برکهی کهن
Відкрити в Telegram
محورِ اصلیِ کانال، ادبیات است و روانشناسی و تجاربی که به عنوانِ دانش آموز، در این دو مقوله کسب میکنم. به جز متنِ کتابها، باقیِ نوشتهها، صرفا تفکراتی شخصی است و هیچ اصراری به صحتشان ندارم.
Показати більше2 878
Підписники
-124 години
+77 днів
+4530 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+7
в 0 каналах
серпень '26
+95
в 1 каналах
Get PRO
липень '26
+56
в 0 каналах
Get PRO
червень '26
+68
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+35
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+9
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+7
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+42
в 1 каналах
Get PRO
січень '26
+46
в 4 каналах
Get PRO
грудень '25
+29
в 2 каналах
Get PRO
листопад '25
+72
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '25
+54
в 2 каналах
Get PRO
вересень '25
+43
в 1 каналах
Get PRO
серпень '25
+43
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+112
в 6 каналах
Get PRO
червень '25
+46
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+64
в 2 каналах
Get PRO
квітень '25
+39
в 2 каналах
Get PRO
березень '25
+66
в 5 каналах
Get PRO
лютий '25
+78
в 5 каналах
Get PRO
січень '25
+97
в 2 каналах
Get PRO
грудень '24
+129
в 7 каналах
Get PRO
листопад '24
+97
в 5 каналах
Get PRO
жовтень '24
+79
в 1 каналах
Get PRO
вересень '24
+58
в 1 каналах
Get PRO
серпень '24
+123
в 3 каналах
Get PRO
липень '24
+108
в 7 каналах
Get PRO
червень '24
+57
в 6 каналах
Get PRO
травень '24
+79
в 3 каналах
Get PRO
квітень '24
+84
в 1 каналах
Get PRO
березень '24
+86
в 1 каналах
Get PRO
лютий '24
+113
в 3 каналах
Get PRO
січень '24
+184
в 8 каналах
Get PRO
грудень '23
+82
в 2 каналах
Get PRO
листопад '23
+42
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+70
в 2 каналах
Get PRO
вересень '23
+101
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+60
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+91
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+57
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+82
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+78
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+63
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+35
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+65
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+54
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+56
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+104
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+33
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+29
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+53
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+31
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+42
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+56
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+44
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+46
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+49
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+51
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+81
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+67
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+52
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+77
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+36
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+84
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+135
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+1 719
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 03 вересня | 0 | |||
| 02 вересня | +2 | |||
| 01 вересня | +5 |
Дописи каналу
Repost from برکهی کهن
🔺بردگی از سرِ ترس. تجربهی کاملاً واقعیِ من🔻
بچه که بودم، از خواهرم «لیلا» میترسیدم. همان ترسِ کودک از والدین. ترسِ گنگی که از کتک خوردن و تنبیه شدن نیست. ترسی که هیچ کودکی نمیداند از چه چیزیست، اما همهی رفتارهایش با والدین را شکل میدهد.
این ترسِ من از خواهرم، برای همهی کودکانِ فامیل هم مشهود بود و خبر داشتند.
یکی از این کودکان، پسرعموی لوس و ننرم بود. از آن پسربچههایی که دردانهی عمهها و خالهها هستند و خودشان را مرکز کائنات تصور میکنند.
روزی در صحبتهای کودکانهای که هر پسربچهای تجربهاش را دارد، به این پسرعموی لوس گفتم «من دوست دارم دودولِ زنها را ببینم!»
او که انگار کشفی مهم کرده باشد چشمهایش برقی زد و گفت «الان به لیلا میگم»
من او را محکم گرفتم و التماس کنان مانعش شدم.
گفت پس یک شرط دارد. از این به بعد هرچه گفتم باید عمل کنی وگرنه به لیلا میگویم.
من از ترس قبول کردم.
مدتی گذشت و این پسرعموی لوس، اختراعی هم به این کشفش افزود.
