ru
Feedback
زادهٔ‌ مِهـر

زادهٔ‌ مِهـر

Открыть в Telegram

Больше
Иран116 616Категория не указана
649
Подписчики
+524 часа
+47 дней
+8130 день
Архив постов
زندگی همین آهنگ‌های شادیه که پخششون می‌کنی و باهاشون برای دوستت می‌رقصی.

+3
Morteza-Aziz-128.mp35.70 MB

Repost from در راه.
از خوندن کتاب‌های خوب سر شوق میام، از دیدن فیلم‌های خوب مجنون می‌شم و هروقت دستم طرحی رو خلق کنه شادم، اما به بیشترین چیزی که دیوانم می‌کنه فکر می‌کنم: به زنده‌ترین حالتم، به وقت‌هایی که راه رفتنم از فرط شادمانی شبیه رقصه. در تمام این‌ها پای یک انسان وسطه، تعامل با یک آدم، خندوندن و شوخی کردن، گفت و گو، برسی کتاب‌ها، دیدن‌ آدم‌ها، حرف زدنشون از چیزهای موردعلاقه‌شون، شوق و زندگی‌شون، تلاش‌شون برای مقابله با ناکامی‌ها، همیشه یک انسان هست، همه‌ش همینه. تمامش همینه. 🌳🌳🌳🌳

اگه این قسمت مال تو باشه معلومه که تو خیلی گوش دادی و کم‌تر حرف زدی:)
اگه این قسمت مال تو باشه معلومه که تو خیلی گوش دادی و کم‌تر حرف زدی:)

این دقیقا همون چیزیه که باید دو سه دقیقه بعد از بحث با خواهرت درباره‌ش توی چنلت بنویسی.

پوست گرفتنِ گردوی تازه، اون هم وقتی که از قبل توی آب‌نمک نخوابیده باشه، کار ساده‌ای نیست. پوستِ نازکِ قهوه‌ای چسبنده‌اش، به این راحتی‌ها تن به جدا شدن نمی‌ده. اگر همه‌چیز به خودم و حوصله‌ی خودم برمی‌گشت، هیچوقت حاضر نبودم اون‌ همه زمان بذارم، انگشت‌هام رو سیاه کنم و دونه‌دونه گردوها رو طوری که مغزشون خرد نشه پوست بکنم ​اما برای تو، من این کار رو دوست داشتم. ​یادمه اون روزها وقتی دور هم می‌نشستیم و هر کسی مشغول پوست کندن گردو برای خودش بود، من هر گردو رو فقط به یک نیت برمی‌داشتم، اینکه پوستِ تلخِ روش رو بگیرم، مغزِ سفید و تازه‌اش رو بیرون بکشم و به تو تقدیمش کنم. هیچوقت بهت نگفتم و تو هم هیچوقت متوجه این نشدی که من، عاشق گردوی تازه بودم و تمامِ رازِ اون دست‌های سیاه و مغزهای سالمی که هیچوقت سهمِ خودم نشدن در این خلاصه شده بود که من تو رو از گردوی تازه هم بیشتر دوست داشتم.

Repost from N/a
چقدر این مدل از میا غیر قابل باوره برام. میا آروم‌ترین آدم روی کره‌ی زمینه تو ذهنم. این جنونش رو نمی‌تونم ببینم. می‌فهمم که صداهای توی سرشه. جنگ خودش با خودشه. می‌فهمم چون جنگ خودم با خودم دقیقا همین‌قدر تند و تیزه. همین‌قدر پر از خشمه.

Diva.
+1
Diva.

همین الان یک بچه‌ که چندین دقیقه داشت گریه می‌کرد اومد از جلوم رد شد، من بهش چشمک زدم و اون چون چشمک زدن بلد نبود دوتا چشم‌های اشکیش رو باهم واسم باز و بسته کرد. تمام شدم.

یک بچه داشت گریه می‌کرد، پدرش در کمال خونسردی بهش چندتا جمله گفت و فکر کنم با منطقی صحبت کردن گریه‌ی بچه‌ش رو قطع کرد. فهمیدم، این پدر منم و اون بچه، بچه‌ی من.

Repost from N/a
تو "عزیزِ من" بودی بقیه "عزیزم". هیچوقت متوجه این نشدی.

Repost from N/a
تو "عزیزِ من" بودی بقیه "عزیزم". هیچوقت متوجه این نشدی.

دوستم داشت می‌گفت به یکی از اطرافیانش گفته من یک کاری رو کردم، گفتم عه مگه اون‌ها من رو می‌شناسن؟ گفت مثل اینکه حواست نیست، تو رو هر کس که ندیده، وصف خوبیت‌و شنیده. مُردم واسش.

با اینکه اکثر لباس‌های خودم تیره‌ان اما تا می‌بینم یک نفر رفته سراغ لباس‌های روشن، طوری ذوقم رو بهش نشون میدم و تشویقش می‌کنم که به سمت بیشتر پوشیدنشون هلش بدم. زیر سایه‌ی لباس‌های تیره قایم نشو، آفرین عزیزم.

با اینکه اکثر لباس‌های خودم تیره‌ان اما تا می‌شنوم یک نفر رفته سمت لباس‌های روشن، طوری ذوقم رو بهش نشون میدم و تشویقش می‌کنم که به سمت بیشتر پوشیدنشون هلش بدم. زیر سایه‌ی لباس‌های تیره قایم نشو، آفرین عزیزم.

دوست دارم بدونم چه شکلیه، بیدار شدن از خواب بدون تپش قلب و اضطراب.

Repost from سپیده‌دم
دنبال دلیل و منطق واسه عشق نباشید، دوست داشتن یه نیاز زیستیه، دقیقاً مثل نفس کشیدن. آدمی که هیچ‌کس و هیچ‌چیزی رو نداره که بهش عشق بورزه، زنده موندن رو یادش میره و رسماً متلاشی میشه. من هر وقت توی زندگی عاشقِ کاری، راهی یا آدمی بودم، سرپا موندم. و امان از اون روزی که آدم دلش به هیچ‌چیز گرم نباشه.

ایشون الان دوستمه. هی‌هی‌هی‌هی‌هه.

+1
8) Bavaram Kon.mp39.59 MB

photo content
+1