در راه.
Ir al canal en Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
385
Suscriptores
-224 horas
-27 días
-530 días
Archivo de publicaciones
385
یک اتفاقی که بعد از مرگ مهسا ژینا امینی افتاده_گمونم برای خیلیها_زیستن هرروزه در یک شهر مذهبیست. هربار دیدن حجاببانهای ترسناک و هربار تصمیم گرفتن برای نپوشیدن اون روسری. و چهار سال اینطور گذشت، ترسش هیچوقت از بین نمیره و اگر هیچ شالی در کیفت نداشته باشی هم بدترین اتفاقات رو برای خودت متصور میشی. از صد فرسخی پلیسهارو تشخیص میدی و عادت میکنی به ظن و شک مداوم به تمام کسانی که ممکنه به نوعی به دلیل پوششت اذیتت کنند. چهارسال هرروز، هرروز و بههرشکلی مبارزه ست، اگر بادی بیاد و موهات رو تکون بده مبارزهست، اگر دوچرخهای سوار بشی و آزاد باشی مبارزهست، اگر پشت موتور و برخلاف نظرات دیگران پشت چراغ راهنما باشی و هجوم کنایههارو تحمل کنی، مبارزهست. زیستنت، نفس کشیدنت، تمام افکاری که پرورش میدی و خواهی داد و تمام بندها و زنجیرهایی که آزاد میکنی، مبارزهاند.
385
خشم زنان
در ابتدا باید بگویم که کارم در عنوانبندی متون به فاجعه مینماید، در ابتدای ایننوشته نیز بارها به عنوانی که میخواهم انتخاب کنم فکر کردم و هربار عناوین بدتری به ذهنم میرسیدند و در نهایت تصمیم گرفتم بهجای عنوان پرطمطراق، مقدمهی مضحکی منباب اینکه چقدر عنوانبندیام بد است بنویسم.
لزوم این نوشته در مغزم چند چیز بود: داستان دوشهر دیکنز، ژرمینال امیل زولا و درنهایت چهارسالی که بعد از مرگ ژینا امینی در این سرزمین به عنوان یک زن بیحجاب زیست کردهام. افکار گونهگون در سرم پراکندهاند و گمانم نوشتن آنها از معدود راههای سامان دادن به آنهاست. زیست زنان از آغاز با ناملایمتی/نابرابریهای فیزیولوژی همراه بودهاست. این مهم را از این جهت نمیگویم که حالا چند مرد از ناکجا آباد بیایند و به من لیبل فمنیست بیسواد و فلان و بهمان بزنند(البته گور باباهایشان) این را از آن جهت میگویم که زنان بهواسطهی فرزند آوری و لزوم مراقبت از فرزندان در گذشته نیاز مبرهن به جفت خود پیدا کرده و این نیازمندی دائمی به غذا و خوراک و این نابرابری فیزیولوژیکِ ترکیب شده با درد و فلاکت زایمان و عادت ماهانه چرخهی معیوب نابرابری فیزیولوژیک را از گذشته تا کنون آغاز کردهست. نابرابری در مسئلهی زنان پدیدهایست که به اندازهی عمر بشر قدمت دارد و ما زنان، با هرچه که آشنا نباشیم، طعم آن را با پوست و استخوان دریافتهایم. خاصه نابرابریهای اجتماعی در تمام ادوار تاریخ، باورهای قدیمی و هزاران سنت پوسیده و بیدلیل دیگر. خشم را از دریچهی انسانی، و نه دریچهی مردانه و زنانه نگریستن لطف بزرگی به درک این ناملایماتی عظیم میکند. خشم زنان در سالهای گذشته، همراه با آزادی اجتماعی و فکریِ بیشتر بروز بیشتری پیدا کرده. در داستان دوشهر مادام دوفارژ فرانسوی نماد حافظهی جمعی یک ملت است و شالی که پیوسته درحال بافتن آن است، گواه و شاهدیست بر آنچه بر او گذشته. زنی که صبر میکند و شالی که پیوسته از نامهای مختلف، بزرگ و بزرگتر میشود. زنی که سالها انباشت حریصانهی ظلم را بر دوش میگذارد و پیوسته در تلاش برای اثبات وجود و تفکر