ru
Feedback
مارتیـ🥂ـنی

مارتیـ🥂ـنی

Закрытый канал

🖤شایان و پروا🩶

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала مارتیـ🥂ـنی

Канал مارتیـ🥂ـنی языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 75 841 подписчиков, занимая 250 место в категории Книги и 4 196 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 75 841 подписчиков.

Согласно последним данным от 24 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 1 993, а за последние 24 часа — -72, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 5.25%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 12.86% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 990 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 9 764 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как ملی, پارت, وصله, الآن, رمان.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
🖤شایان و پروا🩶

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 25 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

75 841
Подписчики
-7224 часа
-8457 дней
+1 99330 день
Архив постов
پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

دیگه واسه پشیمونی دیره 🙂

_ این ۴ روز تعطیلی زنت خونه تنها بمونه داداش؟ مگه با خودمون نمیبریمش؟ اخم کردم _ نه صحرا میمونه خونه مینا متعجب گفت _ چرا داداش؟ بحثتون شده؟ عصبی توپیدم _ به تو ربطی نداره سمت سالن رفتم مامان و صحرا در کنار خاله و عمه ها درحال صحبت بودن _ این چهار روز قراره همگی بریم شمال پیش خانم‌جون یکم حال و هوامون عوض بشه ... صحرا با خوشحالی نگاهی به من انداخت و گفت _ وای چرا زودتر نگفتین مامان ، پس بگم زودتر امیر منو برسونه خونه چمدونم رو ببندم جلو رفتم و تند گفتم _ شما لازم نیست چمدون ببندی صحرا جا خورد و گیج گفت _ چرا عزیزم؟ پوزخند زدم _ چون قرار نیست تو رو ببریم . توی همین خونه تحملت میکنم بسه. ۴ روز میخوام بی سر خر برم حال و هوام عوض شه تو رو ببرم که بدتر برینی تو حال خودم و خانوادم؟ با نگاه تند خاله و دخترهاش صحرا خجالت زده لبخند تصنعی زد و به بهونه گوشیش سمت اتاق رفت و مامان آروم گفت _ جلو همه باید اینجور زنتو ضایع میکردی؟ میذاشتی برید خونه بهش میگفتی ، دلشو نشکن مادر ...گناه داره طفل معصوم ، این زن دوست داره ...حیف زندگیته نیشخند زدم _ اون بی‌عار تر از این حرفهاست که بهش بربخوره چهار روز دیگه که برگردیم باز میاد دورم موس موس میکنه شما نگران نباش ... *** "چهار روز بعد" چمدون رو جلوی در رها کردم و لامپ خونه رو روشن کردم فکر میکردم صحرا باز گرفته خوابیده ، عادتش بود این زن ... مثل خرس فقط میخوابید بعد از شستن دست و صورتم توی سرویس سمت آشپزخونه رفتم ... با دیدن گاز خالی صدام بالا رفت _ غذات کو صحرا؟ از صبح مگه تو این خونه چه گهی داشتی میخوردی که شام نذاشتی؟ چندساعت قبل بهش پیام داده بودم که داریم برمیگردیم و بیاد خونه غذا درست کنه اما جواب نداده بود با توپ پر سمت اتاقها رفتم و اما اونجا هم نبود اینبار شماره ش رو گرفتم که دیدم خاموشه شماره مادرش رو گرفتم با بوق دوم که جواب داد عصبی توپیدم : _ سلام آسیه خانم ، صحرا اونجاست؟ چرا گوشیش خاموشه؟ _ اسم دختر منو به دهنت نیار پسر جان ، صحرا واسه شما دیگه تموم شد ، فکر کردی بعد از اون همه بلایی که سر بچه ام آوردی میذارم باز برگرده سر اون زندگی کوفتی که براش درست کردی؟...رفت ، از ایران رفت ...دیگه سایه اشم نمیبینی... فکر کردم دروغه بازیه چون نبردمش با خودم قهر کرده ، محل ندادم ، خیال میکردم دو روز دیگه خودش میاد اما نیومد صحرا رفته بود و من تازه جای خالی زنی که تمام این پنج سال نادیده اش گرفته بودم به چشمم اومد ... https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0 https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

