uk
Feedback
Gooshe

Gooshe

Відкрити в Telegram

گوشه وب‌سایتی‌ست که از سال ۱۳۹۱ چند نفر در آن از موسیقی، فیلم، کتاب، نقاشی و شکم می‌نویسند و «پادکست هنر با گوشه» را (در یوتیوب) می‌سازند. ©بازنشر مطالب فقط با ذکر و تگ منبع: @gooshe https://linktr.ee/gooshe تماس با گوشه: ✉ gooshe.net[at]gmail[dot]com

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу Gooshe

Канал Gooshe (@gooshe) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 15 844 підписників, посідаючи 18 528 місце в категорії Фільми та 20 689 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 15 844 підписників.

За останніми даними від 10 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -95, а за останні 24 години на -10, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 20.12%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 13.62% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 0 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 2 158 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як سینما, کاساوتیس, ژاپن, فیلم, گوشه.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
گوشه وب‌سایتی‌ست که از سال ۱۳۹۱ چند نفر در آن از موسیقی، فیلم، کتاب، نقاشی و شکم می‌نویسند و «پادکست هنر با گوشه» را (در یوتیوب) می‌سازند. ©بازنشر مطالب فقط با ذکر و تگ منبع: @gooshe https://linktr.ee/gooshe تماس با گوشه: ✉ gooshe.net[at]gmail[dot]...

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 11 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Фільми.

15 844
Підписники
-1024 години
-337 днів
-9530 день
Архів дописів
Gooshe
15 844
‌«رژیم فهمیده بود، زنی که موقع بیرون اومدن از خانه مدام باید از خودش بپرسه: آیا شلوارم به اندازه کافی بلنده؟ آیا روسری‌ام منا
+7
‌«رژیم فهمیده بود، زنی که موقع بیرون اومدن از خانه مدام باید از خودش بپرسه: آیا شلوارم به اندازه کافی بلنده؟ آیا روسری‌ام مناسبه؟ موهام پوشیده است؟ آرایشم زیاد نیست؟ امروز منو نمی‌گیرن؟... دیگه از خودش نمی‌پرسه: آزادی اندیشه‌ام کجاست؟ آزادی بیانم کجاست؟ آیا زندگی‌ام قابل زیستن هست؟ در زندان‌های سیاسی چی می‌گذره؟ چطور می‌تونم آزادی رو‌ تجربه کنم؟»
#مرجان_ساتراپی (۱۴۰۵_۱۳۴۸)، نویسنده، تصویرگر داستان‌ها و کتاب‌های مصور و کارگردانی که هر قطعه اثرش، بهانه‌ای بود تا از خفقان در ایران بگوید و آرزوهایش را برای آزادی ایران طراحی و تصویرگری کند. #marjanesatrapi (1969‐2026) @gooshe

Gooshe
15 844
چرا بسیاری از مردم جهان، از هنرمند تا سیاستمدار، از نویسنده تا تلاشگر اجتماعی و محیط‌زیست، از صدساله شدن چنین انسانی بر سر وجد آمده‌اند؟ #دیوید_اتنبرو @gooshe #پادکست_گوشه #هنر_با_گوشه

Gooshe
15 844
قاتلانی که چرخِ سرزمین‌های دیگر را می‌گردانند در کمینِ ما نشسته‌اند تا وادارمان کنند قاتلانِ سرزمین خود را سرنگون کنیم به باور من آن قاتلِ بیگانه بیش از این قاتل آشنای قدیمی از ما جان خواهد گرفت باور ندارم کسی در آن‌سوی مرزها به راستی خواهانِ آن باشد که ما گره از کارِ خویش بگشاییم و دردهای خود درمان کنیم من میهن‌دوستم و تاب دیدنِ پرچمی در آتش را ندارم چرا که این شعله قاتلانِ هر دو سو را به افراطی شوم می‌کشاند افراطی که سبکبار و بی‌مهار پیش می‌تازد تا جایی که دیگر کسی زنده بر جای نمی‌ماند
بخش‌هایی از شعر «قاتلانی که سرزمین‌های دیگر را می‌گردانند» از مجموعه شعر توان بردگان (۱۹۷۲) سروده #لئونارد_کوهن، با صدا و اجرای خودش در سال ۱۹۷۴. Video: Leonard Cohen reads his poem "The Killers That Run The Other Countries" from his 1972 book "The Energy of Slaves". @gooshe

Gooshe
15 844
#نوروز ۱۴۰۵... سال نو، روز نو، امید نو، زندگی نو، حال نو... @gooshe #نوروز۱۴۰۵
#نوروز ۱۴۰۵... سال نو، روز نو، امید نو، زندگی نو، حال نو... @gooshe #نوروز۱۴۰۵

