در راه.
Открыть в Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
385
Подписчики
+124 часа
-27 дней
-430 дней
Архив постов
385
هرجایی هرطوری به هرشکلی اگر مجبور باشم حجاب داشته باشم به هر طریقی نا رضایتیم رو نشون میدم. اگر کسی مجبورم کنه سرم کنم و به آرومترین شکل شالم رو سر میکنم. شده با تک تک اجزای صورتم انزجار رو نشون بدم، نشون میدم.
385
ـــ چه چیز به من حسِ قدرت میبخشد؟ عاشق بودن، و کار. باید کار کنم.
یک پیرمرد هیز در اتوبوس بغل دستم نشسته، هر از گاهی با کلماتی ابراز وجود میکند، کمی که خوابم میبرد حس میکنم گوشیاش را میبینم و در کمال تعجب متوجه میشوم دارد فیلم میگیرد. سریع قیافهام را میبرم در حالت« چه غلطی میکنی؟!» و او هم سریع میرود در حالت« شکر خوردم رسوایم نکن.» خلاصه از ترس تنبان باقی مسیر را نمیخوابم و او هم مرتب از جا بلند میشود و حرکات عجیب میکند و دوباره مینشیند. لعنتی به بختم میاندازم و به حرکات موزون این آقا نگاه میکنم و به خودم و اتوبوس و راننده همه باهم فحش میدهم. میرسم به شهر و مثل مفتسوارها در میدان میمانم. وضعیت سرفههایم ناجور شده، دیگر فقط زوزه میکشم و آن وسط به متلک پرانیهای مداوم شهر گوش میدهم. دلم چای و جای گرم میخواهد، دلم خیلی برای اصفهان تنگ شده و اگرچه میدانم وحشیها دوباره در آن کمین کردهاند اما بازهم دلم برای شهر و زندگیام تنگ شده. با یکی از دوستانم قرار میگذاریم که اواخر مهرماه خانوادهی تیبو را شروع کنیم و در ذهن رویا میپرورانیم، خودم را تصور میکنم که در راه دانشگاه یک صندلی در قسمت پایانی اتوبوس جورکردهام و قهوهی گرمی هم دارم و آهسته تیبو را میگذارم روی پاهایم و شروع به خواندن میکنم. از این فکر به وجد میآیم، از شادی مسموم غارت کردن صندلی اتوبوس یا از گرمای بخارگرفتهی شیشهها و یا از رد نازک عرق دستی که مینشیند روی صفحهی کتابم. در یکی از خاطرات روزانهام نوشته بودم که:« اگه ناراحت بودی فقط بشین پشت میزت، میز خودش تو رو خوشحال خواهد کرد.» این فکر عشق کار را در تنم زنده میکند. فکر آنکه پشت آن میز چقدر درس خواندم و به چه اشکال موزون و ناموزونی نشستهام، فکر آنکه در یک روز ۳۵۰ صفحه داستان دوشهر را خواندم و در پایان ژرمینال آنقدر روحم در هیچ ظرفی جا نمیشد، میز را زدم کنار و رفتم در هوای آزاد دو صفحهی پایانی را خواندم. «بعضی وقتها انرژیم اونقدر زیاده که نمیتونم یک جا بمونم، باید برم، فرار کنم.» باید کار کنم، باید بنویسم و باید ردی از زیستم باقی بگذارم. دلم برای درس خواندن زیاد تنگ شده، کلاسهای فرانسهام را باید سامان دهم و درسهای عقبماندهی دانشگاه را جبران کنم. باید شعر بخوانم و روحم را جلا دهم و باید بیشتر مشعوف زمین و زمان و بودن شوم. کسی از دوستانم میگفت که وقتی خوشحالم روی زمین بند نیستم، پرواز میکنم، فکر و شوق کار کردن به همین حالت مرا وا میدارد. تمامش همین است: یک تکه چوب و صندلی و هزاران اندیشهای که روی آن مثل سفره پهن میشود. هزاران کار، هزاران شور و شعف و هزاران نوشته و هزاران قهوه و چای ریخته و نریخته روی میز. امیدوارم بودم که به جلسهی جنایات و مکافات برسم که خوشبختانه زمانش تمدید شد، اولین بار است کتاب بزرگی از داستایفسکی میخوانم و تصمیم گرفتهام قبل از مدت زمان موردنظر آن را به اتمام برسانم. چرا که در جلسهی ژرمینال صبح همان روز کتاب را تمام کردم و در جلسه مثل مرغ پرکنده بودم، اگر یادم میآمد که آلزیر قوز داشت قوز میکردم، اگر درمورد دستهای شاوال روی تن معصوم کاترین حرف میزدم گردن خودم را فشار میدادم، اگر اسبهای عزیزم_باتای و ترومپت_میآمدند در فکرم بغضم را میبلعیدم. هیچ خوب نبودم و دوستان هم این خوب نبودن را گوشزد شدند. هفتهی بعد داستان کوتاهی از تولستوی هست و برای آن هم ذوق دارم، ببشترین نگرانیام فینفسه دانشگاه است، نمیخواهم کار بسیار برایم شبیه یک ماشین شود، یک ماشین پول دربیار کار کن، تا جوانم خودم را غرق سرخوشی مست و بیمارگون ادبیات خواهم کرد. منتظر میمانم تا در ترمهای بالاتر متون ادبی را برسی کنیم و تا آن زمان چندین چیز خوب میخوانم، زیست اخیرم را مدیون آثار مدهوش کنندهام. احساس مردن گیاه درونم را تنها کلمات و کلمات میتوانند بهبود دهند. به کار کردن زندهام. به بیدار شدن و طلوع را دیدن و کار کردن، گیاه مردهی درونم را پیوسته آبیاری میکنم و نمیگذارم نفسهای آخرش را بیرون دهد، بانوی دریایی سوزان سانتاگ را در چشم مخابره میکنم و میدانم پدرم در خواهد آمد. چای حاضر شد، تا این را بنویسم دو بار کتری را پرآب کردم و این بار دیگر چای را خواهم خورد. نه این چای را، از دست میدهم، نه هیچچیز دیگر را. از دستش نمیدهم، دوستش دارم، برایش تلاش میکنم، دیوانهی زندگی و کار کردنم!
