO
квітень '26
+40
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+11
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+157
в 9 каналах
Get PRO
січень '26
+53
в 7 каналах
Get PRO
грудень '25
+91
в 9 каналах
Get PRO
листопад '25
+72
в 7 каналах
Get PRO
жовтень '25
+90
в 3 каналах
Get PRO
вересень '25
+220
в 13 каналах
Get PRO
серпень '25
+138
в 6 каналах
Get PRO
липень '25
+93
в 6 каналах
Get PRO
червень '25
+96
в 6 каналах
Get PRO
травень '25
+137
в 11 каналах
Get PRO
квітень '25
+77
в 4 каналах
Get PRO
березень '25
+84
в 3 каналах
Get PRO
лютий '25
+99
в 6 каналах
Get PRO
січень '25
+152
в 6 каналах
Get PRO
грудень '24
+212
в 6 каналах
Get PRO
листопад '24
+198
в 5 каналах
Get PRO
жовтень '24
+188
в 5 каналах
Get PRO
вересень '24
+110
в 7 каналах
Get PRO
серпень '24
+113
в 5 каналах
Get PRO
липень '24
+192
в 8 каналах
Get PRO
червень '24
+167
в 3 каналах
Get PRO
травень '24
+154
в 5 каналах
Get PRO
квітень '24
+193
в 1 каналах
Get PRO
березень '24
+194
в 2 каналах
Get PRO
лютий '24
+151
в 2 каналах
Get PRO
січень '24
+126
в 0 каналах
Get PRO
грудень '23
+137
в 0 каналах
Get PRO
листопад '23
+38
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+28
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+770
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 07 листопада | +8 | |||
| 06 листопада | +8 | |||
| 05 листопада | +9 | |||
| 04 листопада | +7 | |||
| 03 листопада | +21 | |||
| 02 листопада | +20 | |||
| 01 листопада | +23 |
Дописи каналу
💬سرگشتگی و حیرانی به مثابهیِ حاملگی
در مرکزِ شهرِ آتن مردی از سقراط میپرسد که به جوانان چه یاد میدهد و سقراط میگوید که مامایی میکند! میگوید که قابله است! ولی قابلهیِ جوانان! سقراط در دیالوگِ "ثئایتتوس" میگوید که فقط به سراغِ مرداني میرود که از حیرت و سرگشتگی (آپوریا) رنج میبرند زیرا وقتشان شده است و خودشان علتِ دردشان را نمیدانند. آنها دردِ زایمان دارند و میخواهند، ولی نه زایمانِ جسمانی بلکه روحانی. در این دیالوگ این ثئایتتوس است که از سرگشتگی و حیرانی درد میکشد و سقراط میگوید که او آبستن است و وقتِ زایماناش شده است و فقط اوست که میتواند کمکاش کند که حقیقت زاده شود:
«ای ثئایتتوسِ عزیز، تو دردِ زایمان میکشی، زیرا تهی و خالی نیستی، بلکه آبستن شدهای.»
-ثئایتتوس، افلاطون، 148
پ.ن: امشب فیلمِ «سقراط» به کارگردانیِ روبرتو رزلینی را تماشا کردم. فیلمی عالی! از او قبلاً هم فيلمي معرفی کرده بودم.
| 2 | «زیرا کسانی هستند که زندگی در تنهایی برایشان از مرگ سنگینتر است و حتی به نظرشان میرسد که تنهایی آنان را به سویِ مرگ خواهد برد. این وضع بیش از همه برایِ کسانی پیش میآید که با ادبیات و دانش بیگانهاند؛ کسانی که اگر همصحبتی نداشته باشند، نه میدانند با خود چه بگویند و نه با کتابهایشان؛ ازاینرو خاموش و بیزباناند. اما من بر این باورم که تنهایی، بدونِ ادبیات و دانش، تبعید است، زندان است، شکنجهگاه است؛ ولی اگر ادبیات را به آن بیفزایی، وطن است، آزادی است و لذت. زیرا دربارهیِ فراغت، این سخن سیسرون مشهور است: «چه چیزی شیرینتر از فراغتی آمیخته با دانش و ادبیات است؟» و در مقابل، این سخنِ سنکا نیز به همان اندازه مشهور است: «فراغتِ بدون ادبیات و دانش، مرگ است و گورِ انسانی زنده.» و اگرچه، چنانکه در آغاز گفتم، این دو پناهگاهِ دلپذیرِ فیلسوفان ــ یعنی تنهایی و فراغت ــ گاه حتی برایِ اهلِ دانش نیز بسیار ناخوشایند میشوند، بااینحال علتِ آن روشن است. این حالت برایِ کسانی پیش میآید که یا در زنجیرِ یک لذت اسیر و گرفتارند و زندانِ خویش را دوست میدارند...»
