ru
Feedback
چتمارس.

چتمارس.

Открыть в Telegram

شراب‌ساز.

Больше
8 402
Подписчики
-324 часа
-607 дней
-1930 день
Архив постов
اگه قصد دارید وارد این عرصه بشید، اول از همه، توصیه نمی‌کنم بهش به عنوان منبع اصلی درآمد نگاه کنید. دوم این که برای نوشتن توو
اگه قصد دارید وارد این عرصه بشید، اول از همه، توصیه نمی‌کنم بهش به عنوان منبع اصلی درآمد نگاه کنید. دوم این که برای نوشتن تووی صنعت دیجیتال مارکتینگ و بازاریابی محتوایی، باید روی مهارت‌هایی بیشتر از نوشتن کار کنید. و اشتباه نکنید که اعتماد به AI برای نوشتن یه مقاله حرفه‌ای نیست. کاملن هست؛ فقط به این شرط که ورودی خوبی بهش بدید و بتونید خروجی رو کنترل کنید. این که قبلن آدما چجوری می‌نوشتن رو فراموش کنید. کمکی به شما نمی‌کنه. ففط سعی کنید نگاه استراتژیک داشته باشید، روی مهارت‌های جانبی مثل سئو، تحلیل رقبا و مدیریت خودتون کار کنید و در کنارش هم تولید محتوا رو با هوش مصنوعی ادامه بدید.

بله. در کتاب «نیچه در کرانه» نوشته شده.

اون شعر رو فروید گفته؟

به نکته‌ی جالبی اشاره کردی عزیزم. تا شنبه وقت ندارم‌ که نزدیک به مقدار کافی‌یش بخوابم. باید با چرت و نیم‌ورق قرص کافئین باقی‌
به نکته‌ی جالبی اشاره کردی عزیزم. تا شنبه وقت ندارم‌ که نزدیک به مقدار کافی‌یش بخوابم. باید با چرت و نیم‌ورق قرص کافئین باقی‌مانده سرپا بمانم.

دسر برای درد سر - به مصطفا‌ی عزیزم که قلم به دست ندارد و بر کی‌برد می‌کوبد. کمی نمک می‌پاشی. آنقدر که شلاله‌ی روغن را عصبی کند. روان بشود بر یک تابه‌ی بی‌تاب‌. پخشش کن. قلقلکش بده. یک موز سبز نارس را لخت کرده / نکرده. هی صدای شکستن کمرش را در آشپزخانه پخش نکن. سرخش کن و چروک تن خرما را هم‌خوابه‌‌اش کن. هسته‌ی خرماست. شامپانزه‌ای که در رسوب رگ‌هات زندگی می‌کند اعتراضی ندارد. ادامه کن. اقامه کن آشوب روغن را. شعله را بشتابان. بگذار خوب چرخ بخورد. گیج که شد. شیر را اضافه کن. آنقدر که سفیدی حجم پلک‌هاش را محاصره کند. پستان مادر جایی‌ست که تصور هر کودک از چیزی را دگر‌گون می‌کند. به چیزت‌. لکان به شامپانزه‌ای رقاصه بدل شده. این چیز بی‌دلالت‌. این موز سبز نارس کمر شکسته اخته شده. چیزی که هیچ‌گاه غذای اصلی نیست‌. تغذیه‌ای برای آتیه‌ی تحقیر. زخمی به ضرب هر کلمه: تعبیر. کمی‌نمک می‌پاشی.

