fa
Feedback
مارتیـ🥂ـنی

مارتیـ🥂ـنی

کانال بسته

🖤شایان و پروا🩶

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام مارتیـ🥂ـنی

کانال مارتیـ🥂ـنی در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 76 844 مشترک است و جایگاه 257 را در دسته کتب و رتبه 4 305 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 76 844 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 07 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 976 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -89 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.84% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.60% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 4 358 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 9 406 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ملی, پارت, وصله, الآن, رمان تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
🖤شایان و پروا🩶

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 09 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

76 844
مشترکین
-8924 ساعت
-7047 روز
+1 97630 روز
آرشیو پست ها
پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

‏این پرامپت خیلی کیوته 🥲 آموزشش ازاینجا: https://t.me/+y1cDceMNw3ExNjQ0
‏این پرامپت خیلی کیوته 🥲 آموزشش ازاینجا: https://t.me/+y1cDceMNw3ExNjQ0

‏این پرامپت خیلی کیوته 🥲 آموزشش ازاینجا: https://t.me/+y1cDceMNw3ExNjQ0
‏این پرامپت خیلی کیوته 🥲 آموزشش ازاینجا: https://t.me/+y1cDceMNw3ExNjQ0

_ این دختر از دار دنیا فقط تو رو داره پسر ، کس و کارش تویی ... با حرف بی بی چهره مردانه اش توی هم رفت و با اخم گفت : _من نخوام کس و کار این باشم باید کیو ببینم بی بی؟ بی بی لیوان‌چایی را مقابلش گذاشت _ واه ، پسرجان یعنی تو واسه خرج یه سفری که میخوای به این دختر بدی اینجوری ترش کردی؟  انقدر ندار شدی؟ ندار نشده بود فقط حوصله آن دختر را نداشت.. بی بی‌اش یتیم خانه باز کرده بود انگار دست هر بی سر و پایی را که میدید میگرفت و به این خانه می آورد. پنج ماه بود که این دختر را آورده بود بامداد از او خوشش نمی آمد ... کفری در جواب بی بی گفت - ندار نشدم ، مزاحمه ..راهشو نمیکشه بره ور دل ننه باباش شما هم که هیچی نمیگی ...مهمون یه شب دو شب ..دختره پنج ماهه اینجا چتر شده .. - نزن این حرفو مادر ، طفل معصوم همینجوریش خجالت زده هست ، اگه خانوادش خوب بودن که میرفت ..میخواست اینجا بمونه که تو منت یه چیکه اب و غذایی میخوره رو سرش بذاری؟ - من منت نذاشتم بی بی ، خونه امه میخوام آزاد باشم ...غریبه نمیخوام تو خونه زندگیم باشه حق ندارم؟ بی بی باز هم به دفاع از رها درآمد - به چشم غریبه نبینش مادر ..دلتو باهاش صاف کن ...این‌بچه همینجوریش از اون پدر بی شرفش یه عمر خورده ...تو براش مرد باش مردونگیو نشونش بده .... به او چه ربطی داشت که پدر آن دختر بد بود؟ مگر جور گوه بودن خانواده اش را او باید میکشید؟ _ ولم کن بی بی توام دلت خوشه... _ این چهار پنج روزی نیستم اگر اذیتش کنی حلالت نمیکنم بامداد ، روی خوش نشون بده به این بچه ، ببرش با خودت سفر ...دق کرد تو این خونه . من اگه نذر نداشتم برم کربلا خودم یه وری میبردمش ...