قرار شد هربار که دستهایش را به شکلی خاص در هوا چرخاند و مانند صلیب روی هم گذاشت، من بفهمم که این یعنی تهدید به افشای راز.
چون در میان بچهها نمیشد این کشفش را بلند بگوید.
مثلا میگفت: بیا با من فوتبال بازی کن. اگر میگفتم نه فوراً دستهایش را میچرخاند و روی هم میگذاشت و من هم میرفتم فوتبال بازی میکردم.
این رفتارِ فرساینده یکسال ادامه داشت. من عملا بردهی پسرعمویم بودم. چون ترسم را میشناخت.
حتا یکبار در این یکسال، او حرفی به مراتب بدتر از حرف من زد! یکبار که نشسته بودیم، به بردهی مفلوکش رازی را گفت. گفت دوست دارد ممههای زنِ پسرِ عمویِ دیگرمان را لمس کند.
من گفتم آهااااا. پس اگر تو راز من را بگویی من هم رازِ تو را میگویم.
در کمال تعجب دیدم که با اعتماد به نفس گفت برویم بگوییم!!!
آنقدر عزیزکردهی فامیل بود که ترسی نداشت اما من آنقدر ترس داشتم که اعتماد به نفسی برایم نمانده بود و از موضعم عقب نشستم و باز به غلط کردن افتادم و برای جبرانِ جسارتم از پول توجیبیام یک یخمک برایش خریدم.
اما این مدت بسیار فرساینده بود. روزها خودش را میدیدم و شبها خوابش را.
هروقت میخواستم از او فرار کنم دستهایش میچرخید و مثل جادوگری مرا کنترل میکرد و این حرکت را دیگر بچهها هم دیده بودند و برایم شرمآور شده بود.
غروب روزی پنجشنبه بود. از مدرسه آمده بودم و منتظر جمعهی تعطیل بودم و یک روز آزادیام؛ که آمد و گفت باید بیایی خانهی ما فوتبال کنیم.
من تمام عمرم از فوتبال متنفر بودم. از دیدنش، بازی کردنش، همه چیزش. در این یکسال بیش از حد توانم فوتبال بازی کرده بودم.
گفتم نمیآیم.
دستانش را چرخاند.
درونم چیزی قلیان کرد. چیزی شبیه به ترس و تهوع.
گفتم بگو.
لیلا را صدا زد. لیلا آمد، گفت گوشت را بیار. لیلا گوشش را نزدیک برد و در گوشش چیزی گفت.
لیلا خشمگین به من نگاه کرد. دمپاییِ سبزرنگی را برداشت و من را جلو چشم آن پسرعموی لوسِ ننر کتک زد.
بی ذرهای گریه کردن کتکم را خوردم و طعم شیرین آزادیِ به دست آوردهام را مزه کردم و رفتم توی سرپلهی خانهمان که پاتوقِ تنهاییَم بود با لذت نشستم و مشغول علایقم شدم.
در لحظهی آخر، پسرعموی لوسم که فهمید بردهاش را از دست داده کمی به من نگاه کرد و با بیتفاوتی رفت دنبال کارش.
قدرتِ تحمیلیِ ترس زیاد است. اما قدرتِ فرسایشِ روحیِ او بیشتر است. تجربهی فردیِ من که به علت کودکی، از اصالتی انسانی برخوردار است به من نشان داده آدم ترس را تا مدتی تاب میآورد.
در نهایت رفتاری تهاجمی نشان خواهد داد.
البته مسئلهی تربیتیِ مهمی هم وجود دارد که در تربیت کودک چهقدر مهم است که او احساس امنیت کند تا اینگونه کرامت و اعتماد به نفسش را از دست ندهد.
بعدها داستانی خواندم از «رومن گاری» در کتابِ «پرندگان میروند در پرو میمیرند». نام داستان «قدیمیترین داستان دنیا» است.
