ar
Feedback
مارتیـ🥂ـنی

مارتیـ🥂ـنی

قناة بسيطة

🖤شایان و پروا🩶

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام مارتیـ🥂ـنی

تُعد قناة مارتیـ🥂ـنی في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 76 659 مشتركاً، محتلاً المرتبة 248 في فئة الكتب والمرتبة 4 138 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 76 659 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 17 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 2 773، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -200، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 5.44‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 14.25‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 4 176 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 10 941 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل ملی, پارت, وصله, الآن, رمان.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
🖤شایان و پروا🩶

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 18 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

76 659
المشتركون
-20024 ساعات
+1 8217 أيام
+2 77330 أيام
أرشيف المشاركات
پارت امروز 🩶🤎 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🤎 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت امروز 🩶🤎 ظرفیت عضوگیری VIP با تخفیف، درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

مارتینی 🍸 #Part651 خون به صورتش دوید و چشم از نگاه نافذ او برداشت، دیگر زبانش به حاضر جوابی نمی‌چرخید! با تک خندی، خیره به گونه های گل انداخته دخترکی که حالا نگاهش فراری شده و در اطرافش می‌چرخید در ماشین را بست با احتیاط او را سمت مسیر صاف و سیمانی شده هدایت کرد انبار، ساختمانی بزرگ و قدیمی با دیوار های فلزی بود چند ماشین غول پیکر گوشه حیاط بزرگش پارک شده و چهار مرد سیاه پوش هم ساکت و گوش به زنگ نزدیک درب ایستاده بودند . در حالی که همچنان بازویش میان انگشتان دخترک بود به طرف اتاقک کوچکی که در بخش بیرونی انبار قرار داشت رفت با فشار محکمی درب فلزی و سنگین را باز کرد پروا نگاهی به داخل اتاقک که به واسطه نور چراغ های حیاط روشن شده بود انداخت صندلی فلزی و یک میز قدیمی با چندین دسته برگه پراکنده رویش را از نظر گذراند گوشه دیگر اتاق قفسه ای کوچک با یک جعبه ‌کمک های اولیه و چند کارتن خالی قرار داشت ، دیوار های ساده با بلوک های سیمانی بدون رنگ و کف بتنی، فضای سرد و زمختی از اتاقک ساخته بود که مسلما با بسته شدن در تنگ و خفه کننده تر هم میشد! تنها یک پنجره کوچک و بلند بود که نور بسیار کمی از بیرون به داخل می‌آورد ، نوری که فقط سایه‌ها را مشخص می‌کرد و پیدا بود به کسی که بیرون است دید زیادی نمی‌دهد. کلید چراغ کوچک اتاق را زد و دست پشت کمر دخترک گذاشت : _ برو تو ... پروا قدم به داخل اتاقک گذاشت و پشت سرش شایان هم وارد شد و در را بست بازوی دخترک که پشت به او به طرف صندلی میرفت را گرفت و به آرامی به طرف خودش برگرداندش شکم برجسته پروا هنگام چرخش، برای لحظه‌ای به پهلوی شایان برخورد کرد و نگاه او را سمت خود کشید چطور یک جفت بچه در این شکم ظریف او با آن جثه ی کوچکش جا شده بود؟! پروا که برای ایجاد فاصله نیم قدمی به عقب برداشت اخم میان ابروهایش جا خوش کرد نگاهش را از شکمش گرفت و گفت : _ تو این فاصله از این اتاق تکون نمیخوری، به سرت نمیزنه بیای بیرون فهمیدی؟ میشینی همینجا، منتظر میمونی تا بیام و از خوش اخلاقیم سو استفاده نمی‌کنی... پروا پوزخند زد : _ یعنی الآن خوش اخلاقی؟ بازویش را فشرد و روی صورتش خم شد : _ وقتی وسط یه عملیات حساس درباره تمایلاتم توی تخت بهت میگم یعنی خیلی خوش اخلاقم! کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی آپ شده، ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید دقت کنید که به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/40979