بذار با خیال راحت از اینجا برم .. پوفی کشید و بلند گفت _ خیله خب بی بی یه گوری میبرمش بسه ول کن ... * * * یک روز از رفتن بی بی گذشته بود.. در خانه را باز کرد و وارد شد رها را که مشغول پخت و پز در آشپزخانه دید سمتش رفت .. با اخم و تخم مقابل دخترک بیچاره که آرام سلامش کرده بود رفت بدون آنکه جواب سلامش را دهد ، بلیط توی دستش را روی میز انداخت و غرید : _ اینم بلیط مشهدی که‌ میخواستی ، واسه امشبه زودتر گمشو وسایلتو جمع کن جا نمونی... از‌ لحن بدش نفس توی سینه دخترک بیچاره بند رفت حتی نتوانست تشکر کند لبهایش لرزید و بامداد بدخلق ادامه داد _ این‌پنج روز به من زنگ‌ نمیزنی ...شمارتو رو گوشیم نبینم . مزاحم بی بی هم نمیشی مفهمومه؟ چشمانش از اشک جوشید با این حال فقط سری تکان داد و بغض کرده لب زد _ مفهومه نگاه بامداد ثانیه ای در آن دو تیله طوسی رنگ ماند. اما سریع به خود آمد _ بلیط اتوبوس برات گرفتم ، هواپیما و قطار به قواره تو نمیاد ، رودل میکنی ...رسول میرسونتت ترمینال . باز هم دخترک هیچ‌نگفت در برابر توهین هایش فقط معصومانه نگاهش کرد و لب زد - باشه ممنون. گفت و از کنار بامداد گذشت ... ساعتی بعد سوار ماشین بود ..رسیده بودند ترمینال .. پیش از پیاده شدن .. دست درون کوله اش برد و جعبه کادویی را سمت رسول گرفت‌ و آرام گفت - برگشتید خونه اینو بدید بامداد خان آقا رسول .. رسول گیج نگاهش کرد و پرسید _ اینا چیه خانم؟ خودتون که بسلامتی از سفر برگشتید بهشون بدید تلخ‌خندی زد - من ممکنه سفرم طولانی بشه ، میخواستم امروز بهش بدم یادم رفت شما بهش بدین  .. کارت عابر بانکی که بامداد تمام این پنج ماه در اختیارش گذاشته و او حتی یک قرون از آن را هم خرج نکرده بود را هم به رسول داد - اینم‌بهش بدید گفت و بی هیچ حرف دیگری از ماشین پیاده شد. سمت ترمینال رفت نگاهی به بلیط مشهدی که آن مرد برایش گرفته بود انداخت . لبهای پر بغضش را روی هم فشرد و بلیط رو توی دستش مچاله کرد سمت باجه رفت .. هنوز دودل بود اما تصمیمش رو گرفته بود - جانم عزیزم؟ با صدای زن به خودش اومد گلوی خشکش رو صاف کرد و آروم گفت: _ بلیط میخوام _ واسه کجا؟ دستاش لرزید رفتن به اهواز خود مرگ بود پدرش... حاج فاتح به خون رهایی که از سر سفره عقد زورکی با پسرعموش فرار کرده بود تشنه بود میکشتش ... اما تصمیمش را گرفته بود برمیگشت ... برمیگشت به جایی که تعلق داشت تا سربار بقیه نباشه. _ نگفتی عزیزم واسه کجا بلیط میخوای؟ لبهاش تکون خورد و آروم لب زد - اهواز ... https://t.me/+NDSeQXJ5QXFjZWZk https://t.me/+NDSeQXJ5QXFjZWZk https://t.me/+NDSeQXJ5QXFjZWZk

پرامپت پروفایل هامو خواسته بودین اینجاست👆

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

دوستان دوباره درگیری تو خاورمیانه زیاد شد و نت ضعیف کردن😑 حتما حتما پروکسی ملی ذخیره کنید tg://proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d

دوستان دوباره درگیری تو خاورمیانه زیاد شد و نت ضعیف کردن😑 حتما حتما پروکسی ملی ذخیره کنید tg://proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d

دوستان دوباره درگیری تو خاورمیانه زیاد شد و نت ضعیف کردن😑 حتما حتما پروکسی ملی ذخیره کنید tg://proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d

دوستان دوباره نت ضعیف شده حتما حتما پروکسی ملی ذخیره کنید tg://proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🖤

