ch
Feedback
مارتیـ🥂ـنی

مارتیـ🥂ـنی

关闭频道

🖤شایان و پروا🩶

显示更多

📈 Telegram 频道 مارتیـ🥂ـنی 的分析概览

频道 مارتیـ🥂ـنی 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 76 888 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 247,并在 伊朗 地区排名第 4 117

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 76 888 名订阅者。

根据 16 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 2 968,过去 24 小时变化为 600,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 5.21%。内容发布后 24 小时内通常能获得 14.36% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 4 009 次浏览,首日通常累积 11 052 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 ملی, پارت, وصله, الآن, رمان 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
🖤شایان و پروا🩶

凭借高频更新(最新数据采集于 17 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

76 888
订阅者
+60024 小时
+1 8077
+2 96830
帖子存档
پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

_ امشب مراسم خواهرمه یه لباس درست بپوش باز آبروم رو نبری جلوی همه مینا لب گزید _ داداش چرا اینجوری با زنت حرف می‌زنی؟ گناه داره با اخم توپیدم _ به تو ربطی نداره مینا برو لباساتو انتخاب کن زودتر صحرا ولی هیچی نگفت و بدون جواب رفت توی اتاق پرو چند دقیقه بعد مینا بیرون اومد _ چطور شدم داداش؟ همون لحظه صحرا هم بیرون اومد لباس قرمزی پوشیده بود که توی تن سفیدش می‌درخشید بدون اینکه به روی خودش بیاره که چند دقیقه پیش چه حرفی بهش زدم با لبخند آرومی گفت _ خوبه امیر؟ کفری بودم کارهای شرکت و دعوایی که سر صبح با مامان داشتیم بهم فشار آورده بود طبق معمول کیسه بوکسم صحرا بود کسی که وقتی از همه جا پر بودم عصبانیتم رو سرش خالی میکردم و آروم میشدم خصوصا امروز که سر صبح یه بحث کوچیک هم داشتیم در عین حال خیالم راحت بود که اعتراضی نداره و حرفی نمیزنه با همون اخم های درهم در جواب نگاه منتظرش توپیدم _ این چیه پوشیدی؟ از بس میخوری مثل گاو شدی هیچی هم اندازه‌ات نمیشه، این لباس واسه یکی مثل مینا با ۴۵ کیلو وزن خوبه نه تو که فقط پهلوهات زده بیرون رنگ از صورتش پرید و لبخند روی لبش خشک شد چشماش پر اشک بود دلم آتیش گرفت ولی به روی خودم نیاوردم فکر میکردم چندساعت بگذره یادش میره اما همه چیز از اون روز عوض شد شب ها جدا ازم می‌خوابید و توی نگاهش دیگه عشقی نمی‌دیدم تا اینکه یک روز .... https://t.me/+jtfJJM0Zass1NDk0 https://t.me/+jtfJJM0Zass1NDk0 https://t.me/+jtfJJM0Zass1NDk0

دوستان نت ضعیف شده حتما حتما پروکسی ملی ذخیره کنید tg://proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

_ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه، طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست بی‌حوصله گفتم _ بعدم به ما چه مامان! اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟ مامان اخم کرد _ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟ زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم با غرغر چادر گل‌گلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد، نمیدونم چرا الان برگشته بودن. در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم _ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره. هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم _ کسی خونه نیست؟ کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنه‌ای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بی‌نقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه می‌کرد زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت _ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت _ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟ فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟ با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد _ اینو از کجا آوردی؟ ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟ از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم قبل از اینکه فکر دیگه‌ای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم _ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل اخم‌ از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شده‌اش کشید انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه. از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم. کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بی‌نقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم. روز بعد بخاطر بی‌خوابی شب قبل دیر بیدار شدم باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود با عجله آماده شدم اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم کلافه سر کوچه وایساده بودم تاکسی گیرم نمیومد با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد شیشه رو پایین داد و گفت _ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود دوباره ادامه داد _ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید! با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد! فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت _ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم، رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود! https://t.me/+i0VcF5Okc3Y2NTU8 https://t.me/+i0VcF5Okc3Y2NTU8

کادوتون رو برداشتید پاکش کنم؟
Anonymous voting

من رمان انگلیسی میخونم؛ اینکه چجوری میخونمو اینا از کتابای تصویری مبتدی شروع کردم+؛ کتابای دیگرم + آموزش انگلیسی از چنل زیر بردارید: @English

