گروه بین المللی شادمان
Открыть в Telegram
🔸نویسنده 44 کتاب در حوزه موفقیت و معنویت 🔸سخنران انگیزشی همایش های موفقیت 🔸مربی کوچینگ بیمه های عمر و زندگی mohammadmazhari.ir
Больше816
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
-230 день
Архив постов
Repost from N/a
شاید تمام اشتباه از همانجایی شروع شد که مردم به جای نگاهکردن به چیزی که انگشت نشان میداد، شروع کردند به جستوجوی صاحب انگشت.
من خدامراد را ساخته بودم که روزی دیگر به او احتیاج نباشد.
قرار نبود کسی پیدایش کند.
قرار بود هرکس آرامآرام بفهمد تمام این مدت، کسی که باید دنبالش میگشت، جای دیگری ایستاده بود:
پشت همان چشمی که داشت خدامراد را جستوجو میکرد.
فقط کافی بود برگردد و خودش را نگاه کند.
#فرامرزکوثری
#FaramarzKowsari
@FaramarzKowsari
Repost from N/a
تا اینکه در سال دوم انتشار، یک روز در مجله دیدم برای سمیناری با عنوان «دیدار با خدامراد» فراخوان دادهاند.
چند لحظه به آگهی نگاه کردم.
اول خندیدم.
بعد کنجکاو شدم.
با خودم گفتم:
بروم ببینم این خدامراد کیست.
شاید عجیب باشد، اما من هم مثل بقیه بلیت خریدم.
وارد سالن آمفیتئاتر شدم و جایی میان مردم نشستم.
آنجا تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است.
خدامراد دیگر آن شخصیت کاغذی کوچکی نبود که من چند سال قبل پشت میز ساخته بودم. در ذهن مردم تبدیل شده بود به یک آدم واقعی. یک استاد. یک مرشد. موجودی که لابد باید جایی روی زمین زندگی میکرد و جواب سؤالهای بزرگ بشر را بلد بود.
همه منتظرش بودند.
و تقریباً همه تصویر مشابهی از او داشتند:
یک پیرمرد.
احتمالاً با محاسن سفید.
صورتی آرام و نورانی.
نگاهی که وقتی به آدم میافتاد لابد راز چند نسل خانوادهاش را میفهمید.
و من گوشهی سالن نشسته بودم، کیک میخوردم، نوشیدنیام را میخوردم و به این نمایش نگاه میکردم.
به اطراف نگاه میکردم و در ذهنم فقط یک سؤال میچرخید:
چرا هیچکس به اینها نمیگوید خدامرادی وجود ندارد؟
داستان تقریباً خندهدار شده بود.
نویسندهای که شخصیت را ساخته بود، میان جمعیت نشسته بود و مردم منتظر بودند خود شخصیت از جایی وارد سالن شود.
حتی وسوسه شدم بلند شوم و بگویم:
دوستان، منتظر چه کسی هستید؟
او وجود خارجی ندارد.
اما فهمیدم دیگر گفتن این جمله چندان ساده نیست.
آدمها فقط دنبال شنیدن حرفهای خدامراد نبودند.
به خودِ خدامراد نیاز پیدا کرده بودند.
و این دو، تفاوت بزرگی با هم دارند.
پیام اصلی «چهل دیدار»، دستکم برای من، این نبود که جایی در جهان مردی دانا زندگی میکند و شما باید پیدایش کنید.
تقریباً برعکس بود.
قرار بود آدمها کمکم بفهمند کسی قرار نیست از راه برسد و زندگیشان را برایشان معنا کند.
قرار بود هرکس، خواجهمراد خودش شود.
قرار بود سؤالکردن را یاد بگیرد.
دیدن را یاد بگیرد.
از خودش فاصله بگیرد و یکبار بدون دفاع، بدون داستان، بدون خودفریبی به زندگی خودش نگاه کند.
اما گویا ذهن انسان گاهی ترجیح میدهد حقیقت را به شکل یک انسان تصور کند.
چون اگر حقیقت تبدیل به «استاد» شود، دیگر لازم نیست خودت مسئول دیدن باشی.
میتوانی شاگرد بمانی.
