Art Cafe
Открыть в Telegram
اگر مايل هستيد عكس،نوشته،شعر و نقاشى هاتون رو به اسم خودتون با كافه هنر به اشتراك بگذاريد تا دوستان هم از هنر شما لذت ببرند🌻 منتظرتان هستيم♥ باران كه مى بارد تو در راهي...🍃🍁 ادمين: @ahmadiseresht
Больше1 937
Подписчики
+124 часа
+17 дней
-330 дней
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '26
+7
в 0 каналах
август '26
+54
в 0 каналах
Get PRO
июль '26
+69
в 0 каналах
Get PRO
июнь '26
+39
в 0 каналах
Get PRO
май '26
+14
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+40
в 2 каналах
Get PRO
январь '26
+3
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+38
в 41 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+21
в 2 каналах
Get PRO
октябрь '25
+41
в 56 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+34
в 3 каналах
Get PRO
август '25
+40
в 37 каналах
Get PRO
июль '25
+19
в 2 каналах
Get PRO
июнь '25
+35
в 2 каналах
Get PRO
май '25
+33
в 2 каналах
Get PRO
апрель '25
+23
в 2 каналах
Get PRO
март '25
+28
в 1 каналах
Get PRO
февраль '25
+36
в 2 каналах
Get PRO
январь '25
+23
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '24
+54
в 70 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+28
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+36
в 6 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+74
в 74 каналах
Get PRO
август '24
+108
в 82 каналах
Get PRO
июль '24
+90
в 80 каналах
Get PRO
июнь '24
+48
в 51 каналах
Get PRO
май '24
+77
в 80 каналах
Get PRO
апрель '24
+53
в 37 каналах
Get PRO
март '24
+61
в 47 каналах
Get PRO
февраль '24
+105
в 80 каналах
Get PRO
январь '24
+75
в 61 каналах
Get PRO
декабрь '23
+73
в 85 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+55
в 67 каналах
Get PRO
октябрь '23
+90
в 100 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+16
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+105
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+98
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+112
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+70
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+19
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+32
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+69
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+58
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+72
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+170
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+14
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+48
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+298
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+18
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+114
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+199
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+164
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+95
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+409
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+16
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+258
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+134
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+298
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+175
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+351
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+91
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+150
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+193
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+192
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+221
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+3 733
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 05 сентября | 0 | |||
| 04 сентября | +1 | |||
| 03 сентября | +2 | |||
| 02 сентября | +2 | |||
| 01 сентября | +2 |
Посты канала
(ماست بندی )
مادر گفت
همسایههای بالایی
دست جمعی رفتهاند جزایر قناری
پدر گفت مردم از آب کره میگیرند
با این حقوقها
همینکه دور هم
ماست مان را بخوریم
از سرمان زیاد است
مادر گفت
ماست گران شده بود نخریدم
دختر خندید
پدر گفت عیبه
دهانت بوی شیر میدهد
پسر اعتراض کرد
پدر گفت
تو برو دوغ ات را بنوش
پسر گفت دوغ که هیچ
پنیر هم نداریم
پدر گفت پنیر حافظه را کم میکند
دختر میخواست بگوید گردو
پشیمان شد
پسر قهر کرد و در را محکم بست
مادر گفت شیرم را حلال نمیکنم
اوضاع شیر تو شیر شده بود
پدر رفت بیرون
مادر داد زد کجا
صدای پدر از دور آمد
میروم کشکم را بسابم
حمیدرضا_اقبالدوست
| 2 | .
روزهای وحشی
پیرهنم را پاره میکنند
من در برابر این بیرحمی زندگی
عریانم.