Gooshe
15 844
‌ نوروز امسال؛ روز نو آزادی ایران را همین ماندن‌های بی‌صدا، همین جشن‌های روشنایی‌بخش در میانه سوگ‌ها، همین ادامه‌‌ دادن‌ها در
نوروز امسال؛ روز نو آزادی ایران را همین ماندن‌های بی‌صدا، همین جشن‌های روشنایی‌بخش در میانه سوگ‌ها، همین ادامه‌‌ دادن‌ها در اوج نومیدی و دوام‌آوردن‌ها در دل ظلمت، همین از دل تاریکی زمستان‌ها برآمدن‌، نگه داشته است. و ما با تمام دل‌شکستگی‌ها، سوگ‌های هوارشده بر سرمان، با جاهای خالی در کنارمان و حفره‌های عمیق در قلب‌هایمان، باز هم بهار را، نوروز را، روز نو را از دلِ ویرانی بیرون می‌کشیم. امسال #نوروز فرق می‌کند. امسال، بزرگداشت این نوروزِ غمین، نکوداشت این نوروزِ غریب با این سفره و نام‌ها و یادها و قاب‌های پر از عکس، خیانت‌نکردن به ایران است که انگار اداره‌کننده‌گانش مثل بقیه دنیا آرزو دارند از آن ویرانه‌ای بسازند بی‌نام و تاریخ و بی‌گذشته و بی‌فرهنگ و بی‌ریشه و بی‌‌نوروز. @gooshe #نوروز۱۴۰۵

Gooshe
15 844
منطق قدرت در برابر منطق تاریخ در چنین لحظه‌هایی، نام‌ها خودشان آدم‌ها را صدا می‌زنند؛ نامِ شاهدانی که گفتن و بر زبان راندنِ حقیقت را حتی وقتی هزینه‌اش جان بود، متوقف نکردند. از علی‌اکبر #سعیدی_سیرجانی که به شخصِ اولِ قدرت نامه نوشت و آگاهانه نوشت: «می‌دانم این نامه در حکم نوشیدن جام شوکران است.» تا صدای بریده‌شده #فریدون_فرخزاد در غربت که در سکوت زمانه، به عقل و حقیقت و خِرد و آگاهی خطرناک، وفادار بود و پرسش‌هایی می‌پرسید که امروز به جوابش رسیده‌ایم. از چشمانِ بازمانده از وحشتِ کارون حاجی‌زاده، کودکِ نُه‌ساله، تا تصویرِ جهانیِ صورتِ خون‌آلودِ ندا آقاسلطان. از سارینا اسماعیل‌زاده که پرسشی ساده اما بنیادین داشت: «یعنی می‌شه که بشه؟»، تا بدن‌های آرمیده در کیسه‌های سیاه دی‌ماه. در منطق قدرت، مرگ پایانِ روایت است، اما در منطق تاریخ، گاهی آغازِ آن؛ قدرت می‌تواند بدن‌ها را متوقف کند، اما نمی‌تواند امکان و آغازی را که در ذهن‌ها و زبان‌ها کاشته شده، حذف کند. تاریخ تنها از پیروزی‌ها ساخته نمی‌شود. لحظه‌هایی هست که انسان‌ها آگاهانه خطرِ گفتن حقیقت را می‌پذیرند و همین‌جاست که تراژدیِ مرگ‌شان معنا می‌یابد. شهادت‌دادن، گاهی یک نامه است، گاهی یک ترانه، گاهی یک تصویر و گاهی فقط «نقطه‌ای در پاسخِ یک توییت». @gooshe

Gooshe
15 844
Repost from Gooshe
شاه: تا وقتی من هستم، این شیار کف‌آلود نصیب ایران نمی‌شود #ابراهیم‌_گلستان گفته، در ابتدای دهه ۴۰ خورشیدی وقتی #مستند «موج و مرجان و خارا» را به صورت اختصاصی برای محمدرضا شاه پهلوی نمایش می‌داده، از او چیزی شنیده که تا پایان زندگی فراموش نخواهد کرد. مستند او درباره عملیات توسعه منطقه نفت‌خیز در جنوب ایران و رساندن خط لوله نفت به جزیره خارک بود که آرام‌آرام به بندرگاهی جهانی تبدیل می‌شد برای بارگیری نفت خام از میدان‌های نزدیک که آوازه‌اش در جهان می‌پیچید؛ با نیروی کار خارجی و مهندسانی اغلب غیرایرانی که چندسال این عملیات را پیش بردند تا برای نخستین‌بار نفتکشی عظیم را در خلیج فارس، لبریز از نفت کنند. ابراهیم گلستان ایده‌های چپ‌گرایانه داشت و مدتی از اعضای مهم حزب توده بود. مستند او با سفارش شرکت نفت ساخته شد و اشاره‌ها و استعاره‌هایی داشت از آنچه مکتب فکری خود می‌‌دانست. مستندی که با جمله‌ای تکان‌دهنده تمام می‌شد:
«مروارید آرمیده و مرجان و ماهی سپرده به تقدیر را نصیبی نرسید جز این شیار کف‌آلود.»
و آخر فیلم از آن نفتکش عظیم در حال ترک ایران، کفی سفید بر آب خلیج فارس نشان می‌داد. ابراهیم گلستان - که حتی از یادآوری این خاطره اشکش سرازیر می‌شد - گفته، پس از پایان فیلم با چنین جمله‌ای درباره شیار کف‌آلود، شاه از جا برخاسته. قدم زده. فکر کرده. مکث کرده، سکوت کرده و با اطمینان، بالاخره به او گفته:
«آقای گلستان! تا وقتی من و آدم‌هایی مثل شما در این مملکت هستیم، اجازه نمی‌دهیم که این شیار کف‌آلود نصیب ما شود.»
از آن سال که نفتکشی با گنجایش عظیم برای بردن بار از بندری نو به دریای پارس آمد و منتظر ایستاده بود تا عملیات تمام شود و بارگیری کند، آن زمانِ دریای پارس، آن روزگار خلیج فارس، ۶۳سال گذشته. حالا انگار دیگر نه از آن نوع نگاه وطن‌دوستانه و میهن‌پرستانه اثری می‌بینیم، نه از آن فیلمساز با آن پیام آخر فیلم. حالا ما فرزندان چند نسل بعد، ما عاشقان ایران، در آرزوی همان شیار کف‌آلود به دنبال نامی می‌دویم که دارد از نقشه‌های جهان حذف می‌شود. به دنبال حفظ آب و خاک و مرز و بوم همین سرزمینی هستیم که جلوی چشم‌مان نابود می‌شود. همین پهنه‌ای که به دست جاهلان اداره می‌شود... همین ایرانی که نمی‌گذارند حتی از آن شیاری کف‌آلود، نصیب‌مان شود. ویدیو: مصاحبه ابراهیم گلستان با تلویزیون بی‌بی‌سی، بیش از یک‌دهه پیش درباره این خاطره با شاه. مستند: موج و مرجان و خارا، ساخته، ابراهیم گلستان و آلن پندری، سال ۱۳۴۱ ✍️#گوشه @gooshe 🔗 لینک مستندهای گوشه درباره هنرمندان نوگرا 🔗 لینک صفحه اینستاگرام‌ گوشه @gooshe

