حرة
Відкрити в Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
251
Підписники
+124 години
-17 днів
+1030 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
жовтень '26жовт '26
жовтень '260
в 0 каналах
вересень '26
+19
в 1 каналах
Get PRO
серпень '26
+19
в 1 каналах
Get PRO
липень '26
+37
в 1 каналах
Get PRO
червень '26
+33
в 0 каналах
Get PRO
травень '260
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+5
в 2 каналах
Get PRO
січень '260
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+27
в 2 каналах
Get PRO
листопад '25
+20
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '250
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+37
в 0 каналах
Get PRO
серпень '250
в 0 каналах
Get PRO
липень '25
+29
в 1 каналах
Get PRO
червень '250
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+67
в 1 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 02 жовтня | 0 | |||
| 01 жовтня | 0 |
Дописи каналу
| 2 | خبر هم فعلا جلسات مجازی مجموعه شروع شده و منم از یکساعتی به بعد دیگه نمیفهمم سؤالات و حرفها چی به چیه. | 22 |
| 3 | یکی پیام داده خبرها پیش شماست و منتظریم جریان زیرپوستی پیامهات رو بگی.
زیر چه پوستی؟ برید کوچه بغلی دنبال جریان بگردید. اینجا پیامها همونین که هستن، جریان نداره. | 22 |
| 4 | من از دوتا کتابهای نشر بیدگل خوشم اومده ولی یک آواز کافه غمبار قبلا خوندم جالب نبود اصلا. لطفا اگه کتابای آخر دنیا، در و خیابان کاتلین رو خوندید بگید چهطور بوده یا اگر داشتید امانت بدید.🗿 | 23 |
| 5 | اول اینکه شبهای پاییز رو فقط باید راه رفت؛
دوم اینکه از پیچش صدای باد بینِ برگهای چنار، صدای جیرجیرکهای لای بوتهها، حظ برد. | 28 |
| 6 | شما چه خبر؟ | 41 |
| 7 | همهچیز کاملهها. یعنی خودمم میدونم گاهی نمیشه همه تکه پازلهای زندگی کامل بشه و باشه ولی خب جای خالی خیلی چیزها تو ذوقم میزنه. منم دارم تلاش میکنم روی حفرهها دست نگذارم ولی خب منم فقط یکبار زندگی میکنم. | 64 |
| 8 | بادِ پاییز میان برگهای چنار را،
و صدای جیرجیرکهای لای بوتهها،
و سروهای زیر نور ماه،
و فرداها؛ | 16 |
| 9 | بچش رو آورده بود گردش و اونجا داشت بغلش میکرد. | 16 |
| 10 | من یکبار پذیرفتم دانشجوی شهر دیگه بودن و اونجا کار کردن چالشهایی داره. و این رو پذیرفتم که من آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم. و بابتش هم خوشحالم. ولی اجازه میخوام امروز به عنوان یک دانشجوی شهرستانی بابت نبودن محل تحصیلم با محل زندگی خانوادهام یا نداشتن پنجاهمتر متعلق به خودم غر بزنم، غصه بخورم و به این فکر کنم پس دیگه کی؟ | 105 |
| 11 | معلمها موجودات واقعا جالبین. ساعتها میشه باهاشون راجع به توت حرف زد و چیزهای جدید یادگرفت. | 28 |
| 12 | من دستهایم سبز نیست؛ وقتی سر انگشتانم را به هر گلدانی میزنم، حتی اگر چندقطره آب روی خاکِ گلدان بریزم، گلها انگار قهر میکنند، میپوسند و خشک میشوند.
با گلدانها حرف میزدم، با برگهای جمعشده و پژمردهشان که چرا علیرغم علاقهی وافرم به آنها، وقتی به سمتشان میروم رویشان را برمیگردانند؟
اگر حواسپرتیام را سر آبدادن به گلها فاکتور بگیرم، از روزی که سرانگشتانم به هر گلدانی خورده است، پژمرده شدهاند، بسیار هراسان شدهام که اگر خاکِ قلبِ آدمها را لمس کنم، و سرشاخههای درختانِ وجودشان را که سبز است و لطیف، اگر دستهایم تمام جوانهها را بسوزاند، آنوقت، چهطور میتوانم بدون ترس، در زمین بایر روحشان، قدم بزنم؟ | 116 |
| 13 | با این استدلال که ۱۲۰ت میگذارم روش میرم نسخه چاپی میخرم تا اینجا تن به خرید نسخه الکترونیکی کتاب ندادم. | 41 |
| 14 | طبع بلند خیلی مهم است. خاصه در مسائل اقتصادی و وضعیت فعلی تورم. طبع بلند خیلی مهم است، خاصه در مرد.