-پترارک، در بابِ زندگی در خلوت | 401 |
| 3 | «اما من بر این باورم که تنهایی، بدونِ ادبیات و دانش، تبعید است، زندان است، شکنجهگاه است؛ ولی اگر ادبیات را به آن بیفزایی، وطن است، آزادی است و لذت.»
-فرانچسکو پترارکا (پترارک)، در بابِ زندگی در خلوت | 412 |
| 4 | «من به این کلاس اومدم تا به شما زیباییهایِ اشعارِ پترارک رو تعلیم بدم.»
-اولین شبِ آرامش، والریو زورلینی، 1972 | 366 |
| 5 | Halmeoni.mp3 | 635 |
| 6 | Jacob's Prayer.mp3 | 1 |
| 7 | شاهرخ: چرا خیال میکنی در اعتقادِ ما، منزلِ آخرِ نیاکان، باغ است؟ باغِ بهشت، نه چیزِ دیگر؟
فرهاد: مثلاً چه چیز؟
شاهرخ: نمیدانم، هر تصورِ دیگری امکانپذیر است: لذتهایِ طبیعی و حسیِ دیگر، یا آرامشِ مطلق، بهجت و سعادتِ روح، وحدتی با کلّ و غیره. به جایِ همهیِ اینها بیاختیار تصورِ باغ در خیالِ ما سبز میشود.
-گفتوگو در باغ، شاهرخِ مسکوب، نشرِ فرهنگِ جاوید، ١٣٩٧، ص ٢٠ | 661 |
| 8 | «من گمان میکنم هر کسي در تهِ دلش یک باغي دارد که پناهگاهِ اوست. هیچ کس از آنجا خبر ندارد، کلیدش فقط در دستِ صاحباش است. آنجا، آدم هر تصورِ ممنوعی که دلش میخواهد میکند. عشقهایِ محال، هر آرزویِ ناممکن و هر خواب و خیالِ خوشی، هر چیزِ نشدنی، آنجا شدنی است. یک بهشت، یا شاید جهنم، خودمانی و صمیمی که هر کس برایِ خودش دارد. این باغِ اندرونی چهبسا از دیدِ باغباناش هم پنهان است اما یک روزی و یک جوری آن را کشف میکند.»
-گفتوگو در باغ، شاهرخِ مسکوب، نشرِ فرهنگِ جاوید، ١٣٩٧، ص ٨٨ | 634 |
| 9 | «من گمان میکنم هر کسي در تهِ دلش یک باغي دارد که پناهگاهِ اوست. هیچ کس از آنجا خبر ندارد، کلیدش فقط در دستِ صاحباش است. آنجا، آدم هر تصورِ ممنوعی که دلش میخواهد میکند. عشقهایِ محال، هر آرزویِ ناممکن و هر خواب و خیالِ خوشی، هر چیزِ نشدنی، آنجا شدنی است. یک بهشت، یا شاید جهنم، خودمانی و صمیمی که هر کس برایِ خودش دارد. این باغِ اندرونی چهبسا از دیدِ باغباناش هم پنهان است اما یک روزی و یک جوری آن را کشف میکند.»
-گفتوگو در باغ، شاهرخِ مسکوب، نشرِ فرهنگِ جاوید، ١٣٩٧، ص ٨٨ | 2 |
| 10 | 💬در ستایشِ آن باغ...
باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است
-حافظ
ناتانائیل، من با تو از زیباترین باغهایی که دیدهام خواهم گفت.
