uz
Feedback
در راه.

در راه.

Kanalga Telegram’da o‘tish

قبل‌از تمام ‌چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
388
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+930 kun
Postlar arxiv
نمی‌دونم، چهارسال پیش اگر عکس این روزهای آزاد رو می‌دیدم اصلا باورم نمی‌شد، خوشحالم و همزمان غمگینم. شهر زیباتر شده، خیلی زیاد. اما خون لابه‌لای کاشی‌ها، زمین، آسفالت فراموش نمی‌شه.

زن زندگی آزادی، کوچک اما قرمز و پررنگ
زن زندگی آزادی، کوچک اما قرمز و پررنگ

.

وای واقعا عریانم عریانم عریانم

Ovozli xabar01:12

وای عاشقم. دلم خواست بلند بلند بخونمش

من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک‌ شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به‌جا نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد و از میان شکل‌های هندسی محدود به‌پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد

شادی دوست عزیزمه، با شوق و اشتیاق انگلیسی تدریس می‌کنه و قراره تو این کارگاه هم ادبیات بخونید هم زبان☀️☀️☀️

کتابم را باز می‌کنم، تجربه‌ای از دیکنز خواندن ندارم، گرچه می‌دانم تا جمعه تمام نمی‌شود اما شروع به خواندن می‌کنم: مدادم در دستم است، کلمات را می‌خوانم، یک صفحه، دو صفحه و بعد لبریزم. باید بیایم به کسی بگویم، به‌یک انسان زنده بگویم که چه‌چیزی را تجربه می‌کنم و بعد ادامه‌ی کتاب را بخوانم. زیر جمله‌ها خط می‌کشم: مگر این جمله به چه درد می‌خورد؟ نمی‌دانم. خط می‌کشم. پدر که مدت‌ها در بند بوده بعد از چندسال با دیدن فرزندش تار موی زرین‌او را می‌بیند، چند تار مو در گنجه‌ش دارد، موهای مادر فرزندش است:« این چند تار موی اورا بر آستین من یافتند. خوب به‌خاطر دارم که گفتم دست‌کم اینها را برای من باقی بگذارید. به فرار جسم من کمکی نخواهد کرد، اما شاید برای روحم وسیله‌ی گریزی باشد.» خط می‌کشم و موسقی در گوشم است. کلمه، کلمه، وصف، توصیف.