در شرایط فعلی که وضعیت معیشتی روز به روز سختتر میشود، آدمهایی که با وجود وضعیت معیشتی نرمال مدام ابراز نداری میکنند، مشمئزکنندهاند. آدمهایی که بینِ حسابِ بانکی پنجهزارتومان و پنجمیلیارد فرقی نمیبینند بسیاربسیار محترماند. آدمهایی حیا در وجود آنها نهادینه شده است و امید به رزاق بودن کسی که قیمت ارزاق در رزاق بودنش تغییری ایجاد نمیکند؛ و این ابدا ربطی به مسائل اجتماعی و اقتصادی و بیتدبیری دولت و مسؤلیتهای حاکمیت ندارد. | 128 |
| 15 | یکی از تفریحات بزرگسالی خرید ادویه است؛ ادویههای مختلف برای طعمدار کردن غذا.
#چرخش_بر_مدار_زندگی. | 1 |
| 16 | آخر شب، بعد از اینکه گرگم به هوا بازی کردند، رفتیم اتاق مطالعه و نقاشی کشیدیم. بعد از نقاشی گفتند گرسنهایم. پیشنهاد شیر خوردن دادم ولی گفتند شیرکاکائو میخواهیم. یخچال را نگاه کردم. ششتا دختر قدونیم قد بودند و سهتا پاکت شیرکاکائو تکنفره. آمدند جلو تا پاکتها را بگیرند ولی گفتم صبر کنید. روی صندلی نشستم و دخترکان دورم حلقه زدند. گفتم ما اینجا یک چالش داریم؛ سهتا شیرکاکائو داریم و بعد خودشان را شمردم و گفتم باید نصف شوند و حتما هم باید سهنفر انتخاب کنند در لیوان بخورند. دوتا از دخترها که بزرگتر بودند سریع قبول کردند و یک شیرکاکائو را به آنها دادم و رفتند نصف کردند. اما چهارتای دیگر که یکی از آنها سنش خیلی کم است و تصمیم داشتم به او حتما در پاکت شیرکاکائو بدهم، همچنان اصرار داشتند در پاکت بخورند.
اما وقتی دیدند نسبت به اصرارهایشان کوتاه نمیآیم دو نفر دیگر رفتند و لیوان آوردند. نفر آخر هم وقتی دید همه در لیوان شیرکاکائو خوردند، رفت لیوان آورد. وقتی به بچهها نگاه کردم، پنجتا از دخترکان با لیوان داشتند میان وعده میخوردند و آن تهتغاری خانه هم چون کوچکتر بود به خاطر نریختن روی زمین باید در پاکت میخورد.
در مواجهه با کودک، مسئلهای که اهمیت دارد پیشبینی پذیر بودن شما به عنوان والد، مربی و معلم و... است. باید بداند که رفتار شما تابع رفتارهای او نیست و شما یک چهارچوب مشخص دارید. مثلا دخترکان در مواجهه با من فهمیدهاند زمانی که یک چالش وجود دارد بازی قطع میشود، خوراکی تقسیم نمیشود و... تا راهحل پیدا کنیم و هرچقدر هم اصرار کنند کوتاه نمیآیم. تغییر رفتار بسته به رفتاری که کودک دارد، کودک را در ابتدا سردرگم میکند و در نهایت زمینه سوءاستفاده را فراهم میکند. مثلا هنگام گریه، پرخاش و اصرار کودک، کوتاه آمدن و اجازهی چیزی را دادن که در حالت عادی امکان پذیر نیست، چند مورد از تغییر رفتار بسته به کنش کودک است. تربیت به اقتدار نیاز دارد و نههایی که حتی با گریه و پرخاش هم بله نمیشوند مگر در نهایت یا با گفتوگو و بازبينی مجدد.