*جملهی عنوان از سوزان سانتاگ است.
385
Repost from فیلسوف مرده
این پیام رو تو کانالتون فوروارد کنید تا بهتون بگم چه فیلسوفی میتونسته ادمین دوم کانال شما باشه.
سعی میکنم تا جای ممکن نگاه بندازم و انتخاب کنم، پس شاید نتایج طول بکشه.
پ.ن: تا وقتی خط بخوره حسابه. کانالهای خصوصی رو متأسفانه نمیتونم نگاه کنم.
385
جگرم خون میشه برای کسی که قبل از خشک شدن سیمان فقط روی مزار عزیزش نوشت: محمد
جگرم خراشیده میشه.
385
یک اتفاقی که بعد از مرگ مهسا ژینا امینی افتاده_گمونم برای خیلیها_زیستن هرروزه در یک شهر مذهبیست. هربار دیدن حجاببانهای ترسناک و هربار تصمیم گرفتن برای نپوشیدن اون روسری. و چهار سال اینطور گذشت، ترسش هیچوقت از بین نمیره و اگر هیچ شالی در کیفت نداشته باشی هم بدترین اتفاقات رو برای خودت متصور میشی. از صد فرسخی پلیسهارو تشخیص میدی و عادت میکنی به ظن و شک مداوم به تمام کسانی که ممکنه به نوعی به دلیل پوششت اذیتت کنند. چهارسال هرروز، هرروز و بههرشکلی مبارزه ست، اگر بادی بیاد و موهات رو تکون بده مبارزهست، اگر دوچرخهای سوار بشی و آزاد باشی مبارزهست، اگر پشت موتور و برخلاف نظرات دیگران پشت چراغ راهنما باشی و هجوم کنایههارو تحمل کنی، مبارزهست. زیستنت، نفس کشیدنت، تمام افکاری که پرورش میدی و خواهی داد و تمام بندها و زنجیرهایی که آزاد میکنی، مبارزهاند.
385
خشم زنان
در ابتدا باید بگویم که کارم در عنوانبندی متون به فاجعه مینماید، در ابتدای ایننوشته نیز بارها به عنوانی که میخواهم انتخاب کنم فکر کردم و هربار عناوین بدتری به ذهنم میرسیدند و در نهایت تصمیم گرفتم بهجای عنوان پرطمطراق، مقدمهی مضحکی منباب اینکه چقدر عنوانبندیام بد است بنویسم.