داستان از این قرار است که:
🔺خطر لو رفتنِ داستان🔻
یک یهودی بعد از پایان جنگ جهانی دوم، شبانه از شهر بیرون میرفته و بر میگشته. روزی تعقیبش میکنند و میبینند به یک افسر آلمانی که در زمان جنگ شکنجهگرش بوده و از ترس اعدام مخفی شده سر میزند و برایش غذا میبرد. وقتی با تعجب میپرسند چرا این کار را میکنی؟ میگوید «قول داده دفعهی بعد کمتر اذیتم کند»
🔺پایان خطر لو رفتنِ داستان🔻
این داستان مرا به یاد آن روزهای خودم انداخت و فهمیدم مسئلهی بردگی از سرِ ترس، مسئلهای عمیق است که باید به آن فکر کرد.
اما به نظر من بر عکسِ داستانِ «رومن گری» در نهایت انسانِ تحتِ ستم، از ترسیدن خسته خواهد شد و رفتاری تهاجمی بروز خواهد داد و در آن زمان وای به حالِ ظالم.
ـ @berkeye_kohan ـ
| 2 |
عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیرانِ حسنِ خویشتنی
«افصح الفصحا، سعدیِ بزرگ»
و با تضمینِ مصراعِ دوم:
تو هم در آینه حیرانِ حسنِ خویشتنی
زمانهایست که هرکس به خود گرفتار است
«آصفی هروی»
ـ @berkeye_kohan ـ
| 691 |
| 3 |
عبث به فکرِ قماشِ ثبات، جامه مدَر
به عالمی که تویی، انقلاب میبافند...
«بیدلِ دهلوی»
ـ @kelkinche ـ
انقلاب در این بیت اصلا به معنای انقلاب سیاسی نیست. یعنی دگرگونی، یعنی عدم ثبات، اما میشود از این بیت برداشتی به راحتی سیاسی هم کرد. هر قدرتمندی دنبال حفظ قدرت و ثباتِ جایگاهش است، اما بیدل میگوید برای ثابت ماندن، جامه مدر، همان که امروزه میگوییم یقهی خودت را پاره نکن، و عامیانهتر یعنی زور الکی نزن. برای ثابت ماندن تلاش بیهوده نکن، چون این عالم، به جای قماشِ ثبات، انقلاب میبافد و لباسِ سقوط را به تنت خواهد کرد.
بیدلِ عزیز.... بیدلِ بیبدیل....
ـ @berkeye_kohan ـ
| 816 |
| 4 |
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
| 790 |
| 5 |
آنجا که افرادی نادان و فرومایه و پَست به حکومت و قدرت رسیدهاند و افرادِ شایسته و ارزشمند یا کشته شدهاند یا به فلاکت افتادهاند، در «تاریخِ جهانگشای جوینی» میخوانیم:
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پُشتِ هنر آنروز شکستهست درست
کاین بی هنران پشت به بالش دادند
ـ @berkeye_kohan ـ
پشت به بالش دادن کنایه از به قدرت رسیدن است. یعنی به تخت پادشاهی تکیه دادهاند.
| 1 023 |
| 6 |
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید 😏 و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
«حافظ»
| 993 |
| 7 |
سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی....