#ت_مثل_تربیت. | 1 |
| 17 | آخر شب، بعد از اینکه گرگم به هوا بازی کردند، رفتیم اتاق مطالعه و نقاشی کشیدیم. بعد از نقاشی گفتند گرسنهایم. پیشنهاد شیر خوردن دادم ولی گفتند شیرکاکائو میخواهیم. یخچال را نگاه کردم. ششتا دختر قدونیم قد بودند و سهتا پاکت شیرکاکائو تکنفره. آمدند جلو تا پاکتها را بگیرند ولی گفتم صبر کنید. روی صندلی نشستم و دخترکان دورم حلقه زدند. گفتم ما اینجا یک چالش داریم؛ سهتا شیرکاکائو داریم و بعد خودشان را شمردم و گفتم باید نصف شوند و حتما هم باید سهنفر انتخاب کنند در لیوان بخورند. دوتا از دخترها که بزرگتر بودند سریع قبول کردند و یک شیرکاکائو را به آنها دادم و رفتند نصف کردند. اما چهارتای دیگر که یکی از آنها سنش خیلی کم است و تصمیم داشتم به او حتما در پاکت شیرکاکائو بدهم، همچنان اصرار داشتند در پاکت بخورند.
اما وقتی دیدند نسبت به اصرارهایشان کوتاه نمیآیم دو نفر دیگر رفتند و لیوان آوردند. نفر آخر هم وقتی دید همه در لیوان شیرکاکائو خوردند، رفت لیوان آورد. وقتی به بچهها نگاه کردم، پنجتا از دخترکان با لیوان داشتند میان وعده میخوردند و آن تهتغاری خانه هم چون کوچکتر بود به خاطر نریختن روی زمین باید در پاکت میخورد.
در مواجهه با کودک، مسئلهای که اهمیت دارد پیشبینی پذیر بودن شما به عنوان والد، مربی و معلم و... است. باید بداند که رفتار شما تابع رفتارهای او نیست و شما یک چهارچوب مشخص دارید. مثلا دخترکان در مواجهه با من فهمیدهاند زمانی که یک چالش وجود دارد بازی قطع میشود، خوراکی تقسیم نمیشود و... تا راهحل پیدا کنیم و هرچقدر هم اصرار کنند کوتاه نمیآیم. تغییر رفتار بسته به رفتاری که کودک دارد، کودک را در ابتدا سردرگم میکند و در نهایت زمینه سوءاستفاده را فراهم میکند. مثلا هنگام گریه، پرخاش و اصرار کودک، کوتاه آمدن و اجازهی چیزی را دادن که در حالت عادی امکان پذیر نیست، چند مورد از تغییر رفتار بسته به کنش کودک است. تربیت به اقتدار نیاز دارد و نههایی که حتی با گریه و پرخاش هم بله نمیشوند مگر در نهایت یا با گفتوگو و بازبينی مجدد.
#ت_مثل_تربیت. | 1 |
| 18 | دیروز پنجشنبه اولین روزی بود که در خانه طلیعه مهرطاها حضور داشتم. قبل از رفتن خیلی استرس داشتم و از مواجهه مستقیم با یک کودک ترس داشتم. از اینکه باید دقیقا چه کار کنم؟ و چهطور با دخترکی پنجساله حتی که اسمش را نمیدانم، تعامل کنم؟
صبح روز پنجشنبه یعنی دوم مهرماه، رفتم مرکز. وقتی رسیدم متوجه شدم شیفت ۲۴ساعته است.
دخترک ابتدا که من را دید، به عنوان یک آدم جدید، جا خورد و این را از حالت بدن و چهرهاش فهمیدم. به او سلام کردم.
در شروع تعاملات مایل نبود موهایش را شانه کنم. بعد، یکی دیگر از مربیها که باید شیفت را تحویلم میداد، سعی داشت بین من و دخترک که میخواهم اسمش را بگذارم دختر سبزآبی چون در تصوراتم رنگ اسمش و خودش سبزآبی است، پیوند ایجاد کند. ترامپولین را بسیار دوست داشت و این در ابتدای صحبتش موقع صبحانه خیلی دیده میشد. مسواکش را زد. پنیر میخواست ولی چون در برنامه غذاییاش چند روز بود که پنیر خورده بود، مربی اصلی مربا و شیر و حلوا شکری آورد.