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

مارتینی 🍸 #Part650 مسعود چشمی گفت اما با یادآوری موضوعی به جای رفتن به انبار با قدم های تند پشت سر شایان که مسیر پشتی انبار را در پیش گرفته بود دوید : _ آ..آقا ... آقا شایان همزمان با بیرون آوردن اسلحه اش از پشت کمرش به طرفش چرخید که مسعود تند و هولزده گفت: _ فرزاد خان گفتن جابه جایی محموله های دبی رو گذاشتن برای امشب، ون ها تا نیم ساعت دیگه میرسن نگاه تند شایان که به سمتش چرخید درمانده قدمی عقب رفت صبر اربابش امشب به سر آمده بود و از بخت بدش او خبررسان این مسئله شده بود! شایان قدمی به طرفش برداشت : _ من الآن باید اینو بدونم مسعود؟ برخلاف نگاه برنده اش ، با لحنی خونسرد گفته بود مسعود اما میدانست پشت این ظاهر خونسرد طوفانی که به زودی دامنش را می‌گیرد نهفته است که با لکنت سعی کرد توضیح دهد : _ به محض اینکه فرزاد خان تماس گرفت اومدم تا اط.... _ ببند دهنتو حساب او و فرزاد را به وقتش می‌رسید امشب کارهای مهم تری داشت! مسعود که فرار را بر قرار ترجیح داد شایان اسلحه را پشت کمرش جا داد و سمت اتومبیلش برگشت در سمت دخترک را باز کرد : _ بیا پایین پروا با ابروهای بالا پریده نگاهش کرد : _ به این زودی کارت تموم شد؟ بی حرف تنها دستش را سمت او گرفت پروا بی اهمیت به جواب نگرفتنش ادامه داد : _ با اون خط و نشونی که تو کشیدی خیال میکردم حداقل دوساعت رو باید بی حرکت توی ماشین بشینم... نگو دو دقیقه هم نمیشه! _ امشب زیاد حرف میزنی برخلاف لحن تندش، نه اخم داشت و نه عصبی بنظر می‌رسید! همین پروا را شیر کرد تا حین گرفتن ساعدش برای پیاده شدن از ماشین جواب دهد : _ لابد از هم صحبتی با تو خوشم اومده! شایان ابرو بالا داد : _ اون که طبیعیه! ولی من ترجیح میدم تو موقعیت بهتری هم صحبت بشیم، اینجا باب میلم نیست! پروا بی‌آنکه متوجه منظور پشت حرف او باشد دهان باز کرد : _ چرا مگه اینجا چشه؟ نگاه معنادار شایان چشمهای دخترک را کاوید: _ کی تخت دونفره و اتاق توی خونه اش رو به لاس زدن توی ماشین ترجیح میده که من دومیش باشم؟ ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید، کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی داریم اما به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/40953

تخفیف ویژه ی مارتینی 🤩❤️ پیوی من و ناشناس نویسنده رو ترکوندید که منتظر تخفیف عید نوروز بودید و با شرایطی که پیش اومد و نت قطع شده بود نتونستید استفاده کنید😢 باید بگم که نگران نباشید به مناسبت بازگشت شما عزيزان به تلگرام تخفیف داریم براتون اونم چه تخفیف محشری😌 اماااا بچه ها فقط و فقط تا زمانی که این آگهی توی کاناله( به مدت یک هفته) مهلت دارین برای مخاطب های عزیز مارتینی این هدیه محشر رو داریم که باور کردنی نیست و به هییییچ وجه تکرار نمیشه ، اصــلـــا و ابـــــدا پس لطفاً درخواست تکرار ندید!!! 👑 وی آی پی مارتینی 96 هزار تومان 👑فایل کامل هتل‌شیراز 50 هزار تومان 👑فایل کامل موسیقی‌شب 50 هزار تومان 👑فایل کامل شرور 50 هزار تومان 👑حق‌عضویت رمان محبوب و فوق جنجالی "رقاص" که خیلی خیلی درخواست داده بودید توی تخفیف قرار بگیره 75 هزار تومان ( اگه تکی خواستین قیمت هر کدوم کنارش زده شده) 👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇 قیمت کل رمانها باهم = 321هزار تومان قیمت ویژه ی تخفیف = 152 هزارتومان😳😳😐 اینهمه تخفیف برای تمام این رمانها باهم !!!!!! فقط و فقط به مدت یک هفته برای شما عزیزای دل ولی خب، بدون تمدید🔴 فقط با 152 هزار تومان!!! 😳😳😳😳میتونید تماااام رمان های ذکر شده ی نویسنده( 5 رمان بااااهم) رو حتی عضویت رمان جنجالی رقاص که خودتون بارها و بارها درخواست تخفیفش دادید رو داشته باشید😁😍💦👇 💳6104337658038912   پریسا شکور شات واریز رو برای ادمین بفرستید و رمانها رو دریافت کنید👇 @Moran_rts

پارت جدید 👆🤎 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

من رمان انگلیسی میخونم؛ اینکه چجوری میخونمو اینا از کتابای تصویری مبتدی شروع کردم+؛ کتابای دیگرم + آموزش انگلیسی از چنل زیر بردارید: @English

من رمان انگلیسی میخونم؛ اینکه چجوری میخونمو اینا از کتابای تصویری مبتدی شروع کردم+؛ کتابای دیگرم + آموزش انگلیسی از چنل زیر بردارید: @English

زمونه خیلی عوض شده حتی یه الف بچه هم انگلیسی بلده ولی تقریبا همه گفتین انگلیسی‌تون افتضاحه! به خودت بیا بجا اینکه وقتتو با چت و سرگرمی های زودگذر تلف کنی بیا اینجا چهارتا کلمه انگلیسی یاد بگیر فردا روز به کارت میاد کاملا رایگان هم هست دلت نمیسوزه بعدا🤷‍♀  👉🏻 @English