| 1 522 |
| 8 |
آهای مردمِ بیچهرهی نقابفروشان
میانهبازِ وسطگیر و دورِ قابفروشان
سپرده گوش به افسانههای خامِ رهایی
نشستهاید کنارِ بساطِ خوابفروشان
چه دلخوشید شما سفلهگان به گوشهی امنی؟
نمانده گوشهی امنی از این عذابفروشان
امیدِ معجزهای نیست از نبیِّ دروغین
مخر امیدِ درستی از این خرابفروشان
مبر به طاق و به گنبد گمانِ خانه و مسجد
که سرپناه نیاید از این حبابفروشان
سه وعده وعده به ما دادهاند از این همه نعمت
به ما رسیده فقط دودِ این کبابفروشان
نمانده نورِ امیدی به یک دقیقهی دیگر
ستاره میطلبی چند از این شهابفروشان؟
عجب نباشد اگر تشنهاید دم به دمِ عمر
که خوردهاید فریب از لبِ سرابفروشان
«حمید زارعیِ مرودشت»
ـ @berkeye_kohan ـ
| 1 513 |
| 9 |
به گمانم دارم آلزایمر میگیرم. الان یکنفر گفت این مطلب را که قبلا گذاشتهای. نگاه کردم و دیدم گذاشتهام و واقعا یادم رفته بود.
به طرزی شگفتانگیز ذرهای یادم نبود که قبلا حتا عکس نسخه را هم گذاشته بودم 😐
| 1 397 |
| 10 |
تصور کنید حافظ آن معشوق، یا ممدوح بلندمرتبه و بزرگوارش را به یک پرندهی کوچک و استخوانی تشبیه کند که در رواق خانه، آشیانههای خاری و حقیر میسازند.
بیشتر به جوک شبیه است.
| 1 390 |
| 11 |
نسخهی خطی دیوان حافظ کتابت شده در سال هشتصد و یک قدیمیترین نسخه از اشعار حافظ.
| 1 383 |
| 12 |
بارها تاکید کردهام که در بیت مشهور حافظ
رواق منظر چشم من «آستانه»ی توست
آستانه درست است و آشیانه غلط است.
عدهای به صرف فعل فرود آمدن در مصراع بعد میگویند حافظ مخاطب شعر را به پرنده تشبیه میکند و میگوید به آشیانه فرود بیا. توجیهی بسیار بسیار سست آن هم برای کلام خواجه. فعل فرود آمدن، برای انسانهای بزرگ به کار میرفته به منظورِ رعایت ادب. یعنی جایگاه شما والاتر از ماست و باید فرود بیایید تا پا به منزل ما بگذارید.
اما کلمهی آستانه... به قسمت پایین در که هنگام ورود پا برآن میگذارند آستانه میگویند.
حافظ میگوید رواق خانهی من یا رواقمنظر خانهی من که بالاترین نقطهی خانهی من است، برای تو حکمِ آستانهی درت را دارد. پس قدم رنجه کن و پایین بیا و به بالاترین جای خانهی من بنشین.
حال به تصویر نگاه کنید که نسخهی هشتصد و یک هم این کلمه را «آستانه» ضبط کرده. یعنی قدیمیترین نسخهی اشعار حافظ در جهان که شاگرد و مرید حافظ مدونش کرده، آستانه ذکر شده و آشیانه، تنها یک ایراد در خوانش بوده. چون در قدیم رسم بوده که نقطهی حروف را نمیگذاشته اند و طبیعیست کاتبی به اشتباه «آستانه» را «آشیانه» خوانده باشد.
| 1 286 |
| 13 |
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
«سعدی شیرازی»
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمرمان به گا رفت در دولتِ آخوندی...
«عاصی شیرازی»
ـ @berkeye_kohan ـ
| 1 252 |
| 14 |
🔺مسئولیت شنیدن این موزیک با خودتان است...🔻
غزلی شاهکار در ادبیات داریم با مطلعِ
ز گریه مردمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مردمان چون است
این غزل، به نام حافظ مشهور است. اما نکتهی مهم این است که این غزلِ فوقالعاده در دیوان شاعری گمنام به نام «حیدر شیرازی» نیز آمده. شاعری با زبانی پخته، دقیق و نگاهی شاعرانه. هم نزدیک به سعدی هم نزدیک به حافظ. متاسفانه از این شاعر جز دیوانش چیز خاصی نمیدانیم.
خلاصه...