خویش در دنیای بیرون است. زنی که ناظر است و میبیند و خشم فروخورده، در تمام این مدت جانش را میبلعد و شگفتا! او هم خشمگین میشود، انسان است و تنش از ناملایمات کوفته میشود. خشم زنان اما از غریزه و کشتار و جنگاوری نیست، از میل به خونریزی نیست، خشم زنان در ژرمینال از گرسنگی فرزندانشان است، خشمیست از ستم بزرگی که بر همسرانشان/ فرزندانشان و خودشان روا داشتهاند. زنی که مدام برای مایحتاح زندگی باید از تنش مایه بگذارد، زنی که در پوسیدگی تن حریص مردانه باید به فکر نان باشد، زنی که که در ازای دریافت نان، مجبور میشود به حرص و طمع مردان دیگر تن دهد. زنان راوی و زنان روایتگری که صبر را روایت میکنند و در تمام این مدت ناظر به ظلمی که بر آنها و همنوعان و دخترکان خویش میگذرد هستند. همین زنان هستند که بعدها در بحبوحهی جنگ آلت جنسی جنازهی مردی که بارها به آنها تعرض کرده را میبرند و همین زنان ناظر هستند که خاک در دهان آن مرد میریزند. منظرهایست سخت دردآلود، و تعجب برانگیز: خشم را از آن جهت مسئلهای مردانه تلقی میکردیم که با غریزه رابطهی نزدیک دارد، با الگوی مردان خشمگین/ سرشار از تستاسترون/جنگآور آشنا هستیم، و اگر خشم را با این مفاهیم در مغز بزرگ آدمی پیوست دهیم، خشم از پدیدهای انسانی به پدیدهای مردانه تغییر شکل میدهد. حال آنکه اگر زنی از خود خشم را، به مثابهی جنگآوری نشان دهد، مغز ما به سبب تاریخ و اندیشههای پیشین این را به عدم لطافت و بد بودن و کمبود زنانگی ربط میدهد، حال آنکه روایت آنچه بر آنها گذشتهست تا مدتها مدفون مانده و این خشم بیدادگری میکند.
385
داشتم ژرمینال عزیزدلم رو ورق میزدم به اینجا رسیدم دیدم که چقدر به شخصیت شاوال فحش دادم. حقشه.
385
ساحل به ساحل رفت
به شما گفته بودم که هرچه غم در دلم باشد، نمیتوانم در گنداب بمانم. ساحل نشادرش تند اشت، بیگدار به آب میزند، پیوسته اگر بماند سودای بیمارگون توحش دریا او را فرا میگیرد. به شما گفته بودم و انتظار داشتم شما هم_ در طبق اخلاق_ حرفهایم را باور کنید اما مثل همیشه در چشم شما بیهودگیای ناشی از مزخرفگویی من آمده بود. گفته بودم باید از غمهای پیشین دور شوم، برای اولینبار در سهسال گذشته آسوده باشم. این آش هفتجوش هزارساله را تنها آن میتواند بهبود دهد که خودش مسبب تمام دردهاست. گفتم ساحل را به ساحل خواهم برد و امیدوار بودم که دستهای آلودهام را آب پاک کند و از شما خواستم_همانطور که همیشه با مناعت طبع آلودگی را از ساحل میربایید_ به هر کلاغ خبررسانی که آمد بگویید ساحل به ساحل رفت. شنها را از روی سفیدی مات دستهام رد میکنم و از میان آب گذر میکنم: جرعهای نور، جرعهای زندگی، جرعهای تابش و ناله و فغان دریا. تا عاقل پیِ پل میگشت، دیوانه پابرهنه از آب گذشت و ساحل را، از ساحل رویای شنپوش رها کردم و حالا از آب میگذرم. آینه را، همان آینه که با جسارت از شکستنش حرف به میان آوردید را، به دریا انداختم و جسارت شکستنش را پیدا نکردم. اما همین است، رنجهای ما اجتناب ناپذیرند و اگر ساحلی بماند که به ساحل رود، صدفهای کثیفی که دریا را استفراغ میکنند برای شما میآورم، همانطور که ساحل را میشناختید، همان ساحل رودهدرازی که میشناسید.