https://t.me/+NrHxAzP0kUs2ZmFk
. | 56 |
| 3 | علی باید میگفت
علی معلمش را بیشتر از جانش دوست میداشت. هم نگران پدرش بود و هم نگران آقا معلم بود. چون از مادرش شنیده بود دست آخر با این کارهای نابجای پدرش معلم خناق یا درد نادیاری میگیرد و میمیمرد. ای کاش بمیرد اما بعد از چند سال دوا دکتر میمیرد. مثل حسنعلی گدا که آنقدر از آن مرغها خورده بود که بعد از چند سال تحمل مریضی دست آخر مرده بود. تازه هر کس به بدن مرده یا اشیایی که با بدن مرده تماس گرفته، دست بزند باید هفت بار غسل مرده کند. این حرفها و شنیدهها علی را مصمم کرد که برود و به معلم بگوید. اما پدرش را چه میکرد. صبح زود بیدار شد و کتابهایش را در کیف پاره گذاشت و قبل از بچهها به مدرسه رفت در زد کسی نبود کمکم بچهها آمدند. یکی از بچهها گفت دیشب آقا معلم ناخوش شده و پدرم او را به شهر برده. علی خودش را سرزنش کرد و با خود گفت باید میگفتم که پدرم مرغهای مردهی مرغداری را که دور انداختهاند برایش کباب میکند و به معلم میخوراند و صابون نیمهتمام مردهشوی خانه را به معلم میدهد تا دستوصورت خود را بشوید. باید میگفتم. باید زودتر میگفتم.
سیمین مهرابی
.
@cafee_art
.
. | 105 |
| 4 | مردی که همیشه میدانست
این روزها پدرم یکدرمیان میپرسد:
ـــ آخرش چی میشود؟
و من هم جواب میدهم:
ـــ نمیدانم.
این گفتوگو آنقدر تکرار شده که گاهی حس میکنم هر دو روی یک موج رادیویی گیر افتادهایم؛ او همان سؤال را میپرسد و من همان جواب را میدهم.
عجیب است. پدرم در تمام عمرش مردی بود که همهچیز را میدانست. از علت باران گرفته تا قیمت گوسفند، از سیاست دنیا گرفته تا تیر چراغ برق؛ برای هر چیزی جوابی داشت. اگر هم چیزی را نمیدانست، آنقدر با اطمینان حرف میزد که آدم شک میکرد نکند واقعاً میداند.
اما این روزها روبهرویم مینشیند و میپرسد:
ـــ آخرش چی میشود؟
راستش فقط پدرم نیست.
این روزها کافی است سوار تاکسی شوید، در صف نانوایی بایستید، به مهمانی خانوادگی بروید یا چند دقیقه در یک کافه کنار مردم بنشینید. دیر یا زود گفتوگو به همین نقطه میرسد. گاهی با همین کلمات و گاهی در لباسی دیگر:
«فکر میکنی چه میشود؟»
«اوضاع به کجا میرسد؟»
«آخرش چی میشود؟»
انگار آدمها کمتر زندگی میکنند و بیشتر در حال حدس زدن آیندهاند. خبرها نیمهکاره میرسند، تحلیلها روی هم تلنبار میشوند و فردا هر روز مبهمتر از دیروز به نظر میآید.
پدرم فکر میکند چون گوشی هوشمند دست من است، لابد راهی هم به جواب این سؤال دارم. برای همین از من میپرسد.
گاهی دلم میخواهد گوشی را بگیرم جلوِ رویش و بگویم:
«بفرمایید پدرجان، این هم تمام اخبار دنیا؛ فقط مشکلش این است که خودش هم نمیداند آخرش چه میشود.»
پدر دوباره نگاهم میکند.
ـــ آخرش چی میشود؟
میگویم:
ـــ نمیدانم.
و هر بار که این را میگویم، بیشتر از خودِ سؤال، به مردی فکر میکنم که تمام عمرش گمان میکردم جواب همهچیز را میداند؛ مردی که این روزها سؤالش شبیه سؤال میلیونها نفر دیگر شده است.
زهرا رئیسی
.
@cafee_art
.
. | 145 |
| 5 | گاهی آدم نمیداند چگونه بازندگی "تا"کند !
گاهی می ماند درحجم اندوهی که وقتی به خودش می آید می بیند این زندگیست که یک زمان "تا به تایش" کرده وزمانی دیگر پا به پای این زندگی آن قدر دویده که حالا درآیینه جز "تا" شدن خودش چیزی نمی بیند !
فرشته_محمودی | 137 |
| 6 | .
⭕️فوری
دیشب که خواب بودم مزاحم۳ به تلگرام پیوسته | 159 |
| 7 | دکتر امروز به من گفت که از شستن مداوم پوستم دست بردارم!