قصدم معرفی حیدر نبود. قصدم این است که چهار روز است به طور پیوسته آهنگی جذاب و دلنشین از این قطعه را دارم گوش میکنم. چنان این قطعه به دلم نشسته که در همه حال در تکرار پخش است. این قطعه را همان «مِل» که در دو سه پست بالا معرفی کردم خوانده و متاسفانه در کانال تلگرامش نیست و از لینک زیر میتوانید بشنوید. پیش از شنیدن مراقب باشید که دارید قدم به باتلاق میگذارید و بیرون آمدن از این ملودی بسیار دشوار است
https://youtu.be/KtoyPu3VF2Q?is=mTTQWweVWZSePsUu
| 1 432 |
| 15 |
چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم _
به اختیار؟ که از اختیار بیرون است
«حافظ / حیدر شیرازی»
ـ @berkeye_kohan ـ
| 1 123 |
| 16 |
زین تفنگ و تیر پرخاشی که دارد جهلِ خلق
نیست ممکن تا نیارد در میان شمشیر، صلح!
«بیدلِ دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
معنای بیت:
وقتی جهل و جنونِ خلق، به تیر و تفنگ مسلح است، صلح بدون جنگ ممکن نیست....
| 1 066 |
| 17 |
https://t.me/gorbzradio/6
این👆🏼قطعه یکی از قطعات مورد علاقهی من از این کانال است.
| 892 |
| 18 |
ملمداس به تلگرام پیوست!
خوانندهی ساختهشده توسط هوش مصنوعی که اشعار کلاسیک فارسی را با ملودیهایی بسیار زیبا و با کمترین اشتباهات ممکن اجرا میکند در تلگرام کانال راهاندازی کرده.
https://t.me/gorbzradio
من دوستی که پشت این پروژه است را شخصاً نمیشناسم اما اگر همین حداقل اشتباهات در کلمات را هم تصحیح کنند، دیگر با اجراهایی بسیار زیبا از اشعار بزرگان ادبیات کلاسیک روبرو خواهیم بود. من مدتها بود موسیقی گوش نمیدادم چون اشعار به دلم نمینشست. از وقتی با کانال یوتیوب این دوستمان آشنا شدهام مرتب برخی از این اجراها را گوش میدهم.
| 1 188 |
| 19 |
ز مشرقِ سرِ کو، آفتابِ طلعتِ تو
اگر طلوع کند، طالعم همایون است....
«حافظ»
طالعِ همهمون ایشالا....
ـ @berkeye_kohan ـ
| 1 048 |
| 20 |
ایرانِ اسلامی یا اسلامِ ایرانی؟
یکی از مسخرهترین تعابیری که در طول عمرم شنیدم، عبارتِ «خدماتِ متقابلِ اسلام و ایران» هست.
اسلام دقیقاً چه خدمتی به ایران کرد؟ سوزوندن کتابخونههاش؟ ویران کردنِ آثارِ باستانیش؟ پاره کردن فرش بهارستانش؟ جزیه گرفتن؟ تغییر چند قرنی زبان رسمی؟
در مقابل، ایران اسلام رو متمدنانه کرد. بهش معماری داد، دستور زبان داد، رَوِش حکومت و زیرساختهای حکمرانی داد، علم و دانشمند داد.
پس این لفظِ مسخرهی «ایرانِ اسلامی» رو دیگه تکرار نکنید. ما ایرانِ اسلامی نداریم. فقط «اسلامِ ایرانی» داریم. اگر ذرهای «فرهنگِ مدارا» در کُدهای پنهانِ اسلام دیده میشه، شک نکنید که در ایران نوشته و در اسلام بارگذاری شده. خدمات متقابلی در کار نبوده. هرچه بوده ایران بوده و ایران و ایران. هنوز هم هرجا از اسلامِ درست و مورد قبولِ جوامع متمدن صحبت میشه، همون اسلامِ ایرانیزه شده هست. اسلام بدون ایران نمیتونست از شنهای عربستان فراتر بره.
| 1 824 |