-مائدههایِ زمینی، آندره ژید
وقتي کلمهیِ «باغ» را میشنوم یا میخوانم به وجد میآیم. خاطرم جمع میشود، همانطور که در فارسی اصطلاحی داریم با همین مضمون: "تو باغ نیست!" یعنی خاطرش مجموع نیست، حواساش پرت است! ولی این سرخوشی نه به این خاطر است که به یادِ اسطورههایِ "باغِ عدن" یا "بهشتِ گمشده" (آن «عصرِ طلایی»!) و یا سبزی و تازگی و طراوت میافتم (که البته چنین هم است) بلکه دراصل، به این خاطر که باغ نمایشِ حقیقیِ آن میل و خواستهیِ ریشهدارِ آدمی است برایِ افکندنِ طرحي نو در گوشهای از این جهانِ بینظم و آشفته برایِ پناه و آسودگیاش. کسي که" در باغ است"، واقعاً با خودش و زندگیاش راحت است و احساسِ کم و کاستی نمیکند. یادم است که روسو در "خیالپروریها"یش گفته بود که سعادت را فقط زمانی تجربه میکرد که با خودش یکی شده بود. و این اگر همان در باغ بودن نیست پس چیست؟ بله، سعادت، در باغ بودن است. به یاد بیاوریم آنجا که در "کاندید" به قلمِ ولتر، وقتی شخصیتِ اصلیِ داستان به همه چیز بدبین میشود و بر عليهِ خوشبینیِ لایبنیتسی میشورد به باغاش پناه میبرد و آن جملهیِ معروفاش را میگوید:
« Il faut cultiver notre jardin. »
«باید باغِ خودمان را آباد کنیم.»
باغ، حتی شده استعاراً، برایِ کاندید آخرین سنگر است. سنگری که او را از جهانِ بیرون که بدونِ نظم و درستی و راستی است نجات میدهد و حکمِ ملجأ و پناهگاه را دارد. باغ آن نقطهیِ ثقلِ هستیاش است. بنا کردنِ زندگی بر رویِ/در باغ! آری، واقعاً باید همچون حافظ گفت که "خوشتر از باغ" چیست؟ آنجا که انسان را به یادِ عیش و صحبت و بهار و بیزمانی میاندازد:
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
این است خلاصهیِ آرزوهایِ آدمی در این جهان! آری، باغ چنین «یوتوپیایي» است! در باغ آدمیان همانطوری با خیالِ آسوده صحبت میکنند که مؤمنان در بهشت! باغ آن ناکجاآبادي است که توپوگرافیاش اساس و بنیانِ اسطورههایِ بهشت و عدن و فردوسِ و "جنات تجری من تحت الانهارِ" تمامیِ ادیان است. آیا بیدلیل است که ادیان و مذاهب این چنین در این حسرتِ سینهسوزِ آسودن در آن باغِ گمشده بودهاند؟ شاید مانندِ حافظ، ما هم بعضی مواقع هوایِ باغ از خاطرمان برود:
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمندِ حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوایِ باغ دارد
ولی این هوس موقتی است! هوسِ آن "باغ" از سرِ آدمی بیرون نمیرود، حتی در پیرانهسری، زیرا باغ یعنی مجموعِ آن چیزهایِ مطلوب:
در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانهسر حافظ
نشیند بر لبِ جویی و سروی در کنار آرد
این چنین ایماژِ باغ در ذهن و زبانِ حافظ و یا دیگر شاعرانِ ادبیاتِ فارسی حک شده است. ولی این استعاره منحصر به ادبیات و شعر نیست. در معماری و شهرسازی هم ما چنین تجربهای را داریم. ساختنِ قطعهای از بهشت در گوشهای از شهر. منظورم پارکها و فضاهایِ سبز است که تلاشي است رمانتیک برایِ آوردنِ آن بهشتِ گمشده به شهرهایی زمینی. (قبلاً با ارجاع به رماني از میلان کوندرا به استعارهیِ "پارک" اشاره کرده بودم). همچنین استعارهیِ باغ منحصر فقط به ذهنیتِ یک قوم و ملت نیست. در فرهنگِ غربی نیز چنین است. باغ، به باورِ میشل فوکو، مینیاتوری است از کلِ عالم. تمامِ عالم به شکلي فشرده در باغ جمع شده است:
« Le jardin est la plus petite parcelle du monde et puis c'est la totalité du monde. »
«باغ کوچکترین قطعهیِ جهان و در عینِ حال، تمامیتِ جهان است.»