آن روز چیزی را از نزدیک دیدم که بعدها بارها در شکلهای مختلف تکرارش را دیدم:
انسانها گاهی یک نشانه را به بت تبدیل میکنند و بعد آنقدر به بت خیره میشوند که فراموش میکنند نشانه قرار بود به کجا اشاره کند.
بدتر از آن، کمکم آدمهایی پیدا شدند که فهمیدند این اشتیاق میتواند پولساز باشد.
کسانی خودشان را به خدامراد نزدیک معرفی میکردند.
کسانی میدانستند او کیست.
کسانی ردش را پیدا کرده بودند.
و ظاهراً حتی آدمهایی پیدا شده بودند که کمکم داشتند خودشان را همان خدامراد جا میزدند.
آنجا دیگر برایم بامزه نبود.
از سالن که بیرون آمدم، احساس خوبی نداشتم.
نه از مردم ناراحت بودم، نه از اشتیاقشان.
از خودم بدم آمده بود.
با خودم فکر میکردم من یک شخصیت ساختهام تا آدمها کمی بهتر به خودشان نگاه کنند، اما حالا عدهای از همان شخصیت استفاده میکنند تا دوباره نگاه مردم را از خودشان بردارند و به یک «استاد» خیالی بدوزند.
همانجا تصمیم گرفتم «چهل دیدار» را متوقف کنم.
سردبیر جدید موفقیت اصرار کرد. پنج دیدار دیگر فرستادم.
و بعد تمام.
«چهل دیدار» با دیدار بیستوپنجم تمام شد.
مجموعهای که قرار بود چهل دیدار باشد، پانزده دیدار زودتر مُرد.
دیدارهای بعدی خام روی هارد ماندند.
مدتی بعد، هارد کامپیوتر یکی از دوستانم خراب شد. به او گفتم یک هارد یدکی دارم، فقط فایلهای دیدارهای چاپنشده روی آن است؛ پاکشان نکن.
گفت:
«باشه.»
هارد رفت.
بعد دستبهدست شد.
و کمکم از دسترس من خارج شد.
تا جایی که شنیدم ظاهراً بعدها به دست آقای مظهری رسیده است.
نمیدانم آن فایلها امروز کجا هستند.
شاید هنوز جایی روی هاردی قدیمی خوابیده باشند. شاید سالها پیش پاک شده باشند. شاید کسی آنها را خوانده باشد. شاید هم بیتهایشان مدتهاست در سکوت مردهاند.
راستش دیگر اهمیتی ندارد.
اینها را بعد از این همه سال ننوشتم تا بگویم خدامراد را چه کسی ساخته است.
این قسمت قصه از نظر من کماهمیتترین بخش ماجراست.
نوشتم تا یک سوءتفاهم قدیمی را تمام کنم.
اگر روزی «چهل دیدار» را خواندید و از حرفهای خدامراد خوشتان آمد، اگر جملهای از او به دلتان نشست، اگر احساس کردید بعضی حرفهایش چیزی را در شما تکان میدهد، یک چیز را فراموش نکنید:
خدامراد هیچوقت وجود خارجی نداشت.
نه پیرمردی با محاسن سفید بود.
نه مرشدی پنهان در گوشهای از جهان.
نه استادی که باید پیدایش میکردید.
او فقط یک شخصیت بود؛ صدایی خیالی برای گفتن چیزهایی که آن روزها من در زندگی میدیدم.
همین.
Repost from N/a
بعد رفتم دفتر مجلهی موفقیت.
سردبیر مجله آقای محمدباقر بود. وقتی کار آماده را دید، خیلی زود متوجه شد با یک نوشتهی معمولی طرف نیست. آقای احمد حلت آن زمان در کلاس بود. او را صدا کردند و چند دقیقه بعد مردی پرانرژی وارد تحریریه شد که برای اولین بار میدیدمش.
آمد طرفم، مرا در آغوش گرفت و گفت:
«به موفقیت خوش آمدی.»
و من طبق عادتی که هنوز هم دارم، چند دقیقه بعد تقریباً ناپدید شدم.
نه نشستم دربارهی آیندهی اثر حرف بزنم، نه دربارهی شهرت احتمالیاش خیالبافی کنم، نه دور تحریریه چرخیدم تا ببینم چه کسی نوشتهام را خوانده.
برگشتم خانه.
برای من کار تمام شده بود.