مارتینی 🍸 #Part661 دروغ گفته بود مردی که درست مقابل چشمانش به دیگری حکم مرگ می‌داد، دروغ گفته بود که آدم نکشته است! که آن افراد در انبار ثامر زنده مانده اند... اویی که حالا مقابلش می‌دید چنان بی‌رحم و جدی اسلحه را به شقیقه مرد فشرده بود که پیدا بود از کشتن این مرد یا هر شخص دیگری هیچ ابایی ندارد او قاتل بود! پدر بچه هایش قاتل بود این جمله چندین و چندبار در ذهنش تکرار شد و هربار مانند پتکی بر سرش فرود آمد نگاهش اما همچنان خیره به شایان بود ، به مردی که حالا برای او غریبه‌تر از همیشه به نظر می‌رسید به دستی که اسلحه را محکم گرفته بود و به آرامشی که از حرکاتش می‌بارید چشم‌هایش لبریز اشک بود اما جرات نداشت حتی پلک بزند می‌ترسید کوچک‌ترین حرکتی از سوی او باعث شود آن مرد بیچاره دیگر نفس نکشد! صدایی در سرش فریاد می‌زد که باید کاری بکند، اما پاهایش به زمین چسبیده بودند و قلبش به اندازه‌ای سنگین شده بود که حتی نمی‌توانست تکان بخورد. صدای لرزان و التماس‌آمیز مرد بیچاره دوباره به گوشش رسید : _ هرچی ازم خواستید رو جواب دادم آقا من حتی نمی‌دونستم اون بسته‌ها چی بودن، مجبورم کردن بیارم شایان اسلحه را از شقیقه اش جدا کرد برای لحظه ای نفس به سینه ی مرد برگشت اما با آنچه شنید چهره اش دوباره رنگ باخت : _ با این حساب اینم مجبورت کردن که بری زندان و اطراف همایون بپلکی... کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی آپ شده، ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید دقت کنید که به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/41203

مارتینی 🍸 #Part661 دروغ گفته بود مردی که درست مقابل چشمانش به دیگری حکم مرگ می‌داد، دروغ گفته بود که آدم نکشته است! که آن افراد در انبار ثامر زنده مانده اند... اویی که حالا مقابلش می‌دید چنان بی‌رحم و جدی اسلحه را به شقیقه مرد فشرده بود که پیدا بود از کشتن این مرد یا هر شخص دیگری هیچ ابایی ندارد او قاتل بود! پدر بچه هایش قاتل بود این جمله چندین و چندبار در ذهنش تکرار شد و هربار مانند پتکی بر سرش فرود آمد نگاهش اما همچنان خیره به شایان بود ، به مردی که حالا برای او غریبه‌تر از همیشه به نظر می‌رسید به دستی که اسلحه را محکم گرفته بود و به آرامشی که از حرکاتش می‌بارید چشم‌هایش لبریز اشک بود اما جرات نداشت حتی پلک بزند می‌ترسید کوچک‌ترین حرکتی از سوی او باعث شود آن مرد بیچاره دیگر نفس نکشد! صدایی در سرش فریاد می‌زد که باید کاری بکند، اما پاهایش به زمین چسبیده بودند و قلبش به اندازه‌ای سنگین شده بود که حتی نمی‌توانست تکان بخورد. صدای لرزان و التماس‌آمیز مرد بیچاره دوباره به گوشش رسید : _ هرچی ازم خواستید رو جواب دادم آقا من حتی نمی‌دونستم اون بسته‌ها چی بودن، مجبورم کردن بیارم شایان اسلحه را از شقیقه اش جدا کرد برای لحظه ای نفس به سینه ی مرد برگشت اما با آنچه شنید چهره اش دوباره رنگ باخت : _ با این حساب اینم مجبورت کردن که بری زندان و اطراف همایون بپلکی... کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی آپ شده، ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید دقت کنید که به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/41203