در راه.
Открыть в Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
385
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
-330 дней
Загрузка данных...
Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '26
+14
в 0 каналах
август '26
+27
в 4 каналах
Get PRO
июль '26
+61
в 5 каналах
Get PRO
июнь '26
+180
в 18 каналах
Get PRO
май '260
в 15 каналах
Get PRO
апрель '26
+11
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+71
в 9 каналах
Get PRO
январь '260
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '25
+15
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+26
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '250
в 3 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+44
в 3 каналах
Get PRO
август '250
в 1 каналах
Get PRO
июль '25
+24
в 1 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 23 сентября | +1 | |||
| 22 сентября | +1 | |||
| 21 сентября | +2 | |||
| 20 сентября | +1 | |||
| 19 сентября | 0 | |||
| 18 сентября | +1 | |||
| 17 сентября | 0 | |||
| 16 сентября | +1 | |||
| 15 сентября | 0 | |||
| 14 сентября | 0 | |||
| 13 сентября | +1 | |||
| 12 сентября | 0 | |||
| 11 сентября | +2 | |||
| 10 сентября | +2 | |||
| 09 сентября | +1 | |||
| 08 сентября | 0 | |||
| 07 сентября | 0 | |||
| 06 сентября | +1 | |||
| 05 сентября | 0 | |||
| 04 сентября | 0 | |||
| 03 сентября | 0 | |||
| 02 сентября | 0 | |||
| 01 сентября | 0 |
Посты канала
اضطراب اجتماعی، ترجیح میدهم که نه!
به دوستم نوشتم که خوشبختانه هیچ مصیبتی در محیطهای معذب و جدید ندارم. میروم جلو و دست میدهم: سلام من ساحلم! عادت کردهام که خودم را هل بدهم در جادههای جدید، عادت دارم که در دلم هزاربار بمیرم و زنده شوم و باز لبخند بزنم که خوشبختم از آشنایی شما. عادت میکنیم، عادت میکنیم به محیطهای ناشناخته، جدید و ترسناک، اولش همیشه سخت بوده. اما آسان میشود، پیوسته خودم را از دام یکنواختی بیرون میبرم، از دام عادتها و جاهای امنی که خودم را در آن مخفی میکنم، پیوسته صدای سرم را میشنوم که میگوید شجاع باش، برو جلو، بپر در سختیها و ناشناختهها. عادت دارم که اگر تاریکی بود نترسم، آرام دستم را نزدیک دیوار کنم و آنقدر کند و کاو کنم که به روشنایی برسم. مفهوم زندگیام شده مشکل و حل مشکل و در بحبوحهی رنجهایِ خامنوجوانیِ تغییر یافته به رنجهای نیمهپختهی جوانی، زیستن را با تمام رگهای وجودم حس میکنم. که اگر که همین حالا میتوانم فریاد بزنم که آخ خدا جان زندهام، با علم به این است که ماههای گذشته فریاد میزدم کاش زودتر بمیرم. در تمام آن دوران، تمام کاستیهای بیرنگ شدهی اندوه را مکشوار فرو میبردم روزهای زیادی تلاش میکردم نباشم. نه اینکه بمیرم، هیچوقت حماقت کامل را برای مردن نداشتهام، حتی زمانی که اندیشهی مرگ هرثانیه و هرزمان در مویرگهای چشمم غلت میخورد، حتی آن زمان هم آمادهی مردن نبودم. روزهایی بود که به کمک قرصهای بیریخت آن روز را در خواب میگذراندم. نمیخواستم باشم، نمیخواستم وجود کثافتی چون خودم را تحمل کنم و با اینحال، هیچ چیز حقیقتِ پر یاس و استیصالِ بودنم را توجیه نمیکرد.