تخفیف ویژه ی مارتینی 🤩❤️ پیوی من و ناشناس نویسنده رو ترکوندید که منتظر تخفیف عید نوروز بودید و با شرایطی که پیش اومد و نت قطع شده بود نتونستید استفاده کنید😢 باید بگم که نگران نباشید به مناسبت بازگشت شما عزيزان به تلگرام تخفیف داریم براتون اونم چه تخفیف محشری😌 اماااا بچه ها فقط و فقط تا زمانی که این آگهی توی کاناله( به مدت یک هفته) مهلت دارین برای مخاطب های عزیز مارتینی این هدیه محشر رو داریم که باور کردنی نیست و به هییییچ وجه تکرار نمیشه ، اصــلـــا و ابـــــدا پس لطفاً درخواست تکرار ندید!!! 👑 وی آی پی مارتینی 96 هزار تومان 👑فایل کامل هتل‌شیراز 50 هزار تومان 👑فایل کامل موسیقی‌شب 50 هزار تومان 👑فایل کامل شرور 50 هزار تومان 👑حق‌عضویت رمان محبوب و فوق جنجالی "رقاص" که خیلی خیلی درخواست داده بودید توی تخفیف قرار بگیره 75 هزار تومان ( اگه تکی خواستین قیمت هر کدوم کنارش زده شده) 👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇 قیمت کل رمانها باهم = 321هزار تومان قیمت ویژه ی تخفیف = 152 هزارتومان😳😳😐 اینهمه تخفیف برای تمام این رمانها باهم !!!!!! فقط و فقط به مدت یک هفته برای شما عزیزای دل ولی خب، بدون تمدید🔴 فقط با 152 هزار تومان!!! 😳😳😳😳میتونید تماااام رمان های ذکر شده ی نویسنده( 5 رمان بااااهم) رو حتی عضویت رمان جنجالی رقاص که خودتون بارها و بارها درخواست تخفیفش دادید رو داشته باشید😁😍💦👇 💳6104337658038912   پریسا شکور شات واریز رو برای ادمین بفرستید و رمانها رو دریافت کنید👇 @Moran_rts

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

دیگه واسه پشیمونی دیره 🙂

_ این ۴ روز تعطیلی زنت خونه تنها بمونه داداش؟ مگه با خودمون نمیبریمش؟ اخم کردم _ نه صحرا میمونه خونه مینا متعجب گفت _ چرا داداش؟ بحثتون شده؟ عصبی توپیدم _ به تو ربطی نداره سمت سالن رفتم مامان و صحرا در کنار خاله و عمه ها درحال صحبت بودن _ این چهار روز قراره همگی بریم شمال پیش خانم‌جون یکم حال و هوامون عوض بشه ... صحرا با خوشحالی نگاهی به من انداخت و گفت _ وای چرا زودتر نگفتین مامان ، پس بگم زودتر امیر منو برسونه خونه چمدونم رو ببندم جلو رفتم و تند گفتم _ شما لازم نیست چمدون ببندی صحرا جا خورد و گیج گفت _ چرا عزیزم؟ پوزخند زدم _ چون قرار نیست تو رو ببریم . توی همین خونه تحملت میکنم بسه. ۴ روز میخوام بی سر خر برم حال و هوام عوض شه تو رو ببرم که بدتر برینی تو حال خودم و خانوادم؟ با نگاه تند خاله و دخترهاش صحرا خجالت زده لبخند تصنعی زد و به بهونه گوشیش سمت اتاق رفت و مامان آروم گفت _ جلو همه باید اینجور زنتو ضایع میکردی؟ میذاشتی برید خونه بهش میگفتی ، دلشو نشکن مادر ...گناه داره طفل معصوم ، این زن دوست داره ...حیف زندگیته نیشخند زدم _ اون بی‌عار تر از این حرفهاست که بهش بربخوره چهار روز دیگه که برگردیم باز میاد دورم موس موس میکنه شما نگران نباش ... *** "چهار روز بعد" چمدون رو جلوی در رها کردم و لامپ خونه رو روشن کردم فکر میکردم صحرا باز گرفته خوابیده ، عادتش بود این زن ... مثل خرس فقط میخوابید بعد از شستن دست و صورتم توی سرویس سمت آشپزخونه رفتم ... با دیدن گاز خالی صدام بالا رفت _ غذات کو صحرا؟ از صبح مگه تو این خونه چه گهی داشتی میخوردی که شام نذاشتی؟ چندساعت قبل بهش پیام داده بودم که داریم برمیگردیم و بیاد خونه غذا درست کنه اما جواب نداده بود با توپ پر سمت اتاقها رفتم و اما اونجا هم نبود اینبار شماره ش رو گرفتم که دیدم خاموشه شماره مادرش رو گرفتم با بوق دوم که جواب داد عصبی توپیدم : _ سلام آسیه خانم ، صحرا اونجاست؟ چرا گوشیش خاموشه؟ _ اسم دختر منو به دهنت نیار پسر جان ، صحرا واسه شما دیگه تموم شد ، فکر کردی بعد از اون همه بلایی که سر بچه ام آوردی میذارم باز برگرده سر اون زندگی کوفتی که براش درست کردی؟...رفت ، از ایران رفت ...دیگه سایه اشم نمیبینی... فکر کردم دروغه بازیه چون نبردمش با خودم قهر کرده ، محل ندادم ، خیال میکردم دو روز دیگه خودش میاد اما نیومد صحرا رفته بود و من تازه جای خالی زنی که تمام این پنج سال نادیده اش گرفته بودم به چشمم اومد ... https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0 https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

