چتمارس.
Открыть в Telegram
نویسندهی محتوای اینترنتی، فروشندهی لپتاپ، تولیدکنندهی شرابهای باستانی، کنسلشده، کمکالری.
Больше8 402
Подписчики
-124 часа
+87 дней
+430 день
Архив постов
8 403
روز نمیدانم چندم قرصها
اینبار نساختهاند. هر بار میخورم، موهای تنم سیخ میشوند، تهوع میگیرم، میلرزم، و از همه بهتر، نمیتوانم هیچ چیزی را جدی بگیرم.
همصحبتی داشت از صحنههای نزدیک به تجاوزی که در کودکی برایش اتفاق افتاده بود حرف میزد و تووی سر من، همهی شخصیتهای منفی داستان با لباسهای دلقکی و دماغهای گرد قرمز شکل میگرفتند. البته که خودش هم شبیه عیسا مسیح بود. با یک کلاه دراز و بنفش. و نمیتوانست زبانش را کنترل کند که مثل یک یویو از دهانش میافتاد بیرون و پخش میشد کف تالاری با کاشیهای شطرنجی قرمز و سفید.
و وقتی بغض کرده بود، به این فکر کردم که هرگز ندیدهام کسی روی هروئین بغض کرده باشد. همه خوابیدهاند. همه مردهاند. همه با انگورهای لهجهدار و چنگی زرین روی ابرها آواز خواندهاند و سکههایشان را انداختهاند از آن بالا. و من که چیز زیادی نرفته بود تووم، نای زیادی هم برای سواریدادن نداشتم.
پشهیی کوبیده میشود تووی صورتم. لالهی گوشم را میبوسد و میپرسد «خب، کجا بودیم؟» و من با خمیازهی بعدی، چراغ سبزتری میدهم به او که هرچقدر میخواهد من را بخورد. من اشتیاقِ مصرفشدنم که حالا افتادهام این گوشه. و گوشه، اشاره به تقاطع دو ضلع از یک شکل هندسی ندارد.
8 403
از تووی اپ دیوار یک جاروبرقی خیلی مفت پیدا کردم. پیام دادم که بپرسم چرا اینقدر قیمتش پایین است. زنگ زد. حرف زد. گفت مادرش فوت کرده و دارند مغازهاش را جمع میکنند. گفتم پول ندارم؛ چون دارم جمع میکنم موتور بخرم. گفت موتور را هم از پدرش شرایط بخرم. بعد پرسید ریش دارم یا نه. گفتم مقادیری. گفت یک ریشتراش هم برایم میگذارد. گفتم گوشتکوب برقی بیشتر لازمم میشود. گفت دارم، ولی از من نخر؛ فردا از دوستم برایت میگیرم. گفتم پول اینها را ندارم. گفت کی اصلن پول خواست؟ بعد گفت پنجشنبه با هم برویم بانه و تلوزیون بیاوریم. گفتم پول ندارم. گفت چک میدهم به جایت. گفتم خب. بعد گفت زن دارد و خجالت میکشد با ماشین زنش جابهجا شود. گفتم خجالت مال مرد است. گفت امشب برای دخترش مایبیبی نسیه خریده. گفتم من همهی زندگییم نسیه است. گفت به پدرش بگویم وقتی مشهد خدمت میکرده، میامده خانهی ما تا تخفیف بیشتری بگیرم. گفتم اگر لپتاپ خواستی، برایت قیمت مناسب جور میکنم. گفت از قیمت قابلمه هم ۷۰۰ کم میکند. گفتم رنگ جاروبرقی مهم نیست؛ حتا اگر قهوهای عنی باشد. گفت شیریست.
شصتوپنج دقیقه حرف زدیم. معامله کردیم. برنامهی یک سفر تجاری را چیدیم. قرار گذاشتیم بنشینیم پای بساط. و تازه، بعد از همهی اینها، پرسید:
راستی، اسمت چیه؟
8 403
بعد از ارسال این اسکرینشات، خریدار احتمالی درودهای بسیاری را نثار تمامی گردانندگان فعلی مملکت و تازهگذشتگان آنها نمود.
8 403
استراتژی من برای فروش این است که هدفم فروش نباشد؛ بلکه این باشد که همراه خریدار سود کنم.
مثلن خریدار این لپتاپ استوک ۸۲ میلیونی، اگر از من نمیخرید، ۴۶ میلیون ضرر میکرد.
من همین مسئلهی ساده را به او اثبات کردم. و البته قانعش کردم که میدانم نیازی ندارد بیشتر از اینها هزینه کند.
فروشندگان دیگر؟ اکثرشان سعی میکنند مدام چیز گرانتری بفروشند تا سود بیشتری نصیبشان شود.
من اما عاشق اینم که انسان به قدر نیازش هزینه کند و باقی آن را نگه دارد برای سفر.
8 403
یک هفتهی قاتل دیگر هم به ته رسید. جان کندم که این انتهای موعود را ببینم نادیده، رفتم تووی بعدی.
یک کار جدید گرفتم. این یکی را دوست دارم. اما ذوقم برایش نصف ذوق کار دیگری نیست که تازه شروعش کردهام:
فروش.