نوشته بودم.
اما ظاهراً برای دیگران، تازه چیزی شروع شده بود.
هفتهی بعد چند بار از مجله تماس گرفتند. همه دنبال نویسندهی «خدامراد» میگشتند. میگفتند همان دیدار اول سروصدا کرده و آقای حلت میخواهد برای قرارداد حضوری صحبت کنیم.
نشستم و طی دو سه روز، حدود ده دیدار بعدی را هم نوشتم. صفحهآرایی کردم، پرینت گرفتم و فایلها را اینبار روی فلاپیدیسک ریختم و بردم مجله.
جلسهی دوم، خیلی ساده گفتم برای این نوشتهها این مقدار پول میخواهم.
قبول کردند.
همین.
نه مذاکرهی پیچیدهای در کار بود، نه چانهزنی طولانی.
ده دیدار را تحویل دادم و دوباره از صحنه خارج شدم.
تقریباً یک سال گذشت. ده دیدار تمام شد و دوباره تلفنها شروع شد. من هم مجموعه را تا دیدار بیستم ادامه دادم.
در این فاصله، نامههای زیادی به صندوق پستیام میرسید. خوانندهها مینوشتند، تشکر میکردند، گاهی هدیه میفرستادند. بعضیها دربارهی جملهای حرف میزدند که زندگیشان را تغییر داده بود. بعضیها سؤال داشتند. بعضیها از خدامراد طوری حرف میزدند که انگار سالهاست او را میشناسند.
اما این قسمت ماجرا برای من کمی عجیب بود.
چون من خدامراد را نمیشناختم.
واقعاً نمیشناختم.
او برای من همان چیزی بود که استاد رایان یا شخصیتهای داستانی دیگر بودند: ظرفی برای حرفزدن. یک صدا. یک زاویهی دید. کسی که میتوانستم بعضی برداشتهایم از زندگی را در دهانش بگذارم تا میان او و شاگردش حرکت کنند.
برای من پشت آن کلمات، پیرمردی نشسته نبود.
هیچ اتاقی نداشت.
هیچ خانهای نداشت.
هیچ گذشتهای نداشت.
حتی نمیدانستم صورتش چه شکلی است.
خدامراد فقط وقتی وجود داشت که جملهای از دهانش بیرون میآمد.
بعد دوباره ناپدید میشد.
Repost from N/a
نگاه سوم: استادی که هرگز وجود نداشت
حدود بیستوشش سال پیش، با همسرم و بچهها رفته بودیم حوالی هفتتیر تهران برای خرید لباس. آنها داخل مغازه بودند و من، طبق عادت قدیمیام، بیرون مانده بودم و به دکهی روزنامهفروشی نگاه میکردم. بعضی اتفاقهای مهم زندگی دقیقاً همینطور شروع میشوند؛ نه با تصمیمی بزرگ، نه با دری که ناگهان باز شود. فقط چشم آدم چند ثانیه بیشتر روی چیزی میماند.
میان مجلهها، چشمم افتاد به نشریهای به نام «موفقیت». فکر میکنم شمارهی نهمش تازه منتشر شده بود. برداشتمش، چند صفحه ورق زدم و اولین چیزی که توجهم را گرفت خود اسمش بود. «موفقیت» اسم خوبی بود؛ کلمهای که آن سالها هنوز آنقدر مصرف نشده بود که بوی کلیشه بدهد.
مطالب را مرور کردم و با خودم گفتم: این مجله میتواند جای مناسبی برای بعضی از دستنوشتههایم باشد.
مجله را خریدم.
وقتی به خانه رسیدیم، دو سه مقاله دربارهی موفقیت نوشتم؛ از همان نوشتههایی که میتوانستند مستقل چاپ شوند و تمام. اما هنگام نوشتن، فکر دیگری سراغم آمد. سالها بود از زندگی یادداشت برمیداشتم؛ نه لزوماً روی کاغذ. بسیاری از آنها جایی در ذهنم مانده بودند: برداشتهایی دربارهی آدمها، خواستن، ترسیدن، شکست، انتخاب، وابستگی، آزادی، خوشبختی و آن فاصلهی عجیبی که معمولاً میان چیزی که انسان دربارهی خودش فکر میکند و چیزی که واقعاً هست وجود دارد.
