es
Feedback
مارتیـ🥂ـنی

مارتیـ🥂ـنی

Canal cerrado

🖤شایان و پروا🩶

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram مارتیـ🥂ـنی

El canal مارتیـ🥂ـنی en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 76 255 suscriptores, ocupando la posición 249 en la categoría Libros y el puesto 4 174 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 76 255 suscriptores.

Según los últimos datos del 20 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 2 360, y en las últimas 24 horas de -134, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 4.65%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 13.54% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 3 551 visualizaciones. En el primer día suele acumular 10 332 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como ملی, پارت, وصله, الآن, رمان.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
🖤شایان و پروا🩶

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 21 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

76 255
Suscriptores
-13424 horas
+3037 días
+2 36030 días
Archivo de publicaciones
پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

دیگه واسه پشیمونی دیره 🙂

_ این ۴ روز تعطیلی زنت خونه تنها بمونه داداش؟ مگه با خودمون نمیبریمش؟ اخم کردم _ نه صحرا میمونه خونه مینا متعجب گفت _ چرا داداش؟ بحثتون شده؟ عصبی توپیدم _ به تو ربطی نداره سمت سالن رفتم مامان و صحرا در کنار خاله و عمه ها درحال صحبت بودن _ این چهار روز قراره همگی بریم شمال پیش خانم‌جون یکم حال و هوامون عوض بشه ... صحرا با خوشحالی نگاهی به من انداخت و گفت _ وای چرا زودتر نگفتین مامان ، پس بگم زودتر امیر منو برسونه خونه چمدونم رو ببندم جلو رفتم و تند گفتم _ شما لازم نیست چمدون ببندی صحرا جا خورد و گیج گفت _ چرا عزیزم؟ پوزخند زدم _ چون قرار نیست تو رو ببریم . توی همین خونه تحملت میکنم بسه. ۴ روز میخوام بی سر خر برم حال و هوام عوض شه تو رو ببرم که بدتر برینی تو حال خودم و خانوادم؟ با نگاه تند خاله و دخترهاش صحرا خجالت زده لبخند تصنعی زد و به بهونه گوشیش سمت اتاق رفت و مامان آروم گفت _ جلو همه باید اینجور زنتو ضایع میکردی؟ میذاشتی برید خونه بهش میگفتی ، دلشو نشکن مادر ...گناه داره طفل معصوم ، این زن دوست داره ...حیف زندگیته نیشخند زدم _ اون بی‌عار تر از این حرفهاست که بهش بربخوره چهار روز دیگه که برگردیم باز میاد دورم موس موس میکنه شما نگران نباش ... *** "چهار روز بعد" چمدون رو جلوی در رها کردم و لامپ خونه رو روشن کردم فکر میکردم صحرا باز گرفته خوابیده ، عادتش بود این زن ... مثل خرس فقط میخوابید بعد از شستن دست و صورتم توی سرویس سمت آشپزخونه رفتم ... با دیدن گاز خالی صدام بالا رفت _ غذات کو صحرا؟ از صبح مگه تو این خونه چه گهی داشتی میخوردی که شام نذاشتی؟ چندساعت قبل بهش پیام داده بودم که داریم برمیگردیم و بیاد خونه غذا درست کنه اما جواب نداده بود با توپ پر سمت اتاقها رفتم و اما اونجا هم نبود اینبار شماره ش رو گرفتم که دیدم خاموشه شماره مادرش رو گرفتم با بوق دوم که جواب داد عصبی توپیدم : _ سلام آسیه خانم ، صحرا اونجاست؟ چرا گوشیش خاموشه؟ _ اسم دختر منو به دهنت نیار پسر جان ، صحرا واسه شما دیگه تموم شد ، فکر کردی بعد از اون همه بلایی که سر بچه ام آوردی میذارم باز برگرده سر اون زندگی کوفتی که براش درست کردی؟...رفت ، از ایران رفت ...دیگه سایه اشم نمیبینی... فکر کردم دروغه بازیه چون نبردمش با خودم قهر کرده ، محل ندادم ، خیال میکردم دو روز دیگه خودش میاد اما نیومد صحرا رفته بود و من تازه جای خالی زنی که تمام این پنج سال نادیده اش گرفته بودم به چشمم اومد ... https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0 https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🖤 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

مارتینی 🍸 #Part653 دقایقی از رفتن شایان میگذشت و نگاه او همچنان به در بسته دوخته شده بود ، ذهنش اما درگیر لحظات پیش بود . حس بدی که از یادآوری عقب کشیدن ناگهانی شایان به جانش افتاده بود مانند موریانه به جانش افتاده بود ... با دمی عمیق به صندلی فلزی کنار میز زهوار در رفته نگاه انداخت چند قدم عقب رفت و روی آن نشست سعی کرد وانمود کند چیزی برایش مهم نیست اما گرمایی که هنوز از رد انگشتان مرد روی بازویش حس میکرد، ساز مخالف میزد! با دست لرزانش بازویی که میان انگشتان مرد فشرده شده بود را لمس کرد لب گزید تا شاید بتواند جلوی ریزش اشک سرکش پشت پلکش را بگیرد چه مرگش شده بود؟ چه توقعی داشت از او وقتی خود احمقانه نقش عروسک خیمه شب بازی اش را بازی میکرد؟ نفس آه مانندش را بیرون داد و به دیوار بی رنگ رو به رویش زل زد نور کم‌رمق چراغ سایه‌هایی عجیب روی دیوار انداخته بود، آنقدر به دیوار نگاه کرد و شکل هر سایه را در ذهنش ترسیم کرد که دقایقی بعد حس میکرد سایه دیوارها تبدیل به غول هایی سیاه پوش شده اند و دارند به سمتش هجوم می‌آورند! کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی آپ شده، ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید دقت کنید که به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/41016