385
شطحیات
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
چهار و نیم صبح است و هیچچیز از این عجیبتر نخواهد شد، بعد از مستی و درحال عجیبی این را مینویسم: طی چندساعت گذشته سرم به دروان افتاده، معدهام درد گرفته و فلسفیترین حرفهای زندگیام را زدهام، البته حرفهای فلسفی مستگونه همه از یک قماشن، همه تکیه بر این دارند که گور پدر همهچیز، باید پذیرفت و رها کرد و رها کرد و رها کرد. به این میاندیشم که چقدر باید بالا و پایین میآمدم تا از چندین کیلومتر آن طرفتر بیایم اینجا و بفهمم باید پذیرفت. گریزی نیست، باکی از پذیرش آن ندارم اما گریه کردن برای شرح روزها و سالهایی که گذشت اندککاریست که از من بر میآید.
نشستهام و امیدوارم هرچه یادم مانده را بنویسم، هرچه دلم میخواهد. از ناصادقانه نوشتن بیزارم، از نوشتن زیبا هم بیزارم شدهام، از آدمهایی که پنجششتا کلمهی عجیب و سانتیمانتال بهکار میبرند از همهچیز بیزارتر. میخواهم تمام حالات و اوصافی که زیست کردهام را بنویسم و باور بفرمایید که در این حالتی که الان دارم این سختترین کار ممکن است. معدهام پیچ میخورد. کسی از دوستان مشهدیِگذشتهام گفته بود برای نوشتن فعال باید زیستنت را درست کنی. البته «درست کردن» به زعم این دوست عجیبم به معنای نابود کردن است بیشتر، ایشان به من پیشنهاد کرد که چندشب در خیابان بخوابم و یا از یک مغازه دزدی کنم و این قبیل کارها نوشتنم را بهبود میبخشد. از این مورد که ایشان مزخرف گفته آن هم به یک نوجوان که سودای نوشتن دارد گذر میکنم. خاطرم به دزدیهای کودکانهام میافتد: کودک که بودم علاقهی زیادی به یکهو برداشتن اشیاء داشتم. پررنگترین آن هم زمانیست که با دوستم در مغازه بودم؛ شاید پنج شش سالم بود، طی یک تصمیم ناگهانی قصد دزدیدن آدامس خرسی کردم، به چشمهای ملتمس و نگران دوستم خیره شدم و چشم فروشنده را که دور دیدم آدامس را در جیبم انداختم. با خونسردیای که برای بچهی به آن سن واقعا عجیب است از مغازه بیرون آمدم و آدامس را به مثابهی یک غنیمت جنگی بالای سرم بردم. ذرهای احساس گناه نداشتم و شیطان چنان بزرگ و ددمنشانه بر روحم سنگینی میکرد که شرارههای آتش کودکی و سرپیچی در چشمم پیدا بود، عزم خوردن آن آدامس را کردم که دوستم با چشم گریان و صدای ملتمس گفت که در آتش جهنم خواهیم سوخت. من که پاسخ دادم خب بسوزم! اما دیگر دلم از آدامسم کنده شده بود، آدامس را همان جا انداختم در جوی آب. اینطور به دوستم اطمینان دادم که در آتش جهنم نخواهیم سوخت اما حالا تضمینی بر آن ندارم. باید برای دوست مشهدی عجیبم مینوشتم که دزدی هم نمیتواند این قلم را درست کند اما من خوشحالم که کودکی پررونقی داشتم. خاطرهی دزدی مثل یک قند کوچک میرود زیر زبانم و آب میشود. از شکل انتزاعیاش خارج میشود و میآید جلوی رویم و شگفتا که من این را چندین سال بعد در زمان مستی در یک اقامتگاه شمالی به یاد میآورم.