تووی همهی تستهای شغلی، مهارت پیشنهادی برای من نویسندگی و فروش بوده. فکر میکردم همین که دارم مینویسم تا کسی خدماتش را بفروشد، یعنی همه چیز درست است. حالا اما فهمیدهام که اگر همان روشم در نوشتن را در فروش هم در پیش بگیرم، میتوانم تووی این گرگبازار، جامعهیی را هدف قرار بدهم که از تکنیکهای تکراری سودمحور خسته است.
و اولین فروشم را هم ثبت کردم. در اولین اقدامم.
8 403
البته اگر درست یادم باشد، سازمان دوبلاژ صداوسیما این انیمیشن را بدون ترجمهی متنی دوبله کرده بود!
یعنی کل داستانی که در نسخهی دوبلهی قدیمی داریم، با تماشای خود انیمیشن دوبله شده بوده؛ نه خواندن متن داستان! تمامن حدسی!
8 403
یک حدس خیلی سطحی دارم که میگوید چون در داستان اصلی این دو شخصیت اسم خاصی ندارند و «گربه نره» صرفن گربه (Il Gatto) است و تووی ایتالیایی گربهی نر با ماده (Gatta) فرق دارد، اینها گفتهاند بگذاریم گربهنره که به اصل داستان وفادار مانده باشیم.
8 403
نَر بودن انگار فحشه. شاید از قصد توی ترجمه اینطوری بوده و اگر میخواستن شخصیت مثبت بذارن میشد آقا گربهه.
مثلا من بخوام تعریف کنم (از انسان) نمیگم داییم خیلی نَره. میگم خیلی مَرده.
8 403
نمیدانم تا به حال کسی به این موضوع اشاره کرده یا نه؛ ولی در ترجمهی داستان پینوکیو، شخصیتهای منفی عبارتند از «گربه نره» و «روباه مکار».
حالا حیلهگری روباه به کنار، نر بودن گربه دیگر چرا شده یک مسئلهی ذاتی منفی؟! :))
- چه گربهی نری. اهاهاه.
8 403
با آمدن صلاحالدین، گربهی نارنجی جدید، بیشتر گربههایم خانه را ول کردند و تنها برای غذا -آن هم نه تمام وعدهها- به خانه میآیند.
این اتفاق من را دچار سندروم آشیانهی خالی کرد. پس یک گربه خیلی مریض و لاغر مه مادرش رهایش کرده بود را در خیابان پیدا کردم و آوردم و شستم. اسهال و پر از حشره بود. تیمارش کردم.
حالا همبازی صلاحالدین شده. نامش را هم گذاشتهام: اسعد همایونی.
حالا روی کاغذ هشت تا گربه دارم؛ اما در عمل، سه تا.
8 403
هشیاری آجر است.
بیدار شدن برایم شبیه وقتیست که یک آجر را درون یک ماشین لباسشویی در حال کار میاندازی:
چیزی درونم میتپد که میخواهد تمام اجزای سازندهام را پاره کند و از تنم بزند بیرون. برخی از اجزا مقاومت کرده و سرکوبش میکنند؛ اما زیاد طول نمیکشد.
از هم میپاشم.
هر روز.
هر روز.
8 403
انسان اولین فحش رو توی یه پیام میخونه و به نظرش دیگه باقی متن داره راجع بهش کسوشر میگه.
به همین دلیل، همیشه باید فحش رو بذاری آخر پیامت؛ اونم نه توو یه خط مجزا و خود خط پایانی که چشمش بتونه سریع اسکنش کنه و باقی متن رو نخونه.
پخش و چگالی فحش باید به شکل طبیعی در متن پیادهسازی بشه؛ طوری که خواننده مجاب بشه برای پیدا کردن توهینی که بهش شده، تلاش کنه و تا یه جایی اصلن ندونه داره بیل میزنه تا گهی رو پیدا کنه که قراره بمالی به صورتش.
شدت فحاشی هم مهمه. بدترین فحش رو اول کار نیار. فحش اول بهتره همیشه اتوکشیده باشه تا اینطور به نظر بیاد که از سر خشم فحش نمیدی و یه منطقی پشت فحشته.
تشنهش کن. بذار برای خوندن توهینی که بهش قراره بکنی، لهله بزنه.
~درسهایی برای امین: مکالماتی با یک دوست جوان.
8 403
به یاد دانیال که اینجا را سالها قبل بابت آهنگهاش به دیگران معرفی میکرد.
به یاد دانیال که سالها بود دیگر دوست نبودیم؛ اما فراموش نکرده بودم آن شبی را که آمد دنبالم و رفتیم روی یک کوه حوالی مشهد که آهنگ گوش کنیم و سیگار بکشیم.
به یاد دانیال که دوستش گفت زبان میخوانده و پر از انگیزه و شوق برای مهاجرت پیش رویش بوده.
به یاد دانیال که دوستش گفت دوشنبه تصادف کرده و مرده.
به یاد دانیال که احتمالن نمیدانسته و هنوز هم میتواند اینهمه ناراحتم کند.