با خودم گفتم چرا اینها را به صورت یک مجموعه ننویسم؟
مثلاً چهل قسمت.
قبلاً در مجلهی «رایانه» تجربهای داشتم به نام «درسهای استاد رایان و مبتدی جوان». قالب استاد و شاگرد برایم جذاب بود، چون اجازه میداد به جای سخنرانیکردن، فکر را وارد گفتوگو کنم. سؤال میتوانست چیزی را باز کند که یک مقالهی مستقیم شاید از کنار آن عبور میکرد.
پس تصمیم گرفتم این نوشتهی تازه هم گفتوگویی میان یک استاد و یک شاگرد باشد.
فقط یک مشکل کوچک مانده بود:
اسم استاد چه باشد؟
یکی از دوستان قدیمیام اهل ترکیه بود. یک روز گفت در ترکیه به بعضی شخصیتهایی که جایگاه استاد، معلم یا دکتر دارند «هوجا» میگویند؛ Hoca. من هم طبق عادت رفتم دنبال واژه و آن روز ارتباطش با «خواجه» برایم جالب شد. اتفاقاً اسم همان دوستم هم مراد بود.
گفتم:
«خواجه مراد.»
چند بار در ذهنم تکرارش کردم.
خواجه مراد...
نه.
زیادی شبیه کسی بود که احتمالاً باید شبیه راهبان پیر با ریش های بلند از بالای کوه برای مردم نسخهی زندگی بپیچد.
بعد فکر کردم چیزی که میخواهم بنویسم، قرار نیست صرفاً «خودشناسی» باشد. بیشتر دربارهی نوعی خودآگاهی بود؛ دیدنِ خود، پیش از آنکه دربارهی خود قضاوت کنیم.
گفتم:
«خودآمراد.»
این یکی هم چندان به دلم ننشست.
بعد، بدون آنکه فلسفهی عمیقی پشتش باشد، همینطور از ذهنم گذشت:
«خدامراد.»
گفتم همین.
گاهی آدم برای چیزی که بعدها هزاران نفر دربارهی معنایش بحث میکنند، در لحظهی تولدش فقط چند ثانیه وقت صرف کرده است.
خدامراد به همین سادگی متولد شد.
اولین «دیدار» را نوشتم.
آن سالها سابقهی کار ژورنالی داشتم. چهارسال سردبیر مجله رایانه بودم و صدها مقاله علمی و ترجمه و... نوشته بودم. و کموبیش میدانستم تحریریهها چگونه فکر میکنند. متن را چند بار خواندم، غلطها را گرفتم، تایپش کردم، صفحهها را مرتب کردم، پرینت گرفتم و فایل را هم روی سیدی ریختم.
Repost from N/a
بعضی شخصیتها را نویسنده میسازد تا حرفی را بزنند، نه اینکه روزی خودشان تبدیل به حقیقت شوند. اما گاهی مردم، آنقدر به صدا دل میبندند که برایش چهره میسازند، گذشته میتراشند و بعد دنبال کسی میگردند که از اول هرگز وجود نداشته است.
«نگاه سوم» قصهی روزی است که رفتم خدامراد را از نزدیک ببینم؛ شخصیتی که خودم ساخته بودم، اما دیگر از من جلو زده بود و در ذهن مردم، به یک انسان واقعی تبدیل شده بود.
#فرامرزکوثری
#FaramarzKowsari
@FaramarzKowsari
Repost from N/a
شاید تمام اشتباه از همانجایی شروع شد که مردم به جای نگاهکردن به چیزی که انگشت نشان میداد، شروع کردند به جستوجوی صاحب انگشت.
من خدامراد را ساخته بودم که روزی دیگر به او احتیاج نباشد.
قرار نبود کسی پیدایش کند.
قرار بود هرکس آرامآرام بفهمد تمام این مدت، کسی که باید دنبالش میگشت، جای دیگری ایستاده بود:
پشت همان چشمی که داشت خدامراد را جستوجو میکرد.
فقط کافی بود برگردد و خودش را نگاه کند.
#فرامرزکوثری
#FaramarzKowsari
@FaramarzKowsari
Repost from N/a
بعد رفتم دفتر مجلهی موفقیت.