گفت که دارم سد دفاعی پوستم را به اصطلاح یک جورهایی میخراشم و پدرش را در میآورم،
اصلا برای همین یکدفعه واکنش نشان میدهد و میریزد بیرون.
تو فکرش را میکردی؟
که مثلا بگویند کاری مثل شستن و تمیز کردن بتواند برای آدم ضرر داشته باشد؟
دکتر گفت شورش را در نیاور دختر جان و بگذار طبیعت کارش را بکند و همه چیز به حالت تعادلش برگردد.
من راستش خیلی وقت است که “شور” خیلی چیزها را در آوردهام،
آنقدر شور در آوردم که حالا میتوانم یک مغازه ترشی فروشی بزرگ بزنم!
گمان میکنم من روی آن زخمها را زیادی سابیدم،
برای همین سر باز کردند و خون تا مژههایم بالا آمد،
من آنقدر دلم میخواست که این غصهها را بشویم و پاک کنم که همه چیز را از حالت “تعادلش” در آوردم و از حساسیتهای بعدش جا خوردم!
عجیب نیست؟
آدم باید خیلی وقتها فقط دست بردارد تا خوب شود،
به همین سختی
و آسانی.
نرگس رسولی
.
@cafee_art
.
. | 179 |
| 8 | عاشقی برسم قدیم: خیلی آرام و صبورانه
زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل میباختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی . یادم میآید تمام ابزار ارتباطی منحصر میشد به تلفنهای گاه و بیگاه و نامههای واقعی روی کاغذهای واقعی که بوی خاص آدم نویسنده اش را با خود داشتند، منحصر به فرد بودند. عاشقی انتظار داشت، صبوری میطلبید و آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را میدانست. اصلا یک مکالمه ساده از بس دور از دسترس بود بعضی وقتها، میتوانست هفته ات را بسازد.
تکنولوژی همه چیز را آسان کرده و این آسانی با خودش توقع سهولت آورده، ارتباط آسان انگار ما را متوقع کرده به آسانی به دست بیاوریم، عجول باشیم و کم طاقت. تناقض همین جاست: آنچه سهل است ارتباط با آدم دیگریست نه روحش ، شناختش و داشتنش. تکنولوژی نمیتواند از روح انسان راز زدایی کند. عشق هنوز و احتمالن تا همیشه، یک راز است. راز، طاقت میخواهد؛ طاقت، صبر؛ صبر، امید؛ امید، رویاپردازی؛ رویاپردازی، فاصله.... و تکنولوژی دشمن فاصله است. آدم ها آسان نیستند، ما بد عادت شده ایم. عشق شاید تنها دریچه هنوز باز جهان است که حرمت راز را به ما یاداوری میکند. در دنیایی آسان، عشق عزیزترین دشوار جهان است، آخرین سنگر شاید
ناشناس
.
@cafee_art
.
. | 197 |
| 9 | قدیمیا میگفتن: «بنّائه و سیگارش»
بعد خودشون میخندیدن و میگفتن: بنا سیگارشو روشن میکنه، یه پک میزنه، چند قدم میره عقب. برای اون چند قدمی که از کارش دور میشه، تازه میفهمه کجای کارش کجه.
بعضی وقتها آدم باید از زندگیاش چند قدم فاصله بگیره تا عیب کارشو ببینه.
پای_صحبت_بزرگترها
مرضیه یارمحمدی
.
@cafee_art
.
. | 167 |
| 10 | اندر حکایت مادربزرگ ـ
غلطهای شیرین
ننهبیبی مدتی است کلمات و جملهها را عجیبوغریب میخواند.
اول فکر کردیم چشمهایش ضعیف شده. عینکش را تمیز کردیم، شمارهاش را عوض کردیم، حتی چند بار از او خواستیم آرامتر بخواند.
اما انگار مشکل از چشمهایش نبود؛
کلمات بودند که جلوی چشم او شکل دیگری پیدا میکردند.
مثلاً یک روز چشمش افتاد به تابلوی «بازار بزرگ فرهنگیان» و با اطمینان خواند:
«مادربزرگ فرهنگیان!»
همه زدیم زیر خنده.
