دوباره
Открыть в Telegram
حرفایِ خوب، حرفایِ قشنگِ بهدرد نخور. هیچ چیز راجعبه هیچچیزی نمیدونم. منتها از همهچیز مینویسم. دروغ چرا، بدون نوشتن نمیتونم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1611920489
Больше247
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
-930 день
Загрузка данных...
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+19
в 2 каналах
июнь '26
+45
в 1 каналах
Get PRO
май '26
+44
в 3 каналах
Get PRO
апрель '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+14
в 2 каналах
Get PRO
январь '26
+8
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+16
в 4 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+9
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '25
+7
в 8 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+36
в 11 каналах
Get PRO
август '25
+73
в 22 каналах
Get PRO
июль '25
+407
в 10 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 30 июля | +2 | |||
| 29 июля | 0 | |||
| 28 июля | +1 | |||
| 27 июля | +1 | |||
| 26 июля | +2 | |||
| 25 июля | 0 | |||
| 24 июля | 0 | |||
| 23 июля | +1 | |||
| 22 июля | 0 | |||
| 21 июля | 0 | |||
| 20 июля | 0 | |||
| 19 июля | +2 | |||
| 18 июля | +1 | |||
| 17 июля | +1 | |||
| 16 июля | +2 | |||
| 15 июля | 0 | |||
| 14 июля | 0 | |||
| 13 июля | 0 | |||
| 12 июля | 0 | |||
| 11 июля | +2 | |||
| 10 июля | 0 | |||
| 09 июля | 0 | |||
| 08 июля | +1 | |||
| 07 июля | 0 | |||
| 06 июля | 0 | |||
| 05 июля | 0 | |||
| 04 июля | 0 | |||
| 03 июля | +3 | |||
| 02 июля | 0 | |||
| 01 июля | 0 |
Посты канала
Send a message to the unborn child
"Keep your eyes open, for a while
In a box high up on the shelf
Left for you, no one else
There's a piece of a puzzle known as life
Wrapped in guilt, sealed up tight"
| 2 | چرا نکوشم آنچه را که در این وضعِ پر ادبار و منزوی خود حس میکنم و برای دیگران طاقتفرسا و غیرمأنوس است، لاقل برای خود شرح بدهم؟ مسلماً موضوع نوشتن کم نیست و هرقدر عمر من کوتاه باشد باز در حالات هیجان و تشویش و وحشت و رنج و شکنجی که از این ساعت تا دم مرگ همعنانِ عمر من خواهد بود نکاتی میتوان یافت که این قلم را به حرکت درآورد و این دوات را خشک کند.
- آخرین روز یک محکوم | ویکتور هوگو | 46 |
| 3 | اما نه، چرا نباید نوشت؟ اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بیرنگ و بوست آیا در درون من انقلاب و نبرد و طوفان و صحنههای غمانگیز برپا نیست؟
- آخرین روز یک محکوم | ویکتور هوگو | 46 |
| 4 | اینجا به جز دوریِ تو؛
چیزی به من نزدیک نیست. | 58 |
| 5 | کاش یه آلارمی وجود داشت تا هردفعه یادم بندازه، یه سری چیزایی که الآن دارم رو یک زمانی چقدر میخواستم. | 78 |
| 6 | زندگی، جریان، جزئیات. | 84 |
| 7 | نه، غم رو دوست ندارم.
غم عمیقترم میکنه و من عمیقتر بودن رو دوست دارم. | 159 |
| 8 | Once had a dream that we shared on the way
There was a place where we used to seek shelter | 81 |
| 9 | Нет текста... | 101 |
| 10 | بهنظر من بلوغ یعنی اینکه یاد بگیری هر ماجرایی، فارغ از اون چیزی که تو ازش دیدی یا شنیدی؛ طرف دیگری هم داره. | 99 |
| 11 | Parents be like: | 164 |
| 12 | Vermilion, Pt. 2 Slipknot.mp3 | 183 |
| 13 | + نه، میخواهم بگویم من همیشه فکر کردهام آیا ممکن است که دو نفر ولو دو دقیقه هم باشد صاف و پوست کنده همهی احساسات و افکار خودشان را بهم بگویند؟
- گمان میکنم از پشت صورتک بهتر بشود راست گفت.
- سه قطره خون | صادق هدایت | 207 |
| 14 | تو برای من مظهر کَس دیگر بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود، چون هرکسی با قوهی تخیل خودش کسِ دیگر را دوست دارد و این از قوهی تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلوی اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهایی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.
- سه قطره خون | صادق هدایت | 194 |
| 15 | ما همهمان تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضیها به دیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشان را سرگرم میکنند، بعضیها میخواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضیها هم ماتم میگیرند ولی اصل کار این است که ما باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی میآید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود.
- سه قطره خون | صادق هدایت | 184 |
| 16 | Нет текста... | 0 |
| 17 | Нет текста... | 177 |
| 18 | The open wound she hides
She just keeps it bundled up
And never lets it show
She can't take much more of this
But she can't let it go
And that's okay, she don't want the world... | 156 |
| 19 | هیچوقت دربارهی تو نبوده. دربارهی روزهایی که برات عزیزن نیست. دربارهی شهرها نیست، کافهها، کتابفروشیها و خیابونها، چراغها، نیمکتها و سنگفرشهاشون نه. دربارهی ساعتها هم نیست. آدمها هم نه. کاغذهایی که جمع میکنی، چیزهایی که مینویسی، سنگها و صدفهات، جعبههای چوبی و فلزی، رواننویسها، دفترچههای یادداشتت، عروسکی که از پنج سالگی داریش، آلبوم عکسهات، شمعها، نقاشیها، خطخطیها، گیتارت، کراواتهات، لباسهای بابا، گردنبدت، گلهایی که خشک شدن، کتابها و موسیقیهایی که برای توصیفشون گاهی با اغراق و سرشار از شوق میگی: «ببین، من انگار به دنیا اومدم تا اینا رو بخونم و زندگی کنم» هم نه.
برای لحظهای، خواستم بگم دربارهی حسهاست، دربارهی خاطرات.
احتمالاً نه؛ این هم نه.
همهی همهی اینها، تمام این رنجها که تا اینجا از سر گذروندی و خواهی گذروند، تمام این «چنان نماند، چنین نیز نمانَد»ها؛ دربارهی چیزیه که هنوز، برایِ من اسمی نداره. شاید من هم یک روزی پیداش کردم. خودش رو نه، امشب با خودم عهد بستم خیالپردازی رو برای چند لحظهای کنار بذارم. اسمش رو. تعریفش رو. قدرتش رو.
فرداروزی، که... از اینجا که مَنم، هیچ نمیدونم چقدر دوره یا چه نزدیک؛ شاید بیام و بنویسم همهی اینها فقط رنج و دردِ خالی نبودن. رنج بودن اما رنجِ پُر. رنجی لبریز از بودن. جوری که سرِ آینهها روبهروت بالا باشه و سرِ خودت رو به آسمون. رنجی که بیای و بنویسی ارزشش رو داشت. ارزشش رو داشت و من این ارزش رو زیستم. | 159 |
| 20 | Нет текста... | 157 |