سردبیر مجله آقای محمدباقر بود. وقتی کار آماده را دید، خیلی زود متوجه شد با یک نوشتهی معمولی طرف نیست. آقای احمد حلت آن زمان در کلاس بود. او را صدا کردند و چند دقیقه بعد مردی پرانرژی وارد تحریریه شد که برای اولین بار میدیدمش.
آمد طرفم، مرا در آغوش گرفت و گفت:
«به موفقیت خوش آمدی.»
و من طبق عادتی که هنوز هم دارم، چند دقیقه بعد تقریباً ناپدید شدم.
نه نشستم دربارهی آیندهی اثر حرف بزنم، نه دربارهی شهرت احتمالیاش خیالبافی کنم، نه دور تحریریه چرخیدم تا ببینم چه کسی نوشتهام را خوانده.
برگشتم خانه.
برای من کار تمام شده بود.
نوشته بودم.
اما ظاهراً برای دیگران، تازه چیزی شروع شده بود.
هفتهی بعد چند بار از مجله تماس گرفتند. همه دنبال نویسندهی «خدامراد» میگشتند. میگفتند همان دیدار اول سروصدا کرده و آقای حلت میخواهد برای قرارداد حضوری صحبت کنیم.
نشستم و طی دو سه روز، حدود ده دیدار بعدی را هم نوشتم. صفحهآرایی کردم، پرینت گرفتم و فایلها را اینبار روی فلاپیدیسک ریختم و بردم مجله.
جلسهی دوم، خیلی ساده گفتم برای این نوشتهها این مقدار پول میخواهم.
قبول کردند.
همین.
نه مذاکرهی پیچیدهای در کار بود، نه چانهزنی طولانی.
ده دیدار را تحویل دادم و دوباره از صحنه خارج شدم.
تقریباً یک سال گذشت. ده دیدار تمام شد و دوباره تلفنها شروع شد. من هم مجموعه را تا دیدار بیستم ادامه دادم.
در این فاصله، نامههای زیادی به صندوق پستیام میرسید. خوانندهها مینوشتند، تشکر میکردند، گاهی هدیه میفرستادند. بعضیها دربارهی جملهای حرف میزدند که زندگیشان را تغییر داده بود. بعضیها سؤال داشتند. بعضیها از خدامراد طوری حرف میزدند که انگار سالهاست او را میشناسند.
اما این قسمت ماجرا برای من کمی عجیب بود.
چون من خدامراد را نمیشناختم.
واقعاً نمیشناختم.
او برای من همان چیزی بود که استاد رایان یا شخصیتهای داستانی دیگر بودند: ظرفی برای حرفزدن. یک صدا. یک زاویهی دید. کسی که میتوانستم بعضی برداشتهایم از زندگی را در دهانش بگذارم تا میان او و شاگردش حرکت کنند.
برای من پشت آن کلمات، پیرمردی نشسته نبود.
هیچ اتاقی نداشت.
هیچ خانهای نداشت.
هیچ گذشتهای نداشت.
حتی نمیدانستم صورتش چه شکلی است.
خدامراد فقط وقتی وجود داشت که جملهای از دهانش بیرون میآمد.
بعد دوباره ناپدید میشد.
Repost from N/a
نگاه سوم: استادی که هرگز وجود نداشت
حدود بیستوشش سال پیش، با همسرم و بچهها رفته بودیم حوالی هفتتیر تهران برای خرید لباس. آنها داخل مغازه بودند و من، طبق عادت قدیمیام، بیرون مانده بودم و به دکهی روزنامهفروشی نگاه میکردم. بعضی اتفاقهای مهم زندگی دقیقاً همینطور شروع میشوند؛ نه با تصمیمی بزرگ، نه با دری که ناگهان باز شود. فقط چشم آدم چند ثانیه بیشتر روی چیزی میماند.
میان مجلهها، چشمم افتاد به نشریهای به نام «موفقیت». فکر میکنم شمارهی نهمش تازه منتشر شده بود. برداشتمش، چند صفحه ورق زدم و اولین چیزی که توجهم را گرفت خود اسمش بود. «موفقیت» اسم خوبی بود؛ کلمهای که آن سالها هنوز آنقدر مصرف نشده بود که بوی کلیشه بدهد.