لزوم این نوشته در مغزم چند چیز بود: داستان دوشهر دیکنز، ژرمینال امیل زولا و درنهایت چهارسالی که بعد از مرگ ژینا امینی در این سرزمین به عنوان یک زن بیحجاب زیست کردهام. افکار گونهگون در سرم پراکندهاند و گمانم نوشتن آنها از معدود راههای سامان دادن به آنهاست. زیست زنان از آغاز با ناملایمتی/نابرابریهای فیزیولوژی همراه بودهاست. این مهم را از این جهت نمیگویم که حالا چند مرد از ناکجا آباد بیایند و به من لیبل فمنیست بیسواد و فلان و بهمان بزنند(البته گور باباهایشان) این را از آن جهت میگویم که زنان بهواسطهی فرزند آوری و لزوم مراقبت از فرزندان در گذشته نیاز مبرهن به جفت خود پیدا کرده و این نیازمندی دائمی به غذا و خوراک و این نابرابری فیزیولوژیکِ ترکیب شده با درد و فلاکت زایمان و عادت ماهانه چرخهی معیوب نابرابری فیزیولوژیک را از گذشته تا کنون آغاز کردهست. نابرابری در مسئلهی زنان پدیدهایست که به اندازهی عمر بشر قدمت دارد و ما زنان، با هرچه که آشنا نباشیم، طعم آن را با پوست و استخوان دریافتهایم. خاصه نابرابریهای اجتماعی در تمام ادوار تاریخ، باورهای قدیمی و هزاران سنت پوسیده و بیدلیل دیگر. خشم را از دریچهی انسانی، و نه دریچهی مردانه و زنانه نگریستن لطف بزرگی به درک این ناملایماتی عظیم میکند. خشم زنان در سالهای گذشته، همراه با آزادی اجتماعی و فکریِ بیشتر بروز بیشتری پیدا کرده. در داستان دوشهر مادام دوفارژ فرانسوی نماد حافظهی جمعی یک ملت است و شالی که پیوسته درحال بافتن آن است، گواه و شاهدیست بر آنچه بر او گذشته. زنی که صبر میکند و شالی که پیوسته از نامهای مختلف، بزرگ و بزرگتر میشود. زنی که سالها انباشت حریصانهی ظلم را بر دوش میگذارد و پیوسته در تلاش برای اثبات وجود و تفکر خویش در دنیای بیرون است. زنی که ناظر است و میبیند و خشم فروخورده، در تمام این مدت جانش را میبلعد و شگفتا! او هم خشمگین میشود، انسان است و تنش از ناملایمات کوفته میشود. خشم زنان اما از غریزه و کشتار و جنگاوری نیست، از میل به خونریزی نیست، خشم زنان در ژرمینال از گرسنگی فرزندانشان است، خشمیست از ستم بزرگی که بر همسرانشان/ فرزندانشان و خودشان روا داشتهاند. زنی که مدام برای مایحتاح زندگی باید از تنش مایه بگذارد، زنی که در پوسیدگی تن حریص مردانه باید به فکر نان باشد، زنی که که در ازای دریافت نان، مجبور میشود به حرص و طمع مردان دیگر تن دهد. زنان راوی و زنان روایتگری که صبر را روایت میکنند و در تمام این مدت ناظر به ظلمی که بر آنها و همنوعان و دخترکان خویش میگذرد هستند. همین زنان هستند که بعدها در بحبوحهی جنگ آلت جنسی جنازهی مردی که بارها به آنها تعرض کرده را میبرند و همین زنان ناظر هستند که خاک در دهان آن مرد میریزند. منظرهایست سخت دردآلود، و تعجب برانگیز: خشم را از آن جهت مسئلهای مردانه تلقی میکردیم که با غریزه رابطهی نزدیک دارد، با الگوی مردان خشمگین/ سرشار از تستاسترون/جنگآور آشنا هستیم، و اگر خشم را با این مفاهیم در مغز بزرگ آدمی پیوست دهیم، خشم از پدیدهای انسانی به پدیدهای مردانه تغییر شکل میدهد. حال آنکه اگر زنی از خود خشم را، به مثابهی جنگآوری نشان دهد، مغز ما به سبب تاریخ و اندیشههای پیشین این را به عدم لطافت و بد بودن و کمبود زنانگی ربط میدهد، حال آنکه روایت آنچه بر آنها گذشتهست تا مدتها مدفون مانده و این خشم بیدادگری میکند.
385
داشتم ژرمینال عزیزدلم رو ورق میزدم به اینجا رسیدم دیدم که چقدر به شخصیت شاوال فحش دادم. حقشه.
385
ساحل به ساحل رفت
به شما گفته بودم که هرچه غم در دلم باشد، نمیتوانم در گنداب بمانم. ساحل نشادرش تند اشت، بیگدار به آب میزند، پیوسته اگر بماند سودای بیمارگون توحش دریا او را فرا میگیرد. به شما گفته بودم و انتظار داشتم شما هم_ در طبق اخلاق_ حرفهایم را باور کنید اما مثل همیشه در چشم شما بیهودگیای ناشی از مزخرفگویی من آمده بود. گفته بودم باید از غمهای پیشین دور شوم، برای اولینبار در سهسال گذشته آسوده باشم. این آش هفتجوش هزارساله را تنها آن میتواند بهبود دهد که خودش مسبب تمام دردهاست. گفتم ساحل را به ساحل خواهم برد و امیدوار بودم که دستهای آلودهام را آب پاک کند و از شما خواستم_همانطور که همیشه با مناعت طبع آلودگی را از ساحل میربایید_ به هر کلاغ خبررسانی که آمد بگویید ساحل به ساحل رفت. شنها را از روی سفیدی مات دستهام رد میکنم و از میان آب گذر میکنم: جرعهای نور، جرعهای زندگی، جرعهای تابش و ناله و فغان دریا. تا عاقل پیِ پل میگشت، دیوانه پابرهنه از آب گذشت و ساحل را، از ساحل رویای شنپوش رها کردم و حالا از آب میگذرم. آینه را، همان آینه که با جسارت از شکستنش حرف به میان آوردید را، به دریا انداختم و جسارت شکستنش را پیدا نکردم. اما همین است، رنجهای ما اجتناب ناپذیرند و اگر ساحلی بماند که به ساحل رود، صدفهای کثیفی که دریا را استفراغ میکنند برای شما میآورم، همانطور که ساحل را میشناختید، همان ساحل رودهدرازی که میشناسید.