Gooshe
15 844
خطرناک‌تر از ناو، مادر سوگواری‌ست که می‌رقصد ناو، ابزار جنگ است، خطرناک است و از بیرون و سریع حمله می‌کند اما مادر سوگوار رقصان، از درون و به‌ آهستگی معنا را فرو می‌پاشد؛ معنای ظلم را، معنای حکومت ظالمانه را، معنای مشروعیت یک نظام نیم‌قرنی را. گورستان محل سکون و سکوت است؛ رقص، سکوت را ناممکن و حافظه جمعی را فعال می‌کند. مادر رقصان، معنای مرگ و سوگواری را بازتعریف و بنیان مشروعیت حاکم را بر باد می‌دهد:
«من، تو و روایت رسمی تو از این مرگ را به‌رسمیت نمی‌شناسم.»
اگر چیزی از چارچوب تعیین‌شده خارج شود -مثلا سوگواری به رقص تبدیل شود- این اعلام استقلال معنا از اقتدار و نظم مشروع است. سوگواران رقصان ، معنای مرگ را از انحصار قدرت و حکومت، خارج کردند. ناو هواپیمابر، ابزار جنگ و جا‌به‌جایی مرزها و قدرت‌هاست و دستگاه خطرناکی‌ست، اما آن مادر سوگواری که با رقص بر مزار جگرگوشه‌اش، ترس ملتی را به قعر خاک می‌فرستد، از آن خطرناک‌تر است. مادر سوگوار رقصان، با وجودی لبریز از خشم، زخم، درد و بیزاری، بنیان مشروعیت حاکم را واژگون می‌کند و حکومت و قدرت و روایت رسمی مشروع هزار وچهارصدساله از این مرگ را به‌ رسمیت نمی‌شناسد. حکومت، مرگ را در سکوت و انجماد زمستان دی‌ماه می‌پسندد اما این رقص، اعتراض است، خشم است و ادامه حرکت و زندگی کشتگانی‌ست که تا چهل‌روز پیش بین ما زندگی می‌کردند. حکومتی که تعیین می‌کند «چه کسی شایسته سوگواری‌ست» حالا پس از آن کشتار با سوگوارانی روبه‌رو شده که از آنها انتظار می‌رفت مُطیعانه و سر در گریبان گریه کنند. سوگوارانی که کل آیین رسمی و تعیین‌شده را واژگون کرده‌اند و نظم نمادین حاکم را بدون هیچ ابزاری، تنها با بدن‌شان، برهم زده و پایه‌های نظامش را بی‌جنگ و بمب و‌ موشک، فرو ریخته‌اند. عکس اینجا در وب‌سایت گوشه: رقص بازماندگان بر مزار #ایلیا_اجاقلو، یکی از کشته‌شدگان #دی_ماه خونین؛ یکی از صدها #رقص در اوج سوگواری مردم ایران، بر مزار فرزندان‌شان. @gooshe

