ru
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Открыть в Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 839
Подписчики
+924 часа
+617 дней
+11430 дней
Архив постов
Голосовое сообщение00:32

Threads کسشرترین اپلیکیشنیه که تا الان اختراع شده، مخصوصاً فضای ایرانیش.

دنیای موازی‌ای رو تصور می‌کنم که نه برام فضای مجازی مهمه، نه اینترنت، نه وی‌پی‌ان، نه جنگ، نه خاورمیانه، نه هیچکدوم از اتفاقاتِ جهان، فقط " ما " مهمیم، رابطه‌ای که داریم، عشقی که بینمون هست، زندگی‌ای که به همدیگه قول دادیم برای هم بسازیم و تمومِ خاطراتِ ارزشمندی که هر دومون رو کنارِ هم‌ به این نقطه رسوندن.

یکی از حسرت‌های فضای‌ مجازی‌ای که همیشه توی دلم موند این بود که یک اینستاگرامر، یوتیوبر یا پادکسترِ محبوب بشم. همیشه همه‌ی امکاناتش هم برام فراهم بود. دوربینش رو داشتم، میکروفونش رو داشتم. تجهیزاتِ نورپردازیش هم داشتم، ولی هیچ‌وقت شروع نکردم، یا اگر هم شروع کردم، بی‌دلیل از وسطِ راه تولید محتوا رو رها کردم. هرچند برای شروع هیچ‌وقت دیر نیست ولی خب، زیادی بی‌انگیزه‌ام برای ادامه دادن.

خب دیگه، برید خونه‌هاتون. خوش گلدین.

والا تو تلگرام که جنگه، حالا شده یا نشده رو نمی‌دونم.

باز من رسیدم تهران جنگ شد.

نمی‌دونم کیا قراره توی این سفر همراهم باشن. اگه نخوندید که هیچی… اما اگه تصمیم گرفتید همراه بشید، قراره وارد دنیایی بشید که مرزِ بینِ واقعیت و افسانه توش کم‌کم از بین می‌ره. یک فانتزیِ تاریک، با حال‌وهوایی کاملاً ایرانی؛ قصه‌ای پر از راز، عشق، تراژدی و آدم‌هایی که هرکدوم زخمی برای پنهان کردن دارن. این داستان به شکلِ سریالی هر از گاهی توی همین کانال منتشر می‌شه. اگر تا آخر همراهِ این قصه شدید، ممنون می‌شم بعد از خوندنِ هر فصل، نظرتون رو برام بنویسید. هر حسی که موقع خوندن تجربه کردید، هر برداشت، هر نقد، هر حدس یا حتی هر جمله‌ای که توی ذهنتون موند، برام ارزشمنده. هرچقدر بیشتر از حستون برام بنویسید، انگیزه‌ی من برای ادامه دادن و نوشتن این دنیا بیشتر می‌شه. خوش اومدید. امیدوارم از این سفر، سالم برگردید.

جایی میانِ پرواز و سقوط - فصل اول.pdf5.06 KB

درست نمی‌شه، نگران نباش.

Видеосообщение00:14

چکیده‌ی روز؛ . دنیا هنوزم ول‌کن نیست. بالاخره یه خبر جدید از GTA VI اومد. راکستار همچنان هر چند وقت یه بار یه تیکه نون خشک جلوی ملت میندازه که تا اطلاع ثانوی امیدوار بمونن. فروش کنسول‌ها افت کرده. احتمالاً مردم فهمیدن تا GTA VI نیاد، خریدن پلی‌استیشن بیشتر شبیه خریدن پارکینگه. اپل می‌خواد تراشه‌هاشو خودش بیشتر بسازه تا کمتر محتاج بقیه باشه. یعنی حتی اپل هم به این نتیجه رسیده که "روی کسی حساب نکن. توی مشکلات خودت باید کونتو پاک کنی." ایلان ماسک دوباره درباره آینده‌ی هوش مصنوعی کسشر گفته. تقریباً اگه یه روز ماسک درباره هوش مصنوعی چیزی نگه، اون روز باید نگران شد. قطر هم داره فناوری‌های جدید فوتبال رو تست می‌کنه. رسماً از آزمایشگاه موشک، تبدیل شده به آزمایشگاهِ آفساید.

وقتی با دوستای رفیقت بیشتر از خودِ رفیقت صمیمی‌ می‌شی خیلی لاشی بازیه ولی وقتی اتفاق میوفته چقدر حال می‌ده :))))

هیچ‌وقت سر صبحی با معده‌ خالی آیس آمریکانو نخورید.

پس از موجودیِ حسابم به این نتیجه رسیدم که پولِ خریدش رو ندارم. لطفاً برام بخرید و خوشحالم کنید، ممنون.

من واقعاً دلم اون دفتر چرمیِ آرتور مورگان در بازیِ Rdr2 رو می‌خواد. هیچکس سایتی یا پیجی نمی‌شناسه بفروشنش؟

رفیقم‌ پنج دقیقه وویس فرستاد. فحشم داد. هرچی دهنش بود گفت. داد می‌زد، فحش می‌داد. اصن یه چندتا فحش جدیدم این وسطا یاد گرفتم. بعد از اینکه کلی پیگیر شدم‌ ببینم چیکار کردم که سزاوارِ همچین ‌فحش‌هایی‌ام، در جواب فقط یک کلمه گفت: "گرمه."

آقا من می‌خوام همه‌ی فیلم‌های Marvel universe رو قبل از Avengers Doomsday یک دور دیگه ریواچ کنم. دلم نمیاد تنهایی ببینم این جهانِ زیبا رو. یک نفر داوطلب بشه از فازِ یک تا تهش رو باهم ببینیم. حیفه تنها ببینم.

در آینده‌ای بسیار نزدیک، خودم رو در یک تیمارستانی تصور می‌کنم با دست‌های بسته که توهم می‌زنم و هر طرفی رو نگاه می‌کنم یک نفر رو می‌بینم که مثلِ اون هیولاهای سریالِ from که شب‌ها میومدن بیرون، با لبخند میاد سمتم و ازم می‌پرسه: «راستی چنل قبلی چی شد؟» و من در حالی که دارم تقلا می‌کنم دست و پام رو آزاد کنم و نجات پیدا کنم فریاد می‌زنم: «هک شدمممم... ولم کنییید...» و پرستارهایی رو می‌بینم که موقع ریدنم بهم می‌گن: «نه ببین، باید رمزِ ریدنت رو بگی تا بذاریم برینی.» و وقتِ غذا خوردن که می‌شه اون تیکی رو می‌بینم که قبلش باید تائید کنم یک ربات نیستم.

لپتاپم تروماتایز شده سر اتفاقی که افتاده. هر گُهی می‌خوام بخورم می‌گه: «نه ببین، باید رمزِ شب رو بگی.» دیوانه، خودمم. اعتماد کن بهم. عجب گیری کردیم.