باغ زیباترین استعاره است برایِ جهان و جانِ آدمی. باغ نوعي ایده و مثالِ افلاطونی است از آن مکان و زمانِ ایدهآل و آرمانی. باغ همان نقطهای است که انسان در آن، با خیالی آسوده و راحت، به فکرِ خلقِ بهشت افتاد. باغ استعارهیِ دورههایِ طلایی، بهشت، پناهگاه، گوشهیِ امن و محلِ آسایش است. جایی دور از دستبردِ زمان و خارج از مکان (یوتوپیا). باغ لنگرگاهِ وجود است. باغ، به قولِ سپهری، قوسي است از دایرهیِ (نمادِ کمال و وحدت و بینقصی) سبزِ سعادت:
«باغِ ما شاید قوسي از دایرهیِ سبزِ سعادت بود.»
-سهراب سپهری
باغ، در آخر باید گفت که نقطهیِ آغازِ جهان است، امکاني نو برایِ افکندنِ طرحي تازه، و ما این امکانها را همچون پژواکهایی دور و ضعیف در زندگیِ روزمرهمان میشنویم ولی نمیدانیم از کجا میآیند. تی. اس. الیوت در "چهار کوارتت" میگوید:
"Other echoes
Inhabit the garden. Shall we follow?
Go, go, go, said the bird: human kind
Cannot bear very much reality."
باغ منبع و سرچشمهیِ امکانهاست. آن امکانِ امکانهاست. امکانهایی که میتوانست تحقق بیاید و نیافت. کوتاه، سعادت در باغ بودن است... | 578 |
| 11 | "Certain texts describe the perfection and bliss of the “beginnings”: “the ancient days when each thing was created perfect,” etc. However, the true Paradise seems to be Dilmun, a country in which neither illness nor death exists. There “no lion kills, no wolf carries off a lamb…. No man with eye disease repeats: ‘My eyes are sick.’… No night watchman walks about his post."
-Mircea Eliade, A History of Religious Ideas, volume 1
بعضی متونِ [اسطورهای] کمال و خلسهیِ آن "اوایل" را چنین توصیف میکنند: روزهایِ باستانیای که هر چیزی در نهایتِ کمال آفریده شده بود. باری، بهشتِ حقیقی به نظر میرسد دیلمون باشد، کشوری که در آنجا نه بیماریای است و نه مرگی در کار است. آنجا هیچ شیری کسی را نمیکشد، هیچ گرگی برّهای را نمیدَرَّد.... هیچ کسی با بیماریِ چشم این حرف را تکرار نمیکند که: "چشمانم ناخوش است..." هیچ نگهبانی شبها اطرافِ پستاش قدم نمیزند.
-میرچا الیاده، تاریخِ اندیشههایِ دینی، جلدِ ١، بخشِ سوم، ادیانِ میانرودان
پ.ن: نقاشی "باغِ عدن" نام دارد و توسطِ اراستوس سالزبری فیلد کشیده شده است. | 517 |
| 12 | https://t.me/hamedpoem2017/853 | 508 |
| 13 | 💬جاناتان لیر (Jonathan Lear, 1948–2025) فیلسوف و روانکاوِ آمریکایی و استادِ برجستهیِ فلسفه و اندیشهیِ اجتماعی در دانشگاهِ شیکاگو بود. او از مهمترین متفکرانی بود که میان فلسفهیِ یونانِ باستان، بهویژه افلاطون و ارسطو، و روانکاوی فرویدی پیوند برقرار کردد. محورِ اصلیِ آثارِ او بررسیِ روانِ انسان، ناخودآگاه، میل، خودفریبی، اخلاق، عشق، مرگ، امید و امکانِ شکوفاییِ انسانی است. لیر معتقد بود فلسفه برایِ فهمِ زندگیِ انسانی نمیتواند از روانشناسی و روانکاوی غافل بماند؛ همانطور که روانکاوی نیز برایِ فهمِ مفاهیمی چون عقلانیت، آزادی و زندگیِ خوب [good life] به فلسفه نیاز دارد.
