دوباره
Открыть в Telegram
حرفایِ خوب، حرفایِ قشنگِ بهدرد نخور. هیچ چیز راجعبه هیچچیزی نمیدونم. منتها از همهچیز مینویسم. دروغ چرا، بدون نوشتن نمیتونم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1611920489
Больше244
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-630 день
Архив постов
244
Repost from 𝖵𝗂𝗋𝖺𝗀𝗈 / فیـلم و سـریال
اگـه چنل کتابی دارید این پیامو فور کنـید من چندتا چنل مورد علاقهی جدید پیدا کنم.
244
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
نمیدونم من فقط از اینکه همیشه از پشت پنجره به زندگی نگاه کردم خستهام.
244
اگر این افسانهای که میگن موها خاطرات رو نگه میدارن واقعیت داره، من تصمیم دارم هرچه زودتر برم و کچل کنم.
244
یک چند به خیره، عمر بگذشت
مِن بعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
- سعدی
244
زآن گه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت: «رفتم»
میرفت و به کبر و ناز میگفت:
«بیما چه کنی؟» به لابه گفتم:
«بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
- سعدی
244
شخصیت و هویتمان را به لجن کشیدند که حتی در اروپای مترقی هم نتوانیم مثل بقیهی مردم زندگی کنیم. دلم میخواست موهام سیاه نبود، سبیلم سیاه نبود، آروارههای بزرگ میداشتم، با موهای بور، از یک نژاد برتر که احساس غریبی نکنم، خارجی نباشم، و فکر کنم که اینجا هم سرزمین من است.
- فریدون سه پسر داشت | عباس معروفی
244
شاید همه چیز با نان آغاز شد. ما فرزندان انقلاب نبودیم، ما نان بودیم. نانِ داغی که لقمهی چپِ سران حکومت شدیم. تکهپارمان کردند و خوردند و پاشیدند. نه. چه میگویم؟ انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرفِ جامعهمان نکردند، ما را اسراف کردند، پخشمان کردند که بر سر سفرهی خودمان ننشسته باشیم، که هیچ کداممان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم.
- فریدون سه پسر داشت | عباس معروفی
244
مسئله چیزهایی نیست که بهشون باور داری، مسئله اینه که چطور به چیزهایی که باور داری، باور داری.
244
Tell me, my friend, if this is the end
For once do we make amends?
When all has been weighed, measured and paid
All aces laid, all prayers prayed...
244
هرروز که از خواب بیدار میشم میبینم رباتِ یادنامهی رها، یه پست رندوم از چنلش برام فوروارد کرده و این یکی از جالبترین و درعین حال غمانگیزترین قسمتهای روزه.
@vernte_bot
244
Send a message to the unborn child
"Keep your eyes open, for a while
In a box high up on the shelf
Left for you, no one else
There's a piece of a puzzle known as life
Wrapped in guilt, sealed up tight"
244
چرا نکوشم آنچه را که در این وضعِ پر ادبار و منزوی خود حس میکنم و برای دیگران طاقتفرسا و غیرمأنوس است، لاقل برای خود شرح بدهم؟ مسلماً موضوع نوشتن کم نیست و هرقدر عمر من کوتاه باشد باز در حالات هیجان و تشویش و وحشت و رنج و شکنجی که از این ساعت تا دم مرگ همعنانِ عمر من خواهد بود نکاتی میتوان یافت که این قلم را به حرکت درآورد و این دوات را خشک کند.
- آخرین روز یک محکوم | ویکتور هوگو