Gooshe
15 844
از کجا بدانم که تولید کننده مطلبی دارد به مغزم لیدوکائین می‌مالد؟ ✍ #گوشه اگر بعد از دیدن و شنیدن مطلبی گفتیم «حالا کاملاَ فهمیدم»، احتمالاَ نفهمیده‌ایم. فهمی که بیش از حد روان و رضایت‌بخش است، معمولا ایدئولوژیک است. دانشی که سریع جمع‌بندی می‌شود و به ما جوابی مطمئن و محکم و ساده می‌دهد، اغلب دانش ِ سازگار با نظم و وضع موجود است، نه دانش انتقادی. موضوع، یک مطلب آموزشی درباره قضیه فیثاغورس در هندسه یا «لحظه آها!» مریم میرزاخانی نیست؛ اینجا، «فهمیدم!» یعنی توان بازتولید برهانی که پیش‌فرض‌های روشن و نتیجه درست یا غلط دارد. اما روایتی روان که تاریخ را به اخلاق ِ ساده‌شده تبدیل می‌کند، اغلب برای قضاوت‌نکردن ساخته‌شده‌ و به مخاطب، احساس فهم و بلوغ فکری ِ بی‌خطر می‌فروشد. او که می‌گوید «نارضایتی و خشم‌تان را بی‌اثر کنید و بپذیرید که کاری از دست شما و بزرگ‌تر از شما برنمی‌آید» سرگرم ماساژ مغز ما با لیدوکائین است. فهم واقعی، اغلب ذهن را آرام نمی‌کند و پرسش‌های تازه و گاهی ناراحت‌کننده به‌ همراه دارد. ادعای آگاهی‌بخشی را اغلب تولیدکنندگانی مطرح می‌کنند که هم‌زمان آگهی‌بگیر هم هستند. برای سنجش درستی این ادعا یا نوع آگاهی‌ای که تولید می کنند، پرسش‌های ساده‌ای وجود دارد:
- آیا این محتوا به کسی یا جایی برمی‌خورَد یا طوری تنظیم شده که همه را راضی نگه دارد و مسئولیت را به گردن تقدیر الهی، نیروهای کیهانی، ژنتیک یا جغرافیا بیندازد؟
آگاهی بی‌خطر معمولا همه را راضی نگه می‌دارد، اما آگاهی خطرناک، قدرت، نهاد، یا روایتی جاافتاده و مسلط را نشانه می‌گیرد. دانش بی‌خطر معمولا دشمن ندارد. روایت بی‌خطر، فاعل مشخصی ندارد و از «شکست سیستم‌ها»، «پیچیدگی شرایط» یا «مسیر تاریخ» به‌شکل مبهم حرف می‌زند. حرف‌هایی مثل «تاریخ به این سو رفت» یا «ملت در پیچ تاریخ گم شد» نمونه‌های روشن زبان تقدیرگرایانه و عوامانه‌اند. تاریخ دست و پا ندارد که از روی ملتی رد شود. تاریخ را کنش انسانی می‌سازد؛ مجموعه‌ای از انتخاب‌های درست و غلط، همراه با پیامدهای ناخواسته. ما تاریخ را هر روز می‌سازیم. دی‌ماه ۱۴۰۴ یکی از فصل‌های مهم و آگاهی‌بخش تاریخ این سرزمین است. این تاریخ را نمی‌توان ساده‌سازی یا عادی‌سازی کرد تا حقیقت، پنهان شود. شناخت حقیقت، حتی اگر به کنش فوری منجر نشود می‌تواند انسانیت‌بخش باشد؛ ولی وقتی آگاهی فقط در سطح ذهن باقی بماند و به مسئولیت و پرسشگری وصل نشود، برای قدرت‌ها بسیار مطلوب است. به خاطر همین می‌خواهند مردم را در حالتی فرسایشی و مه‌آلود قرار دهند تا حقیقت دست‌نیافتنی شود. هدف تاکتیک «فکرزُدایی» ایجاد وضعیتی است که در آن مردم از تشخیص راست و دروغ، ناتوان، خسته و سرانجام بی‌‌عمل می‌شوند. در چنین فضایی، کسانی که از ثبات و ادامه وضع موجود سود می‌برند -دانسته یا نادانسته- «پذیرفتن تقدیر»، «سکوت» و شاید بدتر از همه #عادی_سازی را تشویق می‌کنند و از بخش‌های خطرناک تاریخ، روایت بی‌خطر می‌سازند. @gooshe

Gooshe
15 844
از کجا بدانم که تولید کننده مطلبی دارد به مغزم لیدوکائین می‌مالد؟ اگر بعد از دیدن و شنیدن مطلبی گفتیم «حالا کاملاَ فهمیدم»، احتمالاَ نفهمیده‌ایم. فهمی که بیش از حد روان و رضایت‌بخش است، معمولا ایدئولوژیک است. دانشی که سریع جمع‌بندی می‌شود و به ما جوابی مطمئن و محکم و ساده می‌دهد، اغلب دانش ِ سازگار با نظم و وضع موجود است، نه دانش انتقادی. موضوع، یک مطلب آموزشی درباره قضیه فیثاغورس در هندسه یا «لحظه آها!» مریم میرزاخانی نیست؛ اینجا، «فهمیدم!» یعنی توان بازتولید برهانی که پیش‌فرض‌های روشن و نتیجه درست یا غلط دارد. اما روایتی روان که تاریخ را به اخلاق ِ ساده‌شده تبدیل می‌کند، اغلب برای قضاوت‌نکردن ساخته‌شده‌ و به مخاطب، احساس فهم و بلوغ فکری ِ بی‌خطر می‌فروشد. او که می‌گوید «نارضایتی و خشم‌تان را بی‌اثر کنید و بپذیرید که کاری از دست شما و بزرگ‌تر از شما برنمی‌آید» سرگرم ماساژ مغز ما با لیدوکائین است. فهم واقعی، اغلب ذهن را آرام نمی‌کند و پرسش‌های تازه و گاهی ناراحت‌کننده به‌ همراه دارد. ادعای آگاهی‌بخشی را اغلب تولیدکنندگانی مطرح می‌کنند که هم‌زمان آگهی‌بگیر هم هستند. برای سنجش درستی این ادعا یا نوع آگاهی‌ای که تولید می کنند، پرسش‌های ساده‌ای وجود دارد:
- آیا این محتوا به کسی یا جایی برمی‌خورَد یا طوری تنظیم شده که همه را راضی نگه دارد و مسئولیت را به گردن تقدیر الهی، نیروهای کیهانی، ژنتیک یا جغرافیا بیندازد؟
آگاهی بی‌خطر معمولا همه را راضی نگه می‌دارد، اما آگاهی خطرناک، قدرت، نهاد، یا روایتی جاافتاده و مسلط را نشانه می‌گیرد. دانش بی‌خطر معمولا دشمن ندارد. روایت بی‌خطر، فاعل مشخصی ندارد و از «شکست سیستم‌ها»، «پیچیدگی شرایط» یا «مسیر تاریخ» به‌شکل مبهم حرف می‌زند. حرف‌هایی مثل «تاریخ به این سو رفت» یا «ملت در پیچ تاریخ گم شد» نمونه‌های روشن زبان تقدیرگرایانه و عوامانه‌اند. تاریخ دست و پا ندارد که از روی ملتی رد شود. تاریخ را کنش انسانی می‌سازد؛ مجموعه‌ای از انتخاب‌های درست و غلط، همراه با پیامدهای ناخواسته. ما تاریخ را هر روز می‌سازیم. دی‌ماه ۱۴۰۴ یکی از فصل‌های مهم و آگاهی‌بخش تاریخ این سرزمین است. این تاریخ را نمی‌توان ساده‌سازی یا عادی‌سازی کرد تا حقیقت، پنهان شود. شناخت حقیقت، حتی اگر به کنش فوری منجر نشود می‌تواند انسانیت‌بخش باشد؛ ولی وقتی آگاهی فقط در سطح ذهن باقی بماند و به مسئولیت و پرسشگری وصل نشود، برای قدرت‌ها بسیار مطلوب است. به خاطر همین می‌خواهند مردم را در حالتی فرسایشی و مه‌آلود قرار دهند تا حقیقت دست‌نیافتنی شود. هدف تاکتیک «فکرزُدایی» ایجاد وضعیتی است که در آن مردم از تشخیص راست و دروغ، ناتوان، خسته و سرانجام بی‌‌عمل می‌شوند. در چنین فضایی، کسانی که از ثبات و ادامه وضع موجود سود می‌برند -دانسته یا نادانسته- «پذیرفتن تقدیر»، «سکوت» و شاید بدتر از همه #عادی_سازی را تشویق می‌کنند و از بخش‌های خطرناک تاریخ، روایت بی‌خطر می‌سازند. @gooshe