این چند فرستهیِ اخیر ادایِ دینی بود به جاناتان لیر، فیلسوف و روانکاوی که من سالهاست کارهایش را شخصاً دنبال میکنم و از او چیزهایِ زیادی آموختهام. | 786 |
| 14 | 💬از معدود کتابهایی که راجع به "زندگیِ خوب" تألیف شده است و پیرامونِ ایدهیِ نیک حرف زده است. هنوز خودم نخواندهام این کتاب را. | 687 |
| 15 | شما محتاجِ شیر هستید، نه غذایِ سنگین! زیرا هر که شیرخواره است، در کلام ناآزموده است، چون هنوز کودک است. اما غذایِ سنگین از آنِ بالغان است؛ آنان که با تمرینِ مداوم، قوایِ تشخیصِ خود را پرورش دادهاند تا نیک را از بد تمییز دهند.
-عبرانیان، ۵:١٢ | 677 |
| 16 | شما محتاجِ شیر هستید، نه غذایِ سنگین!
-عبرانیان، ۵:١٢ | 669 |
| 17 | مهمترین چیز نه زندگی، بلکه زندگیِ خوب است.
-افلاطون، کریتون، 48 | 791 |
| 18 | « Tout a été compris, sauf comment vivre. »
«همه چیز فهمیده و حل شده است، جز شيوهیِ زندگی کردن.»
-سارتر | 723 |
| 19 | 💬اشتراکاتِ فلسفه و روانکاوی (معرفیِ کتابي دیگر از جاناتان لیر)
١-ناخودآگاه همچون حیرت در فلسفه
باید اعتراف کرد که «ناخودآگاه» اجازهیِ شناختنِ کاملِ خویشتن [self] را به ما نمیدهد، مگر اینکه بر این باور باشیم که خود [self] یک برساخت [construct] است، یک برساختِ کاملاً عقلانی [rational] که در آن نیروهایِ غیرِ عقلانی دخیل نیستند. این مانع [ناخودآگاه] ما را به حیرت میافکند! پس چه باید کرد؟ در روانکاوی، ناخودآگاه، نقطهیِ عزیمتِ ما است برایِ فهمِ بهترِ و ژرفترِ خودمان، اعمال و انگیزههامان.
درست همانطور که برایِ قدما «حیرت» نقطهیِ عزیمتِ فلسفه بود، نقطهیِ شروعِ شناختِ روانکاوی هم «ناخودآگاه» است. ناخودآگاه سوژه را به حیرت میافکند، اما چرا؟ جاناتان لیر میگوید که حیرت به این معنا که نیروهایی در حياتِ روانیِ ما در کار است که خارج از محدودهیِ عقل و خرد فعالیت میکنند و فراتر از آن، میتوانند عقل را از مسیرِ درستِ جهتبخشی به زندگیِ شخص خارج سازند! این نیروها غیرِ عقلانی (non-rational) هستند. پس بر ماست که نورِ آگاهی بر این نقطهیِ تاریک بتابانیم و با آن آشنا شویم تا بتوانیم یک زندگیِ شکوفا و سالم و خوب داشته باشیم.