بچهها هرکدام گوشهای خوابیدهاند و من برای کشتن تمام امیدهای آیندهام تلاش میکنم مبادا که ثانیهای در دلم به «ممکن» شدن آن بیندیشم. هرچه کنم و هرچه نکنم تا وقتی نفسم بالا میآید امیدی به بهتر شدن دارم و اگر هم تمام واقعیت جلوی چشمم خاکستر شود امیدم تبدیل به تب وهمآلودی میشود که گلویم را تا وقتی چشمهایم از حدقه بیرون بزند میفشارد. حالا البته از پیچش دستهای دور گلویم کم شده و به قدر کفایت میتوانم بنویسم. امید را تاجایی که بلد باشم مهار میکنم و اینگونه در یک جبر نا_امیدانهی خود خواسته ادامه میدهم و این صادقانهترین شکلیست که فعلا میتوانم مشکلم را با آن مزین کنم. بیشتر از این هم سر خودم و سرشما را درد نمیآورم. تصمیم گرفتهام هرچه دل تنگم خواست بنویسم و اصلا به این که فلانی میخواند و بهمانی نمیخواند فکر نکنم. انگار حالا میخواهیم کجای دنیا را با ردیف کردن چهارتا کلمه بگیریم. حالا مست باشم یا نه، تهش میخندم و میرقصم و به آدمها البته خاطرنشان میشوم که:
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
385
توالتهای کنار جاده همیشه عجیب بودهاند، گاهی کثافت چنان زیاد است که باید حتما شلوارت را تا بزنی مبادا که غرق گوه شوی، گاهی هم از شکل آن بداهه میتوانی بگویی اینجا محفل انواع میکروبها و بدبختیهاست، بههرباره، برای رفع نیاز مجبوری در یک صف طویل و بوگندو صبر کنی تا نوبتت شود. هنگامی که معلوم شد قرار است دهساعتی در راه باشم، نخستین چیزی که دلتنگش بودم توالتهای بین راهی بود. یک جور تجربهی مزخرف است، اما تجربهست، باید قلق کار را بلد باشی، در آن هوای گرگ و میش یخبندان، بعضیها سیگار میکشند، بعضیها بوی سگ مرده میدهند، بعضیها شنگولن و بعضیها مثل من بداخلاق و اخمو، اما میبینم، مثل همیشه یک ناظر عالی هستم. آمدهام که بیینم، مدتها ببینم. همهچیزرا و همهکس را.
حوالی ۴ بعد از ظهر آهنگ رفتن میکنیم، راحتترین لباسهایم را میپوشم: بافت زردرنگ و یک جین راحت. مدام به دوستم میگویم:«میخوام راه برم، اونقدری که پاهام تاول بزنن،از دردشون غر بزنم.» همینطور هم میشود، راه میروم آنقدر که دیگر نمیدانم کجا هستم. گم میشوم،اگر هیچ گاه گم نشدهای، هیچ گاه زندگی
نکردهای.
آبی زلال سولنیت در قرمز جیغ بازار میوهفروشها محو میشود، خیال رشکانگیز میوهها سرم را پر میکند، در شادی مسموم این لطافت اوج میگیرم. تمام راه را طی میکنم، هزاران عکس از هزاران سیب میگیرم: یک سیب سبز و قرمز برداشتهام، چندین عکس از آن میگیرم و آقای میوه فروش با لهجهی غلیظ مازندرانی میگوید سیب برای خودم باشد. یک کیف قرمز رنگ هم دارم، سیبم را در کیف میگذارم و منتظرم تا شب درخانه نوش جان کنم. پاچههای شلوارم خیس شدهاند، باران خوردهاند، چند تای بزرگ میزنم تا در دست و پا نباشند و با فراغ بال قدم میزنم: چیزی شگرف در قدم زدن نهفتهاست، چیزی که فکرم را باز میکند، پشت گردنم آفتاب را حس میکنم، گرما، یا قطرهای باران که از روی ابرو میچکد به گونهام، لبخند میزنم. خیالم مواج میشود و از روی تمام فکرها سر میخورم و میآیم پایین، قطره از گونه میچکد روی رگ گردنم و در تمام این ظرائف بودن را حس میکنم. هستم. نمیدانم چقدر راه رفتیم که دوستم شاشش گرفت و باید سریع خودمان را به مستراح میرساندیم، خودمان را انداختیم در کوچه پس کوچهها، کوچههای باریک، گم شدن در تار و پودم نهفتهست، یاد زمانی میافتم که دال در اتوبوس در باب گم شدن میخواند و این امر تا جایی پیش رفت که دیگر مقصد برایش مهم نبود و در تاریک و روشن هوا به مقصدی نامعین رسید و در این میان شارژ تلفنش نیز ته کشید. مثل همان دیگر برایم مهم نبود کجا هستم، گور پدر دنیا و آدمهاش. یک جای عجیب پیدا کردیم؛ کافهباری با یک باریستا که مثل موش میجهید این طرف و آن طرف و از کابینتها بالا میرفت. مکانها نامیرا هستند، خاطراتم از خانهی کوثر به مثابهی یک مکان مرده و رنگباختهاند اما با یاد خانهی کوثر رنگ میگیرند و اگر که آنها را به رشتهی تحریر درآورم چیزی جز خاکسترشان نمیماند، این خطر را میپذیرم که بهای نوشتن و به تصویر کشیدن آنها کشتن آنها در ذهنم است. مکانها میمانند و من فکر میکنم چند تصویر بهجا مانده، چند شبح شببیدار آنجا را طی کرده و چندبار زندگی و مردن در آنجا در جریان بوده.