ننهبیبی اما اخم کرد و گفت:
«خب، مگر مادربزرگ فرهنگیان نداریم؟»
از آن روز به بعد، دیگر حواسمان جمع بود هر تابلویی را به او نسپاریم.
«برجهای بلند» برایش شده بود «برنجهای دانهبلند».
«شهرک صنعتی» را «شربت صنعتی» میخواند.
و «سالن انتظار» را «سالاد انتظار».
هر بار هم برای «سالاد انتظار» توضیح میداد:
«لابد کنار صبر، یک چیزی هم برای خوردن میگذارند!»
کمکم دیگر به اشتباههایش نمیخندیدیم؛
منتظرشان میماندیم.
یک روز با هم به بیمارستان رفته بودیم.
ننهبیبی ایستاد و به تابلوی بزرگی که بالای در ورودی بود خیره شد.
چند لحظه گذشت.
بعد عینکش را بالا زد، چشمهایش را ریز کرد و گفت:
«بخش… محبت ویژه.»
گفتم:
«نه ننهبیبی، نوشته «مراقبت ویژه».»
لبخند زد.
گفت:
«میدانم.»
جا خوردم.
گفتم:
«پس چرا گفتی محبت؟»
دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
«آخر آدمی که به آنجا میرود، فقط مراقبت نمیخواهد.»
چیزی نگفتم.
دوباره به تابلو نگاه کردم.
«بخش مراقبت ویژه.»
این بار، برای اولین بار، آرزو کردم کاش همه کلمات را میشد مثل ننهبیبی خواند.
شاید بعضی غلطها،
غلط نیستند.
شاید فقط
دنیا را
کمی شیرینتر میخوانند.
زهرا رئیسی | 162 |
| 11 | .
کم کم دیگه پاشید برید یه برگ چنار خشک شده بگیرید جلوی صورتتون و فرا رسیدن پاییز رو به بقیه تبریک بگید.
نذارید سنتها از بین بره | 116 |
| 12 | ماشینها بوق ممتد میزنند،
زنی یادش رفته که چراغ سبز است،
ایستاده و خودش را در آیینه سایهبان ماشین تماشا میکند،
همه با سرعت از کنارش میگذرند،
بد و بیراه میگویند،
شب آمده
در روسریاش پیچیده،
گلویش را فشار میدهد
یادش رفته با دنده چند باید حرکت کرد
خیابان خالی شده،
آب از کمرش راه افتاده و از درزهای درهای ماشین بیرون میچکد،
هزار سال گذشته است
شهر منقرض شده
چراغ راهنمایی پِت پِت میکند،
میسوزد
باید روی فرمان کمی بخوابد
باید هزارسال دیگر بیدار شود.
نرگس رسولی | 164 |
| 13 | .
https://t.me/+NrHxAzP0kUs2ZmFk
. | 112 |
| 14 | .
تا تو را دیدم محالم حال شد
جان من مستغرق اجلال شد
مولانا | 120 |
| 15 | نصیحت مادربزرگ بود که میگفت :
تو زندگی چهار تا رو ازت میگیره ، یه دونه بهت میده ، اندازه چهل تا...
با خدا زد و بند کن ، که دو سر سوده...
سهیل-ملکی | 182 |
| 16 | ما میگوییم اینجا همه چیز هست اما شما باور نکنید.
هر مسافری که پیشترها از کانادا به ایران میآمد، مونترال، ونکوور و تورنتو فرقی نمیکرد، مدعی بود که آنجا همهچیز هست؛ از کلهپزی، جیگرکی و شیشلیک شاندیز بگیر تا زعفران سحرخیز و برنج هاشمی و رنگارنگ مینو.
در برخی محلهها هم که اینقدر زبان فارسی رایج است که آدم به زبان انگلیسی نیاز چندانی ندارد. ثانیاً سالهاست کاناداییها هم موقع خداحافظی «قربون داداش» و موقع سلام «چه عجب از این طرفا!» میگویند.
همهی اینها درست بود، اما «همهچیز هستِ» آنها با «همهچیز باشدِ» من تفاوت داشت. اینجا جوی ندارد که بشینی و گذر عمر ببینی.
مادر، وطن، خانه، هر سه قرارگاه روحند و دورِ دور.