امتناع کرد. گریه کرد. گریه کرد چرا بزرگ نمیشود؟ گریه کرد که آبگوشت خورده ولی هنوز همانقدر است و بزرگ نشده. یکی از مربیها که او هم در شیفت آزمایشی بود برایش توضیح داد که باید سالها بگذرد. برایش با انگشتهایمان شمردیم که زمانی ۲۰ساله میشود که ۱۵تا تولد بگیرد. بعد عدد ۱۵ را با دستهایمان به او نشان دادیم. موقع صبحانه خوردن گریه میکرد که یک خانواده جدید میخواهم. بعد مربی اصلی برایش توضیح داد که پروندهات باید کمکم جلو برود تا یک خانواده خوب پیدا بشود و بعد بروی تا اذیت نشوی. گریهاش بند نمیآمد. برایش لقمه گرفتم و نخورد. بعد که گریهاش بیشتر شد مربی اصلی گفت اجازه میدهد بعد از خوردن صبحانه برود حیاط. اشکهایش را پاک کرد. موقع مضطرب شدن زخم دستش را میکند. جای نیش حشرات را آنقدر خاراند که خون آمد و رفت شست و برگشت. بعد که قرار شد برود بیرون لقمهای که برایش گرفته بودم را خورد و بعد خواست برایش لقمه بگیرم. پنجتا لقمه خورد و بعد از اینکه موهایش را بستم باهم رفتیم و روی ترامپولین بالا و پایین پریدیم. بعد از او خواستم کمکم برویم. ابتدا امتناع میکرد. بعد، قرار شد تا بیست بشماریم. یکبار تا بیستشمردیم و چندبار هم تا ۷ تا بعد به او گفتم عصر که هوا خنک شد میتوانیم دوباره بیاییم. میخواست همچنان به بازی ادامه بدهد که به او گفتم اگر هرچقدر اینجا بماند از زمان عصر کم میشود و حتی ممکن است دیگر عصر نیاییم بیرون. بعد قول انگشتی دادم که با او میآیم و بازی میکنم. رفتیم داخل و برج هیجان بازی کردیم. ابتدا وقتی میگفت برج هیجان فکر میکردم میگوید برادرجان. اینکه چندبار میخواست آن کلمه را تکرار کند، اذیتش کرد و شروع کرد به ادای مرا درآوردن که با پرت کردن حواسش قضیه را جمع کردم. بعد از ناهار موقع شستن ظرفها میخواست کمکم کند که یک بشقاب را گذاشتم او آب بکشد. مدام به شیر گاز یا سطل متصل به کابینت سینک دست میزد که سعی کردم حواسش را پرت کنم و توجهاش را به بشقابی که قرار بود خودش آب بکشد و شکستنی نبود جلب کنم. بعد از ناهار رفتم پایین و سریع رفت توی حیاط. بعد از اینکه رفت روی ترامپولین شروع به پریدن کرد، چون هوا گرم بود با صحبت با او از روی ترامپولین پایین آمدیم و فوری رفت تاببازی کرد و عروسکش را آورد برای تاببازی. دوچرخه سواری کرد و... تا بعد راضی شد بیاید داخل. استخر توپ درست کردیم. نقاشی کشیدیم. با قیچی چندتا کاغذ برید. راجع به فصل پاییز حرف زدیم. میوههای فصل پاییز را با سؤال و جواب از او پرسیدم و گفتم. یک کاغذ که حالت بریدگی دالواری مانند داشت و شبیه تاج انار بود را از روی زمین برداشتم و به او گفتم شبیه چه چیزی است که آن کاغذ را شبیه کلاه دید و راجع به انار و میوه پاییز بودنش با او صحبت کردم. عصر انیمیشن زوتوپیا را در دو بخش دیدیم و نصفش را دید و خسته شد و باقی را بعدا دید. تقریبا چالش جدیای با دختر سبزآبی نداشتم مگر موقعای که میخواستم راضیاش کنم که بعدا به حیاط میرویم و یا موقعی که میخواستم راضیاش کنم از روی ترامپولین پایین بیاید و برویم داخل. موقع حمام رفتن هم گریه میکرد که بعد انتخاب کرد با من بیاید