میدونستی اگه روزی ۱۴ کلمه انگلیسی یاد بگیری، پایان سال بیشتر از کتاب ۵۰۴ واژه مهم، کلمه بلدی؟ پس اگه شما هم زیاد میای تلگرام حداقل یه چنل زبان داشته باش، الکی وقتتو هدر نده، هر روز تست انگلیسی بزن یچی یاد بگیر. +بفرمایید اینم آدرس کانال: @English 👈🏻

پارت امروز👆🩵 عضوگیری وی آی پی رو به اتمام👆

مارتینی 🍸 #Part654 آب دهانش را فرو داد باید خودش را سرگرم چیزی میکرد تا فکرش از تنهایی اش منحرف شود بند کیف کوچکش را از دور شانه اش آزاد کرد و به دنبال پیدا کردن تلفن همراهش مشغول زیر و رو کردن آن شد برای مهنیا پیام داده بود و تا الآن حتما سروکله اش پیدا شده بود هر دو زیپ کیف را باز کرد اما اثری که از تلفنش ندید کلافه پلک بست تازه بخاطر آورد که آن را روی عسلی میز جا گذاشته است. کیف را رها کرد و اینبار سعی کرد به دیوار روبه رویش نگاه نکند نگاهش را روی میز چرخاند اما جز کاغذ باطله و چندین برگ باسکول کامیون چیز دیگری نبود . کف دستش را روی زانویش فشرد و سعی کرد از این حس خفقان فرار کند از تنهایی متنفر بود اما همیشه قسمتش میشد ، انگار نافش را با آن بریده بودند که در هر دوره ای از زندگی اش دست از سرش برنمیداشت و همیشه مثل سایه به دنبالش بود اما حالا دیگر تنها یک سایه نبود تبدیل شده بود به اتاقکی سرد و تاریک که دیوارهایش هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند با حس نبض آرامی زیر شکمش از افکار آشفته اش جدا شد و دستش را روی شکمش گذاشت گویا دوقلوها صدای درونش را شنیده بودند و می‌خواستند اعلام حضور کنند به مادرشان بگویند تنها نیست، از چیزی نترسد لمس آرام نبض زنده ی زیر پوست شکمش حسی میان آرامش و دلگرمی در دلش زنده کرد انگار آن موجودات کوچک مثل فانوس‌هایی در دل تاریکی‌اش روشن می‌شدند دستش را روی شکمش حرکت داد و تلخ خندید : _ ببخشید کوچولوهای مامان ... شما با مامانید ، جزئی از منید صدایش از بغض خراشید و زمزمه کرد : _ منم همیشه کنارتونم ... در سکوت سنگین اتاق صدای خودش تنها چیزی بود که می‌توانست بشنود و کسی چه میدانست دخترک سعی دارد با این حرفهایی که حتی خودش هم به صحتشان امید نداشت خود را به جای آنها آرام کند؟ کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی آپ شده، ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید دقت کنید که به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/41046