Gooshe
15 844
کشتن جوان، کشتن آینده است ردپای بسیاری از جوانان کشته‌شده در #اعتراضات_دی_ماه، درخواستی را تکرار می‌کند: «در روز آزادی، از ما یاد کنید.» جوانان ما در اوج جوانی و زیبایی و شور، وصیت‌نامه‌های تصویری ضبط کرده‌اند و تنها خواسته‌شان، فرارسیدن روزی خوش و آزاد، آن هم برای ماست، حتی در نبود خودشان که جوان بودند، آرزومند و پراشتیاق. وظیفه حکومت، فقط کنترل قلمرو و استخراج منابع و حفظ قدرت نیست. نسل جوان ذخیره زمانی یک سرزمین است. کشتن هر جوان، حذف سال‌ها کار، خلاقیت، تولید و امکان پیش ِ روست. امروز ما فقر منابع نداریم؛ دچار #فقر_افق شده‌ایم. ساختاری که پس از نیم‌قرن، همچنان بهترین و ارزشمندترین ذخیره‌اش را به خاک می‌سپارد، حکومت نیست؛ دستگاهی‌ست که آینده را می‌خورَد تا امروز را نگه دارد. @gooshe نقاشی: ساتورن پسرش را می‌خورد

Gooshe
15 844
Repost from Gooshe
هنر مخالفت ✍️#گوشه وقتی شوروی در اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی، برای سرکوب آزادی «بهار پراگ»، چکسلواکی را با تانک و سرباز تصرف کرد و سازمان‌های دولتی را پر کرد از وفاداران به کمونیسم، هنرمندان چِک رفتند زیر زمین و راه‌های مبارزه با روس‌ها را شروع کردند. هنرمندان باید طبق قانون شوروی در خدمت دولتی در وطن خود می‌بودند که نوکر کشور دیگری شده بود تا سوسیالیسم را برای غرب اروپا جذاب و دلربا نشان دهد و غیرعادی‌ترین جریان‌ها را «عادی‌سازی*» کند. اما بیشتر این هنرمندان که از حریم خصوصی و آزادی در خلاقیت محروم بودند، راه دیگری در پیش گرفتند و از هنر برای مقاومت استفاده کردند تا از سبک تحمیلی شوروی با خیال‌پردازی‌های خوشبینانه از زندگی در کمونیسم دوری کنند. در آن دوره از مدل موی بلند برای مردان تا شلوار جین ممنوع بود. غذای روزانه مردم و کلمات در ترانه و شعر و داستان باید تأیید می‌شد. «کامارادها» یا «رفیق‌ها» در بخش‌های مختلف اداره سانسور دنبال هر عنصری می‌گشتند که می‌توانست دشمن نظام باشد. اما هنرمندهای چِکی می‌خواستند پس از فروریختن بنیان کشورشان، با بازنمایی شخصیت انسانی واقعی خود، مردم را برای بازگرداندن استقلال با هم متحد کنند. پس از همین ابزاری استفاده کردند که دشمن نظام بود.  البته دولت هم بی‌کار نمی‌نشست؛ نویسنده‌ها، بازیگران، نوازنده‌ها، روزنامه‌‌نگاران و هر کسی که تسلیم نبود یا اعلام وفاداری نمی‌کرد یا سربه‌راه نمی‌شد، بازداشت، بازجویی، شکنجه و زندانی می‌شد. اگر به تبعید تن نمی‌داد، از کار برکنار  و از انجام هر کار فرهنگی تا آخر عمر منع می‌شد. نه تنها اجازه رفت‌وآمد به مکانی فرهنگی نداشت، بلکه حتی نمی‌توانست بلیت‌فروش ساده سالن تئاتر یا کنسرتی شود. این بود که نویسنده‌های کشور، کارگر ساختمان و شیشه‌شور شدند و آهنگسازها و روزنامه‌نگارها، بستنی‌فروش و کارگر شهرداری، ولی باز هم در هیچ شرایطی نمی‌‌خواستند در چیزی به نام «عادی‌سازی» با نظام هم‌دست شوند. «ادا کریسِووا**» نویسنده و روزنامه‌نگار ممنوع‌الکاری که با ناامیدی به آسایشگاه روانی رفت تا کاری پیدا کند، بعدها نوشت که متوجه شده چقدر پشت درهای بسته این بیمارستان روانپزشکی احساس آزادی می‌کرده. او به جایی رسیده بود که دنیای واقعی فقط در این آسایشگاه