در سه سال گذشته تمام قرمه‌سبزی‌ها و قیمه‌هایم را با قارچ پخته بودم. امروز، به مناسبت داشتن گوشت، دیگر از این توجیه که «با قارچ هم خوشمزه می‌شه» دست برداشتم و جدی‌جدی برای اولین بار از زمان مستقل‌شدنم، غذایی با گوشت قرمز پختم. دیشب رفته بودم سبزی قرمه‌سبزی بخرم که فهمیدم اطراف من سبزی را جوری حساب می‌کنند انگار آخرین سبزی‌یی بوده که والده‌ی مرحومشان لمس کرده بوده‌. سبزی آماده‌ی شرکتی هم گران بود. پس با. خودم گفتم شاید باید به ندای قلبم گوش کنم و قیمه را در دستور کار قرار بدهم. از دیشب لپه‌ها را خیسانده بودم که امروز با کوچک‌ترین تکه‌ی موجود در گوشت‌های منجمدم، آشپزی کنم. گوشت را پختم. دو ساعت و نیم. با شعله‌‌ی کم. و لپه را هم. از دو ساعت قبل از گوشت شروع کرده بودم به پختنش. با شعله‌ی کم. هر دو بدون هیچ نوعیداز افزودنی. حتا بدون نمک. و بعد، گوشت را تفت دادم. تنها با کمی نمک. و چند دقیقه بعد، سیر و پیازم را اضافه کردم. با پودر گوجه‌خشک، پودر لیمو، فلفل سیاه. و رویشان روغن ارده‌ی کنجد ریختم. چون طعمشان را سه سطح بهتر می‌‌کند از این روغن‌های ضعیف سرخ‌کردنی. دو دانه پیاز و یک سیر را به گوشت تفت‌خورده‌ی چرب از روغن کنجد اضافه کردم. گوشت را بردم روی سیر و پیاز که با سطح تابه در تماس نباشد. نمی‌دانم این کار پشتوانه‌ی علمی دارد یا نه؛ ولی من که دانشمند نیستم که بدانم چه چیزی برای گوشت بهتر است. سیر و پیاز که طعمشان آزاد شد، گوشت را به آن‌ها بیشتر آغشتم و بعد هم منتقلش کردم به قابلمه‌ی لپه‌ها که نیم‌ساعتی بود داشت با عصاره‌ی گوشت پخت اول، پخته می‌شد. همه چیز در همه چیز آمیخته بود؛ اما مهم‌ترین دلیل رنگ و قوام قیمه هنوز پایش هم به بازی باز نشده بود: ترکیب رب و روغن و زردچوبه، با چربی باقی‌مانده از خود گوشت و ادویه‌های سوخته در ته تابه. همه‌ی این‌ها را در تاریکی انجام می‌دادم. در تاریکی تصور می‌کردم و در تاریکی عرق می‌ریختم. قیمه داشت می‌پخت. با چند تا ادویه کم‌وبیش، داستان تمام شده بود. من اما هنوز با آن سوال دست‌به‌گریبان بودم. سوالی که سال‌ها پیش شروع شده بود و هرگز‌ به چیزی نزدیک یا شبیه جوابش نرسیده بودم. فکر می‌کردم از گرسنگی ۱۶ ساعت فست باشد؛ اما بعد خوردن قیمه‌ای که مادرم در خوابش هم نمی‌دید پسرش بتواند به این خوبی درستش کند، همچنان بی‌جواب و سردرگمم. بله. نمی‌دانم. شاید هم نه.

1|11 - I, the Ache - Break My Fucking Sky (320).mp315.19 MB

مادرم برایم گریه‌ کرد؛ از خوشحالی. چنین اتفاقی معمولن زمانی می‌افتد که فرزند به موفقیت بزرگی رسیده باشد. مثلن دانشگاهی قبول شده باشد، فضانورد شده باشد، راهی برای درمان نازایی گوزن‌های قطبی پیدا کرده باشد، یا حد اقل توانسته باشد مثل یک بتمن خرده‌پا، تعدادی از مردم یک شهر را نجات بدهد. اما Bar برای بنده بسیار پایین‌تر آمده بود. مادرم دیروز از خوشحالی برایم گریه می‌کرد، چون توانسته بودم بعد از پنج ماه گوشت قرمز بخرم؛ یک کیلو گوشت قرمز منجمد گوساله؛ آن هم با عقب‌انداختن پرداخت یکی از بدهی‌هایم. حالا هم نمی‌دانم با آن چه‌کار کنم. سه ماه هوس استیک داشته‌ام‌. هرروز. به شدت. جوری که هر بار می‌خواستم کمربند چرمم را گاز بگیرم تا فقدان عمیق گوشت را کمتر حس کنم. اما حالا یحتمل باید به قیمه و قرمه‌سبزی تن رضایت بدهم. شاید یک وعده هم از آن خورشت‌های پر از پیاز که اسمشان را نمی‌دانم. مهم نیست. کار مهم انجام شده. مادرم به من افتخار کرد که توانسته‌ام گوشت بخرم. حالا باید این پیروزی را جشن بگیرم.

موزیک نمی‌دین چرا چند وقته؟

The downfall of the great has always been the joy of the mediocre.

photo content

So peak, he couldn't keep it on the stage surface.
+2
So peak, he couldn't keep it on the stage surface.

دلیل این که وارد رابطه نمی‌شوم این است که طاقت شنیدن این موزیک بعد برک‌آپ را ندارم.

MTV Unplugged CD 1 TRACK 4 (320).mp312.80 MB

از خواب دیشبم سه ثانیه در خاطرم مانده که داشتم به یک آقای سیاه‌پوست کچل یاد می‌دادم قیچی (۱۸۰) بزند.

امروز اگر برسم بروم حمام، ۶ ساعت ویدیوی آموزشی را ببینم، سه تا مطلب سایت را آپدیت کنم و شام بپزم، می‌توانم از باقی روز تعطیلم لذت ببرم.

یکی از تفریحاتم ارائه‌ی مشاوره‌ی پوستی به کاربران ابن چنل است. تخصصم هم پیدا کردن محصولات ارزان و دارای ارزش خرید بالاست. البته لایار معتقد است نباید این کارها را رایگان انجام بدهم. ولی برای این که قانعش کنم که این کارها برای خودم لذت‌بخش است، کمکش کردم در خرید یک دوربین حدود ۱۵ میلیون صرفه‌جویی کند و ببیند که بعد خریدش هر دو خوشحالیم.

تووی سه روز، هشت ساعت خوابیده‌ام و تازه هنوز از برنامه‌ام عقبم. ناگهان آن‌قدر برای خودم کار تراشیدم که هرم مازلو از قاعده‌ی مثلثی خارج شد و به یک حجم هشت‌ضلعی بدل شده که دارد می‌رود تووی کونم. نه خواب دارم و نه خوراک. کمی اکسیژن مانده که آن هم در تامینش تقصیری ندارم‌. هر بار نفس می‌کشم، کمی اکسید می‌شوم. عاشق این وضعیتم. بدنم تووی به‌گایی‌های این‌ریختی‌ست که احساس راحتی می‌کند. اگر مشکلی پیش نیاید، بلاخره این ماه از ضرردهی خارج می‌شوم و می‌توانم بعد از مدت‌ها یک ماه بدون قرض کردن بگذرانم. تووی فکر کاسبی سومم. چهارمی هم مقدمات و ارتباطاتش جور است و مانده که برگردم مشهد تا شروعش کنم. خوب پیش برود، بی‌خیال اولی می‌شوم، یا جور دیگری پیش می‌برمش. از خرده‌کاری خسته‌ام. مال ده سال پیشم است. حالا خیر سرم باید تیم زیر دستم می‌داشتم. مدتی داشتم. خوب هم پیش می‌رفت. یادم نیست کجای کار خراب شد. جنگ شد؟ بله. اول جنگ روسیه و اوکراین. بعد جنگ دوازده‌روزه که دفتر مهم‌ترین مشتری‌مان بمب خورد. بعد هم قطعی اینترنت. نه فقط بدبختی‌های بودن در این مملکت، که حتا ناتوانی اروپا در تامین گاز و جنگ‌های صلیبی هم تووی به‌گایی من دخیل بوده‌اند. بخشی از هر گهی که از آسمان نازل شد، نشست تووی بشقاب من و جای رزقم را تنگ‌تر و تنگ‌تر کرد. حالا فقط امیدوارم این روند ادامه پیدا کند. و بیشتر شوند این‌ها. و بیشتر کار کنم که وقت نکنم حتا این بچه‌بازی‌های یک مشت رجاله‌ی بی‌خایه را ببینم؛ چه برسد که قلم را صرف تبرا از خزعبل لاغرشان کنم.

این فتیشی که به حقیقت و چیزهای واقعی دارم، اصلن مناسب زندگی در این جهان نیست. احتمالن مشکل از زمانی شروع شد که در دبستان جای هری پاتر و چیزهای فانتزی، توضیح‌المسائل و مجمع‌الاستفتائات می‌خواندم.

توی این چند روز، هیچ‌چیز قدر یک استوری ساده از امیرپارسا واقعی نیامده: دوربین سلفی باز است و در فاصله‌ی حدود چهل‌سانتی، مردی حدودن سی‌ساله دارد گریه می‌کند. هیچ توضیحی. هیچ موزیکی. هیچ‌چیز.