٢-اخلال در جریانِ زندگیِ عادی
شفایِ نفس soul از نظرِ افلاطون یعنی حلِ نزاع و جنگِ شکلگرفته میانِ سه جزءِ نفس: لوگوس، ثوموس و اروس. اگر این نزاع حل نشود، شخص نمیتواند به شیوهای سالم شخصیتِ خودش رو شکوفا کند، نمیتواند مطالعه کند، تمرکز کند و یا هر نوع فعالیتی را به درستی به سرانجام برساند و خلاصه، یک «زندگیِ خوب» داشته باشند. پس سلامتِ نفس وابسته به این مسئلهیِ مهم است و بیماریاش نیز نتیجهیِ بیتوجهی و عدمِ رسیدگی به این مسئله. فروید هم دیدگاهی نسبتاً مشابه دارد. رواننژندی و nerousis نتیجهیِ نوعی اختلال و عدمِ هماهنگی و هارمونی میانِ سه جزءِ روان است: نهاد، ایگو و سوپرایگو. میشود گفت که تعریفِ سلامتِ [health] نفس [soul] نزدِ افلاطون و سلامتِ روان [psyche] نزدِ فروید بهنوعی با یکدیگر همپوشانی دارد و در یک تقاطع به هم میرسند. از نظرِ جاناتان لیر این میتواند به توسعهیِ متقابلِ تواناییهاییِ فلسفه و روانکاوی جهتِ کسبِ بصیرتی عمیقتر برایِ داشتنِ زندگیِ بهتر کمکِ زیادی بکند. در اینجا ما با یک دیدگاهِ کلنگر (holistic) روبرو هستیم: فلسفه و روانکاوی هدفشان هدایتِ یک زندگیِ شکوفا و خوب است.
٣-تعهد به حقیقت
جریانِ آزادِ خودآگاهی (free flow of self-consciousness) در روانکاوی فقط یک هدف دارد: به دنبالِ حقیقت است. (البته حقیقت نه به معنایِ "مطابقت" که در اپیستمولوژی رایج است) این تعهد به حقیقت همان معیار و سنجهای است که روانکاوی را به فلسفه نزدیک میسازد. روانکاو به مراجعاش اجازه میدهد که خودش را به جریانِ آزاد و بدونِ سانسورِ آگاهیاش بسپارد و هر چه میخواهد را به زبان آورد تا بلکه در این میان، بارقهها و جرقههایی در جملات و گفتارهایِ شخصِ بیمار رخ بنماید که، شاید برایِ مراجع بیاهمیت جلوه کند، ولی برایِ درمانگر و روانکاو چنین نباشد. این جزئیاتِ افشاشده در جریانِ آزادِ خودآگاهی در حینِ درمان میتواند روشنگرِ بسیاری از مسائل باشد که برایِ خودِ مراجع کاملاً فاقدِ اهمیت است. به عبارتي، "حقیقت" همان جايي است که تصور میشود بیاهمیت و ناچیز است و بهتر است از آن عبور شود. این شیوه، از نظرِ جاناتان لیر، از بعضی جهات به ديالوگِ سقراطی شبیه است. سقراط خودش را به جهل و نادانی میزد تا شخص هر چيزي را راجع به یک موضوع میداند بر زبان آورد، حالآنکه او از این مسئله آگاه نیست که سقراط خودش را به نادانی زده است و کاملاً متوجه است که او چه چیزهایی را بر زبان میآورد. و فقط بعد از گوش سپردن به حرفهایِ طرفِ مقابل است که دست به اصلاح و تربیت و درمانِ او میزند. در اینجا نیز این حقیقت است که ما را آزاد میسازد و باعث میشود یک زندگیِ خوب و شکوفا داشته باشیم. نگاهِ جاناتان لیر یک نگاهِ کلنگر است و در جزئیات اسیر نمیشود. او با تلفیقِ فلسفه و روانکاوی خواندنِ این کتاب را چنان جذاب و شیرین و آموزنده ساخته که بهسختی میشود آن را کنار گذاشت. این دومین کتابي است که من از جاناتان لیر در اینجا معرفی میکنم. اولین بار من از او کتابِ "فروید" را خواندم، سالها پیش. ولی همین یک کتاب کافی بود تا مرا به طرزِ فکرِ او علاقهمند سازد. رجوعاش به قدما و فلاسفهیِ کلاسیک (خصوصاً افلاطون و ارسطو) عمق و ژرفایی ویژه به بصیرتها و دیدگاههایِ او بخشیده که در دیگر رویکردهایِ روانکاوی شاید نشود سراغاش را گرفت.
پ.ن: متأسفانه از او فقط یک کتاب به فارسی ترجمه شده است! | 637 |
| 20 | Немає тексту... | 569 |
