uz
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Kanalga Telegram’da o‘tish

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 845
Obunachilar
+624 soatlar
+627 kun
+12030 kun
Postlar arxiv
عجب خوابِ شیرین، کوتاه، دوست داشتنی و غیرممکنی بود..

Ovozli xabar00:21

اصلاً از افرادی که روان‌شناسی خوندن و فقط چون ازش سر در میارن به شکلِ اغراق‌آمیزی از مباحث روان‌شناسی حرف می‌زنن، خوشم نمیاد و نمی‌تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. روان‌شناسی خیلی قشنگه. دنیاش قشنگه، کتاب‌هاش‌ قشنگن، حتی روان‌شناس‌ها هم خیلی قشنگن، ولی تا قبل از اینکه بخوای به‌زور اطلاعاتت رو بکنی توی ماتحتِ ما. من نیازی به هرچیزی که می‌دونی ندارم. لطفاً فقط درکم کن، و هرموقع ازت خواستم نصیحتم کن و بهم کمک کن. اینطوری قشنگ‌تره! ممنون.

ماه‌های اولی که تنها زندگی می‌کردم، چون آشپزی بلد نبودم، بیشترِ شبا برای شام ترکیبی از نودل + تخم‌مرغ صرف می‌شد. امشب بعد چند سال تصمیم گرفتم برای شام دوباره این غذا رو بخورم. پای گاز که بودم، دلم گرفت. یادِ روزهای اولی که تنها زندگی کردن رو شروع کردم افتادم، یه نگاه به گذشته انداختم و با خودم‌ گفتم پسر چقدر زود گذشت. چیا کشیدی، چیا گذروندی تا به اینجایی که الان هستی برسی، اگر اون روزها منِ آینده میومد پیشم و بهم می‌گفت ببین، در چند سالِ آینده قراره همچین اتفاق‌هایی‌ بیوفته توی زندگیت و سرنوشتت می‌شه این، هیچ‌وقت باورم نمی‌شد. زمان خیلی بی‌رحمانه سریع گذشت. انقدر سریع که نفهمیدم چی شد. حس می‌کنم دنیا نذاشت اونطوری که باید زندگی کنم و از بیست سالگیم استفاده‌ کنم. همه‌ی زورم رو زدم که زندگیم حداقل تا قبل از سی سالگی برام تبدیل به بهشت بشه، نشد. جَوون بودم و خام. روحمم خبر نداشت در طولِ این چند سال قراره ۴۰۱ رو تجربه کنم و زنده بمونم، قراره دی ماه رو تجربه کنم و زنده بمونم، قراره دو‌ تا جنگ رو تجربه کنم و زنده بمونم و کلی اتفاقاتِ دیگه که اگه بخوام تک‌ به تک بهشون اشاره کنم می‌شه یک طومارِ جداگانه. هیچکس بهم نگفته بود قرار نیست زندگی کنم، فقط قراره زنده بمونم. نمی‌دونم ارزشش رو داشت یا نه، ولی من می‌خواستم زندگی کنم. نه اینکه فقط برای بقا تلاش کنم.

واکنشم وقتی رندوم یک آشنای قدیمی می‌بینم: «عههه سلام! تو هم زنده موندی...» و جفتمون می‌خندیم، ولی تلخه‌ها، خیلی‌ تلخه.

فصلِ چهارمِ سریالِ from هم به پایان رسید. تقصیرِ خودمونه که می‌شینیم نگاهش می‌کنیم و از اینکه هیچی نمی‌فهمیم و هر قسمت گُه‌گیجه می‌گیریم لذت می‌بریم. کرم از خودمونه. در نتیجه هیچ اعتراضی وارد نیست. MADARE KARGARDANO NEVISANDEHASHO...

بریم برای دانلود و تماشای فینالِ این فصلِ From. آماده‌ی به فحش کشیدنِ چنل باشید دوستان.