تخفیف ویژه ی مارتینی 🤩❤️ پیوی من و ناشناس نویسنده رو ترکوندید که منتظر تخفیف عید نوروز بودید و با شرایطی که پیش اومد و نت قطع شده بود نتونستید استفاده کنید😢 باید بگم که نگران نباشید به مناسبت بازگشت شما عزيزان به تلگرام تخفیف داریم براتون اونم چه تخفیف محشری😌 اماااا بچه ها فقط و فقط تا زمانی که این آگهی توی کاناله( به مدت یک هفته) مهلت دارین برای مخاطب های عزیز مارتینی این هدیه محشر رو داریم که باور کردنی نیست و به هییییچ وجه تکرار نمیشه ، اصــلـــا و ابـــــدا پس لطفاً درخواست تکرار ندید!!! 👑 وی آی پی مارتینی 96 هزار تومان 👑فایل کامل هتل‌شیراز 50 هزار تومان 👑فایل کامل موسیقی‌شب 50 هزار تومان 👑فایل کامل شرور 50 هزار تومان 👑حق‌عضویت رمان محبوب و فوق جنجالی "رقاص" که خیلی خیلی درخواست داده بودید توی تخفیف قرار بگیره 75 هزار تومان ( اگه تکی خواستین قیمت هر کدوم کنارش زده شده) 👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇 قیمت کل رمانها باهم = 321هزار تومان قیمت ویژه ی تخفیف = 152 هزارتومان😳😳😐 اینهمه تخفیف برای تمام این رمانها باهم !!!!!! فقط و فقط به مدت یک هفته برای شما عزیزای دل ولی خب، بدون تمدید🔴 فقط با 152 هزار تومان!!! 😳😳😳😳میتونید تماااام رمان های ذکر شده ی نویسنده( 5 رمان بااااهم) رو حتی عضویت رمان جنجالی رقاص که خودتون بارها و بارها درخواست تخفیفش دادید رو داشته باشید😁😍💦👇 💳6104337658038912   پریسا شکور شات واریز رو برای ادمین بفرستید و رمانها رو دریافت کنید👇 @Moran_rts

میدونستی اگه روزی ۱۴ کلمه انگلیسی یاد بگیری، پایان سال بیشتر از کتاب ۵۰۴ واژه مهم، کلمه بلدی؟ پس اگه شما هم زیاد میای تلگرام حداقل یه چنل زبان داشته باش، الکی وقتتو هدر نده، هر روز تست انگلیسی بزن یچی یاد بگیر. +بفرمایید اینم آدرس کانال: @English 👈🏻

من رمان انگلیسی میخونم؛ اینکه چجوری میخونمو اینا از کتابای تصویری مبتدی شروع کردم+؛ کتابای دیگرم + آموزش انگلیسی از چنل زیر بردارید: @English

پارت امروز 🩶🤎 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

چجوری دلت اومد با زنت اینجوری رفتار کنی مرد🥲

_ امشب مراسم خواهرمه یه لباس درست بپوش باز آبروم رو نبری جلوی همه مینا لب گزید _ داداش چرا اینجوری با زنت حرف می‌زنی؟ گناه داره با اخم توپیدم _ به تو ربطی نداره مینا برو لباساتو انتخاب کن زودتر صحرا ولی هیچی نگفت و بدون جواب رفت توی اتاق پرو چند دقیقه بعد مینا بیرون اومد _ چطور شدم داداش؟ همون لحظه صحرا هم بیرون اومد لباس قرمزی پوشیده بود که توی تن سفیدش می‌درخشید بدون اینکه به روی خودش بیاره که چند دقیقه پیش چه حرفی بهش زدم با لبخند آرومی گفت _ خوبه امیر؟ کفری بودم کارهای شرکت و دعوایی که سر صبح با مامان داشتیم بهم فشار آورده بود طبق معمول کیسه بوکسم صحرا بود کسی که وقتی از همه جا پر بودم عصبانیتم رو سرش خالی میکردم و آروم میشدم خصوصا امروز که سر صبح یه بحث کوچیک هم داشتیم در عین حال خیالم راحت بود که اعتراضی نداره و حرفی نمیزنه با همون اخم های درهم در جواب نگاه منتظرش توپیدم _ این چیه پوشیدی؟ از بس میخوری مثل گاو شدی هیچی هم اندازه‌ات نمیشه، این لباس واسه یکی مثل مینا با ۴۵ کیلو وزن خوبه نه تو که فقط پهلوهات زده بیرون رنگ از صورتش پرید و لبخند روی لبش خشک شد چشماش پر اشک بود دلم آتیش گرفت ولی به روی خودم نیاوردم فکر میکردم چندساعت بگذره یادش میره اما همه چیز از اون روز عوض شد شب ها جدا ازم می‌خوابید و توی نگاهش دیگه عشقی نمی‌دیدم تا اینکه یک روز .... https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0 https://t.me/+Rs2VIiBFoew0MDQ0

پارت امروز 🩶🤎 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🤎 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم