ch
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

前往频道在 Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

显示更多
未指定国家未指定类别
1 827
订阅者
+624 小时
+527
+10530
帖子存档
توی این گرما خواهشاً همیشه بادی اسپلش و عطر همراهتون داشته باشید و نظافت شخصی رو جدی بگیرید. بوی عرق برای هیچکس جذاب نیست و شاید فکر کنید کسی نمی‌فهمه و فقط خودتون متوجه‌ش می‌شید ولی از فاصله چند کیلومتری هم بوی عرقتون میاد. با تشکر.

پدرسگ یه جوری گرمه که دو دقیقه از خونه می‌ری بیرون انگار وارد دنیای غربِ دوره‌ی گاوچرونی شدی، کم مونده کلاهتو بذاری و سوار ِ اسبت بشی، آدم یادِ اون شهر گرمه توی بازیِ Rdr2 میوفته.

همه‌ی وجودم پُر از سوگ‌های پنهانِ بی‌شماریست.
همه‌ی وجودم پُر از سوگ‌های پنهانِ بی‌شماریست.

یکی از دوستان بهم گفت که تلگرامِ پدرسگ اصلاً پشتیبانیِ درستی نداره و اگه اکانتت دیلیت شده و چنلت رفته، دیگه رفته. نمی‌خوام باور کنم.

نیمروی نصفِ شبی>>>
نیمروی نصفِ شبی>>>

احساس می‌کنم یه جای قصه جا موندم… انگار از یه جایی به بعد، عقربه‌ها فقط حرکت کردن؛ اما زمان، برای من همون‌جا وایساد. انگار از یه جایی به بعد، همه جلو رفتن؛ فقط من، توی همون فصل زندگی می‌کنم و از همون موقع یه چیزی درونم برای همیشه مُرد، دیگه زمان نگذشت؛ فقط روزها از جلوم رد شدن.

عزیزان من حالم بهتره. با اینکه هنوزم حسِ شوالیه‌ای رو دارم که همه‌ی عمرش رو بیهوده جنگیده، ولی دارم سعی می‌کنم بپذیرم چی شده و با اتفاقی که افتاده کم‌کم دارم کنار میام. همیشه بهم می‌گفتن آدما رو باید توی مشکلات، و توی سفر شناخت. این اتفاق باعث شد خیلی‌ها رو بشناسم. این مدت خیلی‌هاتون هوامو داشتید. از یک آدمایی حمایت و پشتیبانی دیدم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ببینم. حتی شماهایی که فقط حالمو می‌پرسیدید، حتی شماهایی که توی چنل قبلیم نبودید و اینجا پیدام کردید، همتون رو دوست دارم و خوشحالم که هستید و بدونید هر مشکلی براتون پیش بیاد، یه گوشه‌ای از دنیا حمایتِ ادمینِ خسته‌ی مستاجر پلاک ۱۲ رو همیشه دارید. امیدوارم هیچ‌‌وقت چنین حسی که من تجربه کردم رو تجربه نکنید، ولی اگه تجربه کردید بدونید که تنها نیستید. من هستم و تا جایی که بتونم؛ هواتون رو دارم. خیلی مخلصیم.

تا الان ۶ تا ترک فارسی ساختم با هوش مصنوعی که هر ۶ تا رو گذاشتم. بازم اگه ساختم روی همینا ریپلای می‌زنم.

نمی‌خوام شلیک کنم.mp33.66 MB

من قهرمان نیستم.mp34.12 MB

پنج شش تا از ری‌اکشن‌ها رو فعال کردم که خیلی هم شلوغ نشه دیگه.

آقا یه کلیپ قدیمی هست از اعترضا، مرده پشتِ وانت با بلندگو می‌گه: "از خونتون بیرون بیاید کسکشا." بعد پشتِ سرش همه می‌گن: "از خونتون بیرون بیاید کسکشا." دوباره می‌گه: "جوابِ مردم رو‌ بدید کسکشا." پشت سرش همه تکرار می‌کنن: "جوابِ مردم رو‌ بدید کسکشا." من هرموقع چنل قبلیم رو می‌بینم یادِ این شعاره میوفتم.

نیاز ندارم کسی آرومم کنه. نیاز دارم یه جایی پیدا بشه که بتونم تمامِ حرف‌هایی رو که قورت دادم، تمامِ عیبی نداره‌هایی که عیب داشت، تمامِ مهم نیست‌هایی که مهم بود رو اونجا خالی کنم. بعضی خشم‌ها از فریاد نزدن و خالی نشدن به وجود میان، نه از عصبانی بودن. چون من نیاز ندارم خشمم رو کنترل کنم. نیاز دارم یه جایی خالیش کنم. انگار از یه جایی به بعد، دیگه از کسی عصبانی نیستی. از خودت عصبانی‌ای که چقدر سکوت کردی، چقدر گذشتی، چقدر فهمیدی و چقدر هیچ‌کس نفهمید. کاش یه کیسه بوکس بود که هرچقدر بهش مشت می‌زدی، آروم‌تر می‌شدی. نه برای خالی کردنِ خشم از دیگران، برای خالی کردنِ خشم از خودت. برای روزایی که از همه‌چی خسته‌ای، از همه‌کس دلگیری، و بیشتر از همه، از سکوتی که همیشه به جای فریاد انتخاب کردی، چون بعضی روزا آدم با همه‌چی و همه‌کس دعوا نداره، فقط نمی‌دونه این همه خشم رو کجا خالی کنه و بعضی وقتا، آدم دنبالِ آسیب زدن نیست… فقط یه جایی می‌خواد تا بتونه دردش رو زمین بذاره.

ما یه رفیق داریم از سالِ اولِ دبیرستان، یه روز صبح توی مدرسه سر صف بودیم، قبلش یه صدای تصادف و بعدش فریاد شنیدیم، مدیر مدرسه داشت صحبت می‌کرد، یکی از بچه‌‌ها گفت: "آقا فکر کنم یکی از دانش‌آموزا رفت تو دیوار." مدیر گفت: "فکر نمی‌کنم از بچه‌های خودمون باشه." یکم بعد در مدرسه باز شد، علی با لباس و شلوار پاره، در حالی که زانوشو نگه داشته بود و ناله می‌کرد: "آیییی..." وارد شد. الان این همه سال گذشته، با علی قرار گذاشتیم، گفتم من فلان جام، گفت من میام سمتت. یکم پیش یه صدای تصادف و بعدش فریاد، کل محل رو برداشت. کلاً نمی‌دونم چرا ما هرموقع این بشر رو دیدیم قبلش یه دور رفت تو دیوار.

زیاد می‌خوابی که یادت بره و از واقعیت فرار کنی تا حالت از این بیشتر بد نشه، بیدار که می‌شی از خوابِ بی‌کیفیت بدن درد و سردرد می‌گیری و بدخوابی هم به دردات اضافه می‌شه.

او_و_دوستانش_he_and_his_friends_–_مروارید_Pearl_2.mp316.48 MB

داشتم برمی‌گشتم خونه. یه نفر پرید جلوم، لباسشو بالا زد چاقوش رو نشون داد و قاه‌قاه خندید و گفت: "اینا رو خِفت‌گیرا به خودشون می‌بندنااا..." بعد همینطوری که می‌خندید گفت: "شوخی کردم! هرچی زده بودی پرید نه؟! اگه پرید بیا باهم بکشیم. نیای خِفتت می‌کنمااا..." بعد در حالِ خنده راهشو گرفت و رفت و از دور همینطوری می‌گفت: "نمیای؟! بیاااا، بیا باهم بزنیم." دوستان، خایه کردم. یه جوری ریدم تو خودم که گفتم تموم‌ شد، گوشی و کیف پولمو از دست دادم. حتی با اینکه بلافاصله گفت شوخی کردم هنوز تروماتایز‌ ام، حس می‌کنم یک خِفت‌گیریِ کامل رو تجربه کردم.

این مدت یه طوری گذشت که انگار داشتم توی دریای مشکلات دست‌وپا می‌زدم، بعد یکی از ساحل داد زد: «نگران نباش، اوضاع درست می‌شه!» و همون موقع، یه کوسه هم از پشت سرم رد شد.

بعضی آدما نمی‌رن. فقط کم‌کم از پیام‌هات حذف می‌شن، از عکس‌هات، از برنامه‌های روزانه‌ات. یه روز به خودت میای و می‌بینی آخرین باری که باهاشون حرف زدی رو حتی یادت نمیاد و این، دردناک‌ترین نوعِ رفتنه.

سیاره‌ی آبی.mp34.57 MB