دوباره
前往频道在 Telegram
حرفایِ خوب، حرفایِ قشنگِ بهدرد نخور. هیچ چیز راجعبه هیچچیزی نمیدونم. منتها از همهچیز مینویسم. دروغ چرا، بدون نوشتن نمیتونم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1611920489
显示更多247
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-930 天
帖子存档
247
Send a message to the unborn child
"Keep your eyes open, for a while
In a box high up on the shelf
Left for you, no one else
There's a piece of a puzzle known as life
Wrapped in guilt, sealed up tight"
247
چرا نکوشم آنچه را که در این وضعِ پر ادبار و منزوی خود حس میکنم و برای دیگران طاقتفرسا و غیرمأنوس است، لاقل برای خود شرح بدهم؟ مسلماً موضوع نوشتن کم نیست و هرقدر عمر من کوتاه باشد باز در حالات هیجان و تشویش و وحشت و رنج و شکنجی که از این ساعت تا دم مرگ همعنانِ عمر من خواهد بود نکاتی میتوان یافت که این قلم را به حرکت درآورد و این دوات را خشک کند.
- آخرین روز یک محکوم | ویکتور هوگو
247
اما نه، چرا نباید نوشت؟ اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بیرنگ و بوست آیا در درون من انقلاب و نبرد و طوفان و صحنههای غمانگیز برپا نیست؟
- آخرین روز یک محکوم | ویکتور هوگو
247
کاش یه آلارمی وجود داشت تا هردفعه یادم بندازه، یه سری چیزایی که الآن دارم رو یک زمانی چقدر میخواستم.
247
بهنظر من بلوغ یعنی اینکه یاد بگیری هر ماجرایی، فارغ از اون چیزی که تو ازش دیدی یا شنیدی؛ طرف دیگری هم داره.
247
+ نه، میخواهم بگویم من همیشه فکر کردهام آیا ممکن است که دو نفر ولو دو دقیقه هم باشد صاف و پوست کنده همهی احساسات و افکار خودشان را بهم بگویند؟
- گمان میکنم از پشت صورتک بهتر بشود راست گفت.
- سه قطره خون | صادق هدایت
247
تو برای من مظهر کَس دیگر بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود، چون هرکسی با قوهی تخیل خودش کسِ دیگر را دوست دارد و این از قوهی تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلوی اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهایی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.
- سه قطره خون | صادق هدایت
247
ما همهمان تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضیها به دیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشان را سرگرم میکنند، بعضیها میخواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضیها هم ماتم میگیرند ولی اصل کار این است که ما باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی میآید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود.
- سه قطره خون | صادق هدایت
247
The open wound she hides
She just keeps it bundled up
And never lets it show
She can't take much more of this
But she can't let it go
And that's okay, she don't want the world...
247
هیچوقت دربارهی تو نبوده. دربارهی روزهایی که برات عزیزن نیست. دربارهی شهرها نیست، کافهها، کتابفروشیها و خیابونها، چراغها، نیمکتها و سنگفرشهاشون نه. دربارهی ساعتها هم نیست. آدمها هم نه. کاغذهایی که جمع میکنی، چیزهایی که مینویسی، سنگها و صدفهات، جعبههای چوبی و فلزی، رواننویسها، دفترچههای یادداشتت، عروسکی که از پنج سالگی داریش، آلبوم عکسهات، شمعها، نقاشیها، خطخطیها، گیتارت، کراواتهات، لباسهای بابا، گردنبدت، گلهایی که خشک شدن، کتابها و موسیقیهایی که برای توصیفشون گاهی با اغراق و سرشار از شوق میگی: «ببین، من انگار به دنیا اومدم تا اینا رو بخونم و زندگی کنم» هم نه.
برای لحظهای، خواستم بگم دربارهی حسهاست، دربارهی خاطرات.
احتمالاً نه؛ این هم نه.
همهی همهی اینها، تمام این رنجها که تا اینجا از سر گذروندی و خواهی گذروند، تمام این «چنان نماند، چنین نیز نمانَد»ها؛ دربارهی چیزیه که هنوز، برایِ من اسمی نداره. شاید من هم یک روزی پیداش کردم. خودش رو نه، امشب با خودم عهد بستم خیالپردازی رو برای چند لحظهای کنار بذارم. اسمش رو. تعریفش رو. قدرتش رو.
فرداروزی، که... از اینجا که مَنم، هیچ نمیدونم چقدر دوره یا چه نزدیک؛ شاید بیام و بنویسم همهی اینها فقط رنج و دردِ خالی نبودن. رنج بودن اما رنجِ پُر. رنجی لبریز از بودن. جوری که سرِ آینهها روبهروت بالا باشه و سرِ خودت رو به آسمون. رنجی که بیای و بنویسی ارزشش رو داشت. ارزشش رو داشت و من این ارزش رو زیستم.
