655
المشتركون
+524 ساعات
+47 أيام
+8130 أيام
أرشيف المشاركات
654
Repost from در راه.
از خوندن کتابهای خوب سر شوق میام، از دیدن فیلمهای خوب مجنون میشم و هروقت دستم طرحی رو خلق کنه شادم، اما به بیشترین چیزی که دیوانم میکنه فکر میکنم: به زندهترین حالتم، به وقتهایی که راه رفتنم از فرط شادمانی شبیه رقصه. در تمام اینها پای یک انسان وسطه، تعامل با یک آدم، خندوندن و شوخی کردن، گفت و گو، برسی کتابها، دیدن آدمها، حرف زدنشون از چیزهای موردعلاقهشون، شوق و زندگیشون، تلاششون برای مقابله با ناکامیها، همیشه یک انسان هست، همهش همینه. تمامش همینه.
🌳🌳🌳🌳
654
این دقیقا همون چیزیه که باید دو سه دقیقه بعد از بحث با خواهرت دربارهش توی چنلت بنویسی.
654
پوست گرفتنِ گردوی تازه، اون هم وقتی که از قبل توی آبنمک نخوابیده باشه، کار سادهای نیست. پوستِ نازکِ قهوهای چسبندهاش، به این راحتیها تن به جدا شدن نمیده. اگر همهچیز به خودم و حوصلهی خودم برمیگشت، هیچوقت حاضر نبودم اون همه زمان بذارم، انگشتهام رو سیاه کنم و دونهدونه گردوها رو طوری که مغزشون خرد نشه پوست بکنم اما برای تو، من این کار رو دوست داشتم. یادمه اون روزها وقتی دور هم مینشستیم و هر کسی مشغول پوست کندن گردو برای خودش بود، من هر گردو رو فقط به یک نیت برمیداشتم، اینکه پوستِ تلخِ روش رو بگیرم، مغزِ سفید و تازهاش رو بیرون بکشم و به تو تقدیمش کنم. هیچوقت بهت نگفتم و تو هم هیچوقت متوجه این نشدی که من، عاشق گردوی تازه بودم و تمامِ رازِ اون دستهای سیاه و مغزهای سالمی که هیچوقت سهمِ خودم نشدن در این خلاصه شده بود که من تو رو از گردوی تازه هم بیشتر دوست داشتم.
654
Repost from N/a
چقدر این مدل از میا غیر قابل باوره برام. میا آرومترین آدم روی کرهی زمینه تو ذهنم. این جنونش رو نمیتونم ببینم. میفهمم که صداهای توی سرشه. جنگ خودش با خودشه. میفهمم چون جنگ خودم با خودم دقیقا همینقدر تند و تیزه. همینقدر پر از خشمه.
654
همین الان یک بچه که چندین دقیقه داشت گریه میکرد اومد از جلوم رد شد، من بهش چشمک زدم و اون چون چشمک زدن بلد نبود دوتا چشمهای اشکیش رو باهم واسم باز و بسته کرد. تمام شدم.
654
یک بچه داشت گریه میکرد، پدرش در کمال خونسردی بهش چندتا جمله گفت و فکر کنم با منطقی صحبت کردن گریهی بچهش رو قطع کرد. فهمیدم، این پدر منم و اون بچه، بچهی من.
654
دوستم داشت میگفت به یکی از اطرافیانش گفته من یک کاری رو کردم، گفتم عه مگه اونها من رو میشناسن؟ گفت مثل اینکه حواست نیست، تو رو هر کس که ندیده، وصف خوبیتو شنیده. مُردم واسش.
654
با اینکه اکثر لباسهای خودم تیرهان اما تا میبینم یک نفر رفته سراغ لباسهای روشن، طوری ذوقم رو بهش نشون میدم و تشویقش میکنم که به سمت بیشتر پوشیدنشون هلش بدم. زیر سایهی لباسهای تیره قایم نشو، آفرین عزیزم.
654
با اینکه اکثر لباسهای خودم تیرهان اما تا میشنوم یک نفر رفته سمت لباسهای روشن، طوری ذوقم رو بهش نشون میدم و تشویقش میکنم که به سمت بیشتر پوشیدنشون هلش بدم. زیر سایهی لباسهای تیره قایم نشو، آفرین عزیزم.
654
Repost from سپیدهدم
دنبال دلیل و منطق واسه عشق نباشید، دوست داشتن یه نیاز زیستیه، دقیقاً مثل نفس کشیدن. آدمی که هیچکس و هیچچیزی رو نداره که بهش عشق بورزه، زنده موندن رو یادش میره و رسماً متلاشی میشه. من هر وقت توی زندگی عاشقِ کاری، راهی یا آدمی بودم، سرپا موندم. و امان از اون روزی که آدم دلش به هیچچیز گرم نباشه.