مطالب را مرور کردم و با خودم گفتم: این مجله میتواند جای مناسبی برای بعضی از دستنوشتههایم باشد.
مجله را خریدم.
وقتی به خانه رسیدیم، دو سه مقاله دربارهی موفقیت نوشتم؛ از همان نوشتههایی که میتوانستند مستقل چاپ شوند و تمام. اما هنگام نوشتن، فکر دیگری سراغم آمد. سالها بود از زندگی یادداشت برمیداشتم؛ نه لزوماً روی کاغذ. بسیاری از آنها جایی در ذهنم مانده بودند: برداشتهایی دربارهی آدمها، خواستن، ترسیدن، شکست، انتخاب، وابستگی، آزادی، خوشبختی و آن فاصلهی عجیبی که معمولاً میان چیزی که انسان دربارهی خودش فکر میکند و چیزی که واقعاً هست وجود دارد.
با خودم گفتم چرا اینها را به صورت یک مجموعه ننویسم؟
مثلاً چهل قسمت.
قبلاً در مجلهی «رایانه» تجربهای داشتم به نام «درسهای استاد رایان و مبتدی جوان». قالب استاد و شاگرد برایم جذاب بود، چون اجازه میداد به جای سخنرانیکردن، فکر را وارد گفتوگو کنم. سؤال میتوانست چیزی را باز کند که یک مقالهی مستقیم شاید از کنار آن عبور میکرد.
پس تصمیم گرفتم این نوشتهی تازه هم گفتوگویی میان یک استاد و یک شاگرد باشد.
فقط یک مشکل کوچک مانده بود:
اسم استاد چه باشد؟
یکی از دوستان قدیمیام اهل ترکیه بود. یک روز گفت در ترکیه به بعضی شخصیتهایی که جایگاه استاد، معلم یا دکتر دارند «هوجا» میگویند؛ Hoca. من هم طبق عادت رفتم دنبال واژه و آن روز ارتباطش با «خواجه» برایم جالب شد. اتفاقاً اسم همان دوستم هم مراد بود.
گفتم:
«خواجه مراد.»
چند بار در ذهنم تکرارش کردم.
خواجه مراد...
نه.
زیادی شبیه کسی بود که احتمالاً باید شبیه راهبان پیر با ریش های بلند از بالای کوه برای مردم نسخهی زندگی بپیچد.
بعد فکر کردم چیزی که میخواهم بنویسم، قرار نیست صرفاً «خودشناسی» باشد. بیشتر دربارهی نوعی خودآگاهی بود؛ دیدنِ خود، پیش از آنکه دربارهی خود قضاوت کنیم.
گفتم:
«خودآمراد.»
این یکی هم چندان به دلم ننشست.
بعد، بدون آنکه فلسفهی عمیقی پشتش باشد، همینطور از ذهنم گذشت:
«خدامراد.»
گفتم همین.
گاهی آدم برای چیزی که بعدها هزاران نفر دربارهی معنایش بحث میکنند، در لحظهی تولدش فقط چند ثانیه وقت صرف کرده است.
خدامراد به همین سادگی متولد شد.
اولین «دیدار» را نوشتم.
آن سالها سابقهی کار ژورنالی داشتم. چهارسال سردبیر مجله رایانه بودم و صدها مقاله علمی و ترجمه و... نوشته بودم. و کموبیش میدانستم تحریریهها چگونه فکر میکنند. متن را چند بار خواندم، غلطها را گرفتم، تایپش کردم، صفحهها را مرتب کردم، پرینت گرفتم و فایل را هم روی سیدی ریختم.
Repost from N/a
بعضی شخصیتها را نویسنده میسازد تا حرفی را بزنند، نه اینکه روزی خودشان تبدیل به حقیقت شوند. اما گاهی مردم، آنقدر به صدا دل میبندند که برایش چهره میسازند، گذشته میتراشند و بعد دنبال کسی میگردند که از اول هرگز وجود نداشته است.
«نگاه سوم» قصهی روزی است که رفتم خدامراد را از نزدیک ببینم؛ شخصیتی که خودم ساخته بودم، اما دیگر از من جلو زده بود و در ذهن مردم، به یک انسان واقعی تبدیل شده بود.
#فرامرزکوثری
#FaramarzKowsari
@FaramarzKowsari
