شُرشُر احساس من
Открыть в Telegram
صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو... #مولانا @e3087 🌴🌴 ارتباط با ادمین esfandiar87@
Больше678
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
Нет данных30 день
Архив постов
🕊
از سکوت قلم
دردی نشسته در قلبم
که موج می کشد
روی برگ هایی که
چشم هایشان سیر است ،
از نوشتن
خط و نشان می کشند
انگشتان شکسته ای که
قول آخرین شلیک را
به سینه ی سیاه چاله ی شب
داده اند
واژه ها
فواره های سردی شده اند
بر گونه هایی از آتش
و من
سقفِ ویرانی که
تنم را
به آخرین باران بهاری سپرده ام...
#اسفندیار_زیلائی
@e3087
🌴🌴
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست !
من مردگان بیشماری را دیدهام
که راه میرفتند
حرف میزدند
سیگار میکشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک میکردند !
شعر میخواندند
میگریستند
قرض میدادند
میخندیدند
و گریه میکردند...
#حسین_پناهی
@e3087
🌴🌴
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق ِ عاشق شدن ، عاشق بودن بدهد ؟
گاه عشق گم است ، اما هست ، هست ، چون نیست
عشق مگر چیست ؟
آن چه که پیداست ؟
نه ، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.
معرفت است
عشق از آن رو هست ، که نیست.
پیدا نیست و حس می شود
می شوراند.
منقلب می کند.
به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد.
می گریاند.
می چزاند
می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
#محمود_دولتآبادی
@e3087
🌴🌴
روز خواهد شد
و درآن تو را دوست خواهم داشت،
روز خواهد شد
پس نگران نباش اگر بهار
تاخیر کرده است
#نزار_قبانی
@e3087
🌴🌴
ابری ترین صبح را
سراغ خواهیم گرفت از آسمان
به قطره های باران سلام خواهیم کرد
و امید را
به همآغوشی قلب هایمان دعوت می دهیم
دیروزهای مبهم را
در تلخی خاک مدفون ،
در ناکجاترین نقطه ی جهان
عشق کائنات را می جوییم
و در جویباری از آرامش می رقصانیم
تا از ریشه های حیات
نهال آرزو بِرویَد...
باغچه هایی از مهرورزی
با هزاران شکوفه ی شعف متولد شوند،
شعر و ترانه بخوانیم
و روی ایوان بهار
قهقهه ای مستانه سر دهیم
پنجره های شادی را
رو به سوی
پرواز شادمانه ی قناری های آزاد
بگشاییم
آری...
دوری نیست
دل هامان مالامال از نور ،
و در هوایی مملو از ملاحت
در کامِ تشنه ی مان،
شراب ابدیت و جاودانی
روان خواهد شد...!
#بهارتنکابنی
@e3087
🌴🌴
اندازه ی یک روح و تن کوچک
اندازه ی یک کهکشان غمگین
از کوه بودن آنقدر خسته
حتی برایم بار جان سنگین
يك عمر در دهليز های مرگ
بودن ، به نام زندگی بودن
باید چه کرد این رنج بودن را؟!
وقتی فقط فعلی است آسودن
دستی نمی گیرند آدم ها
بيماری اين عصر ، هاری بود
در کهنگیِ یک لغت نامه
در انتهایش حرفِ “یاری”بود
مردم گريزی را كه من بودم
تشديد می كردند آدم ها
دنبال تسكينی نمی گردم
وقتی خود ِدرد اند آدم ها
که صورت سلول هایم پُر
از زخم و چنگ و خون چکیدن بود
من دوست بودم،دوست گرگی که
آماده ی یک آن دریدن بود
من در نبردِ تن به تن با او
کاری نکردم جز خفه بودن
بی واژه بودم در نبرد ِبا
یک آدمِ بی عاطفه بودن
تاریک دارم می شوم باید
روشن کنم فانوس بعدی را
آتش مهیا کرده ام دیگر
دعوت کنم ققنوس بعدی را
حالا خودم را می سپارم به
تنهایی معصوم هر روزم
حالا كه می دانم چه خواهد شد
آرام تر از قبل می سوزم...
#الهام_علی_پور
@e3087
🌴🌴
یک قطار بی حوصله کافی ست
تا
ابرهای سوگوار برگردند
آنچه از دست رفته
چراغی ست
به تاریکی
#سریا_داودی_حموله
@e3087
🌴🌴
پرنده گفت: چه بویی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپرید
و لحظههای آبی را
دیوانهوار تجربه میکرد
پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...
#فروغ_فرخزاد
@e3087
🌴🌴
شب به آرامی در محلههای فقیر فرود میآید
ما نمیتوانیم بخوابیم
در انتظار برآمدن آفتابیم
ما انتظار میکشیم تا که خورشید
چونان پتکی بر بامهای حلبی بکوبد،
تا که بر پیشانیهایمان بکوبد،
بر قلبهایمان بکوبد،
تا به صدایی بدل شود،
صدایی برای همگان که بشنوند
_صدایی تازه_
چرا که سکوت آکنده از گلولههایی است
که از فراسوهای ناشناخته شلیک میشوند...
#یانیس_ریتسوس
@e3087
🌴🌴
با قهر و غضب دل مرا سوزاندی
وقتی که مرا برای سیبی راندی
دیگر نفرست پیک دعوت به بهشت
من بی تو خوشم ، به من چه تنها ماندی!؟
#عباس_خورشیدی
@e3087
🌴🌴
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم
تو را میبينم و ميلم زيادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگويی برآوردم
شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز میجستم
رخت میديدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبينم چه باک از خصم دم سردم
#حافظ
@e3087
🌴🌴
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
