دوباره
Kanalga Telegram’da o‘tish
حرفایِ خوب، حرفایِ قشنگِ بهدرد نخور. هیچ چیز راجعبه هیچچیزی نمیدونم. منتها از همهچیز مینویسم. دروغ چرا، بدون نوشتن نمیتونم. t.me/BluChtBot?start=67a0a901b1dfab8d8549
Ko'proq ko'rsatish237
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-1130 kun
Postlar arxiv
237
Repost from ~•پِیتَرنِوِشت•~
یا بهقول رویایی که پرسیده بود: «تازه چه داری؟ از لحظههایت راضی هستی؟»
و هوشنگ ایرانی که پاسخ داده بود: «چیز مهمی در زندگی من اینجا نیست، جز گاهی گناهی که وقتی سر میرسد در ارتکابش شک نمیکنم».
237
یک سری نظریات و عقایدت کاملاً عادی بهنظر میرسن تا زمانی که شروع کنی به زبون آوردن و یا نوشتنشون.
237
Nice dream
If you think you belong enough
Nice dream
If you think that you're strong enough...
237
به آلمانی که حرف میزنی حالتی در صدات نیست، نه غمی، نه غمبادی، نه... ای مردهشور این حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف میزند همهی هستیاش میآید بالا. آدم رو میشود. حرف که میزنی خودت را تعریف میکنی، همین که دهنت باز شود میفهمند کی هستی و چند مرده حلاجی.
- فریدون سه پسر داشت | عباس معروفی
237
من تو زندگیم داستانها و قصههای غمگین زیادی خوندم و شنیدم؛ منتها نمیدونم چرا همیشه داستانای ایرانی غمگینترم میکنن. انگار رنجی که میکشن ملموستره، آشناتره. نمیدونم، ولی انگار آدم با زبونِ مادری خودش بهتر میتونه غصه بخوره.
237
ول کن. جان مادرت ول کن. برو یک گوشهی دنج بشین تا بمیری. دنبال چی میگردی؟ کجا را میخواهی فتح کنی؟ چند بار میخواهی فاتح باشی، چند بار مغلوب؟ چطور ممکن است نیفتی؟ یا چطور ممکن است سرت به سنگ بخورد، بشکند و باز شروع کنی؟ برو یک گوشهی دنج و آرام، در گرمای مطبوع و آن سکوت روستایی دراز بکش تا بمیری.
- فریدون سه پسر داشت | عباس معروفی
237
اگه خواستید هوش مصنوعی اینطوری تخریبتون کنه، بهش بگید:
«Roast me no filter no mercy in Farsi.»
237
چتجیپیتی امروز بهم گفت: «ذهن تو مثل کتابخونهایه که کتابهاش ارزشمند و مرتباند، ولی کتابدارش مسته.»
چی بگم؛ دیگه حتی این بندهخدام فهمیده.
237
انگار از پنجره پرواز کرده بود، رفته بود به شهری که آدم از منظومهی زمان خارج میشود، میرود دور دورها، و دست نیافتنی میشود. میرود توی یک غار که هیچ نشانیای از آدمها نیست. نه صدای تیراندازی است، نه هیاهو، نه انقلاب، و نه هیچ.
- فریدون سه پسر داشت | عباس معروفی
237
+ میدونی محمود درویش چی میگه؟
- خیلی چیزا.
+ میگه که... بیا به نبودن خیانت کنیم و همدیگر را ببینیم.
- واقعاً هم کاش همهی خیانتا به نبودنا بود. به نبودنت.
237
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
نمیدونم من فقط از اینکه همیشه از پشت پنجره به زندگی نگاه کردم خستهام.
