در راه.
الذهاب إلى القناة على Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
384
المشتركون
+124 ساعات
+87 أيام
+3630 أيام
أرشيف المشاركات
383
خیلی خسته هستم و چندکار برای انجام دادن دارم، از چای و قهوههاتون برام عکس بفرستید بلکه کمخوابیام بترسد و فرار کند.
t.me/HidenChat_Bot?start=6695538609
383
یکی از دوستان جدیدم که گاوهای چند روز پیشم را مسخره میکردند امروز اینرا برایم فرستادند. بسیار زیبا🐄
383
یکنفر در راه متلک بدی بهم انداخت. روزم رو خراب کرد صرفا چون گاهی مردها بهخودشون اجازهی همهی حرفی رو میدن. شرم
383
در قطار یکداستان ۵۵ صفحهای خواندم و واقعا ویرانم. جدا بشریت عجیب است! خیلی عجیب
اسم کتاب بود گیرندهی ناشناخته.در چهل دقیقه خوانده میشود.
383
زنده بودن در سایهی این حکومت عجیبتر هم هست، هرروز بیدار میشی و میگی وای حکومت یکروز دیگه اجازه داد من زنده بمونم، پروردگارا!
383
زنده بودن چقدر بهخودی خود شگفتانگیزه. یهو فکر میکنم انسانها چندینسال زندهان و مثلا سیسال هرروز از خواب پا میشی و قلبت هرروز میتپه، خیلی عجیبه.
383
دیوید هاکنی خیلی ناقلاست واقعا، همهی تکنیکهارو هم امتحان کرده. کلا از هنرمندهای ناقلا، انسانهای ناقلا خوشم میاد.
383
متوجه شدم خیلیهاتون میخواید بخونیدش و تو برنامههاتون هست. توصیهم اینه که اولا ترجمهی نبیلی رو بخونید و دوما در صفحات اول زیاد ناامید نشید چون بهزودی متوجه داستان خواهید شد.
383
عزیزانم در این میان کسی هست که داستان دو شهر را خوانده باشد یا قصد داشته باشد بخواند؟☀️🍏
@freesahel
383
چند ماهیه که عکست روی صفحهی گوشیم هست، دکتر بودی، دانشگاه تهرانی بودی، جوان بودی، زیبا بودی. کسی چه میدونه، در یکجبر جغرافیایی دیگر حتما پزشک موفقی میشدی، حتما زندگی میکردی، حتما بیشتر از بیست و یکی که بیست و دو نشد، عمر میکردی.
حتما شمع تولد ۲۲ رو فوت میکردی، زندگی میکردی عزیزم. عزیزدلم، کاش بشنوی، کاش بفهمی که تا بینهایت ابدیت انسانیم دوستت دارم. هرروز مرگ رو آرزو میکنم برای خونخوارهای تو، اما تو برنمیگردی عزیزم و ما نامعصومانه زندگی میکنیم و بزرگ میشیم. تولدت مبارک.☀️
383
پنج، شش، هفت قطرهی خون میچکد روی سرامیک سفید اطاق. آن روز که دستهای دراز و باریکت برای کمک بلند شدند من نبودم، آن دستی که رویطناب کشیدی را من نگرفتم، دستهای تو سردتر و سردتر شدند، بهشمارش خونهای روی سرامیک نشستم: پنج، شش، هفت قطرهی خون.
رگهای لاجوردی دستهات خالی از خون میشد، همانطور که رگهای چشمهای من دانه به دانه پاره میشدند. خون میریزد روی سرامیک سفید اطاق و من قرمزی خیابان فکر میکنم: پنج، شش، هفت، هزار قطرهی خون.
پشتپلکهایت ابریشم است، پوست نازک پلک من اما، خراش بر میدارد، خونین میشود، پاره میشود تا تصویر دستهای تو را از حدقهی چشمهام بیرون آورد. تصویر هنوز باقیست: پنج، شش، هفت قطره خون.
دستهای تو دراز شدهاند، دستهایی که از حجم خون تهی میشود، ساقهای بلند تو پوسیده میشوند، حشرات روی تنت میآیند، آن روز صبح کدام گنجشک پر میزد، دستهای تو را نگرفتم، گنجشکهارا هم، خیلی وقتاست نمیشمارم. اما میدانم پنج، شش، هفت قطره خون.
383
بزرگترین لطمه رو به احساسات ما زدید، کاری کردید ماهم مثل شما جانیها هرروز آرزوی مرگ و اعدامتون رو کنیم. ما مردم عادی که دلمون با دیدن هرنوع خشونتی به درد میومد، حالا با قساوت، با بیرحمی منتظر دیدن شنیعترین بلایا برای شما هستیم. دیدن نابودی و مرگتون.