صفحهی ۱۲۰ جنایت مکافاتم و خیلی راحت میخوانم، با یکی از عزیزان به این نتیجه رسیدیم که نام کاترین نفرینشدهست و همهی کاترینها بدبخت هستند. یک دفتر قرمز رنگ گذاشتهام کنار دستم و از تمام چیزها در آن مینویسم. نوشتن و خواندن میراث هزارانسالهایست که از معدود چیزهاییست که هنوز خلوص گذشته را دارد و اقلکم دلم نمیخواهد این ارتباط را برای خودم قطع کنم. در دفتر قرمزم ترانههای دیلن، لیستها، کتابهایی که میخواهم بخوانم و خریدهایی که باید انجام دهم را مینویسم. کم کم برنامهی فرانسه خواندن ترم گذشته را شروع میکنم. والیبالم در سالن جدید و با مربی جدید برگزار میشود. بدعنق و بدگمان است و میترسم، اما میپرم توی تمام چیزهایی که معذبم میکنند. کارم به جایی رسیده که گاها خودم را از قصد هم معذب میکنم و از این طریق تصویر خودم را مرتبا میشکنم و میشکنم و دوباره میسازم. مثل همیشه بازی که میآید وسط ساحل درونم تبدیل به علیپروین میشود و دیگر خدا را بنده نیستم. شور و هیجان دارم و مغزم آدرنالین کتاب خواندن و موزیک گوش کردن و رقصیدن و ورزش را به هم دیگر متصل میکند. زندهام، زندهترینم و مثل همیشه دربازی خوش میگذرانم. میبینم مربی یک لبخند ریز میزند. آنقدر محو است که شک میکنم به آنچه دیدم. توپ جدید میآید و امتیاز. بوم!
برادرم از روز اول کلاس هفتم بازگشته، به حرف زدنش لبخند میزنم، یاد خودم میافتم که بعد از مدرسه مثل یک وراج فسقلی تماااام مسائل را برای مامانم بازگو میکردم. برادرم هم همینطور است. میگوید:«معلم زبانمون مثل سوروس اسنیپ بود، تا اومد توی کلاس گفتم اوه اوه اسنیپ.» مطمئن میشوم که تصمیمم برای اینکه از دهسالگی او را با جادو و کتاب و هریپاتر آشنا کردهام درست بوده. بعد میگوید:« یک پسری بود اذیتم میکرد، بهم میگفت خودنمای کلاس، هرچی جواب میدادم مسخرهم میکرد، قشنگ دریکو مالفوی بود!» تعجب میکنم. خدایا ادبیات چیست و چه عیان و پنهان رخنه میکند در مغز آدم. یک روزی جیکی رولینگ داستان پسرکی را در مدرسهی جادوگری نوشت و سالهای بعد کسی با خواندن آن متوجهی قلدری بچههای دیگر میشود. شگفتا!
خیلی رودهدرازی کردم. در حسنختام باید بگویم که گل سر سبد همهی اینها ترددم با دوچرخهست. مامان میترسد و میگوید من بیدقتم. اما به جهنم. دوچرخه سواری میکنم و اگر روزی به اندازهی امروز زنده نبودم ، با فکر شادیِ وهمانگیز روزهای دیگر سر میکنم. میگذرد. مثل من و دوچرخهام در راه.
| 2 | کار کردن در معدن. | 135 |
| 3 | اگر قصد شروع کردن آن را دارید میتوانیم باهم بخوانیم. برایم بفرستییید💐 | 95 |
| 4 | دلم میخواد جنایت و مکافات رو به صورت یک سفر در اینجا به اشتراک بگذارم. جالب میشه | 152 |
| 5 | صحنهای از این هست که صدای راک سنگینی که کل راه گوش میدادم وجود داره. فعلا تا اطلاع ثانوی برنامهم هد زدن و راک و متال گوش دادنه. | 1 |
| 6 | آجی الهام _ که نامش را تغییر داده_ در خیابان دیدم. آخرین چیزی که از من بهیاد میآورد ساحل هفت/هشت ساله بود. سلام نکردیم و از هم گذشتیم. اما هنوز بسیار زیبا بود. گمانم رفت خانه تا با آهنگ« خوشگلا باید برقصن» به تنهایی قر بدهد. عجب زمانهایست. | 159 |
| 7 | در راه🌳 | 172 |
| 8 | خانهمان مجتمع کوثر است، یک همسایهی جنجالی داریم که او را فلفلی صدا میزنیم. مامان میگوید فلفلی معتاد است و نباید به او اعتماد کنم. یک دختر غد و یکدندهام و به غرورم بر میخورد که مامان خیال میکند من به دیگران اعتماد واهی میکنم. یکبار توپم میافتد حیاط آن طرفی که متعلق به فلفلیست، باید بروم بیاورمش و حواسم به این نیست که مامان درمورد فلفلی هشدار داده. فلفلی را در حیاط میبینم و وقتی مرد بیچاره آمد سمتم که توپ نارنجی قرتیام را بدهد دستم بلند داد زدم : مامانم گفته تو معتادی و من اجازه ندارم نزدیکت شوم، توپم رو بده.
فلفلی را همانجا در همان حیاط تنها میگذارم و میروم. یادم نمیآید، شاید خیلی زیاد دلش را شکستم و شاید هم نه، شاید اصلا معتاد نبود و شاید هم اگر بود خیال سلاخی کردن من را نداشت. مدتی بعد از زمانی که از خانهی کوثر بیرون آمدیم خبردار شدم فلفلی در آپارتمانش مرده. فلفلی تپل. به مغزم ضربه ای محکم میزنم تا خاطراتش تکان بخورند و تصویر فلفلی را بیاورند در چشمهام. خاطرهها تکان نمیخورند، از هیبت عظیم فلفلی تنها لکهای تیره در ذهنم مانده، خاطراتم شناورند و میان خانهی کوثر و گل ساحل و حیاط فلفلی سرم به دوران میافتد. دلم برای خانهی کوثر تنگ است، ای کاش آن روز سرم را برمیگرداندم و فلفلی را میدیدم، خدا را چه دیدی، شاید لبخند میزد. | 173 |
| 9 | موضوع به راستی حیرتآور این است که از همهچیز گذشته، آدمها از چی میترسند؟ از آنچه آنهارا از عادتهاشان باز میدارد، این است چیزی که بیشتر از همه میترساندشان.
جنایات و مکافات، فارسی شهدی | 177 |
| 10 | موضوع به راستی حیرتآور این است که از همهچیز گذشته، آدمها از چی میترسند؟ از آنچه آنهارا از عادتهاشان باز میدارد، این است چیزی که بیشتر از همه میترساندشان.
جنایات و مکافات، فارسی شهدی | 1 |
| 11 | «گریه را به مستی».mp3 | 95 |
| 12 | عزیزانم چه کسی اینجا ارباب حلقههارو کامل خوانده؟
میشود بیایید یک راهنمایی؟
@freesahel | 1 |
| 13 | هرجایی هرطوری به هرشکلی اگر مجبور باشم حجاب داشته باشم به هر طریقی نا رضایتیم رو نشون میدم. اگر کسی مجبورم کنه سرم کنم و به آرومترین شکل شالم رو سر میکنم. شده با تک تک اجزای صورتم انزجار رو نشون بدم، نشون میدم. | 128 |
| 14 | ـــ چه چیز به من حسِ قدرت میبخشد؟ عاشق بودن، و کار. باید کار کنم.
یک پیرمرد هیز در اتوبوس بغل دستم نشسته، هر از گاهی با کلماتی ابراز وجود میکند، کمی که خوابم میبرد حس میکنم گوشیاش را میبینم و در کمال تعجب متوجه میشوم دارد فیلم میگیرد. سریع قیافهام را میبرم در حالت« چه غلطی میکنی؟!» و او هم سریع میرود در حالت« شکر خوردم رسوایم نکن.» خلاصه از ترس تنبان باقی مسیر را نمیخوابم و او هم مرتب از جا بلند میشود و حرکات عجیب میکند و دوباره مینشیند. لعنتی به بختم میاندازم و به حرکات موزون این آقا نگاه میکنم و به خودم و اتوبوس و راننده همه باهم فحش میدهم. میرسم به شهر و مثل مفتسوارها در میدان میمانم. وضعیت سرفههایم ناجور شده، دیگر فقط زوزه میکشم و آن وسط به متلک پرانیهای مداوم شهر گوش میدهم. دلم چای و جای گرم میخواهد، دلم خیلی برای اصفهان تنگ شده و اگرچه میدانم وحشیها دوباره در آن کمین کردهاند اما بازهم دلم برای شهر و زندگیام تنگ شده. با یکی از دوستانم قرار میگذاریم که اواخر مهرماه خانوادهی تیبو را شروع کنیم و در ذهن رویا میپرورانیم، خودم را تصور میکنم که در راه دانشگاه یک صندلی در قسمت پایانی اتوبوس جورکردهام و قهوهی گرمی هم دارم و آهسته تیبو را میگذارم روی پاهایم و شروع به خواندن میکنم. از این فکر به وجد میآیم، از شادی مسموم غارت کردن صندلی اتوبوس یا از گرمای بخارگرفتهی شیشهها و یا از رد نازک عرق دستی که مینشیند روی صفحهی کتابم. در یکی از خاطرات روزانهام نوشته بودم که:« اگه ناراحت بودی فقط بشین پشت میزت، میز خودش تو رو خوشحال خواهد کرد.» این فکر عشق کار را در تنم زنده میکند. فکر آنکه پشت آن میز چقدر درس خواندم و به چه اشکال موزون و ناموزونی نشستهام، فکر آنکه در یک روز ۳۵۰ صفحه داستان دوشهر را خواندم و در پایان ژرمینال آنقدر روحم در هیچ ظرفی جا نمیشد، میز را زدم کنار و رفتم در هوای آزاد دو صفحهی پایانی را خواندم. «بعضی وقتها انرژیم اونقدر زیاده که نمیتونم یک جا بمونم، باید برم، فرار کنم.» باید کار کنم، باید بنویسم و باید ردی از زیستم باقی بگذارم. دلم برای درس خواندن زیاد تنگ شده، کلاسهای فرانسهام را باید سامان دهم و درسهای عقبماندهی دانشگاه را جبران کنم. باید شعر بخوانم و روحم را جلا دهم و باید بیشتر مشعوف زمین و زمان و بودن شوم. کسی از دوستانم میگفت که وقتی خوشحالم روی زمین بند نیستم، پرواز میکنم، فکر و شوق کار کردن به همین حالت مرا وا میدارد. تمامش همین است: یک تکه چوب و صندلی و هزاران اندیشهای که روی آن مثل سفره پهن میشود. هزاران کار، هزاران شور و شعف و هزاران نوشته و هزاران قهوه و چای ریخته و نریخته روی میز. امیدوارم بودم که به جلسهی جنایات و مکافات برسم که خوشبختانه زمانش تمدید شد، اولین بار است کتاب بزرگی از داستایفسکی میخوانم و تصمیم گرفتهام قبل از مدت زمان موردنظر آن را به اتمام برسانم. چرا که در جلسهی ژرمینال صبح همان روز کتاب را تمام کردم و در جلسه مثل مرغ پرکنده بودم، اگر یادم میآمد که آلزیر قوز داشت قوز میکردم، اگر درمورد دستهای شاوال روی تن معصوم کاترین حرف میزدم گردن خودم را فشار میدادم، اگر اسبهای عزیزم_باتای و ترومپت_میآمدند در فکرم بغضم را میبلعیدم. هیچ خوب نبودم و دوستان هم این خوب نبودن را گوشزد شدند. هفتهی بعد داستان کوتاهی از تولستوی هست و برای آن هم ذوق دارم، ببشترین نگرانیام فینفسه دانشگاه است، نمیخواهم کار بسیار برایم شبیه یک ماشین شود، یک ماشین پول دربیار کار کن، تا جوانم خودم را غرق سرخوشی مست و بیمارگون ادبیات خواهم کرد. منتظر میمانم تا در ترمهای بالاتر متون ادبی را برسی کنیم و تا آن زمان چندین چیز خوب میخوانم، زیست اخیرم را مدیون آثار مدهوش کنندهام. احساس مردن گیاه درونم را تنها کلمات و کلمات میتوانند بهبود دهند. به کار کردن زندهام. به بیدار شدن و طلوع را دیدن و کار کردن، گیاه مردهی درونم را پیوسته آبیاری میکنم و نمیگذارم نفسهای آخرش را بیرون دهد، بانوی دریایی سوزان سانتاگ را در چشم مخابره میکنم و میدانم پدرم در خواهد آمد. چای حاضر شد، تا این را بنویسم دو بار کتری را پرآب کردم و این بار دیگر چای را خواهم خورد. نه این چای را، از دست میدهم، نه هیچچیز دیگر را. از دستش نمیدهم، دوستش دارم، برایش تلاش میکنم، دیوانهی زندگی و کار کردنم!
*جملهی عنوان از سوزان سانتاگ است. | 266 |
| 15 | Thelma & Louise | 216 |
| 16 | این پیام رو تو کانالتون فوروارد کنید تا بهتون بگم چه فیلسوفی میتونسته ادمین دوم کانال شما باشه.
سعی میکنم تا جای ممکن نگاه بندازم و انتخاب کنم، پس شاید نتایج طول بکشه.
پ.ن: تا وقتی خط بخوره حسابه. کانالهای خصوصی رو متأسفانه نمیتونم نگاه کنم.
| 159 |
| 17 | جدا این نشانه نیست؟
همزمان که برای این نویسنده کنجکاو شدم مهسا این رو گذاشت!🌳 | 41 |
| 18 | آشنایی با ویلیام تکری! 🕯️ | 33 |
| 19 | جگرم خون میشه برای کسی که قبل از خشک شدن سیمان فقط روی مزار عزیزش نوشت: محمد
جگرم خراشیده میشه. | 154 |
| 20 | یک درخت برای تو میکارم🌳 | 279 |