موازی خواندن، نوشتن و رفتن پیوسته! همیشه با موانع جدیدی در خود ،علی‌الخصوص در نوشتن خود رو به رو می‌شوم. البته برخورد آدمی با این موانع اصلا چیز بدی نیست، نشان می‌دهد از قبل، برخلاف تصورت بهتر شده‌ای. یک‌زمانی در کودکی دچار چنان سانتی‌مانتالیسمی در نوشتن بودم که باور نمی‌کنید، برای خودم یک‌نام مستعار داشتم: سین آشفته! البته این خزعبلات سبب آشنایی من و دال عزیزم بودند، آنجا که این‌ها را برایش فرستادم و از او نظرش را پرسیدم و ایشان با کمی کندوکاو متوجه شدند که این کسی که دارد هارت و پورت می‌کند همین ساحل است و بعد از این آشنایی ما رقم خورد. دال البته در همان عنفوان جوانی می‌دانست که آن نوشته‌های ده‌خطی گرچه سرشار از کلمات بزرگ و واژه‌ها و آرایه های عجیب هستند اما واقعی نیستند. درست است که در نوع قبلی حماقت نمی‌کنم، اما این دلیل روشنی بر این نیست که حالا در نوع جدیدی حماقت نکنم. تنها چیزی که یادگرفته‌ام خواندن، نوشتن دست‌کم مداوم، و واقعی بودن است. از آن جهت می‌گویم نوشتن دست‌کم مداوم که نوشته، صرفِ معنای قلم و کاغذ و کلمه به‌مثابه‌ی مفهوم عینی نیست، بسیار شده که کلمات مدت‌ها در ذهنم منتظر می‌مانند تا یک‌روز به رشته‌ی تحریر بیاورمشان، و هیچ‌کسی نیست که بگوید در تمام این وقت‌ها آن‌ها به صورت کودک‌هایِ کلمه‌ای بالفطره در وجودم حضور نداشتند. خواندن هم برایم همین‌است، مدت‌ها خودم را محدود کرده بودم به تک‌خوانی کردن، دوستی نوشته‌های پیشینم را یادآور شد که چه با شور و شوق من‌باب موازی‌خوانی نوشته بودم. البته در آن وقت ده‌تا کتاب را همزمان می‌خواندم، حالا دوباره شروع کرده‌‌ام. اولین‌بار است در زندگی حس می‌کنم کتابخوان شده‌ام و این مهم میسر نمی‌شد مگر با خواندن یک‌شاهکار ادبی حجیم و بلندبالا! اولین رویارویی من با دیکنز داستان دوشهر بود، صد صفحه‌ی اول کتاب به یافتن شیوه‌ی خواندن و ریختن ترس از خواندنش گذشت. دوستان عزیزم در این راه بسیار الهام‌بخش من بودند، روشی که در سیصد و پنجاه صفحه‌ی بعد به‌کار گرفتم این بود که در پایان شب، پشت میز بنشینم و با قلم و پیگیری جمله به جمله کتاب را بخوانم اما هرگز خودم را درگیر و بند صفحه به صفحه‌ی آن نکنم، اجازه دهم داستان همراهم کند که این اتفاق با رویارویی دختر داستان با پدرش برایم افتاد: از اینجا به بعد احساساتم مرا هدایت می‌کنند. کتاب بعدی مکبث است، شما تصور کنید که روز اولی که وارد کتابسرا شدم به آقای کتابدار چارباغی گفتم من از شکسپیر خوشم نمی‌آید! ایشان هم ضمن اندکی تاسف گفتند شکسپیر هم چنین خوانندگانی نمی‌خواهد. حالا اما شبانه یا روزانه با دال مکبث می‌خوانیم، راستش در مخیله‌ام اینطور است که نمایشنامه را دو یا چند نفری بخوانیم و اجرا کنیم. مکبث تا به‌این‌جای کار برایم جادو، ادبیات کهن، و نیروی پرطمطراق زیستن بوده. کنار این‌ها کتاب بعدی‌ام از ادبیات ترک است و به زبان انگلیسی‌ست، دلیل عمده‌ی انتخاب آن دور نشدن از مرزهای زبان دوم بود، و دیگر آنکه نمی‌خواهم از کتاب‌های روز بی‌خبر بمانم، چرا که هم‌اکنون نیز به‌سبب نداشتن اینستاگرام به خودی خود پیرزنی قدیمی و از کار افتاده شده‌ام، برای همین تلاش اندکی می‌کنم تا آثار جدید را هم بخوانم، ورای همه‌ی این‌ها، کتاب مترویی‌ام شده آواز کافه‌ی غم‌بار. در مترو می‌خوانم و دوستش داشته‌ام. خصیصه‌ی جدیدی که از خودم یافته‌ام حجم تاثیرپذیری‌ام است! اگر به‌ساحل چندسال پیش با کلام گشاده می‌گفتم که بله، تو تاثیرپذیری و این بخشی از هویت توست چنان می‌خروشید که بیا و ببین، حالا این را یک‌هویت می‌دانم، و اجازه می‌دهم که به آسانی دستخوش تغییرات شوم، همانطور که باد می‌تواند اثری به‌غایت خانمان‌افکن و سریع روی خاک بگذارد. پیشتر اگر می‌دیدم انسانی چیزی می‌خواند و من نمی‌خوانم، انسانی چیزی می‌نویسند و من نمی‌نویسم، تنم سرشار از موج حسادت می‌شد، انگار دیگرانی باشند که زندگی‌ام را از کف دست من ربوده باشند، حالا اما از دیدن نوشته‌ها و خوانده‌های دوستانم به وجد می‌آیم، کتاب‌ها از هدف‌ها که باید تیک بخورند، تبدیل به سرگرمی‌ها و مفری برای آرامشم شده‌اند، از آن جهت در کف زیادت دانش‌ام که می‌خواهم شیرینی بیشتر لذات ادبی را بچشم. آرام آرام، جادوی جوانی به من می‌گوید که صبر کن، هنوز جوانی، هنوز برای خواندن و نوشتن جوانی و آسوده زندگی کن. اگر که زنده بمانم، اگر که مجالم بدهند. بخشی از نوشته‌ام من‌باب خواندن داستان دو‌شهر را ضمیمه می‌کنم، به‌جایی نرسید اما خوب است به جایی وصل شود. در تمام این لحظات به خودم یادآور می‌شوم که زیبا ننویس، کلمات را بالا بیاور، دور بریز و از زیر آن شیره‌ی وجودی ادبیات را ببین، لمس کن، حس کن و حالا بنویس.

یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

چقدر من عاشق امیربانو کریمی‌ام، صائب‌شناس متخصص. واقعا خورشید☀️

photo content

من در راهم

خوشحال می‌شم از آدم بپرم کجا هستند و اون‌ها بگن در راه. در راه، در جاده، در جریان، در حرکت

photo content

photo content

photo content