مارتینی 🍸 #Part651 خون به صورتش دوید و چشم از نگاه نافذ او برداشت، دیگر زبانش به حاضر جوابی نمی‌چرخید! با تک خندی، خیره به گونه های گل انداخته دخترکی که حالا نگاهش فراری شده و در اطرافش می‌چرخید در ماشین را بست با احتیاط او را سمت مسیر صاف و سیمانی شده هدایت کرد انبار، ساختمانی بزرگ و قدیمی با دیوار های فلزی بود چند ماشین غول پیکر گوشه حیاط بزرگش پارک شده و چهار مرد سیاه پوش هم ساکت و گوش به زنگ نزدیک درب ایستاده بودند . در حالی که همچنان بازویش میان انگشتان دخترک بود به طرف اتاقک کوچکی که در بخش بیرونی انبار قرار داشت رفت با فشار محکمی درب فلزی و سنگین را باز کرد پروا نگاهی به داخل اتاقک که به واسطه نور چراغ های حیاط روشن شده بود انداخت صندلی فلزی و یک میز قدیمی با چندین دسته برگه پراکنده رویش را از نظر گذراند گوشه دیگر اتاق قفسه ای کوچک با یک جعبه ‌کمک های اولیه و چند کارتن خالی قرار داشت ، دیوار های ساده با بلوک های سیمانی بدون رنگ و کف بتنی، فضای سرد و زمختی از اتاقک ساخته بود که مسلما با بسته شدن در تنگ و خفه کننده تر هم میشد! تنها یک پنجره کوچک و بلند بود که نور بسیار کمی از بیرون به داخل می‌آورد ، نوری که فقط سایه‌ها را مشخص می‌کرد و پیدا بود به کسی که بیرون است دید زیادی نمی‌دهد. کلید چراغ کوچک اتاق را زد و دست پشت کمر دخترک گذاشت : _ برو تو ... پروا قدم به داخل اتاقک گذاشت و پشت سرش شایان هم وارد شد و در را بست بازوی دخترک که پشت به او به طرف صندلی میرفت را گرفت و به آرامی به طرف خودش برگرداندش شکم برجسته پروا هنگام چرخش، برای لحظه‌ای به پهلوی شایان برخورد کرد و نگاه او را سمت خود کشید چطور یک جفت بچه در این شکم ظریف او با آن جثه ی کوچکش جا شده بود؟! پروا که برای ایجاد فاصله نیم قدمی به عقب برداشت اخم میان ابروهایش جا خوش کرد نگاهش را از شکمش گرفت و گفت : _ تو این فاصله از این اتاق تکون نمیخوری، به سرت نمیزنه بیای بیرون فهمیدی؟ میشینی همینجا، منتظر میمونی تا بیام و از خوش اخلاقیم سو استفاده نمی‌کنی... پروا پوزخند زد : _ یعنی الآن خوش اخلاقی؟ بازویش را فشرد و روی صورتش خم شد : _ وقتی وسط یه عملیات حساس درباره تمایلاتم توی تخت بهت میگم یعنی خیلی خوش اخلاقم! کلی پارت جلوتر از اینجا توی وی آی پی داریم، ميتونيد پارتهای بعدی رمان رو همین امروز دریافت کنید دقت کنید که به زودی افزایش قیمت خواهيم داشت، جانمونید شرمندتون بشیم 👇❤️ https://t.me/c/1284923592/40979