یه جوری خوابیدم که همه‌ی بی‌خوابی‌ها و کمبودِ خواب‌های این دو هفته‌ی اخیرم جبران شد. نه کابوس دیدم نه از خواب پریدم، جوری عمیق خوابیدم که فرقی با جنازه نداشتم. حس می‌کنم دو روز خواب بودم. همچین خوابی رو برای تمامِ افرادی که مشکلِ بی‌خوابی دارن آرزو می‌کنم.

زندگیم خلاصه‌ای شده از گند زدن‌های پشتِ سرِ هم.

دلم می‌خواد با شمشیرم انقدر با دیو بجنگم تا بالاخره برنده بشم و بتونم دیو رو از پا در بیارم، یا شکست بخورم، یا بمیرم. هر اتفاقی که بتونه به این نبردِ بلاتکلیف رو با ارواحِ غم و سرگردونِ این حریفِ نامرئی نتیجه بشه. فقط تموم بشه این نبردِ بی‌پایانی که هیچ نتیجه‌ای نداره.

عجیبه که چقدر پر از ناله و غر هستم و همزمان امیدوارم. لبخندم رو دارم و در طولِ روز یک جاهایی از یک اتفاقِ کوچیک هم خوشحال می‌شم و اگه کسی حالش بد باشه بهش امید می‌دم ولی در کنارش خسته‌ام. خسته‌تر از همیشه.

Ovozli xabar00:32

Threads کسشرترین اپلیکیشنیه که تا الان اختراع شده، مخصوصاً فضای ایرانیش.

دنیای موازی‌ای رو تصور می‌کنم که نه برام فضای مجازی مهمه، نه اینترنت، نه وی‌پی‌ان، نه جنگ، نه خاورمیانه، نه هیچکدوم از اتفاقاتِ جهان، فقط " ما " مهمیم، رابطه‌ای که داریم، عشقی که بینمون هست، زندگی‌ای که به همدیگه قول دادیم برای هم بسازیم و تمومِ خاطراتِ ارزشمندی که هر دومون رو کنارِ هم‌ به این نقطه رسوندن.

یکی از حسرت‌های فضای‌ مجازی‌ای که همیشه توی دلم موند این بود که یک اینستاگرامر، یوتیوبر یا پادکسترِ محبوب بشم. همیشه همه‌ی امکاناتش هم برام فراهم بود. دوربینش رو داشتم، میکروفونش رو داشتم. تجهیزاتِ نورپردازیش هم داشتم، ولی هیچ‌وقت شروع نکردم، یا اگر هم شروع کردم، بی‌دلیل از وسطِ راه تولید محتوا رو رها کردم. هرچند برای شروع هیچ‌وقت دیر نیست ولی خب، زیادی بی‌انگیزه‌ام برای ادامه دادن.

خب دیگه، برید خونه‌هاتون. خوش گلدین.

والا تو تلگرام که جنگه، حالا شده یا نشده رو نمی‌دونم.

باز من رسیدم تهران جنگ شد.

نمی‌دونم کیا قراره توی این سفر همراهم باشن. اگه نخوندید که هیچی… اما اگه تصمیم گرفتید همراه بشید، قراره وارد دنیایی بشید که مرزِ بینِ واقعیت و افسانه توش کم‌کم از بین می‌ره. یک فانتزیِ تاریک، با حال‌وهوایی کاملاً ایرانی؛ قصه‌ای پر از راز، عشق، تراژدی و آدم‌هایی که هرکدوم زخمی برای پنهان کردن دارن. این داستان به شکلِ سریالی هر از گاهی توی همین کانال منتشر می‌شه. اگر تا آخر همراهِ این قصه شدید، ممنون می‌شم بعد از خوندنِ هر فصل، نظرتون رو برام بنویسید. هر حسی که موقع خوندن تجربه کردید، هر برداشت، هر نقد، هر حدس یا حتی هر جمله‌ای که توی ذهنتون موند، برام ارزشمنده. هرچقدر بیشتر از حستون برام بنویسید، انگیزه‌ی من برای ادامه دادن و نوشتن این دنیا بیشتر می‌شه. خوش اومدید. امیدوارم از این سفر، سالم برگردید.

جایی میانِ پرواز و سقوط - فصل اول.pdf5.06 KB