روانی برایش وجود داشت و هر چه در دنیای «عادی‌سازی‌»‌شده بیرون می‌دید، دیوانه‌اش می‌کرد. از دید او تمام کشور به آسایشگاه روانی تبدیل شده بود که باید مدام اعتراف می‌کردی، سیاه، سفید است و دروغ، راست تا وفاداران به نظام کمونیستی #شوروی بگذارند به زندگی ادامه دهی. او پشت همان میله‌‌های آسایشگاه روانی، بین بیماران به نوشتن ادامه داد، تحلیل نوشت، داستان کوتاه نوشت و خاطراتش را نگه‌داشت تا روزی که مقاومت او هم مثل بقیه هنرمندان زیرزمینی به پیروزی تبدیل شد. @gooshe 🔗 لینک ویدیو و عکس‌های بعضی از هنرمندان ممنوع‌الکاری که به مبارزه خود زیر زمین ادامه دادند 🔗 لینک کانال یوتیوب گوشه و مستندهای گوشه درباره هنرمندانی که ایستادگی کرده‌اند *Normalization ** Eda Kriseová

Gooshe
15 844
Repost from Gooshe
فروشگاه‌ها خالی‌ست. برنج و تخم‌مرغ پیدا نمی‌شود. محصولات خارجی حذف شده و لوازم آرایش و لوازم بهداشتی در حد صابون نایاب است. چندماه پیش‌، قفسه‌های فروشگاه‌ها پر از جنس داخلی و خارجی بود و رفاه و انتخاب و خرید معنای دیگری داشت. یک‌سال پیش‌تر، قیمت‌ها ثابت بود و مردم ده‌ها گزینه داشتند تا از بین چند نام و نشان تجاری باکیفیت، محصولی را انتخاب کنند، اما حالا، پس از بهمن ۵۷، ایالات متحده، ایران را تحریم کرده و اتحادیه اروپا هم به این تحریم پیوسته تا فشار را بر مسئولان تازه‌کار ایران بیشتر کند. محصولی در فروشگاه‌ها پیدا نمی‌شود ولی انواع ممنوعیت‌ها به روز می‌شود؛ تجمع ممنوع، موسیقی پاپ ممنوع، پوستر خارجی ممنوع، کتاب‌ها و رمان‌های غربی ممنوع و هرگونه ابراز احساساتی ضدانقلاب، ممنوع و چند ماه بعد هم ورود زنان بی‌حجاب، ممنوع. ✍️#گوشه @gooshe ویدیو: از #مستند فرانسوی‌زبان «ایران، آرمان‌شهر در حال ساخت (در حال حرکت)» ۱۳۵۸، «جوسلین صعب» و «رفیق بوستانی» دو فیلمساز لبنانی به ایران آمدند و ماه‌های پس از #بهمن۵۷ را در مستندی ثبت کردند که چندان دیده نشد. 📽️ Iran, Utopia in the Making, Jocelyne Saab and Rafic Boustani, 1980

Gooshe
15 844
Repost from Gooshe
+1
- مرد جوان: آبروی مستضعفین رو بُردن. هی گفتن انقلاب مال مستضعفینه. الان کاری به ما ندارن. ما خودمون ریختیم توی پادگان‌ها و اسلحه‌ها رو جمع کردیم و دادیم به کمیته‌ها. این مردم خودشون انقلاب کردن، شاه رو انداختند بیرون، ولی الان از گشنگی دارن برمی‌گردن، دارن بدبین می‌شن. این آقایون چی کار دارن می‌کنن؟
از #مستند «ایران، آرمان‌شهر در حال ساخت (در حال حرکت)»، سال ۱۳۵۸؛ زمانی‌که دو کارگردان لبنانی؛ «جوسلین صعب» و «رفیق بوستانی» به ایران آمدند و در کوچه و خیابان‌های شهرهای مختلف بین مردم گشتند و از پیر و جوان و زن و مرد پرسیدند: چرا انقلاب کردید؟ مردم شهری از آرمان‌های شعاری و عدالت و استقلال و امپریالیسم گفتند و حاشیه‌نشین‌ها از شکم‌های گرسنه و سقف‌های حلبی روی سر و بی‌کاری، ولی هر دو گروه با گذشت حدود یک‌سال، هنوز منتظر بودند تا در کاری که کرده‌اند، روزنه امیدی ببینند و پشیمان نشوند. ✍️#گوشه @gooshe 📽️ Iran, Utopia in the Making (Iran l'utopie en marche) by Jocelyne Saab and Rafic Boustani, 1980 🔗 لینک کانال یوتیوب گوشه و مستندهایش 📍 ویدیو در دو حجم و کیفیت #بهمن۵۷