تخفیف ویژه ی مارتینی 🤩❤️ پیوی من و ناشناس نویسنده رو ترکوندید که منتظر تخفیف عید نوروز بودید و با شرایطی که پیش اومد و نت قطع شده بود نتونستید استفاده کنید😢 باید بگم که نگران نباشید به مناسبت بازگشت شما عزيزان به تلگرام تخفیف داریم براتون اونم چه تخفیف محشری😌 اماااا بچه ها فقط و فقط تا زمانی که این آگهی توی کاناله( به مدت یک هفته) مهلت دارین برای مخاطب های عزیز مارتینی این هدیه محشر رو داریم که باور کردنی نیست و به هییییچ وجه تکرار نمیشه ، اصــلـــا و ابـــــدا پس لطفاً درخواست تکرار ندید!!! 👑 وی آی پی مارتینی 96 هزار تومان 👑فایل کامل هتل‌شیراز 50 هزار تومان 👑فایل کامل موسیقی‌شب 50 هزار تومان 👑فایل کامل شرور 50 هزار تومان 👑حق‌عضویت رمان محبوب و فوق جنجالی "رقاص" که خیلی خیلی درخواست داده بودید توی تخفیف قرار بگیره 75 هزار تومان ( اگه تکی خواستین قیمت هر کدوم کنارش زده شده) 👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇👇🏻👇 قیمت کل رمانها باهم = 321هزار تومان قیمت ویژه ی تخفیف = 152 هزارتومان😳😳😐 اینهمه تخفیف برای تمام این رمانها باهم !!!!!! فقط و فقط به مدت یک هفته برای شما عزیزای دل ولی خب، بدون تمدید🔴 فقط با 152 هزار تومان!!! 😳😳😳😳میتونید تماااام رمان های ذکر شده ی نویسنده( 5 رمان بااااهم) رو حتی عضویت رمان جنجالی رقاص که خودتون بارها و بارها درخواست تخفیفش دادید رو داشته باشید😁😍💦👇 💳6104337658038912   پریسا شکور شات واریز رو برای ادمین بفرستید و رمانها رو دریافت کنید👇 @Moran_rts

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

پارت جدید 👆🤎🖤 ظرفیت عضوگیری با تخفیف درحال تکمیل شدنه❗️ جا نمونید دوستان که تمدید نخواهیم داشت بعدا شرمندتون نشیم

_ امشب مراسم خواهرمه یه لباس درست بپوش باز آبروم رو نبری جلوی همه مینا لب گزید _ داداش چرا اینجوری با زنت حرف می‌زنی؟ گناه داره با اخم توپیدم _ به تو ربطی نداره مینا برو لباساتو انتخاب کن زودتر صحرا ولی هیچی نگفت و بدون جواب رفت توی اتاق پرو چند دقیقه بعد مینا بیرون اومد _ چطور شدم داداش؟ همون لحظه صحرا هم بیرون اومد لباس قرمزی پوشیده بود که توی تن سفیدش می‌درخشید بدون اینکه به روی خودش بیاره که چند دقیقه پیش چه حرفی بهش زدم با لبخند آرومی گفت _ خوبه امیر؟ کفری بودم کارهای شرکت و دعوایی که سر صبح با مامان داشتیم بهم فشار آورده بود طبق معمول کیسه بوکسم صحرا بود کسی که وقتی از همه جا پر بودم عصبانیتم رو سرش خالی میکردم و آروم میشدم خصوصا امروز که سر صبح یه بحث کوچیک هم داشتیم در عین حال خیالم راحت بود که اعتراضی نداره و حرفی نمیزنه با همون اخم های درهم در جواب نگاه منتظرش توپیدم _ این چیه پوشیدی؟ از بس میخوری مثل گاو شدی هیچی هم اندازه‌ات نمیشه، این لباس واسه یکی مثل مینا با ۴۵ کیلو وزن خوبه نه تو که فقط پهلوهات زده بیرون رنگ از صورتش پرید و لبخند روی لبش خشک شد چشماش پر اشک بود دلم آتیش گرفت ولی به روی خودم نیاوردم فکر میکردم چندساعت بگذره یادش میره اما همه چیز از اون روز عوض شد شب ها جدا ازم می‌خوابید و توی نگاهش دیگه عشقی نمی‌دیدم تا اینکه یک روز .... https://t.me/+jtfJJM0Zass1NDk0 https://t.me/+jtfJJM0Zass1NDk0 https://t.me/+jtfJJM0Zass1NDk0

دوستان نت ضعیف شده حتما حتما پروکسی ملی ذخیره کنید tg://proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d

مارتیـ🥂ـنی - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام