uk
Feedback
چتمارس.

چتمارس.

Відкрити в Telegram

نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.

Показати більше
8 429
Підписники
+324 години
+297 днів
+5030 днів
Архів дописів
Fontaines D.C. - Death Kink.mp35.57 MB

از نظر منطقی، چون اثر انگشت فقط مال انگشت است، عبارت «ورود با اثر انگشت» می‌تواند به «ورود با انگشت» خلاصه‌تر شود.

تووی این نقطه از زندگی، با سایت اکانت فورآل، جین‌وست، یک شرکت استرالیایی و یک شرکت انگلیسی همکاری می‌کنم. تووی این نقطه از زندگی، حد اقل از نظر شغلی احساس بدی ندارم.

تووی این تقطه از زندگی، با سایت اکانت فورآل، جین‌وست، یک شرکت استرالیایی و یک شرکت انگلیسی همکاری می‌کنم. تووی این نقطه از زندگی، حد اقل از نظر شغلی احساس بدی ندارم.

چون شاید همان هفت سال پیش که گفته بودم نرفته بودید ببینید، آوردم نشانتان بدهم.

1 1 - Talk Talk - The Rainbow (1997 Remaster) (320).mp321.17 MB

از بزرگ‌ترین مزایای ظهور هوش مصنوعی، تغییراتی‌ست که در اسپیکرهای چینی موقع روشن‌شدن ایجاد شده. قبلن وقتی این اسپیکرها را روشن می‌کردی، بعد از یک بوق بلند و پخش چند ثانیه موزیک تخمی، آسیایی‌ترین زن جهان با شرقی‌ترین لهجه‌ی ممکن به خود شما اطلاع می‌داد که خود شما اسپیکر را روشن کرده‌یید. اما به لطف هوش مصنوعی، بعد از همان بوق و چند ثانیه موزیک تخمی، حالا این یک صدای آمریکایی‌ست که با لهجه‌ی جنریک فلوریدایی به شما می‌گوید که خود شما اسپیکر خودتان را روشن کرده‌یید. تکنولوجیا!

از حدس زدن متنفرم و اخیرن جواب درخوری برای پاسخ به دعوت به حدس زدن چیزها پیدا کرده‌ام: I have two balls and neither of them is made of crystal.

Alone CD 1 TRACK 5 (320).mp313.51 MB

01 - Ali Ferguson - Why Are We Whispering.mp323.88 MB

از وقتی به خاطر خراب شدن تاچ حاشیه‌های مانیتور گوشی،به جای navigation حرکتی، دارم از این دکمه‌ها استفاده می‌کنم، احساس می‌کنم
از وقتی به خاطر خراب شدن تاچ حاشیه‌های مانیتور گوشی،به جای navigation حرکتی، دارم از این دکمه‌ها استفاده می‌کنم، احساس می‌کنم کمِ کم بیست سال در زمینه‌ی فناوری عقب‌گرد داشته‌ام.

۳- از پشت بوته‌ها صدای خفیفی آمد. رفتم جلوتر. دیدم پدرم از من خیلی شاعرتر است.
۳- از پشت بوته‌ها صدای خفیفی آمد. رفتم جلوتر. دیدم پدرم از من خیلی شاعرتر است.

۲- چند دقیقه خیره به این منظره بودم. با خودم گفتم شاید باید بروم و دوباره سری به پدرم بزنم. شاید چیزی لازم داشته باشد. برگشتم
۲- چند دقیقه خیره به این منظره بودم. با خودم گفتم شاید باید بروم و دوباره سری به پدرم بزنم. شاید چیزی لازم داشته باشد. برگشتم. پیدایش نکردم. با خودم گفتم ممکن است همان‌طور که خوابیده بوده، به جلو سر خورده باشد و تا ته دره قل خورده باشد. چند بار صدایش زدم. تا پایبن مسیر رفتم و برگشتم. دیگر صدا زدن آرام فایده نداشت. بلند صدا زدم:
باباااا؟

۱- بردمش گردش. بعد از عمل قلبش، شاید یک قلعه‌ی تاریخی روی تپه بهترین انتخاب نبود. خیلی نفس نداشت. وقتی رسیدیم، گفت می‌خواهد ک
۱- بردمش گردش. بعد از عمل قلبش، شاید یک قلعه‌ی تاریخی روی تپه بهترین انتخاب نبود. خیلی نفس نداشت. وقتی رسیدیم، گفت می‌خواهد کمی استراحت کند. این‌جا نشست. اصلن خوابید. من هم رفتم پشت قلعه، تووی سایه نشستم.

در بی‌ربط‌ترین اتفاق ممکن، سروکله‌ی پدرم این‌جا پیدا شد. در حالی که بیشتر از پدر، انتظار ظهور مرگ را می‌کشیدم، قاتل اصلی با یک شنل کثیف گفت دیگر طاقت دل‌تنگی را نداشته و از مشهد آمده لیسار‌ تا من را ببیند. البته که فهمیدم در واقع به دلیل کاری لازم داشته برود تهران و بعد با خودش گفته حالا که تا تهران آمده، تا رشت هم برود و در ذهنش بین رشت و لیسار هم که راهی نبوده. چه خیالات خامی. سر بی‌خیالی، بلیت نگرفته بوده و وقتی می‌رسد ترمینال غرب، هیچ اتوبوسی برای آستارا، لیسار یا تالش گیرش نمی‌آید. می‌رود در نمازخانه بخوابد. ساعت دوازده بیرونش می‌کنند. با همان مجموعه از مریضی‌های مرتبط با قلب بعد از عمل و قندش، از دوازده تا چار صبح روی نیمکتی در ترمینال چرت می‌زند. و بعد، باز از اذان صبح تا ساعت ده که اتوبوسش برای تالش حرکت می‌کرده، تووی نمازخانه می‌خوابد. تووی یک شب بارانی رسید لیسار. شام نداشتم. چای نداشتم. میوه نداشتم. ظرف‌هایم کثیف بود و خانه هم طبق معمول شبیه یک شیره‌کش‌خانه‌ی فاقد شیره. نشسته بودم پای یک ترجمه‌ی شصت پوندی. برای یک شب کار، مبلغ بدی نیست. گفت می‌رود خرید که املت بپزد. گفتم لازم نیست. گفت گرسنه است. گفتم فردا برایش قیمه می‌پزم. پیاز خرید و نان. سه تا هم گوجه. املت پخت. کارم سبک شد. اختلاط کردیم. گفت برای معامله‌یی رفته تهران تا نقش نماینده‌ی صاحب ملک را بازی کند؛ اما تا وسط قضیه فکر می‌کرده باید نقش صاحب ملک را بازی کند. ملک چه بود؟ یک هتل با ستاره‌های زیاد در مشهد. معامله هم نشده. یارو گفته با این وضعیت مملکت، کمی ریسکش بالاست که بخواهد هشتصد میلیارد بدهد. جدی هم ریسکش بالاست. حتا من هم این را می‌فهمم. فردا شد. مریض شدم. ظرف‌هایی که دوهفته تووی سینک مانده بودند را شست. قیمه‌هایی که در سرم پخته بودم را آبگوشت کرد. دوباره نان گرفت. با گربه‌هایم دوست شد. به غازهای همسایه غذا داد. و گفت بخاری را برایش روشن کنم؛ چون گاهی لرز می‌کند. فردا که بهتر بشوم، برایش معجون درست می‌کنم و می‌برمش گردش. جوری خوشحالش می‌کنم که بفهمد حق ندارد بعد از آن‌همه بلایی که سر زندگی‌یم آورده، حالا این‌همه پدر خوبی بشود.

بعضی روزها تا ۱۸ ساعت کار می‌کنم. البته که وسطش غذا هم می‌خورم. چند تا چنل را هم وسطش می‌خوانم. چندباری اینستاگرام را هم منور می‌کنم. ولی اصل قضیه همین است که ۱۸ ساعت از بعضی روزهایم پابند کارم. یعنی تا سر کوچه هم نمی‌توانم بروم، چون برگشتن به سر کار بعد از رفتن به سر کوچه سخت است. بعضی هفته‌ها افسردگی بدتر جفتک می‌اندازد. الان دو هفته است که ظرف‌هایم را نشسته‌ام. از هر چیز ممکنی به عنوان ظرف استفاده کرده‌ام. گاهی با یک چنگال سوسیسم را روی آتش مستقیم پخته‌ام. گاهی غذایم را روی یک توری روغن‌گیر گرم کرده‌ام. گاهی از گودیِ در قابلمه‌ها به عنوان بشقاب استفاده کرده‌ام. پهنای چاقوی میوه‌خوری گاهی قاشقم شده. آن‌قدر زباله ریخته تووی سینک که راه‌آب بند آمده. خانه را پشه برداشته. شبی شاید پنجاه پشه می‌کشم. دستکش ظرفشویی خودبه‌خود پنچر شده و دست زدن به کثافت رسوب‌گرفته تووی سینک خیلی لذت‌بخش نیست. آن‌قدر طرف ریخته که خوشبختانه دیگر جایی برای گربه‌ها نیست که بپرند کنار سینک و چیزی را لیس بزنند. گاهی سعی می‌کنند. لیوانی می‌شکند. جمع می‌کنم. و سعی می‌کنم چیزهای شکستنی‌تر را جاهایی بگذارم که بار بعدی نشکنند. باز هم می‌شکنند. سه روز است می‌خواهم چیزی بنویسم. زورم نمی‌رسد بیشتر از یک خط پیش بروم. دروغ نباشد، دو. قرص‌هایم را دوباره قطع کردم. یادم نیست چرا. گمانم زخم مری. مطمئن نیستم. دو دوست مهاجرم به شکل همزمان در دو گوشه‌ی مختلف جهان گم شده‌اند. وقت نکرده‌ام بابتش غصه بخورم. شبیه مردی زندگی می‌کنم که از زنش فرار کرده. شبیه مردی زندگی می‌کنم که دلش برای زنش تنگ شده. شبیه مردی زندگی می‌کنم که زنش در اتاق بغلی در حال سقط بچه‌ی دومشان است؛ او اما وقت ندارد بابت چیزی غصه بخورد. یا حتا جایی باشد که باید.

ولی با بعضی چیزا بیشتر یادش می‌افتی-
ولی با بعضی چیزا بیشتر یادش می‌افتی-

یک اسکرین‌شات یافت‌شده در گالری.
یک اسکرین‌شات یافت‌شده در گالری.

خوب که نگاه کنی، ناخودآگاه تو همیشه منتظر است چیزی را بکُشی. اصلن آدم همیشه به انتظار کشتن چیزی زنده است.

همیشه همراه گزینه‌هاتون بفرمایید که برای چه مدل عکسی قراره دوربین رو بخرید. هر کدوم این کامپکتا برای یه مدل خاص از عکاسی بهتره. مثلن اگه کیفیت بالا بخوای، سایبرشاتا. ولی اگه یه چیزی بخوای که باهاش عکسای dreamlike بگیری، بدترین می‌شه بهترین‌. برای عکاسی رترو و فلش‌گرافی، توصیه‌ی من این‌جوریه: W80 > WX50 > A2200 > S2500 *نتیجه‌ی نهایی به کیفیت دوربینی که می‌خری بستگی داره و تووی دست دوم قدیمی همیشه این احتمال هست که نتیجه با چیزی که انتظار داری، فرق کنه.