Gooshe
15 844
آگاهیِ بی‌خطر عادی‌سازی همیشه از سمت قدرت، از بالا دیکته نمی‌شود. هرجا کسی خشونت سیاسی را به فرهنگ، تاریخ، نژاد، خاک یا ژن ملتی وصل می‌کند، در حقیقت عامل واقعی خشونت را پنهان و قربانی را مقصر جلوه می‌دهد. اقتدارگرایان، عاشق این نوع #عادی_سازی، آگاهی بی‌خطر و آگاهی رام‌شده یا آگاهی فلج‌کننده هستند؛ آگهی‌بگیران ِ آگاهی‌بخش هم آماده تولید انبوه این نوع دانش و آگاهی بی‌دشمنند که فقط در سطح ذهن باقی می‌ماند؛‌ فاجعه‌ کیسه‌های سیاه دی‌ماه که کابوس خواب و بیداری این روزهای بسیاری از ماست، نمی‌تواند به‌عنوان «مرحله‌ای اجتناب‌ناپذیر در یادگیری تاریخ، اخلاقی‌سازی رنج، جبرگرایی سیاسی یا مرحله‌ای طبیعی ناگزیر در تاریخ» تعبیر شود. این تعبیرها نمونه‌هایی از عادی‌سازی‌اند و این قبیل حرف‌ها خواسته یا ناخواسته به عادی‌شدن چنین فاجعه انسانی کمک می‌کنند. راویانی که تاریخ را چون قطاری با ایستگاه‌های از پیش مشخص _آن‌ هم در قالب داستان‌های آرام پیش از خواب_ روایت می‌کنند یا کم‌دانند یا دچار خودفریبی یا به‌شکلی وابسته به ادامه وضع موجود یا نفع‌شان در این اوضاع است. پیام خلاصه و سرراست این راویان این است که ملت‌ها باید رنج بکشند تا یاد بگیرند و وقتی فاجعه ناگزیرشده، مقاومت بی‌معناست و باید به آن عادت کرد. پس هیچ نقطه مداخله‌ای وجود ندارد؛ کنش سیاسی و اجتماعی و دخالت بقیه و تلاش دیگران بی‌فایده است؛ تا بوده چنین بوده و چنین است. پس بنشینیم، تماشا کنیم و پیش‌بینی یا به‌قول خودشان، تحلیل. تاریخ را کنش انسانی می‌سازد؛ مجموعه‌ای از انتخاب‌های درست و غلط، همراه با پیامدهای ناخواسته. ما تاریخ را هر روز می‌سازیم. شناخت حقیقت، حتی اگر به کنش فوری منجر نشود می تواند انسانیت‌بخش باشد؛ ولی وقتی آگاهی فقط در سطح ذهن باقی بماند و به مسئولیت و پرسشگری وصل نشود، برای قدرت‌ها بسیار مطلوب است. اینجاست که این راویان، روانشناس ملت می‌شوند و ظالم را بی‌گناه نشان می‌دهند و مردم را مقصر اصلی معرفی می‌کنند و عادی‌سازی محبوب اقتدارگرایان را رقم می‌زنند. قدرت‌ها ترجیح می‌دهند مخالفانی داشته باشند که همه‌چیز می‌دانند اما هیچ‌کاری نمی‌کنند و گاهی حتی مخالفت با خودشان را به‌ شکل کالا می‌فروشند و از محتوای به‌ظاهر انتقادی با ادعای آگاهی‌بخشی، برای تثبیت خود بهره می‌برند. قدرت‌ها فقط با زور و گلوله حکومت نمی‌کنند، تولیدکنندگان آگاهی بی‌خطر، رنج‌های جمعی را شخصی می‌کنند و خشم سیاسی را به «توسعه فردی» و روانشناسی زرد یا حتی خنده و سرگرمی تبدیل می‌کنند. در دل سرمای کشتار حکومتی دی‌ماه ۱۴۰۴ - که هر کدام از ما می‌توانست در یکی از آن کیسه‌های سیاه باشد- بازسازی ساختارهای اجتماعی و فکری خودمان اهمیت دارد. ما سلاح، پول، وابستگی سازمانی و رسانه رسمی نداریم، اما بی‌قدرتانی هستیم با منبعی از قدرت که هیچ نظام تمامیت‌خواهی -حتی نسخه دیجیتال آن- نمی‌تواند مهارش کند؛ قدرت ِ نه‌گفتن. نه‌های کوچک و بزرگ، در حد توان؛ نه‌گفتن به بازنشر و دنبال کردن فروشندگانِ آگاهی بی‌خطر. @gooshe اینجا مفصل‌تر بخوانید...