کوچه تقریبا تاریک بود و ماهم نشستیم،دو چای خوردیم و بهراه افتادیم. در راه، در جاده، در حرکت. قبل از خوابیدنم سیبم را شستم و یک گاز بزرگ زدم، آبدار و خوشمزه بود، خوابیدم و ظهر فردا بیدار شدم و منتظرم آب جوش بیاید، دلم دریا میخواهد، موج، گرما. باید چای حاضر کنم.
385
آدمها میپرسند که خوبی و من با لودگی میگویم که بله، معلوم است. البته آنها خبر ندارند که همان روز هشتگالن اشک ریختهام. دلم برای خودم میسوزد اما دیگر گریههایم را کردهام. میپرسند که دیگر برای «آن قضیه» ناراحت نیستی و من بلند میخندم که نه، اما صدایم میلرزد، نمیتوانم راحت و بدون ارتعاش صدا از آن حرف بزنم. میدانم میگذرد و تاحالا هم گذشته، بزرگ شدهایم. گریههای در مترو و آن طعم گس دهانم برمیگردد، هجوم میآورند. تمام آن مدت سعی میکردم با زبانم اندکی دهان خشکم را خیس کنم تا بتوانم حرف بزنم، نمیشد. کسی آب داد، سینهام خس خس کرد و خندیدم و گفتم چیزی نیست. اما چیزی بود. انگار یکگاو در دماغم کشتهاند، از دماغم خون میآمد و من به این دَوَران تن میدادم. «خوبی؟ بمیرم» خوبم خوبم. چه فایده. مغزم بارها فرمان اشک صادر میکند، «خوبم بابا، این اشکها برای اینه که شوکه شدم.»
385
آدمها میپرسند که خوبی و من با لودگی میگویم که بله، معلوم است. البته آنها خبر ندارند که همان روز هشتگالن اشک ریختهام. دلم برای خودم میسوزد اما دیگر گریههایم را کردهام. میپرسند که دیگر برای «آن قضیه» ناراحت نیستی و من بلند میخندم که نه، اما صدایم میلرزد، نمیتوانم راحت و بدون ارتعاش صدا از آن حرف بزنم. میدانم میگذرد و تاحالا هم گذشته، بزرگ شدهایم. گریههای در مترو و آن طعم گس دهانم برمیگردد، هجوم میآورند. تمام آن مدت سعی میکردم با زبانم اندکی دهان خشکم را خیس کنم تا بتوانم حرف بزنم، نمیشد. کسی آب داد، سینهام خس خس کرد و خندیدم و گفتم چیزی نیست. اما چیزی بود. انگار یکگاو در دماغم کشتهاند، از دماغم خون میآمد و من به این دَوَران تن میدادم. «خوبی؟ بمیرم» خوبم خوبم. چه فایده. مغزم بارها فرمان اشک صادر میکند، «خوبم بابا، این اشکها برای اینه که شوکه شدم.»