حمام و در حمام موهایش را گرفته بود و نمیخواست برایش شامپو بزنم که بعد با صحبت با او و اینکه اجازه دارد روی انگشت پاهای من با دوش آب بریزد راضی شد او را حمام کنم. لباسهایش را تنش کردم و موهایش را خشک کردم و شانه زدم و بعد شام خورد و کمی بعد از شام برج هیجان بازی کردیم و بعد مربی اصلی او را صدا زد تا مسواک بزند و آماده خواب شود. موقع خواب هم سر روی زمین خوابیدن و اینکه کنارش بمانم گریه کرد و بهانه گرفت و تقریبا از ساعت ۹ و نیم تا یازده حرف میزد و از شرایط خانوادهاش، عروسیای که رفته بودند و...میگفت. چندباری آب خورد و بعد خوابید. | 1 |
| 19 | آخر شب، بعد از اینکه گرگم به هوا بازی کردند، رفتیم اتاق مطالعه و نقاشی کشیدیم. بعد از نقاشی گفتند گرسنهایم. پیشنهاد شیر خوردن دادم ولی گفتند شیرکاکائو میخواهیم. یخچال را نگاه کردم. ششتا دختر قدونیم قد بودند و سهتا پاکت شیرکاکائو تکنفره. آمدند جلو تا پاکت را بگیرند ولی گفتم صبر کنید. روی صندلی نشستم و دخترکان دورم حلقه زدند. گفتم ما اینجا یک چالش داریم. سهتا شیرکاکائو داریم و بعد آنها را شمردم و گفتم باید نصف شود و حتما هم باید سهنفر انتخاب کنند در لیوان بخورند. دوتا از دخترها که بزرگتر بودند سریع قبول کردند و یک شیرکاکائو را به آنها دادم و رفتند نصف کردند. اما چهارتای دیگر که یکی از آنها سنش خیلی کم است و تصمیم داشتم به او حتما در پاکت شیرکاکائو بدهم، همچنان اصرار داشتند در پاکت بخورند.
بعد دیدند نسبت به اصرارهایشان کوتاه نمیآیم دو نفر دیگر رفتند و لیوان آوردند. نفر آخر هم وقتی دید همه در لیوان شیرکاکائو خوردند، رفت لیوان آورد. وقتی به بچهها نگاه کردم، پنجتا از دخترکان با لیوان داشتند میان وعده میخوردند و آن تهتغاری خانه هم چون کوچکتر بود به خاطر نریختن روی زمین باید در پاکت میخورد.
در مواجهه با کودک، مسئلهای که اهمیت دارد پیشبینی پذیر بودن شما به عنوان والد، مربی و معلم و... است. باید بداند که رفتار شما تابع رفتارهای او نیست و شما یک چهارچوب مشخص دارید. مثلا دخترکان فهمیدهاند تا زمانی که یک چالش وجود دارد بازی قطع میشود، خوراکی تقسیم نمیشود و... تا راهحل پیدا کنیم و هرچقدر هم اصرار کنند کوتاه نمیآیم. تغییر رفتار بسته به رفتاری که کودک دارد، کودک را در ابتدا سردرگم میکند و در نهایت زمینه سوءاستفاده را فراهم میکند. مثلا هنگام گریه، پرخاش و اصرار کودک کوتاه آمدن و اجازهی چیزی را دادن که در حالت عادی امکان پذیر نیست چند مورد از تغییر رفتار بسته به کنش کودک است. تربیت به اقتدار نیاز دارد و نههایی که بله نمیشوند یا با صحبت و بازبينی مجدد بله میشوند.
#ت_مثل_تربیت. | 1 |
| 20 | خرید وسیلههای توی مترو حتی اگر مدتها بوده باشه که دنبالش میگشتم تا بخرم، وقتی تبلیغ میکنند احساس میکنم نباید بخرم و کلی با خودم کلنجار میرم که تو مدتها بوده به این احتیاج داشتی و تحت تأثیر پروپاگاندا نیستی.
مثلا امروز پنج دقیقه جلسه داشتم با خودم که به پوستگیر مدتهاست نیاز داری و تحتتأثیر توضیحاتِ فروشنده و باقی آدمهایی که خریدن، نیستی.
#ت_مثل_تربیت. | 141 |