Gooshe
15 844
+1
مغولان می‌خواهند عارف محبوب سبزوار، شیخ خلیفه مازندرانی را اعدام کنند. «قاضی‌القضات باشتین» که از طرف ایلخانان منصوب شده تا بنا به سلیقه و حال و روز آنها، حکم شرعی بدهد و به مغولان خدمت کند، در تلاش است تا شیخ را وادارد، با مغول‌ها کنار بیاید. شیخ راه نمی‌آید. قاضی برای لحظاتی به خود می‌آید. خجالت‌زده می‌شود از خدمت‌ به دربار مغول و آزرده از برخورد عارف که نگاه از او گرفته و دهان بسته. از منصرف‌کردن مغولان هم برای نکشتن «شیخ خلیفه» مأیوس شده. آنها بیم دارند که عارف حکم جهاد علیه مغول‌ها دهد. از او می‌ترسند. از محبوبیت‌اش. از قدرت‌اش و از کلام‌اش و رهایی را در مرگ او می‌بینند. اما قاضی از بعد از مرگ او می‌ترسد و از برآشفتگی و رنج و غضبی که مردم را کنار هم جمع خواهد کرد.
قاضی‌القضات: هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تقلا سخت در آغوش گرفته‌اید؟ امیرمحمود: منظور چیست؟ قاضی‌القضات: هر چه بازوان خود را تنگ‌تر می‌کنید، آرام‌کردن او دشوارتر است.  امیرمحمود: آری. قاضی‌القضات: خلقی را در نهایت سوگواری چطور؟ 
سریال #سربداران، ساخته محمدعلی نجفی، نویسنده: کیهان رهگذار، سال ۱۳۶۲ @goosheکانال یوتیوب گوشه

Gooshe
15 844
ما در کیسه‌‌های سیاه دی‌ماه بدن ما تجربه ما از جهان است و خشونتی که این بدن‌ها را هدف گرفت فقط در شلیک گلوله جنگی خلاصه نمی‌شود؛ گلوله بخشی از فرایند تبدیل انسان به دیگری است. چرا عکس و فیلم دختر مکانیک و موتورسوار یا پسر بدنساز و‌ نوازنده این‌قدر تکان‌دهنده‌ است؟ شاید این زندگی‌های‌ عادی و پنهان‌نشدنی، نوعی پایداری و آزاد زیستی باشد که بی‌شعار و حزب و پول، ما را کنار هم نگه می‌دارد و از سوگ، به حافظه جمعی می‌رساند. اینها ما و تکه‌های عزیزی از زندگی ما هستند در آن کیسه‌های سرد و سیاه؛ تکه‌هایی از عشق به بدن و اشتیاق به هنر، دانستن، شادی، رفاه… ما با کنار هم گذاشتن این تکه‌ها خانه‌ای می‌سازیم که شاید مثل آرمیدگان دی و آبان و ماه‌های دیگر، در روز پایان ساختنش، سهمی از آن نداشته باشیم؛ آنها چیزی را آغاز کردند که پایانش را ندیدند. @gooshe

Gooshe
15 844
شاید روزی در تاریخ این سرزمین نوشته شود، این مردمانِ رنج‌دیده، روزگار ظلمتِ ظالمانه‌ای را گذراندند که زنده‌ماندن، شرم‌آورترین
شاید روزی در تاریخ این سرزمین نوشته شود، این مردمانِ رنج‌دیده، روزگار ظلمتِ ظالمانه‌ای را گذراندند که زنده‌ماندن، شرم‌آورترین، عذاب‌آورترین و دردناک‌ترین تجربه زندگی‌شان بود. @gooshe

Gooshe
15 844
تو مَپندار که در فکر تَنم نگران سرطان وطنم او که بیمار شود ما همه نیز من که بیمار شوم، یک بَدنم وطنم از تن من خسته‌تر است درک کن درد مرا از سُخنم به تو سوگند که از غُصه خویش لحظه‌ای پیش تو من دَم نزنم من شفا می‌طلبم بَهر وطن نه شفای بدن خویشتنم شعری از #مجتبی_کاشانی، شاعر، پژوهشگر ادبیات و مدرسه‌ساز که #عثمان_محمدپرست، دوتارنواز و مدرسه‌ساز شیفته آن بود و در آخرین روزهای زندگی مدام تکرارش می‌کرد، آنقدر که نگران این وطن بود. لینک در یوتیوب @gooshe

Gooshe
15 844
Repost from Gooshe
+1
«بدون نور در تاریکی نمی‌توان فیلم ساخت.»
بلا تار، فیلمساز مجارستانی
«من حساسیت اجتماعی زیادی دارم و از شان و کرامت انسانی دفاع می‌کنم. این هدف من است و به هیچ‌چیز دیگری اهمیت نمی‌دهم. من دنباله‌رو هیچ فلسفه یا دیدگاه سیاسی نیستم. فقط می‌خواهم، به سینما بروید، در تاریکی بنشینید، فیلم مرا ببینید و وقتی بیرون می‌روید، از خودتان بپرسد: چطوری؟ بهتر شدی؟ احساس قدرت بیشتری می‌کنی؟ چیزی دریافت کردی؟ یا همانی هستی که هنگام ورود به سینما بودی؟» 
فیلم‌: برش‌هایی از نور در تاریکیِ فیلم‌‌های #بلا_تار (۲۰۲۶_۱۹۵۵)، کارگردان اهل مجارستان؛ نفرین ۱۹۸۸،‌ تانگوی شیطان ۱۹۹۴، هارمونی‌های ورکمایستر ۲۰۰۰، مردی از لندن ۲۰۰۷، اسب تورین ۲۰۱۱. موسیقی: میهای ویگ، آهنگساز فیلم‌‌های بلا تار.  - Béla Tarr (1955_2026) - Mihaly Vig @gooshe لینک یوتیوب گوشه