آمازون همه چیز میفروشد جز آغوش.
برای آغوشهای نداشتهات باید زار بزنی تا پرواز بعدی به وطن.
کسی سفره نمیاندازد که دورش بشینی. صندلی اُپن است یا اگر خیلی شیکتر و دارای PR و کارت شهروندی باشند، غذا روی میز ناهارخوری، با صندلیهای مخملی و شمعدانهای بلند، در اتاق پذیراییِ خانهی ویلاییشان سرو میشود.
خیلی هم شیک و مجلسی است. اما من آدمِ نوستالژی و خاطرهام.
هنوز هم گلگاوزبان را به قهوهی تیم هورتونز برتری میدهم.
آبگوشت دورهمی با ترشی لیته و سنگک دو رو خشخاشی، کنار آدمهای آشنا، مرا تا مریخ میبرد.
آنقدر که با خورشت بادمجان کیف میکنم، با لازانیا و استیک احساس صمیمیت ندارم.
شاید بگویید اُمُل هستم؛ خوب، بگویید! شاید هم درست میگویید.
پ.ن:
همه را گفتم، اما از آن زمان که حلاوتِ پذیرشِ تقدیر بر جانم نشسته، سر به تسلیم خم کردهام و در بارگاهِ لایزالش خموشم.
مریم معتمدی راد
.
@cafee_art
.
. | 199 |
| 17 | استیکرهای نامیمون
مدتی بود از دوست صمیمیام خبر نداشتم. یعنی خبر داشتم فقط از طریق چت دو سه جملهی کوتاه و یکی دو استیکر خنده و چشم قلبی نثار هم میکردیم و در نهایت برای اینکه زحمت تایپ به خود ندهیم از درون استیکرها دو دست به هم چسبیده پیدا میکردیم و میفرستادیم به نشانهی تشکر و تمام.
تا اینکه مطلع شدم او درگیر بیماری مادرش بوده و روزهای سختی را گذرانده و به مفهوم مطلق حالش خراب بوده است و من خبر نداشتهام.
امروز داشتم به این جمله فکر میکردم.
چرا بیشتر از گذشته حالمان خراب است؟
یاد جملهی دکتر شکوری افتادم که گفت: حال ما از زمانی خراب شد که به جای خندیدن روبروی هم، از استیکر خنده استفاده کردیم.
ما احساسات واقعی خود را پشت یک استیکر چشم قلبی پنهان کرده و شکافی عمیق بین درون و بیرون ایجاد کردهایم که سر در گممان کردهاست.
حال ما از زمانی خراب شده که دورهمیهای دوستانه و تن صدای همدیگر را با چتهای یکی دو جملهایی عوض کردهایم.
مهر را با استیکر چشم قلبی و غم را با استیکر چشم اشکی به همدیگر نشان داده وارتباطات انسانی را به این استیکرها محدود کردهایم.
ما حتا خلوتهایمان هم به وسیله گوشیها به تنهایی تبدیل شدهاست.
ما تنها شدهایم با دانشی گسترده ولی کم عمق.
ما تنها شدهایم در حالی که در انبوه اطلاعات و دادهها گیر افتادهایم و از احوالات همدیگر خبر نداریم.
ما تنها شدهایم.
فهیمهابری
.
@cafee_art
.
. | 175 |
| 18 | چشمانت را بستهای
بالبال زدنم را نمیبینی
تاریخ انقضای مغزت
زودتر از زبانت تمام شده
حرفهایت گَزنده نه
زبالهاند.
نجمه اصغری | 122 |
| 19 | .
آدمها هم مثل سیگارند.
از آتش درون خودشان است،
که میسوزند و دود میشوند.
جرقه فندک و پُک اول
بهانهاند، دلیل نیستند.
الهام آجودانی | 184 |
| 20 | .
▫️آماده باش
تو قرار است چیزهایی را در زندگی تجربه کنی
که از هیچ گویندهای نشنیدهای
و از هیچ نویسندهای نخواندهای.
نه چون گفته نشدهاند.
نه چون نوشته نشدهاند.
نه چون کسی پیش از تو تجربهشان نکرده.
چون بعضی چیزها را
فقط زندگی ترجمه میکند.
سارا رضائی | 181 |
